مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

امروز رفتم به موهایم سر و سامانی دادم؛ آرایشگاه رفتن من مثل دیگران نیست که در یک سالن شلوغ و مملو از انرژی‌های عجیب‌و‌غریب و اغلب منفی چند ساعتی را به سختی می‌گذرانند. من به خانه‌ی دوستم می‌روم و در فضایی پر از آرامش نه تنها به موهایم بلکه به شکمم هم رسیدگی می‌شود آن هم با یک دستپخت بی‌نقص. یعنی اگر بخواهم کامل بگویم از اول صبح با یک قهوه‌ی شگفت‌انگیز به استقبال روز می‌رویم و ظهر هم با یک نهار عالی شکمی از عزا درمی‌آوریم و در این میان موهایمان هم خوشگل می‌شوند و دست‌کم دو بار هم دوش می‌گیریم. چه عیشی می‌تواند کامل‌تر از این باشد؟

(اینجا دلم می‌خواست چیزی را محض خنده بنویسم اما خودم را سانسور می‌کنم.)

یک دنیا حرف زدیم امروز؛ از لنگرگاه گفتیم،‌ گفتم من همیشه در ساحل اشتباهی لنگر انداخته‌ام، ساحلی که مال من نبوده است، ساحل که چه عرض کنم، در یک لگن آب لنگر انداخته‌ام که با تکانی لگن برگشته است و لنگر من رها شده و دوباره گم شده‌ام در میانگاه اقیانوس.

گفتم احساس یک دربه‌دری کامل و خانه‌به‌دوشی مطلق را دارم؛ احساس اینکه بارکشِ زندگی بوده‌ام به جای اینکه در دل آن باشم و آن را زندگی کنم. قبلن در مورد لاک‌پشت و حلزون نوشته بودم که ارزشمند‌ترین دارایی‌شان را پشتشان گذاشته‌اند، اما حالا حس می‌کنم که آنها‌ هم مثل من بار دنیا را روی دوششان گذاشته‌اند و همین سبب کند‌ شدنشان شده‌ است.

من در دانشگاه جهان هر درس را ده‌ها بار گذرانده‌ام از بس که در یادگیری درس‌ها ضعیف بوده‌ام.

به دوستم گفتم هوش مصنوعی وقتی مسیری را شروع می‌کند دیگر نمی‌تواند به عقب برگردد و راه دیگری را در پیش بگیرد؛ قابلیتی که مغز انسان به خوبی از آن برخوردار است، انسان می‌تواند برگردد به ابتدای مسیر و از آغاز جور دیگری بیندیشد. می‌تواند بگوید شاید از ابتدا اشتباه کرده باشم، حالا می‌توانم راه دیگری را بیازمایم. هوش مصنوعی در همان مسیر ابتدایی تا انتها پیش می‌رود و این سبب می‌شود سر از بیراهه درآورد.

ما مسیرهایی را بیشتر از یک دهه طی کرده‌ایم، شاید باید برگردیم عقب و راه دیگری را برویم. هیچ اشکالی ندارد اگر این همه سال در مسیری گذشته است،‌ بهتر از این است که باقی عمر هم در مسیری اشتباهی طی شود.

از اعتماد گفتیم و از اینکه دامنه‌ی اعتماد ما تا کجا می‌تواند گسترده باشد؛ تا کجا می‌توانیم دستمان را در دست خداوند بگذاریم و موهبتی که او در ما قرار داده است را زندگی کنیم به جای اینکه مسئولیت چیزهایی که متعلق به ما نیستند را بر عهده بگیریم.

خلاصه که ساعت‌ها حرف زدیم و چندین و چند بار هم به این آهنگ هایده گوش کردیم؛

«برو که بی‌حقیقتی، تو قلب من جات نیست. اونقدر از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست.»

آهنگ قشنگی است، حالا که تا اینجا آمده‌اید گوش کنید:

 

 

الهی شکرت…

خروسی این حوالی است که چندین نوبت در روز می‌خواند اما در زمان‌های غیراستاندارد؛ در زمان‌های غیرخروسی می‌خواند، زمان‌هایی که عادت نداریم خروس‌ها بخوانند و همین خرق عادت حضورش را بیشتر به چشم می‌آورد و البته دل مرا بیشتر شاد می‌کند. هر از گاهی که بی‌‌هوا و خارج از نوبت می‌خواند یادم می‌آورد که زندگی چه اتفاق عجیب و خوشایندی است.

من هیچوقت آدم خاطرات نبوده‌ام؛ بعضی آدم‌ها همیشه به یاد خاطرات گذشته‌اند، من با گذشته غریبه‌ام. اما در این چند ماه هر تلنگری برایم یادآور خاطره‌ای بوده است؛ حتی سالاد که درست می‌کنم اشکم سرازیر می‌شود، هر حرفی، هر مکانی و هر اتفاقی خاطره‌ای را برایم زنده می‌کند. مورد هجوم خاطرات قرار گرفته‌‌ام و چقدر خاطره چاقوی کندی برای بریدن گلوی لحظه است، لحظه را تبدیل به لاشه‌ای هزار پاره می‌کند.

پنجشنبه دم غروب با وکیل حرف می‌زدم، اگر بخواهم صادق باشم دوست داشتم مکالمه ادامه داشته باشد چون آرامم می‌کرد، انگار که از زبان خدا حرف می‌زد. هزار هزار بار به خداوند گفته‌ام که وکیل تویی، قاضی و دادستان و بازپرس و کارشناس و حتی شاکی و متهم هم تویی. کسی به جز تو نیست، همه کس تویی، تویی که هر بار در چهره‌ای ظاهر می‌شوی و من در میان این چهر‌‌ه‌ها ردپای اعتماد را دنبال می‌‌کنم.

چیزی که در این مکالمه برایم بسیار عجیب و جالب بود این بود که وقتی در پاسخ به پیام چند ساعت قبلم تماس گرفتند اولین چیزی که گفتند این بود که من خواب بودم، چیزی که من هرگز نتوانسته‌ام به آن اعتراف کنم؛ هیچوقت نمی‌توانم بگویم خواب بودم، انگار خجالت می‌کشم اگر خواب بوده باشم، برای اینکه به کسی نگویم خواب بودم تبدیل به آدم سحرخیزی شدم، حتی در موجه‌ترین زمان‌ها برای خوابیدن نمی‌توانم به این طبیعی‌ترین نیاز بدنم احترام بگذارم. نگران نظر دیگران حتی در مورد این مسائل هم می‌شوم، حتی اگر هیچ‌کس نباشد و من تنها باشم باز هم نمی‌توانم راحت و بی‌دغدغه بخوابم. احساس می‌کنم روز از دست رفته است یا من غیرمفید بوده‌ام، حتی بعد از خستگی‌های بسیار طولانی و توان‌فرسا باز هم نمی‌توانم بپذیرم که طولانی بخوابم.

خودم را که واکاوی می‌کنم به تونل‌های تاریکی می‌رسم که نمی‌دانم سر از کجا درخواهند آورد، خیلی وقت‌ها جرأت رفتن تا انتهای تونل را ندارم.

الهی شکرت…

اتفاق عجیبی افتاد؛ دیروز صبح زود آماده بودم که بزنم از خانه بیرون و تا هشتگرد بروم، درست به وقت خارج شدن از خانه پیامکی که مدت‌ها منتظرش بودم و خبر از انجام شدن کار می‌داد به دستم رسید و اینکه دیگر نیازی نبود تا آنجا بروم. همان پیامک را هم در اثر یک اتفاق دیدم، چون معمولن آن وقت روز که عجله‌ی بیرون رفتن دارم خیلی حواسم را به گوشی نمی‌دهم. خلاصه که دیدنش لبخند بزرگی پشت صورتم آورد، نه به این دلیل که کار انجام شده بود، به این دلیل که لطف خداوند برای من هرگز حد و اندازه‌ای نداشته است.

آنقدر بزرگ و بی‌حد هوایم را داشته که نمی‌توانم به درستی درکش کنم، درست مثل ماهی درون آب که وسعت آب را نمی‌فهمد یا مثل بودن ما در دل «جو» که دیگر جو را حس نمی‌کنیم. خداوند برای من همواره این‌طور بوده است؛ آنقدر وسیع و بزرگ و آنقدر دربرگیرنده که دیگر وسعتش برایم ناپیدا شده است.

این‌ روزها که تجربه‌ی عجیب و سختی را پشت سر می‌گذارم که اصلن نمی‌دانم مرا به کجا خواهد برد، دائمن به یاد می‌آورم این دربرگیرنده بودنش را، دائم به خودم می‌گویم این همان خدایی است که آن زمان آن معجزه را رقم زد درحالیکه هیچ امکان رخ‌دادنش نبود، یا تو را از فلان مخمصه بیرون آورد، یا فلان هم‌زمانی‌ها را پیش آورد. به خودم می‌گویم مگر نمی‌گویی آمده‌ایم به این جهان تا از اعتمادمان به خداوند مراقبت کنیم؟ شاید هرگز حکمت این روزها را درک نکنی آیا باز هم می‌توانی معتمد باقی بمانی؟

اعتراف می‌کنم در نقطه‌ای از زندگی هستم که پیش چشمم تاریک تاریک است، امید از دل من رخت بربسته است و این نخستین بار است که من ناامیدم؛ هرگز اینگونه نبوده‌‌ام، همواره حس می‌کردم که راهی هست، چیز خوبی در انتظار است، نور دوباره خواهد تابید بر مسیر. حالا دارم احساس ناامیدی را هم تجربه می‌کنم، اما هنوز اعتماد دارم؛ نه به یک نتیجه بلکه به یک حضور. شاید از ابتدا امیدم را در جای نامناسبی خرج می‌کردم، به جای اینکه آن را خرج اعتماد به یک حضور کنم خرج نتیجه می‌کردم.

نمی‌دانم…

چند روز قبل حرفی از مادری شنیدم که برای چندمین بار مرا درباره‌ی فعل «خواستن» به تامل واداشت؛ مادر از فرزند شش ساله‌اش می‌گفت که دچار دیابت شده و چند روزی را در کما به سر برده است، از اینکه چه روزهای سختی بودند و اینکه بعد از آن روزهای سخت فرزندش به لحاظ شخصیتی قوی‌تر شده است؛ اینکه خودش مراقب سلامتی‌اش است و حتی از چیزهایی که خیلی دوست دارد (مثل سیب‌زمینی سرخ‌کرده) با آه و حسرت می‌گذرد اما می‌گذرد تا آن روزها دیگر برنگردند. مادر می‌گفت من همیشه نگران پسرم بودم، چون به نظرم بچه‌ی لوسی بود، مخصوصن اینکه با من و خواهرش بزرگ می‌شد (پدر همراه خانواده نیست) و این سبب شده بود که جنم مردانه را نداشته باشد. می‌گفت من همیشه دعا می‌کردم که خدایا کاری بکن که پسرم مرد شود، رفتار مردانه داشته باشد، جرأت و جسارت و جربزه پیدا کند و بعد ادامه داد که حالا این اتفاق دارد می‌افتد، با اینکه شرایطی سخت و ناخوشایند سبب این تغییر شده است اما به هر حال آنچه من دعا می‌کردم محقق شده است.

فکر کردم به اینکه ما واقعن نمی‌دانیم آنچه برایش دعا می‌کنیم و مکرر درخواست می‌کنیم چه نتایجی خواهد داشت. من خودم این درخواست‌های مکرر و سپس مستجاب شدنشان از دل تجربیات سخت را با تمام وجود حس کرده‌‌ام، یک‌جایی به خودم گفتم لطفن دست از خواستن بردار، درخواست‌های ما تغییر ایجاد می‌کنند، درخواست‌های ما انرژی دارند و این انرژی به جریان می‌افتد و روند زندگی و جهان را تغییر می‌دهد، این هم خبر خوبی است و هم خبر بدی؛ خوب است که ما این توان را داریم و خوب است که تاثیرگذاریم، اما باید حواسمان باشد که اگر یک چیزی رخ نمی‌دهد یا مطابق نظر ما پیش نمی‌رود حتمن خیر و حکمتی در آن هست، درخواست‌های مکرر ما آن روند را دستکاری می‌کند و ما چقدر در حال دستکاری کردن زندگی هستیم، چقدر اجازه نمی‌دهیم که زندگی بی‌رنج و تقلا پیش برود، چقدر خودمان را عقل‌کلِ زندگی می‌دانیم و تصور می‌کنیم می‌دانیم چه چیزی برای خودمان و دیگران خوب است.

من تا توانسته‌ام زندگی را دستکاری کرده‌ام، مثل کسی که آنقدر عمل زیبایی انجام می‌دهد که دیگر نمی‌داند اولش چه شکلی بوده است. شکل و قیافه‌ی زندگی من هم آنقدر تغییر کرده است که دیگر نمی‌شناسمش.

دلم می‌خواهد دست بردارم از این دستکاری کردن و این فقط با زندگی کردن بر مبنای کلیدواژه‌ی «اعتماد» رخ خواهد داد.

اتفاق جالب دیگری که دیروز رخ داد این بود که ساعت ۶:۴۵ آب قطع شد، خوشبختانه دیگر مخزن آب داریم و بی‌آب نمی‌مانیم، همسایه‌های عزیز زحمت کشیدند و پمپ را زدند، آب وصل شد، منی که چندین ساعت مشغول تمیز کردن خانه بودم به حمام پناه بردم اما اصلن حواسم نبود که ممکن است برای بار دوم برق قطع شود، اما برخلاف من اداره‌ی محترم برق همیشه حواسش به برنامه‌‌هایش هست، رأس ساعت مقرر برق رفت، در نتیجه من بی‌برق و بی‌آب ماندم در حمام. باقی ماجرا را هم ننویسم بهتر است.

الهی شکرت….

پی‌نوشت: چرا دیروز ننوشتم؟

چون چنان سردردی مرا در برگرفته بود که به جز پناه بردن به یار تازه اما بسیار شفیقم یعنی «کیسه‌ی آب‌گرم» کار دیگری از دستم ساخته نبود.

یک جوری خسته‌ام که دلم می‌خواهد باقی عمر بنشینم برنامه‌های صدا و سیما را ببینم؛ چیزهایی در حد «هشدار برای کبرا ۱۱»، مغزم گنجایش چیزی بیشتر از این را ندارد.

گاهی اوقات درحالیکه دست‌هایم روی کیبورد هستند و سعی دارم چیزکی بنویسم خوابم می‌برد، در همان حال نشسته روی صندلی با دست‌های آماده‌ی نوشتن، کافی است یک لحظه تعلل کنم تا چرت بزنم و یک دفعه از خواب بپرم.

به فردا که می‌اندیشم غصه‌ام می‌گیرد، باید برای دهمین بار بروم هشتگرد، تنها دلخوشی‌ام این است که بین راه سری هم به مادر می‌زنم. مادر جانم من نزدیک شده بودم که بیشتر ببینمت، تو چرا دور شدی؟ چرا هیچ‌وقت هیچ میزانی از هیچ چیزی کافی نیست؟ از دیدن و بودن و در آغوش کشیدن ‌و گفتن و شنیدن و …

امروز با یک کلمه حرف باز اشک دوید به چشم‌هایم. زندگی خیلی خیلی بزرگتر از مغز من است، چیزی نیست که من آن را بفهمم، دیگر دست از فهمیدنش کشیده‌ام.

به گمانم مهمترین چیزی که باید از آن دست می‌کشیدم «داشتن» بود، داشتن و احساسِ نیاز به داشتن؛ داشتن هر چیزی یا هر کسی. وقتی حس می‌کنی چیزی را داری حالا برای نگه‌داشتنش با تمام توان می‌جنگی، حالا از نداشتنش درد می‌کشی، حالا از خودت نمی‌پرسی مگر من چیزی داشته‌ام یا چیزی دارم یا می‌توانم داشته باشم؟ غرق می‌شوی در احساسِ داشتن و سپس نیاز به بیشتر داشتن و سپس نگه‌داشتن آنچه گمان می‌کنی داری.

چرا باور نمی‌کنی که هیچ نداری و هیچ نخواهی داشت؟ تو حتی تنت را نداری، باید آن را بگذاری و بروی.

اینجا مثل یک رستوران سلف‌سرویس است، می‌توانی بخوری هر چه می‌خواهی، اما نمی‌توانی چیزی را با خودت ببری. پس فقط می‌توانی مجالِ بودنت را قدر بدانی و این تنها در صورتی ممکن می‌شود که در پی داشتن نباشی و اجازه دهی همه‌ی چیزها از کنارت عبور کنند؛ تو باشی، ببینی، حس کنی بی‌آنکه داشته باشی.

 

الهی شکرت…

– چرا به این جهان آمده‌ایم؟

– ما تنها در پی یک کار به این جهان آمده‌ایم؛ آمده‌ایم تا از یک چیز مراقبت کنیم، حواسمان پی یک چیز باشد، چشممان را از یک چیز برنداریم.

– چه چیزی است آن یک چیز؟

– «اعتماد»، ما آمده‌ایم تا از اعتماد مراقبت کنیم.

– اعتماد به چه؟

– اعتماد به خداوند. ما آمده‌ایم تا به او اعتماد کرده و تمام عمر از این اعتماد مراقبت کنیم.

– منظورت چیست که باید از اعتماد به او مراقبت کنیم؟

– یعنی نباید آن را از دست بدهیم، باید همواره چراغ این اعتماد را روشن نگه‌داریم.

– چرا باید از این اعتماد مراقبت کنیم؟

– چون دیر یا زود خواهیم فهمید که بدون این اعتماد زندگی تبدیل به کارزاری دائمی میان ما و جهان خواهد شد، میان ما و هر چیز دیگری از جمله تمام خواسته‌هایمان.

– اگر از آن مراقبت کنیم چه چیزی نصیبمان می‌شود؟

– مراقبت خداوند از باقی چیزها. ما از اعتمادمان به او مراقبت می‌کنیم و او از باقی چیزها.

– چه چیزهایی؟

– تجربه‌ها، عواطف، احساسات، نیازها، خواسته‌ها، نعمت‌ها،… هر چیزی و هر چیزی از جمله پول، سلامتی، رابطه.

– چرا برای اعتماد به این جهان آمده‌ایم؟

– چون وقتی می‌کوشیم از اعتمادمان مراقبت کنیم او را جور دیگری می‌شناسیم، جوری که به جز از مسیر اعتماد نمی‌توانستیم بشناسیم. او هم از دریچه‌ی این اعتماد خودش را جور دیگری تجربه می‌کند، جوری که اگر این اعتماد نبود نمی‌شد آن را جلوه‌گر کرد و همه‌ی این‌ها در این جهان معنا می‌یابد؛ در جهانی که در آن فاصله هست میان ما و او و این فاصله اعتمادکردن را دشوار می‌سازد.

الهی ما از اعتمادمان به تو مراقبت می‌کنیم، تو هم از باقی چیزها (از جمله از اعتماد ما به خودت) مراقبت کن.

الهی شکرت…

الهی،

اینجا
برای
بوییدن
و
بخشیدن
و
برخاستن
و
بالیدن
و
بوسیدن
و
بردن
و
باختن
و
.
.
.
و
برای
«بودن»
بسیار
بکر
و
بی‌بدیل
است.

الهی شکرت…

دلم می‌سوزد برای

منی که دم غروب سنگ گذاشت روی مزار مادرش،
منی که به نگهبان بیمارستان گفت «ترخیص نشدن، فوت شدن.»،
منی که صداها و بوها و لحظه‌ها را از یاد نمی‌برد،
منی که اعلامیه درست کرد،
منی که ناامید شد،
منی که گریه نکرد.

دلم می‌سوزد برای این منی که همیشه مانده است نه فقط چون چاره‌ای جز ماندن نداشته بلکه چون نمی‌خواسته کنار بکشد، نمی‌خواسته نباشد، نمی‌خواسته بی‌اعتماد کند دیگران را به بودن و ماندنش.

حالا این من باید پای همین من بایستد، نباید بی‌اعتمادش کند به بودن و ماندن که این من به حز این من کس دیگری را ندارد.

الهی شکرت…

آنقدر در چای دادن به مردم ممارست کردیم تا هوا رو به خنک شدن رفت. در چله‌ی تابستان هم دست برنداشتیم از چای دادن، اولن اینکه همت نداشتیم شربت درست کنیم، دومن مادر عاشق چای بود. هرچند که ایرانی‌جماعت دست رد به سینه‌ی چای دمی آن هم ساعت ۷:۳۰ صبح که حتمن خودش چای نخورده به مزار آمده است نمی‌زند.

به لطف روحیه‌ی ارتشی پدر ساعت ۷:۱۵ سر مزار اعلام آماده‌باش می‌کنیم؛ یکی با جارو، دیگری با دستکش درحال جمع کردن زباله‌ها و یکی دیگر هم در حال آماده کردن بساط صبحانه. بعد از صبحانه هم مثل یک ارتش تعلیم‌دیده در چند دقیقه آن همه درخت را سیراب می‌کنیم، ساعت ۹ هم می‌رسیم خانه.

برق که رفت با یک ذره نور موبایل افتادم به جان یک دنیا کار که مدت‌‌ها با چشم بسته از کنارشان می‌گذشتم تا نبینم که آنجا هستند و من نمی‌توانم انجامشان دهم. حتی با همان موبایل حمام هم رفتم، می‌پرسید چطور؟ خیلی ساده است، گوشی را داخل نایلون بگذارید و یک جایی دورتر از آب آویزان کنید یا بگذارید. هیچ چیزی به جز نبودن آب مانع دوش‌‌گرفتن یک حمام‌رونده‌ی واقعی نمی‌شود. تا دیگران فکر کنند و تصمیم بگیرند حمام‌رونده سه بار رفته و بیرون آمده است.

خانه‌ای در این نزدیکی هست که هر بار برق می‌رود و می‌آید دزدگیرش تا چهل و پنج دقیقه‌ی بعد صدا می‌دهد، شرایط برای دزدی کاملن مهیاست، حتی می‌توان یک گاوصندوق را وسط خانه ترکاند، صدا به صدا نمی‌رسد. واقعن دلیل برخی از صداها را نمی‌فهمم، اینکه چرا قطع نمی‌شوند، چرا صاحب‌خانه به میزان آزاردهنده بودن چنین صدایی نمی‌اندیشد و فکری برایش نمی‌کند؟

به نظرم موفق شدم آب ببندم در یادداشت امروزم. حرف خاصی برای گفتن ندارم، در خوابیدن ثواب بیشتری هست.

 

الهی شکرت…

بعضی برنامه‌های روی گوشی پیام‌های عجیب‌و‌غریبی می‌دهند؛ مثلن چیزهایی شبیه به این: «کتاب‌هایی که باید قبل از مردن بشنوید.» قبلن که کتاب‌های صوتی نبودند می‌گفتند کتاب‌هایی که باید قبل از مرگ بخوانید، حالا می‌گویند بشنوید.

بیزارم از لیست‌هایی که می‌‌گویند قبل از مردن باید آنها را انجام داده باشیم. تازه بعضی لیست‌ها که برای قبل از سی‌سالگی‌اند؛ طوریکه انگار اگر تا سی‌سالگی انجام نشوند باید بی‌خیال باقی عمر شد. زندگی را به قبل و بعد از سی سالگی تقسیم می‌کنند با این پیام که اگر سی‌ساله شوی و آن کارها را انجام نداده باشی نه تنها آن سی سال را حرام کرده‌ای بلکه باقی عمرت را هم باخته‌ای.

به من اگر چنین لیستی بدهند آن را می‌زنم جلوی چشمم تا هرگز انجامش ندهم. فقط یک عده شل‌مغز می‌توانند چنین لیستی فراهم کنند؛ یک نفر باید کتابی را در شصت سالگی بخواند چون برای او آن زمان وقت مناسب خواندن آن کتاب است، یا سعادت یک نفر در سفر کردن نیست، یک نفر ممکن است تمام عمر در روستایی زندگی کند و هرگز نه کتابی بخواند و نه فیلمی ببیند اما تجربه‌ی زیسته‌اش رضایت‌بخش و پربار باشد، یک نفر ممکن است در تمام عمر بیشتر از دو سه کتاب نخوانده باشد اما آنقدر آنها را خوب خوانده باشد که برای یک عمر کفایت کنند.

فقط یک لحظه زمان مرگ را تصور کن و ببین اگر در بستر مرگ باشی واقعن به کتاب‌هایی که نخوانده‌ای می‌اندیشی؟

انسان خودش کتابی‌ست که در طول زندگی فصل به فصل نوشته می‌شود؛ قصه‌ای که ذره‌ذره کامل می‌شود، شخصیتی که در طول قصه شکل می‌گیرد، روایت‌‌ها و قصه‌هایی که نه تنها تجربه بلکه حس می‌‌شوند. انسان در زمان مرگ فقط کتاب زندگی خودش را مرور می‌کند و این تنها قصه‌ایست که برایش معنا دارد.

اهمیت‌دادن به چنین لیست‌هایی تنها سبب می‌شود قصه‌ی زندگی آدم که قرار بود چیزی اصیل و منحصر‌به‌فرد باشد، تبدیل به آش شله‌قلمکاری از قصه‌های دیگران شود و به جز اضطراب و پریشان‌حالی چیزی دست آدم را نگیرد.

تنها کاری که باید قبل از مردن انجام دهی نگاه کردن به شکوه موجود در این لحظه است؛ به اصالت این لحظه، به اینکه چقدر یگانه است، چقدر دقیق است، چقدر همان‌ است که باید باشد، همانی که نیاز داری؛ همان‌قدر دردناک یا همان‌قدر دلنواز که باید می‌بود. همه‌ی کتاب‌های جهان در این لحظه خلاصه شده‌اند، چیزی که شاید کمی بعد دیگر در اختیارت نباشد.

این لحظه همان کتابی‌ست که ارزش خواندن دارد.

 

الهی شکرت…

بعد از مدت‌ها بوی پیاز راه انداختم، من و این بدبوی پرخاصیت هیچگاه میانه‌ی خوبی با هم نداشته‌ایم. همیشه با دستکش به سراغش می‌روم و آنقدر می‌سوزم و اشک می‌ریزم که از غذا خوردن پشیمان می‌شوم.

یک زمانی می‌گفتم من برایش احترام قائلم چون حضورش تمام بوهای نامطبوع دیگر را از بین می‌برد و اگر نباشد طعم غذا قابل‌قبول نخواهد بود، اما به هر حال نمی‌توانیم دوستان خوبی باشیم، قرار نیست که چون کارش را خوب بلد است دوست خوبی هم باشد.

اما بعد فکر کردم که این طرز فکر من درست مثل این است که با کسی به خاطر ظاهرش دوست نشوی. هر چه خودم را می‌کاوم چنین چیزی را در خودم نمی‌یابم، به خاطر نمی‌آورم که ظاهر کسی برایم تعیین‌کننده‌ی چیزی بوده باشد. مگر ظاهر آدم‌ها دست خودشان است؟ هر کس با چهره‌ای به این جهان آمده است.

بعدتر که عکاس شدم پی‌بردم که هر فرد، با هر چهره و هر اندامی که دارد، به طرز شگفت‌‌انگیزی زیباست و این باید باور قلبی من به عنوان یک عکاس باشد، نه اینکه ادایش را دربیاورم. عمیقن معتقدم که اگر کسی این باور قلبی را نداشته باشد هرگز نمی‌تواند تصویری را ثبت نماید که حرفی برای گفتن داشته باشد.

کیفیت پیاز که دست خودش نبوده است؛ او با این کیفیت به این جهان آمده است، من اگر نمی‌توانم به پیاز عشق بورزم مشکل از من است نه از پیاز. اما ما اغلب طوری رفتار می‌کنیم که سبب می‌شویم طرف مقابل ایراد را در خودش ببیند و این غصه در دلش بنشیند که مطلوب دل ما نیست. ما چه کسی هستیم که به خودمان چنین اجازه‌ای می‌دهیم؟

«روی زمین با تکبر راه مرو…»

الهی شکرت…

بعضی چیزها مثل استخوان گیرکرده در گلوی آدم هستند؛ نه می‌توانی قورتشان دهی و نه بیرونشان بیاوری.

گیر کرده‌اند درست بیخ گلویت؛ نه می‌گذارند چیزی بخوری، نه راحت بخوابی، نه راحت حرف بزنی.

راهِ نفست را حتی بسته‌اند و راهی برای خلاصی از شرشان نمی‌یابی.

تابه‌حال شده است استخوانی در گلویت گیر کند؟ چیزی که در هر صورت مجبور باشی همان‌جا که هست نگهش داری و در نهایت حس کنی که داری خفه می‌شوی؟

مشکلاتی که با آد‌م‌های نزدیک اطرافت پیدا می‌کنی از همین استخوان‌های گیرکرده در گلوی آدم‌ هستند، برخی از مسئولیت‌هایی که می‌پذیری هم همین‌طورند.

من مکرر استخوان گیر‌کرده در گلو داشته‌ام، چون به هنگام خوردن دقت نکرده‌ام چه می‌خورم تا استخوان در گلویم گیر نکند.

حالا یا باید خفه شوم یا ریسک قورت دادن استخوان را بپذیرم. امیدوارم این رنج سبب شود حواسم به آنچه می‌خورم باشد.

الهی شکرت…

در بیمارستان مادری همراه پسرش آمده بود که می‌گفت پسرش دچار ۸۵ درصد سوختگی درجه‌ی ۳ و ۴ شده به طوریکه کلیه‌ از بدنش بیرون بوده است (عکس‌هایش را به ما نشان داد.) پسرش سلامتی را بازیافته و روی پای خودش بود. خداوند او را از یک قدمی مرگ برگردانده بود. خداوند آدم‌ها را از یک قدمی مرگ برمی‌گرداند اگر زمان رفتنشان نرسیده باشد و اگر زمان رفتن کسی رسیده باشد هیچ نیرویی نمی‌تواند مانع آن شود.

هزارهزار بار اندیشیده‌ام که نتوانستم کاری برای مادر انجام دهم؛ نه تنها نتوانستم حفظش کنم بلکه حتی نتوانستم از دردش بکاهم یا به طریقی آن روزها را برایش ساده‌تر کنم.

به لحظاتی می‌اندیشم که رفتنش برایم محرز شده بود، به آخرین کلماتش که آنها را پای تلفن به من گفت؛ گفتم مادر نگران نباش ما اینجا هستیم پشت در، گفت «نگران نیستم، بدنم خشک شده، بیا من رو تکون بده.» و من نتوانستم، به تمام نتوانستن‌هایم، به ناامیدی‌هایم، به دست کوتاهم.

هزارهزار بار درد به استخوانم رسیده است، اما در پس همه‌ی اینها می‌دانم که اگر وقت رفتن مادر نبود خداوند او را از یک قدمی مرگ برمی‌گرداند، چه من آنجا بودم یا نه. مادر رفت چون وقت رفتنش رسیده بود.

هنوز هیچ فکری نتوانسته فشار سنگین روی سینه‌ام را کم کند،‌ هنوز زور هیچ فکری به قلبم نرسیده است، حیرت می‌کنم از زور زیاد این جثه‌ی کوچک، هیچ فکرش را نمی‌کردم که یک کف‌دست قلب اینقدر پر زور باشد اما هست.

قلبم به تسخیر غم درآمده است و در این میان تنها حسی که زورش به غم می‌رسد و نمی‌گذارد که مرا ببلعد احساس «اعتماد» است؛ اعتماد به اینکه برگی بدون اذن خداوند از درخت نمی‌افتد.

این اعتمادیست که ساخته می‌شود؛ خداوند برای رابطه‌ای که با بنده‌اش دارد ارزش قائل است، برای آن وقت می‌گذارد و قدم به قدم اعتماد را در قلب او می‌سازد تا انسان به جایی می‌رسد که نمی‌تواند به این اعتماد بی‌باور باشد. آن‌وقت حتی در تاریک‌ترین روزها هم نور این اعتماد چراغ راهش می‌شود.

الهی شکرت…

به سرعت لباس پوشیدم و در تاریکی مطلقِ شهر از خانه بیرون زدم. تاریکی نعمت بزرگیست؛ وقتی تاریک است چروک بودن لباست مهم نیست، اینکه سوتین بسته‌ای یا نه اهمیتی ندارد، قیافه‌‌ی کج‌و‌کوله و بی‌روحت دیده نمی‌شود.

فقط باید از زمان‌بندی اداره‌ی برق مطمئن باشی تا در میانه‌ی راه غافلگیر نشوی که خدا را شکر این یکی قابل‌اعتماد بودنش را ثابت کرده است.

یک‌مرتبه به سرم زد که یک چیزی بخورم، در تاریکی آدم هوس خوراکی می‌کند. همان چند قدم در تاریکی رفتن کافی بود تا به یاد آورم که زندگی چه معجون شگفت‌انگیزیست؛ همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌های آدم از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ی آدم به آسمان هفتم می‌رسد.

نمی‌دانم فقط من تا این اندازه شیفته‌ی تاریکی‌ام یا تاریکی دیگران را نیز به وجد می‌آورد؟ تاریک که می‌شود یک جور سرخوشی که علتش را نمی‌دانم در وجودم جان می‌گیرد، حتی غصه‌ها هم برایم شیرین می‌شوند، بی‌خیال و سرزنده و جسور می‌شوم، چیزی ناراحتم نمی‌کند، یک جور رهایی و بی‌قید‌ی که در روشنایی هرگز ندارم به سراغم می‌آید.

در تاریکی انگار لولو‌ها می‌روند، لولوهای من از تاریکی می‌ترسند و مرا به حال خودم می‌گذارند.

خداوند تاریکی را وسیله‌ی آرامش جهان قرار داده است؛ انگار که زندگی در روشنایی اصرار دارد خودش را با هزار لباس بپوشاند اما در تاریکی عریان می‌شود بی‌آنکه این عریانی آزارش دهد. زندگی آن‌طوری می‌شود که واقعن دوست دارد باشد و من هم همین‌طورش را دوست دارم.

الهی شکرت…

ویدئوی خنده‌داری دید‌ه‌ام که ظاهرن بخشی از یک سریال قدیمی است (من آنقدر پرتم که تازه دیدم)، در آن آقای نصرالله رادش با آقای نادر سلیمانی در نقشی که داشتند صحبت می‌کردند. مکالمه این‌طور بود (از آقا فاکتور می‌گیرم):

رادش: «می‌تونم یه نخ سیگار بکشم؟»

سلیمانی: «مگه شما سیگار می‌کشین؟»

رادش: «اینکه همیشه بکشم؟ نه اصلن، از بوش هم بدم میاد. اما وقتی تریاک می‌کشم بعدش می‌چسبه.»

سلیمانی: «مگه شما تریاک می‌کشین؟»

رادش: «اینکه معتاد باشم نه به هیچ‌وجه، متنفرم از اعتیاد، معتاد نیستم، منتها چون شیشه طبعش گرمه به خاطر اون بدنم داغ میشه، بعدش بلافاصله باید تریاک رو بکشم که بدنم سرد شه، بالانس شم.»

سلیمانی با حیرت: «یعنی شیشه می‌کشین؟»

رادش: «اینکه معتاد باشم؟ احمقم؟ یه احمق فقط به شیشه معتاد میشه وقتی کوکائین هست؟ کوکائین خیلی بهتره.»

سلیمانی: «یعنی کوکائین می‌کشین؟»

رادش: «همیشه؟ همیشه که آدم می‌افته از زندگیش، نه نه، گاه‌گاهی یکی دو خط می‌ریزم مثلن روی همین میز، دماغی میرم.»

سلیمانی: «دماغی میرین؟»

رادش: «پشت سرهم نه، مثلن الان می‌کشم میره میره میره دیگه زودِ زود یه ساعت دیگه، پشت سر هم مضره.»

سلیمانی: «هر ساعتی کوکائین می‌کشین؟»

رادش: «آره، ولی نگران نباشین، به تنهایی نه، چون به تنهایی که بکشی سیری میاره دیگه نمی‌تونی غذا بخوری، صورتت می‌‌افته داغون می‌شی، لابه‌لاش هروئین تزریق می‌کنم…. می‌دونم دارم چی کار می‌کنم!!! چون هروئین کره‌خوری داره، اشتهای آدم باز میشه، این‌ها رو بالانس می‌کنم با هم، تهش هم کراک یه مقداری می‌زنم که یبوست نشم.»

سلیمانی: «کراک می‌کشین؟»

رادش: «یبوست بگیرم؟ چی کار کنم؟»

من اگر می‌خواستم این سناریو را بنویسم این مدلی‌ می‌شد؛ قهوه را با خامه می‌زنم، بعد چایی را می‌زنم که چربی آن را بشوید و ببرد اما چون کافئینش شکسته می‌شود لابه‌لای آن قهوه‌ی تلخ می‌زنم، چون قهوه سرد است چای ماسالا می‌زنم که بدنم گرم شود، اما چون بی‌اشتهایی می‌آورد یک آبنبات قهوه می‌‌اندازم گوشه‌ی لپم، دهانم تلخ می‌شود، چای کرک می‌زنم که طعمش عوض شود اما خواب‌آور می‌شود، چای گس ایرانی می‌زنم که بیدارم کند، آخرش هم یک نسکافه‌ می‌زنم که خوشحال شوم. چه کار کنم، خوشحال نشوم؟

تنها چیزی که نمی‌زنم قرص کافئین است.

اینکه معتاد باشم به کافئین؟ نه اصلن، متنفرم از اعتیاد، معتاد نیستم، فقط می‌خواهم بالانس بشوم.

الهی شکرت…

دوست دارم از پدر بنویسم؛ از اقیانوسی که در چشم‌های آبی‌اش موج می‌زند، از دست‌های سبزش، از تنهایی عمیقی که بر قلبش نشسته است و می‌گوید که هر یک ساعتش یک سال می‌گذرد، از اینکه هر روز شعر می‌خواند و من شعر خواندن را از او آموخته‌ام.

شعر شاید تنها بارقه‌ی نور در این دوره‌ی تاریک زندگی پدر باشد. شعرهایی که برای مادر گفته است را با خط زیبایش نوشته و به دیوار چسبانده است، چند تایی هم از شعرهایی که دوست داشته کنار آنها زده است.

کم پیش می‌آید از اتاقش بیرون بیاید، آنجا میزی دارد که پشتش می‌نشیند و شعر می‌خواند با یک چراغ مطالعه‌ی قرمز، تلویزیون، یخچال، کمد، آینه، جالباسی آن هم دو عدد، کشوهایی که به دستگیره‌ی هر کدام کاغذی آویزان کرده و محتویات آن کشو را رویش نوشته است، حمام، کولر گازی، پنکه، تخت یک‌نفره، حتی بخاری هم دارد.

طوری شرایط را مهیا کرده است که لازم نباشد زیاد از اتاق بیرون بیاید هر چند که در باقی خانه هم کسی نیست. هر جایی که متعلق به پدر باشد همیشه منظم است. نظمْ وسواس ذهن اوست، دوست دارد همه چیز منظم باشد.

تازگی‌ها به میوه خوردن روی آورده، چیزی که در تمام عمر از آن دوری کرده‌ است. هر از گاهی برای خودش خرید می‌کند؛ میوه، حبه‌ی خرما، تن ماهی، پنیر، آبلیمو. پدر آدم مستقلی است، می‌گوید زیاد برای من غذا نیاورید.

فقط خدا می‌داند که در دلش چه می‌گذرد. ما اهل حرف زدن از احساساتمان نیستیم که کاش بودیم. تنها تفریحش روزهای جمعه و مزار ‌و رسیدگی به درخت‌هاییست که آنجا کاشته.

داروهایش را منظم کرده‌ام و روی هر کدام برچسب زده‌ام. می‌گوید مطمئن باش که همه را دقیق می‌خورم. به خاطر ما حواسش به خودش هست. می‌گوید من باید باشم، نمی‌خواهد ما تنها شویم.

خوشحالم که انگیزه‌ی محکمی برای ماندن دارد و خوشحالم که از دوران بیمارستان چیز زیادی ندیده است. رفتن مادر مرا با بزرگترین ترس‌هایم مواجه کرد؛ تصادف، بیمارستان، از دست دادن عزیز، همه‌ی این‌ها برایم ترسناک بودند. تک‌تک لحظات بیمارستان پیش چشمم هستند و باید اعتراف کنم که نمی‌توانم از عهده‌ی دور کردن آن لحظات از ذهنم بربیایم. هرچند خدا می‌داند که چقدر قدردان همان روزها هستم؛ ممکن بود ما حتی یک مزار نداشته باشیم برای جمع‌شدن، خداوند به ما یک بدن داد و ده روز فرصت برای پذیرفتن.

تقریبن دو ماه قبل از رفتن مادر یک گوشه‌ای نوشته بودم: «مادر؛ کسی که یکی از همین روزها دستت را برای داشتنش دراز می‌کنی.» واقعن نمی‌دانم چرا این را نوشته بودم و وقتی بعد از رفتن مادر دیدمش حیرت کردم. پیش از این، مرگ برایم واقعی نبود، حالا اما به شکلی واقعی می‌دانم که یا من دستم را برای داشتن تک‌تک عزیزانم دراز خواهم کرد یا آنها دستشان را برای داشتن من‌.

نه اینکه پذیرفتنش برای ذهن سخت باشد، سختی آنجاست که پای قلب به میان می‌آید، قانع کردن قلب کار ساده‌ای نیست.

پدر امروز سر مزار دائم به گریه می‌افتاد، می‌گفت خدا مامان را زود از من گرفت، برای من سخت شد.

تا وقتی آنجا هستیم قلبمان آرام است، همینکه دور می‌شویم قلب‌هایمان سرد و سنگین می‌شوند؛ مثل غروب جمعه.

الهی شکرت…

وقتی قرار باشد آزادنویسی کنم واقعن آزادانه انجامش می‌دهم؛ جملاتی که سر و ته ندارند و هیچ هدفی را دنبال نمی‌کنند. نمی‌گذارم دستم از کاغذ فاصله بگیرد چون ذهن به دنبال همان یک فاصله‌ی کوچک است تا خودش را میان تو و قلم جای دهد و ردپای خودش را آنجا بگذارد. ذهن نمی‌گذارد تو به سراغ اتاق‌های تاریک درونت بروی، دلش می‌خواهد همان حوالیِ روشن همیشگی پرسه بزنی.

بنابراین آنچه ذهن می‌نویسد عاقل و موجه است اما راهگشا نیست، یا بهتر است بگویم فرصت کشورگشایی به تو نمی‌دهد، نمی‌گذارد قلمروی درونت را وسیع‌تر کنی.

مثلن در آزادنویسی چیزهایی شبیه این نوشته می‌شوند:

«ماتم زده بر صورت حیران این لحظه‌‌های پوشیده از نگاه غم‌بار و حسرت‌زده‌ی او که دیگر در روزهای واپسین عمرش به سر می‌بَرَد و حسرتی ندارد به جز لحظه‌‌هایی که فرسوده شدند بی‌آنکه زیسته شوند و خودش در میان آنها با نگاهی مغموم و سری کاملن سپرده به باد.»


«صیادهای شیاد که صیدهایشان را به دور از چشم‌های مراقب می‌فروشند به اندک چیزی که هیچ چیز نیست و آنها روزی در همین حوالی صید خواهند شد توسط شیادترین صیادها.»


«طنازی نازکانه‌ی عشق بر وجود عظیم او همچون حباب کوچکی که هنوز نترکیده است منشوری شده بود از رنگ‌های نابی که جای دیگری قابل رویت نبودند و این رنگ‌های دل او بود.»


«شانه‌های فراخ شاهین در پروازی شبانه و پر شرر بر سرزمین شاهین‌های دلیر که شاید دیر زمانی دیگر شاپرک‌ها هم به آن هجرت نکنند این چنین شرورانه و شبیخون زده است به دل شاد ما.»


گاهی هم می‌بینی که سر و ته دارند اما نه سر و ته معمول و شاید بشود گفت به‌درد‌بخور:

«بگذار این غم مرا ببلعد و تفاله‌ام را تف کند روی موزائیک‌های بی‌وقارِ این پیاده‌روهایی که پیاده‌ای نمی‌تواند از آنها برود از بس که باریکند.»


«می‌چرخیدند آن حلقه‌های سُربی در هوای دلگیر این باغ‌های تا گلو در خواب فرورفته و من هیچ قصد بیدارشدن نداشتم.»

گاهی هم این مدلی که مثلن منطقی به نظر می‌رسد اما منطقی در حوزه‌ی خودش دارد:

«چاقوی ضامن‌‌دار تضمین می‌کند که بیهوده و بی‌دلیل کسی را نمی‌کشد اما تضمین نمی‌کند که نمی‌کشد، چون در آن‌صورت باید قبول کند که چاقو نیست.»

چیزی که بسیار کمک می‌کند نگاه کردن به کلمات است. اگر بخواهی به ذهنت متکی باشی کلمه کم خواهی آورد و در‌ آنصورت چیز دندان‌گیری نوشته نمی‌شود؛ یک چیزی که خودت را سر ذوق بیاورد و چندی بعد که می‌خوانی بگویی «یعنی این را من نوشتم؟»

بنابراین کلمات لازمند،‌ کلمات مثل مواد اولیه‌ی پخت غذا هستند که بدون آن‌ها غذایی در کار نخواهد بود. هر قدر هم که آشپز توانمندی باشی نیاز به مواد اولیه داری تا غذایی فراهم کنی، هر چه این مواد متنوع‌تر و تازه‌تر باشند غذای بهتری خواهی داشت. اگر مواد اولیه کهنه شده باشند (یعنی کلمات دست‌فرسود و تکراری) یا تنوع کمتری داشته باشند غذایی که پخته می‌شود کیفیت پایین‌تری خواهد داشت.

من اگر بخواهم بنشینم به آزادانه نوشتن حتمن دو نفر را با خودم به جلسه خواهم برد، منظورم دو نویسنده است که تصادفی از میان کتاب‌ها انتخابشان می‌کنم. جالب اینجاست که وقتی در یک جلسه‌ی آزادنویسی با کتابی همراه می‌شوی و آن را ورق می‌زنی در پایان جلسه کاملن می‌فهمی که آن نویسنده چقدر کلمه در بساط دارد؛ بعضی‌ها کلمات محدود و ساده‌ای دارند و برخی دیگر دستشان پر است از انواع کلمات جان‌دار و تر و تازه.

اگر بخواهم صادق باشم دقیقن نمی‌دانم که از آزادنویسی چه چیزی نصیبم خواهد شد، فقط فکر می‌کنم چیزی شبیه به یادگیری یک زبان جدید است؛ وقتی می‌خواهی زبان تازه‌ای بیاموزی باید هدفت فکر کردن به آن زبان تازه باشد، اگر قرار باشد به زبان مبدأ فکر کنی و به زبان مقصد صحبت کنی خواهی دید که هرگز به روان‌بودن نخواهی رسید چون همواره فاصله‌ای خواهد بود میان ذهن تو و کلامت که در آن فاصله ذهن در حال ترجمه کردن از زبان مبدأ به زبان مقصد است. در نوشتن هم همین‌طور است؛ اگر بتوانی آنچه در ناخودآگاهت می‌گذرد را با همان سرعت و همانقدر بی‌واسطه بنویسی آن‌وقت انگار که زبان درونت را یاد‌گرفته‌ای، در آن‌صورت برای نوشتن باقی چیزها هم معطل نخواهی ماند.

اگر علاقمند هستید امتحان کنید و تجربه‌تان را آزادانه همین‌جا بنویسید.

الهی شکرت…

چو نشناسد انگشتریْ طفلِ خُرد / به شیرینی از وی توانند بُرد
تو هم قیمتِ عمر نشناختی / که در عیش شیرین برانداختی


کاش آن را در عیش شیرین برانداخته بودیم، لااقل دلمان نمی‌سوخت، هم برانداختیم هم در تلخی و ناکامی، ما دیگر واقعن قیمت عمر نشناختیم. انگشتر گرانبهای عمر را به هیچ‌ از دستمان ربودند. حالا که دیگر طفلی خرد نیستیم و کمی بهتر می‌فهمیم، به جای خالی‌اش روی انگشتمان می‌نگریم و باورمان نمی‌شود که این انگشترِ گرانبها را به چه اندک بهایی باخت داده‌ایم.

صادق اگر باشم باید بگویم که مشکلِ من باختنش نیست، مشکلم به چه باختنش است؛ من اگر آن را به عیش شیرین برانداخته بودم هیچ دغدغه نداشتم، حرف سعدی جان هم تکانم نمی‌داد و غم باختنش را هم نمی‌خوردم.

به گمانم دلم عیش شیرین می‌خواهد؛ نیک که می‌نگرم می‌بینم بسیار اندک به آن راه داده‌ام که نزدیکم شود، چیز عجیب‌و‌غریبی هم نیست؛ خندیدن است،‌ ساده‌گرفتن است، نازک نبودن است، شنیدن است، بودن است.

خندیدن، خندیدن، خندیدن…. کجاست آن لبخند بزرگ پشت صورتم؟ کجاست آن عیش شیرینِ صاف و ساده‌ای که دلت بخواهد عمرت را با آن تاخت بزنی؟

ما که دست آخر عمر را خواهیم باخت، کاش لااقل به بهای عیشی شیرین ببازیم.

 

الهی شکرت…

خواب‌دارویی از خیالِ خوش تو خورده‌ام و حالا بی‌خواب‌تر شده‌ام. چگونه گمان می‌بردم که خواهم خوابید؟ مگر می‌شود خیال تو جایی باشد و آنجا خوابْ مجالِ ماندن بیابد؟

در سرم یا جای خواب است یا خیال تو، چه کسی این خواب‌دارو را تجویز کرده است؟

خیالِ تو که خیال توست، خیال تو که شامل توست، خیال تو که نزدیکترین جا به توست، چگونه در نزدیکترین جا به تو می‌شود خوابید؟

هر که خیال تو را برای خوابیدن تجویز کرده است نه می‌داند خیال چیست، نه می‌تواند بفهمد خیالت چه خاصیتی دارد.

اصلن هر چیزی که تو را در خود دارد، خواب را از من و مرا از خودم می‌‌گیرد.

حالا هم که جیره‌بندی شده است دسترسی من به خیال تو، این یک ذره خیالت را با خواب تاخت نخواهم زد، کفران نعمت است، دیوانگیست.

من بی‌خواب بودن را به این دیوانگی نمی‌‌بازم.

 

الهی شکرت…

اینجا انگار بی‌پرواترم، شاید هم بی‌وسواس‌تر. به گمانم می‌پندارم که کسی اینجا را نمی‌خواند. چه کسی در این زمانه به وب‌سایت‌ها سر می‌زند؟ وب‌سایت‌ها متروک شده‌اند. (متروک یعنی ترک شده، نه لزومن تخریب شده. البته اگر جایی را ترک کنی به زودی تخریب می‌شود، برای همین است که آدم پشت آدم به این جهان می‌آید تا جهان تخریب نشود.)

در این خانه اما هنوز کسی هست، من هنوز اینجا نفس می‌کشم،‌ حتی اگر هیچ‌کس به این خانه نیاید. واقعن اینجا شبیه خانه‌ است، می‌شود یک گوشه گلدانی گذاشت، گوشه‌ای دیگر تابلویی وصل کرد، فرشی انداخت، چراغی روشن کرد. اختیارش دست خودت است، دستت باز است که هر طور دلت می‌خواهد اینجا بچرخی (اگر هم دلت می‌خواهد در خانه لخت باشی اشکالی ندارد،‌ فقط باید پرده‌ها را بکشی، ترجیحن لخت نشوی بهتر است، نه اینکه ما معذب شویم و از جلوی پنجره کنار برویم، ما از آن‌هایی نیستیم که از کنار لخت‌بودن ساده بگذریم، برای خودت می‌‌گویم که آسایشت در این محله حفظ شود،‌ چون این محله اهالی هیز کم ندارد. مثلن می‌خواستم از مزایای خانه بگویم، باز به حاشیه رفتم.)

(کلن انگار این یادداشت را به خاطر دل گوگل نوشته‌ام تا به مطالب دیگرم لینک بدهم. اشکالی ندارد، یادداشت‌ها اتاق‌های خانه‌اند، گاهی سری به آنها می‌زنیم تا خاک نگیرند.)

خلاصه که اینجا دستت خیلی بازتر از هر جای دیگری است، بقیه‌‌ی جاها مثل اتاق‌های اجاره‌ای‌اند، اینجا اما صاحب‌خانه‌ای. البته که ایرادی در مستاجر بودن نیست، اما بد نیست که آدم به فکر خریدن خانه هم باشد.

دلم می‌خواهد از روزانه‌هایم بنویسم اما دستم آن طرفی نمی‌رود، انگار روی آورده‌ام به هذیان‌نویسی تا این تب فروکش کند.

هر روز به خدا می‌گویم که به تو اعتماد دارم و این اعتماد شاید تنها چیزی باشد که دستم به دنبالش نمی‌گردد؛ نمی‌گردد چون هست و هست چون تنها اعتمادی است که هرگز به آن خیانت نمی‌شود.

 

الهی شکرت…

در یخچالش فقط سس پیدا می‌شد و یخ. می‌گفت به کوفت هم اگر یک سس خوب بزنی قابل خوردن می‌شود. حاضر بود کوفتِ سس‌دار بخورد اما آشپزی نکند. واقعن چه کاری در جهان سخت‌تر از آشپزی کردن است؟ «دوباره آشپزی کردن.»

اینکه می‌گویند فقط مرگ چاره ندارد از اساس بی‌پایه است، شکم هم چاره ندارد، یک جوری باید پرش کرد، اما مرگ یک بار اتفاق می‌افتد و تمام می‌شود، ولی شکم را روزی سه وعده باید پر کرد.

حالا یک ماهی هم آمده است داخل یخچال؛ ماهی با پولک و سر و دم و تمام متعلقات، پولک‌هایی که هنوز برق می‌زنند و چشمانی که برق نمی‌زنند اما بدجوری می‌نگرند. نکند فکر می‌کند که کار اوست؟ نکند به فکر انتقام باشد؟

حالا درِ یخچال را که باز می‌کند انگار غریبه‌ای آنجا نشسته و زل زده است به او. حتی وقتی یخچال را باز نمی‌کند باز هم او را می‌بیند، نگاهش همه جا هست.

آخر چه کسی برای دیگری ماهی هدیه می‌برد؟ آن هم با این هیبت و شکل و شمایل، همینقدر نزدیک به زنده‌بودن.

حالا باید با آن چه کند؟ شاید اگر به آب برساندش دوباره جان بگیرد؟ هر چه نباشد تمام مدت در یخچال بوده، سردخانه شاید زنده نگهش داشته باشد، بدجوری زنده به نظر می‌رسد، طوریکه اگر در آب بود شاید انقدر زنده نمی‌نمود.

اگر جواب نداد باید نقشه‌ی دیگری در سر داشته باشد، دیگر آن موقع نمی‌شود به یخچال بازش‌گرداند.

پس چه کند؟ سس بزند؟

لازم نیست، گربه‌ها که سس نمی‌خورند.

 

الهی شکرت…

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد