خواست شما
پروردگارا، ایمان دارم که برگی بدون اذن شما نمیافتد. پس هر طور که بشود همانطوری است که شما خواستهای. کمکم کن که نخواهم آنچه را شما نمیخواهی و بپذیرم آنچه را شما میخواهی.
من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من آدم بهتری بسازد.
پروردگارا، ایمان دارم که برگی بدون اذن شما نمیافتد. پس هر طور که بشود همانطوری است که شما خواستهای. کمکم کن که نخواهم آنچه را شما نمیخواهی و بپذیرم آنچه را شما میخواهی.
پروردگارا، ما به سادگی قدرت را از شما میگیریم و آن را به دولت، خانواده، شغل، پول و از همه دردناکتر به خودمان میدهیم. شرک مکتب ما آدمهای ضعیف است که فرصت امنبودن در دستان شما را تاخت میزنیم با خفت و ناامیدی و ترس فقط چون نمیتوانیم به آنچه نمیبینیم اعتماد کنیم. با این […]
تو آتش را بر من سرد کردی، همانطور که بر ابراهیم. تو رود را بر من گشودی، همانطور که بر موسی، تو مرا عزیز کردی، همانطور که یوسف را، تو مرا رونق بخشیدی، همانطور که سلیمان را. تو مرا صبر آموختی، همانطور که ایوب را. تمام آنچه برای دیگران کردی همه را یکجا در حق […]
غم فردا را خوردن برای من یعنی تصور میکنم قدرت دست من است و من کارهای هستم، که به جد میکوشم از این گندهپرانیها فاصله بگیرم. تمام سالهایی که تصور میکردم قدرت دست من است قطار زندگیام یک ایستگاه هم جلو نرفت. فردا مال آن کسی است که فردا را به آدمیزاد میبخشد، خودش خوب […]
تنها چیزی که آرامم میکند به یاد آوردن است؛ به یاد میآورم که سال گذشته این روزها در چه سیاهچالهای بودم و چگونه لطف بیانتهای خداوند طنابی شد و مرا از آن سیاهچاله بیرون کشید. خداوند یادش نمیرود که طنابش را برای ما بیندازد، ماییم که منتظر طناب نمیمانیم، ماییم که تصور میکنیم بدون طناب […]
میدانم مادامی که دستم در دست خداوند باشد لازم نیست نگران چیزی باشم. آبرویم را به او سپردهام و او تضمین کرده است که آبرونگهدار بندههایش است.
خداوند همواره مشغول کار است، من این را میبینم. حتی وقتی که ما اصلن توی باغ نیستیم او دست از کار نمیکشد. یک روز چشم باز میکنیم و میبینیم که اتفاقات ریز و درشت زنجیروار به هم وصل میشوند و نتیجهای را رقم میزنند که شبیه معجزه است. همزمانیهایی که ایجاد کردنشان از هیچ قدرتی […]
در تلاقی غم و اضطراب، در آن نقطهی تاریک که آدمیزاد را تاب تحمل نیست، همواره نور رحمت شما خواهد تابید؛ هزار بار تابیده است و هزار بار دیگر خواهد تابید. مرا یاری کن تا در این نقاط چشمانتظار نور باقی بمانم.
«من بی تو دمی قرار نتوانم کرد / احسان تو را شمار نتوانم کرد گر بر تن من زفان شود هر مویی / یک شکرِ تو از هزار نتوانم کرد» قربان قشنگیهایت بروم من که مدتها پیش از آنکه ما به مرحلهی نیاز برسیم همه چیز را کنار هم میچینی که وقتی میرسیم ببینیم مهیاست […]
الهی، آگاهم که به من آگاهی؛ در تمام دشواریها و در تمام دلخوشیها. آگاهم که عالمی و همراهی و لطیفی و هدایتگری و قادری و یگانهای. یگانهای یعنی اینکه جز تو کسی نیست؛ تو همکاری، تو خانوادهای، تو شغلی، تو خریداری، تو ملکی، تو مالکی، تو دینی، تو دولتی، تو اقتصادی، تو آموزشی، تو کشوری، […]
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
