نزدیکتر از رگ گردن
ای آنکه نزدیکتری از رگ گردن، میشود کمی نزدیکتر شوی؟
من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من آدم بهتری بسازد.
ای آنکه نزدیکتری از رگ گردن، میشود کمی نزدیکتر شوی؟
پروردگارا، ارادهی شما اجرا شود؛ هر چه که هست، هر طور که هست. من در ارادهی شما جز خیر نیافتهام.
هر روز از خداوند سهام بخر؛ با قدردانیکردن، با توجهکردن به نعمتهایی که داری، با لبخندزدن، با سپردن کارها به او، با نگران نبودن، با نگاهکردن، با تن را عزیز شمردن، با احترامگذاشتن به زندگی، با شوق داشتن برای یک روز تازه، … و بعد ببین تا آخر سال چقدر سود کردهای از این سهام.
به زندگیات که مینگری آن را چطور میبینی؟ آیا ماشینی اوراق است که دمبهدم باید کنار بزنی و کاپوت را بالا بدهی یا ماشینی صفر کیلومتر که مدتهاست بیدردسر کار میکند؟ آیا تو اسیر زندگی هستی یا زندگی در خدمت توست؟ زندگیْ هیچکدام از اینها نیست؛ اینطور نیست که به کسی ماشینی اوراق رسیده باشد […]
قدردانم که تو «فَإِنِّی قریب» هستی به من؛ همیشه بودهای و همیشه خواهی بود. به این ذرهی ناچیز در دورترین نقطهی جهان تو نزدیکترینی و من تا ابد این نزدیکی را قدردانم.
الهی، هر چه داریم از شما داریم و هر چه هستیم از شما هستیم. نفس از پی نفس هدیه میگیریم و طپش از پی طپش زنده میشویم. قدم از پی قدم بر زمین شما گام مینهیم و لحظه از پی لحظه به سوی شما میآییم. دستمان در دست شماست و پایمان همپای شما. پروردگارا، چشم […]
به کنشها نباید در سطح همان کنش نگاه کرد؛ مثلن وقتی آدمی را خشمگین میبینیم نباید در سطح خشم بایستیم و بگوییم این رفتار غلط است، فلانی حق نداشت خشمگین شود، مگر میگوییم که آدمها حق ندارند چاق شوند؟ چاقی نمودِ بیرونی اتفاقات درونی است. وقتی میگوییم فلانی نباید خشمگین میشد یعنی میگوییم خودمان نباید […]
در زمانهای زندگی میکنیم که نام بردن از خدا و ابراز بندگیکردن یک جور عقبماندگی به شمار میرود. خیلیها تصور میکنند روشنفکربودن به دور نگهداشتن خود از خداست، تصور میکنند تحجر است از خدا گفتن. حتی خیلی از ما حس میکنیم افرادی سطحی و بیکلاس به نظر خواهیم آمد اگر بگوییم که به خدا ایمان […]
دادوستد همهی ما با خداست؛ هر صبح زندگی را از او میستانیم و هر شب به او برمیگردانیم. میتواند فردا آن را به ما ندهد اما سالهاست که این دارایی ارزشمند را دوباره و دوباره به ما میبخشد. نفس کشیدنمان معاملهایست که با او داریم؛ اگر کار میکنیم، درس میخوانیم، عاشق میشویم، کسبوکار داریم همهی […]
تو آتش را بر من سرد کردی، همانطور که بر ابراهیم. تو رود را بر من گشودی، همانطور که بر موسی، تو مرا عزیز کردی، همانطور که یوسف را، تو مرا رونق بخشیدی، همانطور که سلیمان را. تو مرا صبر آموختی، همانطور که ایوب را. تمام آنچه برای دیگران کردی همه را یکجا در حق […]
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
