یاد بگیر

رشد کن

لذت ببر

یک جایی خواندم: «ما نمی‌نویسیم تا فهمیده شویم، می‌نویسیم تا بفهمیم» و من این را با تمام وجود درک می‌کنم.

من تنها با نوشتن است که جهانِ درون و بیرونم را می‌فهمم و این اولین بار است که با عشق در یک کلاس درس حضور دارم.

در سفری که می‌روم همراهی ِ تک تک آدم‌ها، چیزها، حس‌ها و فکر‌ها را قدر می شمارم و ایمان دارم که هر کدام به دلیل ارزشمندی در مسیر من قرار دارند.

امیدوارم همه‌ی ما فرصت کافی برای تمام و کمال درک کردنِ این معنیِ شگفت‌انگیز را در اختیار داشته باشیم.

مریم کاشانکی

منتخب من

هر از گاهی یکی از نوشته‌ها رو که فکر می‌کنم مفیدتر هست اینجا می‌گذارم تا حتما خونده بشه

از من چرا رنجیده‌ای؟

ای یارِ ناسامانِ منْ از من چرا رنجیده‌ای؟
وی درد و ای درمانِ منْ از من چرا رنجیده‌ای؟

ای سروِ خوش بالای منْ ای دلبرِ رعنایِ من
لعلِ لَبَتْ حلوایِ منْ از من چرا رنجیده‌ای؟

به نظر من هیچ مردی در این جهان بهتر از سعدی عاشقی کردن رو بلد نیست. همه‌ی مردها باید برن در مکتب سعدی عاشقی کردن رو یاد بگیرن که بتونن انقدر شیرین دلجویی کنن از دلبری که او رو رنجیده خاطر کردن  (این رو که شوخی می‌کنم؛ اینجا اصلا نَقلِ زن و مرد نیست. به طور کلی دارم میگم)

سعدی درحالیکه همیشه جایگاه خودش رو حفظ می‌کنه اما در عین حال خیلی ظریف و دلنشین عاشقی می‌کنه و به معشوق پر و بال میده. کم نمیذاره در حال خوب دادن به طرف مقابل، فکر نمی‌کنه که داره او رو پررو می‌کنه، چون خودش خودش رو میشناسه و ارزش‌های خودش رو می‌دونه و می‌دونه که معشوق هم تمام این‌ها رو می‌دونه.

اگر معشوق رو عزیز و بزرگ می‌کنه، طرف می‌فهمه که این از جایگاه بزرگ‌منشی و شیرین سخنیِ او هست نه از جایگاه ضعف و ناتوانی. انگار که سعدی بی قید و شرط عاشقی می‌کنه و طرف رو کاملا رها و آزاد میذاره. در عین حال که اصلا وابسته نیست به معشوق اما یه حال خوبی رو در طرف ایجاد میکنه که طرف دیگه خودش حاضر نباشه بره جای دیگه.

من همیشه فکر می‌کنم به اینکه ما باید در روابطمون بهترینِ خودمون رو بذاریم و به هیچ چیزی کمتر از بهترینِ خودمون رضایت ندیم. چون بهترینِ یک نفر رو داشتن (حالا اون آدم هر کسی و در هر سطحی که باشه) اصلا ساده نیست. بهترینِ هر آدمیْ یک چیز خیلی منحصر به فرد و بسیار کمیابه و این رو هر آدمی درک می‌کنه. یعنی کسی که طعمِ بهترینِ یک نفر رو چشیده باشه دیگه هرگز نمی‌تونه به چیزی غیر از اون رضایت بده و این باعث میشه که طرف خودش بخواهد که در اون رابطه بماند و در عین حال ما خودمونْ در پایانِ کار بسیار راضی و خشنود خواهیم بود چون بهترینِ خودمون رو زندگی کردیم.

پس به جای اینکه دائما تلاش کنیم و اضافه کاری کنیم باید تمرکزمون رو روی خودمون بذاریم. از هر نقطه‌ای که الان هستیم سعی کنیم که بهترینِ خودمون باشیم؛ چه در رابطه‌ی عاطفی، چه در مقابل خانواده‌ و دوست، در مقابل کار یا حتی در مقابل بدن و سلامتیمون… در هر موقعیتی و در مقابل هر کس و هر چیزی سعی کنیم که بهترینِ خودمون باشیم. در اینصورت همه ارزش ما رو درک خواهند کرد و محبوب دل‌ها خواهیم شد.

این رو سعدی خیلی خوب درک کرده به نظر من. سعدی کسی بوده که باورهای قدرتمندی نسبت به خودش و توانمندیهاش و ارزش‌هاش داشته. من ندیدم کسی رو که مثل او خودش رو قبول داشته باشه و همین احساس ارزشمندیِ درونی باعث شده که سعدی بهترینِ خودش رو بذاره در عاشقی کردن و از هیچ چیزی نترسه؛ ترس از دست دادن نداشته باشه. چون می‌دونه که هیچ احمقی حاضر نیست او رو از دست بده. کجا پیدا کنه بهتر از او رو؟!

 

آخرین نوشته

سعدی از مواد افزودنی استفاده نمی‌کند

  من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم یعنی باحال‌تر از سعدی در این دنیا فقط خودش است. به خدا که من ندید‌ه‌ام کسی را باحال‌تر از سعدی و هرگز هم نخواهم دید. آنقدر با خودش هماهنگ است، آنقدر خودش را قبول دارد، آنقدر نظر دیگران برایش مهم نیست و آنقدر باحال است که می‌گوید: آقا من همین هستم که هستم. چه کار کنم؟ نمی‌توانم آنچه که هستم را کتمان کنم یا سعی کنم خودم را بهتر از آنچه که هستم نشان بدهم. سعدی اهل سانسور کردن خودش نیست. جانماز آب نمی‌کشد و اصلا تلاش نمی‌کند خودش را مطابق معیارهای عموم جامعه کند تا از این طریق مطلوب دیگران شود. یعنی اصلا برایش مهم نیست که مطلوب کسی هست یا نیست، بلکه آنچه مهم است حس و حال خودش است. سال‌ها از دوران سعدی می‌گذرد اما او در همان زمان طوری که می‌‌خواسته زیسته است. اما عده‌ی زیادی او را، سبک زندگی‌اش را و مَنِش‌اش را زیر سوال می‌برند چون خودشان بلد نیستند مثل او در هماهنگی باشند. کلن متوجه شد‌ه‌ام که آدم‌ها در مقابل سعدی دو گروه هستند؛ یک‌ گروه عاشق و دلباخته‌ی او، یک گروه متنفر از او. یعنی حد وسطی وجود ندارد. اما مثلا در مورد حافظ اوضاع...

ادامه مطلب

تمام نوشته‌ها

آنچه در اندیشه‌هایم شروع و در قلبم پایان می‌یابد

حلوای پارسی

سعدی از مواد افزودنی استفاده نمی‌کند

  من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم یعنی باحال‌تر از سعدی در این دنیا فقط خودش است. به خدا که من ندید‌ه‌ام کسی را باحال‌تر از سعدی و هرگز هم نخواهم دید. آنقدر با خودش هماهنگ است، آنقدر خودش را قبول دارد، آنقدر نظر دیگران برایش مهم نیست و آنقدر باحال است که می‌گوید: آقا من همین هستم که هستم. چه کار کنم؟ نمی‌توانم آنچه که هستم را کتمان کنم یا سعی کنم خودم را بهتر از آنچه که هستم نشان بدهم. سعدی اهل سانسور کردن خودش نیست. جانماز آب نمی‌کشد و اصلا تلاش نمی‌کند خودش را مطابق معیارهای عموم جامعه کند تا از این طریق مطلوب دیگران شود. یعنی اصلا برایش مهم نیست که مطلوب کسی هست یا نیست، بلکه آنچه مهم است حس و حال خودش است. سال‌ها از دوران سعدی می‌گذرد اما او در همان زمان طوری که می‌‌خواسته زیسته است. اما عده‌ی زیادی او را، سبک زندگی‌اش را و مَنِش‌اش را زیر سوال می‌برند چون خودشان بلد نیستند مثل او در هماهنگی باشند. کلن متوجه شد‌ه‌ام که آدم‌ها در مقابل سعدی دو گروه هستند؛ یک‌ گروه عاشق و دلباخته‌ی او، یک گروه متنفر از او. یعنی حد وسطی وجود ندارد. اما مثلا در مورد حافظ اوضاع...

ادامه مطلب

۱۴۰۱, بهمن, روزانه‌نگاری, واقعه‌نگاری

کارگاه بعد از یک هفته غیبت

امروز بعد از یک هفته غیبت به کارگاه رفتم درحالیکه موهایم را بعد از مدت‌ها شبیه «عَلَم‌تاج خانم» در «نیسان آبی» کرده بودم و اصلا نمی‌دانستم عکس‌العمل بچه‌ها بعد از غیبت طولانی من چه خواهد بود.  از در که وارد شدم بچه‌های من (بچه‌های من یعنی بچه‌های اتو و بسته بندی) از گوشه و کنار به سمتم دویدند و یکی یکی بغلم کردند. هر کدام سعی می‌کردند از دیگری پیشی بگیرند.  یکی می‌گفت دلمان تنگ شده بود، یکی می‌پرسید چرا انقدر طولانی نبودید و هر کدام به طریقی سعی می‌کردند محبتشان را ابراز کنند. چقدر دلم برایشان رفت خدای من… راستش را بگویم اصلا انتظار چنین استقبالی را نداشتم. احساس کردم مدال جهانی برده‌ام.  حتی دخترم «سعدیه» که تا ظهر مدرسه بود و این صحنه‌ها را ندیده بود وقتی آمد گفت: «خانوم کاشانکی اجازه بدید بغلتون کنم،‌ دلم خیلی براتون تنگ شده بود.»  قربان مهربانی تک‌تک‌شان بروم.  برایم آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را گذاشتند و هر دقیقه یکیشان مرا صدا می‌زد و یکی دو کلمه‌ای حرف می‌زد. مثل بچه‌هایی که برای مدتی مادرشان را ندیده باشند و حالا نتوانند از او دل بکنند. خدای من… چقدر سپاسگزار داشتن تک‌تک‌شان هستم.  چقدر انرژی آنها مرا لبریز از شور زندگی می‌کند و چقدر زندگی هدیه‌ی ارزشمندی‌ است. کلاس درسمان به «ط» و...

ادامه مطلب

۱۴۰۱, بهمن, روزانه‌نگاری, واقعه‌نگاری

سفر به انزلی

دو ماهی می‌شد که با خانواده برای یک سفر کوتاه به شمال گفتگو می‌کردیم. در واقع دلمان می‌خواست همراه پدر و مادر به مسافرت برویم. آخرین باری که خانوادگی مسافرت رفته بودیم مربوط به خیلی خیلی سال پیش می‌شد، شاید زمانی که ما دانشجو بودیم. پدر من آدم اهل سفری نیست، کاملا برعکس مادرم که از هر مسافرتی استقبال می‌کند. هر هفته که دور هم جمع می‌شدیم می‌گفتیم چهارم بهمن ماه برویم مسافرت. پدرم یک روز می‌گفت می‌آیم و هفته‌ی بعد پشیمان می‌شد. اما ما همچنان به سفر فکر می‌کردیم بدون اینکه هیچ برنامه‌ی مشخصی برای آن داشته باشیم. تا اینکه یک روز در کارگاه ساناز تماس گرفت و گفت شرکتشان ویلای خوبی در شهرک ساحلی انزلی دارد که برای یکم تا چهارم بهمن ماه آزاد است و می‌توانیم به آنجا برویم. با خودمان فکر کردیم بی‌دلیل نیست که دقیقا حوالی همان تاریخی که ما مدنظر داشتیم می‌شود به انزلی سفر کرد. من سریعا با بقیه مشورت کردم و ویلا را رزرو کردیم. من داوطلب شدم که در این سفر نقش «تصمیم‌گیرنده» را داشته باشم؛ به این معنی که هر حرفی من بزنم همه باید قبول کنند و کسی مخالفت نکند. اصولا در سفرهای دسته‌جمعی هر کس یک حرفی می‌زند و به نتیجه...

ادامه مطلب

۱۴۰۱, دی, روزانه‌نگاری, واقعه‌نگاری

بالاخره بغلش کردم…

بالاخره امروز «سمینا»ی قشنگم را محکم بغل کردم و گفتم که دوستش دارم. آمده بود کارگاه که سرنخ‌زن‌اش را پس بدهد و خداحافظی کند. موسم امتحانات است و باید درس بخواند و امتحان بدهد. برایش یک چیزی آورده بودم که موقع رفتنش به او دادم و گفتم «امتحانات که تموم شد زود بیا. نمونی خونه تنبل بشی‌ها» (اصلا نمی‌دانستم امروز می‌آید برای خداحافظی. فقط تمام دیروز به یادش بودم) درحالیکه همان لبخند همیشگی، صورت قشنگش را درخشان‌تر کرده بود مرا بغل کرد.... آخ خدای من... قربانش بروم... من هم محکم بغلش کردم و گفتم «قربونت برم دختر قشنگم... خیلی دوستت دارم،‌ می‌دونی که؟!» و بعد بوسیدمش و او را تا دم در همراهی کردم و به خدا سپردمش.   الهی شکرت...

ادامه مطلب



    مریم کاشانکی

    آنچه می‌بینم و آنگونه که می‌اندیشم

    زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

    همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

    همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

    همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

    اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.

    این معجونِ شگفت‌انگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.