گزارش نیک چیست؟
در صفحهی گزارش نیک، هر روز لیستی از کارها، افکار و احساسات نیک روز مینویسم؛ هر چیزی که حال خوبی در من ایجاد کرده باشد یا به هر طریقی نیک باشد.
در صفحهی گزارش نیک، هر روز لیستی از کارها، افکار و احساسات نیک روز مینویسم؛ هر چیزی که حال خوبی در من ایجاد کرده باشد یا به هر طریقی نیک باشد.
۱- قربانصدقهی جوانههای تازهروییده در گلدانها رفتم. اولین باری که قلمهی سانسوریا را کاشتم هشت ماه طول کشید تا جوانه بزند. من خودم در این مدت میتوانستم دستکم یک شکم بزایم. بعدن فهمیدم به خاطر گلدان بسیار بزرگی که برایش انتخاب کرده بودم تمام انرژیاش صرف ریشهزایی شده است. (اگر بتوانم کمتر گلدرشت باشم اوضاع بهتر میشود.) شاید جوانهای که منتظرش هستیم در حال ریشهزاییست، باید صبور باشیم تا متولد شود.
۲- با وانتپراید رانندگی کردم، مصیبت عظما بود. وقتی نشستم در ماشین خودم رانندگی یادم رفته بود. خداوند صبر بدهد به کسانی که شغلشان رانندگی است.
۳- دخترِ آن یکی خاله آمده بود خانهی این یکی خاله؛ یکی شصتساله و دیگری هشتادوچند ساله؛ دو زنی که زندگیهای عجیبی را گذراندهاند. رفتم سر زدم. یک نفر هم آمده بود کولرها را راه بیندازد که معلوم شد پمپ سوخته، چه خوشموقع. پمپ خریدم و کار انجام شد. کاش خاله انقدر تنها نبود؛ نه حالا، یک عمر.
۴- چند ساعت دیگر پای کامپیوتر گذشت و خیلی از کارها انجام شد. اما نمیدانم چرا لیست کارها کوتاه نمیشود، هی میزاید.
۱- عمو جان مجردی آمده بود و شب ماند. پدر گفت پس من صبح نمیآیم. جمعه روز ویژهی پدر است، تمام هفته منتظر جمعه است، اولین جمعهای بود که نمیآمد. من هم سر راه مسافر زدم که خالی نروم (خاله و دخترخاله). داشتیم برمیگشتیم که پدر ظاهر شد، نمیدانم عمو را پیچانده بود یا عمو او را پیچانده بود، خلاصه خودش را رساند. میدانستم دلش طاقت نمیآورد. (آنقدر به درختها آب میدهد تا اعتراف کنند که تمام مشکلات زمین زیر سر آنهاست، بعد رهایشان میکند.)
۲- ساعتها بیوقفه نشستم پای وبسایتها. از همان ابتدا به خودم گفتم چندکارهگی ممنوع است، هر بار فقط یک کار را تمام کن و بعد کار بعدی و به آن متعهد ماندم. همین سبب شد که اصلن احساس خستگی نکنم.
۳- در بالکن نشسته بودم و از زیبایی نارنج لذت میبردم که دو بچهی فلانفلانشده توپشان را انداختند توی حیاط. امیدوار بودم مرا نبینند اما متأسفانه دیدند. در حال فحشورزی چهار قفل را باز کردم و خودم را به حیاط و به توپ راهراه پلاستیکی رساندم. من هم که ید طولایی در جِردادن توپها دارم، فقط برای اینکه اینجا خودم را نیکوکار جلوه دهم جر ندادم.
۴- پدر به عمو گفته بود انقدر دارو نخور، به جایش به درختها نگاه کن. فکر کردم به اینکه او علاقمندیهای زیادی دارد؛ شعر، طبیعت، پیادهروی، کارهای فنی، نظم، و همین دلبستگیها او را از عمو جوانتر و سلامتتر نگه داشته است با اینکه هفت هشت سال بزرگتر از اوست (برعکس عمو که تقریبن به هیچ کاری دلبسته نیست.) آدم واقعن باید به یک چیزی وصل باشد وگرنه از زندگی جدا میشود.
۵- با «تنبلان سرخوش» چت کردم و تولد یکی از تنبلها را تبریک گفتم؛ البته چند روز گذشته بود و آن یکی تنبل یادآوری کرده بود. اصلن اگر زود بگویی نمیتوانی جزء تنبلها باشی، حرف و عملت باید یکی باشند.
۱- امروز صفحات صبحگاهیام به بیست و دو صفحه رسید. تقریبن هیچوقت کمتر از چهار صفحه نیست و متوسطش شش صفحه است، اما هر بار که از ده صفحه عبور میکند یعنی به چیزی برخوردهام، انگار داشتی باغچه را میکندی و آن زیر به یک سنگ بزرگ برخوردهای. حالا باید آنقدر بکنی تا آن سنگ خارج شود و بتوانی نهال تازه را بکاری. آنقدر کندم تا بالاخره سنگ درآمد. بیوقفه نوشتم، تقریبن از درد انگشتهایم متوقف شدم. اما گشایشی که میخواستم رخ داد. الهی شکر برای گشایش.
۲- تا کردن منظم لباسها از مرضهای دیرینهی من است که روشهای زیادی را برایش آزمودهام و حالا بعد از سعیوخطاهای بسیار به جمعبندی مطلوبی رسیدهام. قبلن این کار برایم عذابآور بود چون احساس میکردم تلاشهایم هیچ نتیجهای ندارند، اما حالا ساده و حتی لذتبخش شده است. خوشحالم که تسلیم نشدم، نتیجه سرانجام از راه میرسد اگر بهقدر کافی ادامه دهی.
۳- عمو جان زنگ زده بود که میآید به دیدن پدر، من هم سریع وسایل پذیرایی را برایش مهیا کردم و به بهانهی مریضی و وبینار فلنگ را بستم که البته دروغ هم نبودند. معاشرت از ارزشهای مهم اینجانب است. 🤥😵💫
۴- وبسایتها هنوز خیلی کار دارند تا به سرانجام برسند، اما کلی کار هم انجام شده است. همین خودش خوب است.
۵- عکس پروفایل واتساپ را بعد از هزار سال تغییر دادم. یادم رفته بود که میشود این کار را هم کرد. یک عکس خندان گذاشتم تا خیلی نیک عمل کرده باشم.
۱- سالها بود صدای خروسی نداشتم، بد هم نیست، جذابیتهایی هم دارد.
۲- پدر جان را دیدم و تصمیمی که گرفته بود را تایید کردم که سبب خوشحالیاش شد. سبیلهایش را هم کوتاه کرده بود، هر وقت کوتاهشان میکند قیافهاش کمی خشن میشود.
۳- رانندگی طولانی و ترافیک با نویسندهساز آسان شد.
۴- یکی از دوستانمان رابطهی خارقالعادهای با دختر تقریبن یک سالهاش دارد، به فایل صوتی آنها گوش کردم، مادر داشت تفاوت نرم و زبر را به بچه نشان میداد، هر بار که میگفت «این زبره» بچه غشغش میخندید، وقتی میگفت «این نرمه» هیچ عکسالعملی نداشت اما در مقابل کلمهی زبر واکنش نشان میداد آن هم با خندهای از تمام وجود. چقدر لذتبخش بود شنیدن صدای خندهاش. این فسقلیِ دوستداشتنی در جریان جنگ دوازده روزه به دنیا آمد درحالیکه قرار بود سه هفته بعدتر به دنیا بیاید، اما به خاطر استرس مادرش زودتر دوید و آمد، همان موقع در جمعی بسیار کوچک تولدش را جشن گرفتیم، آمدنش یادآوری میکرد که زندگی ادامه دارد و حالا خندیدنش یادآوری میکند که چه ساده میشود خندید.
۱- آنقدر گلگاوزبان خوردهام که گاوها زبان بازکردهاند و زبانها گل درآوردهاند و گلها گاوباز شدهاند.
۲- به نظرم متوسلنشدن به دارو برای دردهای قابلتحمل، مثل گوشدادن به غرولندهای کوچک بدن است تا تبدیل به فریاد نشوند. مثل یک رابطه است که باید در آن به مشاجرات کوچک تن داد و آنها را رفع کرد تا تبدیل به یک کودتای بزرگ نشوند.
۳- بعد از یک روز و نیم قهوه خوردم. دور ماندن از قهوه در مریضی از خود مریضی دردناکتر است.
۴- در مورد موضوعی از عقیدهی خودم کوتاه آمدم و نفع عمومی را لحاظ کردم، بعد هم برایش اقدام کردم، از نتیجه هم خرسندم.
۵- از هوای آزاد و باد ملایمی که میوزید بهره بردم.
۶- به خاطرات یک مرد دیگر متولد ۱۳۳۲ گوش کردم که میگفت اولین حقوقش به عنوان یک معلم ۹۳۰ تومان (تکتومانی) بوده درحالیکه پیش از استخدام در آموزشوپرورش خودش ماهی چهارهزار تومان درآمد داشته.
۱- سفر کوتاهی رفتم برای کاری که سالهاست پیگیرش هستم. واقعن امیدوارم نتیجهاش نیک باشد چون دیگر رمق پیگیری ندارم.
۲- کنار جاده یک اسب سفید دیدم.
۳- سیب خوردم، دنیایی که سیب در آن هست ارزش زندگیکردن را دارد. خوب کرد آدم که سیب را خورد و آمد، من هم بودم میخوردم.🍎
۴- برقناخن زدم، تنها چیزی که فعلن میتوانم روی ناخنهایم تحمل کنم همین برقناخن است، حتی تحمل یک لاک ساده را هم ندارم، چه رسد به آن چیزهای مصنوعی عجیبوغریب. برقناخن اما چیز نیکی است، چون حالت را خوب میکند بدون آنکه بفهمی چرا حالت خوب شده است.
۵- خیلی اندیشیدم به اینکه «کاش بلد بودیم مواجههی نرمتری با مرگ داشته باشیم، کاش میفهمیدیم فرصتمان کوتاهتر از آن است که در اندازهگیری بگنجد، کاش مرگ برایمان اینقدر داغ و دور و دردناک نبود.» مرگاندیشی نیک است.