گزارش نیک چیست؟
در صفحهی گزارش نیک، هر روز لیستی از کارها، افکار و احساسات نیک روز مینویسم؛ هر چیزی که حال خوبی در من ایجاد کرده باشد یا به هر طریقی نیک باشد.
در صفحهی گزارش نیک، هر روز لیستی از کارها، افکار و احساسات نیک روز مینویسم؛ هر چیزی که حال خوبی در من ایجاد کرده باشد یا به هر طریقی نیک باشد.
تو آتش را بر من سرد کردی، همانطور که بر ابراهیم. تو رود را بر من گشودی، همانطور که بر موسی، تو مرا عزیز کردی، همانطور که یوسف را، تو مرا رونق بخشیدی، همانطور که سلیمان را. تو مرا صبر آموختی، همانطور که ایوب را. تمام آنچه برای دیگران کردی همه را یکجا در حق من کردی.
معجزه چیز عجیبی نیست، معجزه همان چیزیست که هر لحظه پیش چشم من است؛ زندگیام.
حالا کجا دست من میرسد به شکرگزاری؟ کجا قد و قوارهی من میخورد به بندگیکردن؟ کجا من اندازهی این همه لطف و رحمتم؟
«من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منستسلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست»-مولانا
الهی شکرت…
۱- جملهی امروز: انسان تنها از چیزهایی فراتر است که میتواند آنها را نادیده بگیرد.
۲-خندهی امروز: میزان آبی که به درختها میدهیم هیچوقت به نظرش کافی نیست، انگار هیچوقت حق مطلب ادا نمیشود. امروز کمی به رضایت نزدیک شد، چرا؟ چون خودمان ۱۵۰ لیتر آب برده بودیم، ۱۰۰ لیتر هم از آنجا برداشتیم، آخر سر تانکر آب هم آمد و شلنگ قطور و پرفشار را گذاشت پای درختها و یک دل سیر هم او آب داد. آنوقت گفت: «امروز بدک نشد.»
۳- اتفاق امروز:
گردوشکن که گردو میشکستی همه عمر
دیدی که چگونه گردوشکن را بادام شکست؟
بله، امروز گردوشکن خودش شکست، آن هم توسط بادام.
۴- سوال امروز: چه تغییری باید در خودت ایجاد کنی که مدتهاست ضرورتش را میدانی اما به هر دلیلی از آن شانه خالی میکنی؟
۵- قدردانی امروز: همسایههای فهیم، مهربان و همراه.
۶- خاطرهی امروز: خیلی سال قبل چندباری رفتم مطب دکتر گوشوحلقوبینی تا گوشم را معاینه کند. اگر رفته باشید میدانید که در مطب این پزشکان عزیز، همه رسمن توی دماغ هم هستند. در یکی از این مراجعات، دختری تقریبن هجده ساله (از حرفهایی که دربارهی مدرسه و کنکور میزد فهمیدم) کنار من نشسته بود که تُن صدای بلندی هم داشت و تمام مدت حرف میزد. دختر خیلی بیمقدمه رو کرد به من و پرسید: «خانوم شما دماغتو اینجا عمل کردی؟» مطبی که دماغ تا دماغ آدم در آن نشسته بود ناگهان در سکوت فرو رفت، همه منتظر بودند جواب مرا بشنوند. من هم با اعتمادبهنفس گفتم: «نه من دماغمو عمل نکردم.» که او در جواب گفت: «آهان، خدارو شکر، ترسییییدم.» دقیقن با همین لحن 🥸 خوشحال بود که کار دکتر احتمالن انقدر بد نیست و قرار نیست دماغش شبیه این لنگه کفشی بشود که روی صورت من است.
۷- فکر امروز: مهمترین اتفاقات در روزهای خیلی معمولی میافتند. پس صبح که بیدار میشوی نمیدانی امروز یک روز معمولی است یا روز یک اتفاق مهم.
۸- حس امروز: غمی که سایه به سایهام میآید.
۹- آدم امروز: خاله، که نماد تمام عیاری از مقاومت در برابر تغییر است.
۱۰- شعر امروز:
«هزار سال به امید تو توانم بود
اگر مراد برآید هنوز باشد زود
اگر مراد نیابم مرا امید بسست
نه هر که رفت رسید و نه هر که گفت شنود»
-سعدی
۱۱- پایان امروز: الهی شکرت…
یک جمله: پایت که از گلیمات درازتر شود دنیا گلیم بزرگتری به تو خواهد داد.
یک خاطره: یک شب در خانهی دانشجویی خواستیم شام بخوریم، دوستم از قبل لیوان آورده بود سر سفره، من دوباره لیوان آوردم. او گفت: «لیوانها رو برگردون.» منظورش این بود که لیوان هست، آنها را برگردان به آشپزخانه. من چه کردم؟ لیوانها را سر و ته کردم و گذاشتم روی سفره. در همین حد کودن. راستی خوب شد دوران دانشجویی را دارم، مثل دوران سربازی پسرهاست که از آن دو سال به قدر یک عمر خاطره بیرون میکشند.
یک آدم: فروشندهی بسیار خوشبرخورد یک مغازه که با وجود دهها مشتری که دورش جمع بودند، به هر فرد تازهوارد جداگانه خوشامد میگفت.
یک احساس: نگرانی.
یک فکر: اوضاع همیشه آنطور که میخواهی پیش نمیرود، اما این لزومن بد نیست.
یک کشف: وقتی هورمونهایت به هم ریخته است به موهایت دست نزن، یا بدتر میشود یا بهتر نمیشود.
یک سؤال: چه چیزی هست که اگر در موردش سختگیر نباشی جنبههای زیادی از زندگی یا روابطت بهبود مییابد؟
یک تصمیم: کنترل کامل توجه با تمام قوا.
یک تجربه: فروختن یک چیزی.
یک خنده: تعریف میکرد که همیشه مست بوده و سه چرخهای که با آن شیر میبرده چپ میکرده داخل جوی آب و آبی که پای درختها میرفته سفید میشده، اما صاحبکار هیچ نمیگفته چون حسابی گزک دست او داده بوده.
یک صدا: صدای پدر.
یک بو: عود نعناع.
یک مزه: دارچین.
یک شی: آبلیموگیر.
یک قدردانی: سقف مهربانی که بالای سر است.
یک امید: امید به تغییر در ازای حرکت دشواری که در پیش است.
یک آرزو: بالکنی که در ذهن دارم.
یک دلتنگی: دستپخت مادر.
یک شعر:
«نه شانهٔ مصلحت
نه مقراض تهدید
جعد آزادگی را
صاف نمیکند.»
-سعید عقیقی
یک پایان: الهی شکرت…
۱- یادم نرود که کجا بودم و کجا هستم، یادم نرود که چطور از آنجا به اینجا آمدم، یادم نرود که چه کردم و چه کرد، یادم نرود که چه پیش آوردم و چطور کمکم کرد. هیچ چیز را نباید از یاد ببرم. در این سیصد و نمیدانم چند روز هزار بار یادآوری کردهام و حالا که به سالگرد ناملکوتیاش نزدیک و نزدیکتر میشوم باید صدها هزار بار یادآوری کنم. اصلن از یک جایی به بعد تنها چیزی که میماند یادآوری است، دیگر میدانی هر چیزی که باید بدانی، فقط نباید یادت برود و این از یادنبردن نیکترین کار است اگر بتوانی.
۲- پرستوهای مهاجر را دیدم. قبلن تصور میکردم پرندههای بزرگی هستند، اما اولین پرستو را که دیدم هم به وجد آمدم و هم متعجب شدم از نحیف بودنش. عجبا که با آن جثهی کوچک، سروصدای پرستویی بلندی راه میاندازد. درست شبیه پرستوها در کارتنهای بچگی است؛ دُم دو شقّهای دارد و چابک و سریع اینطرف و آنطرف میرود. پرستوها دستهجمعی و پرسروصدا میآیند اما ناگهان و بیسروصدا میروند.
۳- رگبار را دیدم.
۴- موقعیتی که پدرم در آن قرار گرفته بود را ندیده گرفتم، نه به این دلیل که نمیخواستم کاری انجام دهم، بلکه چون میخواستم خودش درگیر آن چالش شود و یکطوری از عهدهاش برآید. به نظرم چیزی که هر رابطهای را قوت میبخشد پرهیز از وابستهکردن آدمها جهت رفع نیازهایشان است، به جایش باید به آنها کمک کنی تا نیروهای بالقوهی درونشان را بالفعل کنند.
۵- یک عزیزی پیشنهاد بستنی داد، دیدم چهار سال است که لب به بستنی نزدهام درحالیکه اگر میل درونیام را در نظر میگرفتم میتوانستم ساعتی یک بار بستنی بخورم. خیلی از عادتهایم را ترک کردهام که تصور میکردم هرگز نمیتوانم ترکشان کنم و این واقعن احساس نیکی به آدم میدهد؛ اینکه توانستم، پس باقی چیزها را هم میتوانم.
۱- به یکی از جوانان مرز و بوم که دورهی کوچینگ میگذراند کمک کردم تا فایل پایان دورهاش را ضبط کند؛ در واقع خودم را در معرض کُوچشدن قرار دادم. قبلن هم چند بار این کار را کردهام. آنقدر کوُچ شدهام که حس میکنم هیچ مسألهای در زندگیام باقی نمانده است تا ببینیم تب کوچینگ کی فروکش میکند.
۲- ساعتها در سایت ادارهی مالیات سپری شد. آنقدر همه چیز در این سامانهها شستهرفته و سرراست است که واقعن وقت آدم به نیکی میگذرد. 🤥
۳- خانم خوشاخلاقی زنگ زد که فیلتر یخچال بفروشد، من هم نیک رفتار کردم، خیلی بعید است، چون تماسهای تبلیغاتی آزارم میدهند و همان لحظهی اول بلاک میکنم. ایشان را در لحظهی آخر بلاک کردم. (بلکلیستم از وایتلیستم به مراتب بلندتر است.)
۱- برای اینکه دوباره پدر را روی صندلیهای دندانپزشکی بنشانم نصف دندانهای خودم را از دست دادم. این همه انرژی را اگر صرف رکابزدن کرده بودم میتوانستم برق یک شهر را تامین کنم. (راستی تاریخ مراجعهی قبلی را یادم نمیآمد، همانموقع به فایل گزارش نیکم مراجعه کردم و تاریخ قبلی را به منشی گفتم. کمکم این گزارشها نقش حافظهی آدم را بازی میکنند.)
۲- پودر قهوهی ویژهی خودم را ترکیب کردم؛ دستور تهیهاش به این صورت است که چند پودر قهوهی کاملن بیربط را به صورت کاملن هردمبیل با نسبتهای کاملن یِلخی ترکیب میکنی و اسمش را میگذاری «ترکیب ویژهی من». یک جور گوز شور محسوب میشود.
۳- هر بار خانمی را میبینم که وسیله دارد و از سربالایی بالا میرود دلم طاقت نمیآورد. امروز همسفر بسیار خوبی داشتم، گفتوگوی جالبی دربارهی مرگ داشتیم که حالم را خوش کرد. شاید در موردش بنویسم.
۴- هماهنگ کردم یک نفر بیاید دستشویی خاله را درست کند که آمد و کار انجام شد.
۵- چه کسی گفته است که زمان چیزها را حل میکند؟ هر که گفته، از آن چیزها هیچ نمیداند و فقط گفتههای دیگرانی که آنها هم هیچ نمیدانند را تکرار میکند. نمیتوانی مشتق «احساس» به «زمان» را محاسبه کنی؛ میتوانی بگویی مشتق احساس به نگرش چه میشود، یا احساس به بدن، یا احساس به رابطه، اما به زمان؟ نه، نمیشود. زمان اصلن در هیچ معادلهای نمیگنجد، پس نمیتواند چیزی را حل کند. همینکه این را بفهمی نیک است؛ چون کمتر منتظر میمانی و بیشتر قدم برمیداری.
۱- قربانصدقهی جوانههای تازهروییده در گلدانها رفتم. اولین باری که قلمهی سانسوریا را کاشتم هشت ماه طول کشید تا جوانه بزند. من خودم در این مدت میتوانستم دستکم یک شکم بزایم. بعدن فهمیدم به خاطر گلدان بسیار بزرگی که برایش انتخاب کرده بودم تمام انرژیاش صرف ریشهزایی شده است. (اگر بتوانم کمتر گلدرشت باشم اوضاع بهتر میشود.) شاید جوانهای که منتظرش هستیم در حال ریشهزاییست، باید صبور باشیم تا متولد شود.
۲- با وانتپراید رانندگی کردم، مصیبت عظما بود. وقتی نشستم در ماشین خودم رانندگی یادم رفته بود. خداوند صبر بدهد به کسانی که شغلشان رانندگی است.
۳- دخترِ آن یکی خاله آمده بود خانهی این یکی خاله؛ یکی شصتساله و دیگری هشتادوچند ساله؛ دو زنی که زندگیهای عجیبی را گذراندهاند. رفتم سر زدم. یک نفر هم آمده بود کولرها را راه بیندازد که معلوم شد پمپ سوخته، چه خوشموقع. پمپ خریدم و کار انجام شد. کاش خاله انقدر تنها نبود؛ نه حالا، یک عمر.
۴- چند ساعت دیگر پای کامپیوتر گذشت و خیلی از کارها انجام شد. اما نمیدانم چرا لیست کارها کوتاه نمیشود، هی میزاید.
۱- عمو جان مجردی آمده بود و شب ماند. پدر گفت پس من صبح نمیآیم. جمعه روز ویژهی پدر است، تمام هفته منتظر جمعه است، اولین جمعهای بود که نمیآمد. من هم سر راه مسافر زدم که خالی نروم (خاله و دخترخاله). داشتیم برمیگشتیم که پدر ظاهر شد، نمیدانم عمو را پیچانده بود یا عمو او را پیچانده بود، خلاصه خودش را رساند. میدانستم دلش طاقت نمیآورد. (آنقدر به درختها آب میدهد تا اعتراف کنند که تمام مشکلات زمین زیر سر آنهاست، بعد رهایشان میکند.)
۲- ساعتها بیوقفه نشستم پای وبسایتها. از همان ابتدا به خودم گفتم چندکارهگی ممنوع است، هر بار فقط یک کار را تمام کن و بعد کار بعدی و به آن متعهد ماندم. همین سبب شد که اصلن احساس خستگی نکنم.
۳- در بالکن نشسته بودم و از زیبایی نارنج لذت میبردم که دو بچهی فلانفلانشده توپشان را انداختند توی حیاط. امیدوار بودم مرا نبینند اما متأسفانه دیدند. در حال فحشورزی چهار قفل را باز کردم و خودم را به حیاط و به توپ راهراه پلاستیکی رساندم. من هم که ید طولایی در جِردادن توپها دارم، فقط برای اینکه اینجا خودم را نیکوکار جلوه دهم جر ندادم.
۴- پدر به عمو گفته بود انقدر دارو نخور، به جایش به درختها نگاه کن. فکر کردم به اینکه او علاقمندیهای زیادی دارد؛ شعر، طبیعت، پیادهروی، کارهای فنی، نظم، و همین دلبستگیها او را از عمو جوانتر و سلامتتر نگه داشته است با اینکه هفت هشت سال بزرگتر از اوست (برعکس عمو که تقریبن به هیچ کاری دلبسته نیست.) آدم واقعن باید به یک چیزی وصل باشد وگرنه از زندگی جدا میشود.
۵- با «تنبلان سرخوش» چت کردم و تولد یکی از تنبلها را تبریک گفتم؛ البته چند روز گذشته بود و آن یکی تنبل یادآوری کرده بود. اصلن اگر زود بگویی نمیتوانی جزء تنبلها باشی، حرف و عملت باید یکی باشند.
۱- امروز صفحات صبحگاهیام به بیست و دو صفحه رسید. تقریبن هیچوقت کمتر از چهار صفحه نیست و متوسطش شش صفحه است، اما هر بار که از ده صفحه عبور میکند یعنی به چیزی برخوردهام، انگار داشتی باغچه را میکندی و آن زیر به یک سنگ بزرگ برخوردهای. حالا باید آنقدر بکنی تا آن سنگ خارج شود و بتوانی نهال تازه را بکاری. آنقدر کندم تا بالاخره سنگ درآمد. بیوقفه نوشتم، تقریبن از درد انگشتهایم متوقف شدم. اما گشایشی که میخواستم رخ داد. الهی شکر برای گشایش.
۲- تا کردن منظم لباسها از مرضهای دیرینهی من است که روشهای زیادی را برایش آزمودهام و حالا بعد از سعیوخطاهای بسیار به جمعبندی مطلوبی رسیدهام. قبلن این کار برایم عذابآور بود چون احساس میکردم تلاشهایم هیچ نتیجهای ندارند، اما حالا ساده و حتی لذتبخش شده است. خوشحالم که تسلیم نشدم، نتیجه سرانجام از راه میرسد اگر بهقدر کافی ادامه دهی.
۳- عمو جان زنگ زده بود که میآید به دیدن پدر، من هم سریع وسایل پذیرایی را برایش مهیا کردم و به بهانهی مریضی و وبینار فلنگ را بستم که البته دروغ هم نبودند. معاشرت از ارزشهای مهم اینجانب است. 🤥😵💫
۴- وبسایتها هنوز خیلی کار دارند تا به سرانجام برسند، اما کلی کار هم انجام شده است. همین خودش خوب است.
۵- عکس پروفایل واتساپ را بعد از هزار سال تغییر دادم. یادم رفته بود که میشود این کار را هم کرد. یک عکس خندان گذاشتم تا خیلی نیک عمل کرده باشم.
۱- سالها بود صدای خروسی نداشتم، بد هم نیست، جذابیتهایی هم دارد.
۲- پدر جان را دیدم و تصمیمی که گرفته بود را تایید کردم که سبب خوشحالیاش شد. سبیلهایش را هم کوتاه کرده بود، هر وقت کوتاهشان میکند قیافهاش کمی خشن میشود.
۳- رانندگی طولانی و ترافیک با نویسندهساز آسان شد.
۴- یکی از دوستانمان رابطهی خارقالعادهای با دختر تقریبن یک سالهاش دارد، به فایل صوتی آنها گوش کردم، مادر داشت تفاوت نرم و زبر را به بچه نشان میداد، هر بار که میگفت «این زبره» بچه غشغش میخندید، وقتی میگفت «این نرمه» هیچ عکسالعملی نداشت اما در مقابل کلمهی زبر واکنش نشان میداد آن هم با خندهای از تمام وجود. چقدر لذتبخش بود شنیدن صدای خندهاش. این فسقلیِ دوستداشتنی در جریان جنگ دوازده روزه به دنیا آمد درحالیکه قرار بود سه هفته بعدتر به دنیا بیاید، اما به خاطر استرس مادرش زودتر دوید و آمد، همان موقع در جمعی بسیار کوچک تولدش را جشن گرفتیم، آمدنش یادآوری میکرد که زندگی ادامه دارد و حالا خندیدنش یادآوری میکند که چه ساده میشود خندید.