مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

صبح باانرژی نشستم پای کامپیوتر و گفتم امروز به کارهای شخصی خودم که مدت‌ها به دلیل کمبود وقت به تعویق انداخته‌ام رسیدگی می‌کنم. دقیقن همان لحظه پدر جان زنگ زد و گفت که دو درخت خریده است برای کاشتن سر مزار. (دو تا از درخت‌هایی که قبلن کاشته بود خشک شده بودند.) گفتم بیا پدر جان که ما امروز هم چیزی کاسب نیستیم.

صندلی‌ها را خواباندم و دو سرو ناز به واقع بلند‌بالا، دو چوب کت و کلفت و بلند، یک بیل حسابی، دوازده ظرف آب پنج لیتری، یک جعبه ابزار، جارو و چندین ابزار ریز و درشت دیگر را در ماشین جا دادم و درحالیکه درخت‌ها مثل خطی صاف میان من و پدر قرار گرفته بودند و در واقع فضای سبز درست بغل گوشمان بود حرکت کردیم. ساعت ۱۱ رسیدیم سر مزار درحالیکه من برای ساعت یک ظهر جلسه‌ی آنلاین داشتم.

وقتی آنجا رسیدیم حتی یک نفر از کارگرهایی که همیشه آن حوالی بودند به تورمان نخوردند، البته من چندان هم منتظرشان نبودم، کلن من آدم منتظر ماندن نیستم، پدر اصرار داشت به کارگر گرفتن که مثلن به من فشار نیاید، اما من دست‌به‌کار شده بودم. باید درخت‌های خشکیده را بیرون می‌آوردیم و درخت‌های جدید را جایگزین می‌کردیم. بیرون آوردن درخت از زمین حتی اگر کاملن خشکیده باشد کار بسیار دشواری است، چون با وجود ساقه‌ی خشکیده ریشه‌ها هنوز کاملن به زمین وصل می‌مانند، ریشه به هیچ قیمتی حاضر نیست زمین را رها کند، انگار که بخواهی یک بچه را از مادرش جدا کنی، بیخود نیست که زمین را به «مادرزمین» می‌شناسند چون مثل مادر همه‌ی موجودات را در آغوش خودش می‌گیرد، حتی عزیزانی که ما به دل خاک سپرده‌ایم در واقع به مادر‌زمین سپرده شده‌اند؛ جایی که از آن زاده شده و در آن ریشه دوانده‌اند.

با هر مصیبتی بود درخت‌های خشکیده را از ریشه درآوردم و حالا باید زمین را گود‌تر می‌کردم تا درخت‌های تازه که بزرگ هم بودند کاملن در گودال جا بگیرند. کندن زمین هم اصلن ساده نبود چون خاک آن منطقه کاملن کوهستانی و پر از سنگ‌های درشت است. به هر حال به قدر رضایت پدر زمین را کندم. تمام مدت به پدر می‌گفتم شما بنشین در سایه، کار نکن من خودم انجامش می‌دهم، هرچند که دلش طاقت نمی‌آورد و سعی می‌کرد هم‌پای من کار کند اما اجازه ندادم بیش از حد به خودش فشار بیاورد. خودم هم که فکر نمی‌کردم و فقط کار می‌کردم. دو جنازه را از کنارمان «لا اله الا الله» گویان حمل کردند و چند قبر آن‌طرف‌تر به خاک سپردند، من حتی سرم را بالا نیاوردم که وقتم هدر نشود.

درخت‌ها را کاشتیم، چوب‌های بلند را کنارشان گذاشتیم و با بستن بند تنه‌ها را صاف کردیم. به تمام درخت‌ها و بیش از همه به مهمان‌های جدید آب دادم، آشغال‌ها را جمع کردم، جارو زدم، سنگ مزار را با اسپری و دستمال تمیز کردم،‌ عکس مادر را بوسیدم و از او خواستم برایمان دعا کند و حرکت کردیم،‌ دست آخر هم به خاطر ترافیک اتوبان با یک ربع تاخیر به جلسه رسیدم درحالیکه فقط در را باز کردم و نشستم پای کامپیوتر.

بعد هم پروژه‌ی تمیز کردن خانه را وصل کردم به این پروژه‌ی سنگین و موفق شدم دمار از روزگار خودم دربیاورم. بدنم نیاز به ورزش را فریاد می‌زند و من خودم را به نشنیدن می‌زنم. خدا می‌داند که کجا تقاص این نشنیده‌گرفتن را پس بدهم.

اما پدر راضی بود و همین مرا هم راضی می‌کرد. در راه برگشت هم این شعر از «ابوالقاسم حالت» را با آواز برایم خواند و من هم از وسط‌های خواندن صدایش را ضبط کردم:

در بزمْ گرفتی می و نوشیدی و رفتی / مستانه به حال همه خندیدی و رفتی
بعد از تو لبی باز نشد از پی خنده / غیر از لب آن جام که بوسیدی و رفتی
ننشستی و یارانِ دگر هم ننشستند / آن بزم که چیدیم تو برچیدی و رفتی
دل بود و وفا بود و صفا بود و محبت / افسوس که چشم از همه پوشیدی و رفتی
آن بزم طرب بهر وجود تو به پا بود / وین را همه گفتند و تو نشنیدی و رفتی
گفتم که بتابد ز رخت پرتو مهری/ با قهر، تو روی از همه تابیدی و رفتی
آن بزم به چشم تو پسندیده نیفتاد؟ / یا «حالت» ما را نپسندیدی و رفتی؟

از بچگی همواره صدای شعر خواندن پدر در گوشمان بوده؛ گاهی شعرهای خودش و باقی هم شعرهای دیگران. چشمان پدر شعر است؛ شعری «آبی»، انگار که چشم‌هایش پهنه‌ی اقیانوس شعر است، می‌توان در ساحلش نشست و موج از پی موج لذت برد. اگر یکی بگوید پدرت را بیش از همه به چه می‌شناسی می‌گویم شعر و چه قشنگ است که آدم را به شعر بشناسند، کدام عمر باعزت‌تر از این است؟

مرا به چه می‌شناسند؟

الهی شکرت…

در روایت‌های عاشقانه همیشه شیفته‌ی جزئیات یک داستان بوده‌ام نه تصویر کلی آن؛ ممکن است یک داستان عاشقانه روایتی پیچیده از بالا و پایین‌های بسیار یا ماجراهایی عجیب یا حتی منحصر‌به‌فرد از ارتباط دو نفر باشد و داستانی دیگر از آشنایی دو نفر در همسایگی هم اما با جزئیات ظریفی در روایت این آشنایی و عشقی که میان آن‌هاست شکل بگیرد. من قطعن داستان دوم را انتخاب می‌کنم.

به نظرم آنچه که عشق را از داستانی کلیشه‌ای به شعری دلفریب مبدل می‌کند پیچیدگی‌ مسیر عاشقانه نیست بلکه ظرافت‌های ساده‌ اما صادقانه‌ی آن است که می‌تواند همان موضوع هزاران ساله را تبدیل به حسی کاملن تازه نماید.

در یک فیلم عاشقانه ترجیح می‌دهم به جای دیدن مسیری پرهیاهو که قرار است دو نفر را از میان کش‌و‌قوس‌های عجیب به هم پیوند دهد دوربین را در حال حرکت میان صحنه‌هایی صریح و ساده و صمیمی ببینم که جزئیاتی زنده و واقعی از شکل‌گیری این شورآفرین‌ترین احساس بشری را نمایش می‌دهد.

من آدم جزئیاتم نه کلیات؛ تصاویر کلی برایم جذابیتی ندارند، آن‌ها را می‌شکنم به جزئیات ظریفشان تا بتوانم درکشان کنم. عشق هیچ‌گاه نمی‌تواند تصویری کلی باشد که در آن‌صورت نمی‌توانست این همه سال در دل داستان‌ها دوام بیاورد.

وقتی احساس محبتی شفاف در گوشه‌ی قلب کسی سو‌سو می‌زند جزئیاتی شکل می‌گیرند که نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت وگرنه عشق دیگر شأنیت عشق را نخواهد داشت و تبدیل به یک روزمرگی کسالت‌آور مثل یک شغل خواهد شد.

گاهی حتی یک قطره‌ی اشک و یک آه هم مهم می‌شوند:

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت / گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعله آهی*

دلم می‌خواهد روایتی عاشقانه با جزئیات ظریف بنویسم که از رویش فیلمی مثل «در حال‌و‌هوای عشق» ساخته شود.

الهی شکرت…

*فروغی بسطامی

بهترین عکس سه در چهاری که دارم چسبیده است روی کارتی که گروه خونی‌ام را نشان می‌دهد؛ +B بزرگی روی آن نوشته شده است. کارت را می‌گذارم لای داستان «شب سهراب‌کشان».

(گروه خونی مادر چه بود؟ مطمئن نیستم، به نظرم +A، الان دیگر چه فرقی می‌کند؟ گروه خونی آدم‌ها در نبودنشان اطلاعاتی غیرضروری و ناکارا است، چون مربوط به تن آدم است و تن دیگر متعلق به او که رفته نیست. اما خاطرات آدم‌ها احتمالن متعلق به روحشان است و روح انگار همیشه حضور دارد چون خاطراتشان بسیار زنده و پررنگ باقی می‌مانند.)

تصویر چراغ نارنجی افتاده است در آینه‌ای که قبل‌تر تصویر دیوار سبز روشن را در خودش داشته.

نوشته است: «صدای کوچک دویدن بچه‌ها می‌آید.» صدای کوچک… قشنگ است.

تصویر‌های قشنگی به چشمم می‌آید؛ مثلن:

«از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی‌اش دیده نمی‌شد.»
«با انگشتش آب را سوراخ کرده بود.»
«پوتین روی ماسه افتاده بود و تاریکی دستش را در آن فرو برده بود.»

چند روز است این تکه ترانه در سرم می‌چرخد:

«ای که حرف‌‌های قشنگت منو آشتی داده با من.»

فکر می‌کنم به کسی که می‌تواند با حرف‌های قشنگش مرا با من آشتی دهد. چه حرف‌هایی می‌تواند بزند؟ چقدر نیاز دارم که کسی مرا با من آشتی دهد، کسی واسطه شود میان من و من، بزرگتری کند میان ما. احتمالن اصلی‌ترین مشکل این روزهایم همین آشتی نبودن من با من است. ایکاش می‌دانستم چه حرف‌‌هایی باید زده شوند تا این آشتی برقرار شود، آن‌وقت آن حرف‌ها را به خودم می‌گفتم. خیلی چیزها به خودم گفته‌ام اما هیچکدام مرا با من آشتی نداده‌اند.

شاید نباید حرف خاصی با خودم بزنم،‌ شاید باید اجازه دهم زمان ما را با هم آشتی دهد.

یاد فیلم Memento می‌افتم،‌ جایی که شخصیت اصلی که حافظه‌ی کوتاه‌مدتش را از دست داده می‌گوید «چطوری قراره رنجم از بین بره وقتی گذر زمان رو حس نمی‌کنم؟»

عجب رنجی است گذر نکردن زمان، آدمیزاد آمده است برای گذر کردن و نه ماندن، بزرگترین رنج‌های انسان همواره از گیر افتادن در زمان شکل می‌گیرند؛ در ماجرایی که چند سال یا چند روز یا چند ساعت قبل رخ داده است و انسان را در خود گیر انداخته و اجازه‌ی گذر کردن نمی‌دهد. برای من زمان در بیمارستان متوقف شده است، درست مثل Memento. بعد از آن انگار هیچ چیز نیست، فقط بیمارستان است و هر چه قبل از آن بوده. چگونه قرار است رنجم از بین برود وقتی گذر زمان را حس نمی‌کنم؟

باید مثل Memento شروع کنم به خالکوبی روی تنم،‌ هر چیز خوبی را که می‌بینم حک کنم روی بدنم تا یادم بماند؛ بنویسم: آب، روز، شب، پدر، آسمان، خدا.

این‌گونه شاید چیزی تازه در من شکل بگیرد که زمان را از زندان ذهن من آزاد کند و اجازه دهد که به رفتنش ادامه دهد. زمان اهل رفتن است و انسان همسفر زمان.

الهی شکرت…

امروز یکی از دفترهای قدیمی‌ام را ورق می‌زدم؛ حدود پنج یا شش سال پیش، آزادنویسی کرده بودم، این‌ها نوشته شده بود:

این شعریست برای مادر؛
که عزیز می‌دارمش با تمام وجود
او… که بود و هست و خواهد بود
او بود وقتی که توان بودنش نبود
وقتی که چیزی برای بودن نمانده بود
او که از خودش گذشت
او‌ که زندگی را زندگی نکرد اما رها نکرد
او ما را به دندان گرفت ‌و بیرون آورد
از هیاهوی زندگی
او پشت و پناه بود
پاسخ تمام سوال‌ها بود
صبور و‌آرام و مهربان
او ناجی بود

او که درد گرفت و عشق داد
او که تنها بود و کسی نفهمید
گرسنه بود و کسی نفهمید
پیاده بود و کسی نفهید
او بود برای ما؛ بی‌منت، بی‌توقع،
آرام و صبور آنجا بود
بی‌هیاهو آنجا بود
با درد آنجا بود
او معنای عشق است
او مأمن است
در کنار او ایمن‌ترینم، قوی‌ترینم.


مادر:

عشق از جایی شروع می‌شود که تو هستی و تو از جایی شروع شدی که کسی نبود آنجا. تو بودی تنهای تنها در تمام روزهایی که باید کسی می‌بود برای تو. تو عشق بودی و عشق دادی و درد شدی و درد ندادی‌. تو صبور بودی در زمان‌هایی که دیگر طاقت صبر نبود و تو بخشیدی وقتی امکان بخشیدن نبود و‌ من خوب به خاطر دارم که چه کردی و که بودی و من بوسه می‌زنم بر دستان چروکیده‌‌ی مهربانت.


چرا این‌ها را نوشته بودم؟

نمی‌دانم… رابطه‌ی من با مادر به ویژه در سالهای اخیر بسیار عمیق بود که این هم باعث شادی است و هم باعث درد.

فعل‌هایم در پایان نوشته‌ها زمان حال بودند و من نمی‌فهمیدم چه خوشبختم که از فعل‌های حال استفاده می‌کنم. انسان از کنار عمیق‌ترین خوشبختی‌هایش به سادگی می‌گذرد.

امروز تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که برای داشتن چنین مادری تا ابد شکرگزار خداوندم.

 

الهی شکرت…‌

امروز کسی را دیدم که اگر قرار بود خودم پیدایش کنم احتمالن باید هر تخته‌ سنگ را بلند می‌کردم و زیرش را نگاه می‌کردم.

ماجرا اینطور بود که برای کاری اداری دنبال کسی می‌گشتم، خداوند اول گفت برو فلان اداره، رفتم آنجا، خانمی که آنجا بود گفت برو آن یکی اداره، من هم رفتم آنجا. داشتم به آقایی که آنجا بود توضیح می‌دادم که دنبال چه کسی می‌گردم، دیدم همان کسی که دنبالش می‌گشتم داخل اتاق است، خودش را معرفی کرد و گفت من فلانی هستم. سه ماه بود که قرار بود پیدایش کنم اما به خاطر مشغله نتوانسته بودم پیگیر شوم و حالا خودش آنجا بود. بی‌هیچ سوال و‌ جواب و خواهش و تمنایی اطلاعاتی که می‌خواستم را در اختیارم گذاشت و گفت هر کمکی خواستی بگو.

هنوز حیرانم از این همزمانی، از این غافلگیری که فقط و فقط از عهده‌ی خداوند برمی‌آید. حتی از اینکه زمان پیگیری‌ام به دلایل مختلف عقب می‌افتاد تا رسید به امروز که چه بسا اگر عقب نمی‌افتاد و من برایش صبور نمی‌بودم نمی‌توانستم او را ببینم‌.

الان هم ساعت را نگاه کردم و ۱۱:۱۱ را دیدم، تقریبن محال است که اتفاقی به ساعت نگاه کنم و یک عدد رُند نبینم، هر بار به خودم می‌گویم «این یعنی خدا حواسش به ما هست.»

ساعت‌های رند برایم مثل چشمک‌زدن‌های خداوند هستند، انگار که یکی از میان همهمه‌ و شلوغی به تو چشمک بزند و حس کنی که حواسش پی توست.

الهی هزار هزار بار شکرت…

دیشب برای نخستین بار در عمرم خسوف را دیدم. ظاهرن هر دو سه سال یک‌بار خسوف در ایران با وضوح کامل قابل مشاهده است، اما من هیچ‌وقت موفق به دیدنش نشده بودم، هرچند که باید اعتراف کنم کوشش خاصی هم برای دیدنش نکرده بودم. (خیلی‌ها می‌خواستند برای دیدنش به کوه‌های اطراف یا مناطقی که بام محسوب می‌شوند بروند.)

دیشب بالاخره چشمم به جمال خسوف جان روشن شد که البته دیشب هم خودش آمد جلوی پنجره، احتمالن دید من تنبل‌تر‌ از آنم که برای دیدن او که مهمان چند سال یک‌بار ماست تکانی به خودم بدهم. تقریبن اواخر عمرش بود که دیدمش،‌ یعنی من ماه خونین را ندیدم، اما همان چیزی هم که دیدم واقعن زیبا بود.

خسوف زمانی اتفاق می‌افتد که سایه‌ی زمین روی ماه می‌افتد. ظاهرن این می‌شود تعریف خودمانی و قابل فهمش برای مایی که از آنچه در آسمان می‌گذرد سردرنمی‌آوریم. تعریف دقیق‌ترش هم چنین چیزی است:

«ماه گرفتگی تنها در صورتی اتفاق می‌افتد که هنگام نزدیک شدن ماه به صفحه زمین-خورشید (دایرهالبروج)، از نقاطی به نام گره‌های مداری عبور کند. ماه هنگام گردش به‌ دور زمین در طول مدارش دو بار از صفحه زمین-خورشید عبور می‌کند که نقاط تلاقی صفحه دایرهالبروج و مدار چرخش ماه به دور زمین‌ گره نامیده می‌شود.

ماه گرفتگی فقط زمانی اتفاق می‌افتد که زمان عبور ماه از یکی از این گره‌ها با ماهِ کامل همزمان شود. این اتفاق تقریباً هر شش ماه یک‌بار معمولاً دو هفته قبل یا بعد از خورشید گرفتگی اتفاق می‌افتد.»

(این تعریف را در وب‌سایت ایمنا دیده‌ام.)

تصور کنید که زمین آرام و بدون عجله در حال چرخیدن در مداری دایره‌‌ای شکل به دور خورشید است، ماه عزیز هم در مداری بیضوی شکل به دور زمین می‌گردد، خورشید هم که ستاره است و مرکز منظومه‌ی شمسی، پس سر جای خودش محکم می‌ایستد، از آن طرف ماه کامل شده است، یعنی ماه کاملن گرد و بزرگ و درخشان است، نقطه‌ای هست که این سه بزرگوار در آن نقطه به هم می‌رسند به طوریکه زمین عزیزمان قرار می‌گیرد میان خورشید و ماه. خورشید که همیشه نور دارد و نورش را به زمین می‌تاباند، هر چیزی هم که خورشید به آن بتابد دارای سایه خواهد بود، حالا چون زمین میان خورشید و ماه قرار گرفته است، سایه‌ی زمین روی ماهی که گرد و کامل است می‌افتد و خسوف دیده می‌شود.

این هم تصویری از اتفاقی که می‌افتد.

خسوف (ماه‌گرفتگی) - مریم کاشانکی

حالا نمی‌دانم چه اصراری دارم در مورد ماه‌گرفتگی انقدر توضیح بدهم، درحالیکه اطلاعاتش همه جا با جزئیات کامل هست و قاعدتن آخرین جایی که اگر کسی بخواهد در مورد خسوف بداند به آنجا مراجعه می‌کند همین‌جاست.

در واقع من این توضیحات را برای خودم می‌دهم تا دست‌کم یک پدیده را از میان هزاران هزار پدیده‌ی طبیعی کمی بهتر بشناسم.

هر بار که به عظمت آنچه در آسمان جریان دارد می‌اندیشم حیرت‌زده می‌شوم. پی‌می‌برم که چقدر کوچک هستم در مقابل شکوه جهان هستی؛ ذره‌ای به غایت ناچیز اما انباشته از خواسته و ادعا و جهان چقدر صبور است در مقابل مضحک بودن رفتار من. قابلیتش را دارم که وسیله‌ی تفریح کائنات باشم اما همه‌ی کائنات صبورانه و مشتاقانه با من همراه می‌شوند تا به درک و آگاهی برسم، همچون کودکی که همه برای بزرگ‌شدنش صبور و مشتاقند.

احتمالن زمانی که از این جهان بروم چیز خاصی از زندگی دست‌گیرم نشده است، فقط این را می‌دانم که من به قدر فهمم «شیفتگی» و «شگفتی» را تجربه کردم. (این دو کلمه چقدر جالب‌اند، همه‌ چیزشان شبیه هم است.)

 

الهی شکرت…

دل یک‌مرتبه بزرگ شد. از کجا فهمیدم؟ از آنجاییکه دندان‌های شیری‌اش ریختند و دندان‌های اصلی‌ جایشان را گرفتند. گفتم این‌‌ها دیگر دندان‌های اصلی‌ات هستند، باید تا آخر عمر حفظشان کنی. مضطرب نشد، شاید چون شوق بزرگ شدن داشت.

آنقدر بزرگ شد که دندان‌های اصلی‌اش هم ریختند. به جایشان دندان مصنوعی گذاشت. باز هم مضطرب نشد.

گفتم تو چرا مضطرب نیستی؟ دیگر به مرگ نزدیک شده‌ای.

گفت یعنی آن موقع که دندان‌های شیری داشتم از مرگ دور بودم؟

گفتم نه، اما آن موقع امکان عاشق‌‌شدن داشتی و همین امکان امید زنده‌ ماندنت را بیشتر می‌کرد.

گفت به نظرت عشق دلیل زنده ماندن است؟

گفتم آری، دل‌‌های عاشق همیشه زنده‌اند.

گفت اگر هیچ ظرفی برای پختن غذا نباشد آیا غذایی آماده می‌شود؟

گفتم نه.

گفت پس چرا فکر می‌کنی اگر دلی نباشد عشقی می‌تواند وجود داشته باشد؟ دل، ظرف عشق است. بی ظرف، عشق جایی برای ریخته شدن ندارد. پس عشق دلیل زنده‌ ماندن دل نیست، این دل است که عشق را زنده نگه می‌دارد.

گفتم عشق که بیاید بالاخره ظرفی برای خودش دست و پا می‌کند.

گفت آری، اما از میان ظرف‌های زنده. عشق نمی‌تواند نبش قبر کند و دلی مرده را بیرون بکشد و در آن جای بگیرد.

گفتم دلی که قبل از عاشق شدن مرده باشد بدشانس بوده است.

گفت پس می‌گویی ممکن است دلی درحالیکه هنوز دندان‌های شیری دارد بمیرد بی‌آنکه ظرفِ عشق شده باشد؟

گفتم احتمالش هست.

گفت پس چرا فکر می‌کنی آن موقع نباید مضطرب می‌بودم و حالا باید مضطرب باشم؟

گفتم باشد اصلن تو درست می‌گویی. حالا که پیر شده‌ای و دیگر چیزی به مرگت نمانده است، چرا مضطرب نیستی؟

گفت مضطرب نیستم چون دل‌بودنم را زندگی کرده‌ام، منتظر نماندم تا عشق بیاید یا درد برود.

گفتم از کی تا به حال دل‌ها هم اهل شعار دادن شده‌اند؟ چه چیزی را زندگی کرده‌ای پس اگر نه ظرف عشق بوده‌ای نه درد؟ انگار که دیگی خالی بوده باشی گوشه‌ی انبار. معنای بودنت چه بوده پس که می‌گویی آن را زندگی کرده‌ای؟

گفت همان خالی بودنم را. گفت من نگران پر و خالی بودنم نبودم. مظروفِ من مرا تعریف نمی‌کرد که اگر چیزی نباشد من نباشم. من دل بودم، چه اگر پر بودم چه خالی. انگار که درخت بوده باشم؛ پُربار یا بی‌بار، یا خاک بوده باشم؛ با درخت یا بی‌درخت. تو هم اگر می‌خواهی مضطربِ مرگ نباشی بودنت را زندگی کن.

گفتم فکر نمی‌کنی آنچه می‌گویی زیادی دست‌‌فرسود شده باشد؟ تا وقتی اینجا نشسته‌‌ای گفتنش ساده است.

گفت باشد قبول، بیا فرض کنیم که به مرگ نزدیکم (همان‌قدری که در هر زمان دیگری از عمرم نزدیک بوده‌ام) و فرض کنیم که حالا ظرفِ اضطرابم. نقشه‌ات چیست؟

گفتم اینطوری خیلی بهتر شد، دیگر آمادگی داری و اگر بمیری غافلگیر نمی‌شوی.

گفت همین؟

گفتم همین کم است؟ ممکن بود در بی‌خبری بمیری.

گفت پس بالاخره می‌میرم؟ یعنی تو راهکاری برای نمردنم نداری؟

گفتم نمردن که هنوز هیچ‌ راهکاری ندارد اما به هر حال می‌توانی یک کارهایی بکنی تا کمی از مردن دور بمانی.

گفت پس چرا مرا ظرف اضطراب کردی؟ بی‌اضطراب هم می‌توانستم یک کارهایی بکنم، مثلن دندان مصنوعی بگذارم به جای دندان‌های ریخته‌ام. من که همین کار را کرده بودم.

گفتم همین اضطراب انگیزه‌ی حرکتت می‌شود و تو را مرگ‌آگاه می‌کند.

گفت دل همیشه می‌داند که حوالی مرگ زندگی می‌کند. اصلن به همین دلیل است که دل‌بودنش را زندگی می‌کند و به همین دلیل است که مضطرب نمی‌شود. دل می‌داند که عشق و حسرت و شوق و ترس برنامه‌هایی هستند که در تلویزیون پخش می‌شوند، اما تلویزیون بی‌هیچ کدام از آن‌ها هنوز وجود دارد. دل برای مرگ‌آگاه بودن نیازی به اضطراب ندارد، چون می‌داند که پر باشد یا خالی در زمان مقرر خواهد رفت. این ذهن است که خودش را با آنچه درونش است تعریف می‌کند؛ ذهن خودش را با فکرهایش تعریف می‌کند اما دل خودش را جدا از حس‌هایش می‌داند.

گفتم حالا چه می‌شود؟

گفت هستیم؛ فعلن اینجا و شاید فردا جایی دیگر.

الهی شکرت.‌‌..


پی‌نوشت: راستش این یادداشت را امروز ننوشتم، قبلن نوشته بودم اما منتشر نکرده بودم.

به کودک درونم گفته‌ام بیا فقط یک هفته هر بار که گریه‌مان گرفت این‌ها را بلند بلند بگوییم:

«مادر الان زندگی را خیلی کامل‌تر تجربه می‌کند.
مادر برگشته است پیش خدا، همه‌ی ما برمی‌گردیم.
مادر لباس سنگین تن را از تنش درآورده است.
مادر حالا همه جا هست.
مادر دارد بیشتر برایمان دعا می‌کند.
مادر نزدیک‌تر از همیشه است.»

به او گفته‌ام فقط یک هفته همراه من باش بعد هرقدر تو بخواهی گریه می‌کنیم.

در ده ماه گذشته هر روز به طور متوسط یک ساعت گریه کرده‌ام اما فشار سنگین روی سینه‌ام کمتر نشده است. از هر زاویه‌ای که می‌نگرم عرصه بر قلبم تنگ‌تر می‌شود. هیچ منطقی آرامم نمی‌کند. فهمیده‌ام که دیگر نباید حرف‌های منطقی به خودم بزنم چون بی‌فایده است، کودک که منطق نمی‌فهمد.

واقعن کودکی را در درونم می‌بینم که دست مادرش را رها کرده و گم شده است. حالا خسته و مأیوس و ترسیده همه جا به دنبال مادرش می‌گردد اما اثری از او نمی‌یابد.

هر زمان که قلبم طغیان می‌کند انگار که رسیده‌ام بالای سر یک چاه عمیق که باید از روی آن بپرم، اگر معطل کنم سرم گیج می‌رود و پایم می‌لغزد و درون چاه می‌افتم.

برای پریدن از روی چاه باید یک کاری انجام دهم، کارهای زیادی را امتحان کرده‌ام و به نتیجه رسیده‌ام که تنها کاری که تا حدی جواب می‌دهد خواندن است، وقتی مشغول خواندن چیزی می‌شوم ناخودآگاه توجه‌ام معطوف محتوا یا فرم چیزی که می‌خوانم می‌شود. یعنی ذهنم نمی‌تواند همزمان هم بخواند و هم به آنچه قلبم را فشرده می‌کند بیندیشد و این مثل پریدن از روی چاه است.

چاه‌های زیادی هستند؛ چاهِ «که چی؟»، چاه «دلتنگی»، چاه «احساس گناه»، چاه «ناامیدی»، هر بار به یکیشان می‌رسم و تقریبن همیشه در آن‌ها می‌افتم. حالا فهمیده‌ام که به محض دیدن چاه باید بپرم، کافیست فقط چند لحظه کنار آن بایستم تا افتادنم حتمی شود. سعی می‌کنم همه جا یک چیزی کنار دستم برای خواندن داشته باشم تا به محض رسیدن به چاه چند جمله‌ای بخوانم (حتی‌المقدور با صدای بلند) و این کمک می‌کند دست‌کم موقتن از روی چاه بپرم. در حمام یا هرجایی هم که نمی‌توانم چیزی بخوانم با صدای بلند حرف می‌زنم.

از یک‌ هفته‌ای که با کودک درونم قرارش را گذاشته‌‌ام چهار روز گذشته است و چندین بار تا مرز افتادن در چاه رفته‌ام و به زحمت خودم را کنار کشیده‌ام. همین حالا که این‌ها را می‌نویسم در شرف سقوط در چاهم. بهتر است زودتر بروم تا کار از کار نگذشته است.

 

الهی شکرت…

فقط یک چیز‌ در این جهان هست که همه‌ی ما انسان‌ها در آن وجه اشتراک داریم آن هم «مادر داشتن» است. حتی پدر داشتن این‌طور نیست، چون دست‌کم مسیح به عنوان یک مثال نقض از پدر داشتن وجود دارد.

اما تک‌تک مایی که قدم به این جهان نهاده‌ایم بدون استثناء مادر داشته یا داریم. شاید برخی از ما هرگز مادرمان را ندیده باشیم، یا شاید حتی آنقدر از سمت او آسیب دیده باشیم که دلمان نخواهد او را ببینیم. اما به هر ترتیب همه‌ی ما از کانال وجود مادر به این جهان آمده‌ایم.

مادر کامل‌کننده‌ی برنامه‌ی خداوند برای خلقت است. خداوند از طریق مادر انسان را خلق می‌نماید و در شفقت مادر از او مراقبت می‌کند.

نه اینکه اگر مادر نباشد خداوند راه دیگری برای مراقبت از بنده‌اش نداشته باشد، شفقت او همیشه از طریقی شامل حال انسان می‌شود، با این‌حال برای این مسئولیت مهم از ابتدا گزینه‌ای پیش‌فرض را در نظر گرفته است.

به نظر من خداوند باید توجه‌اش را به بنده‌ای که مادر از او ستانده می‌شود چندین برابر نماید؛ چون حالا حفره‌‌ای در قلب او ایجاد شده است که به این سادگی‌ها پر نمی‌شود. درست است که داشتنش نعمت خداوند بوده است و نداشتنش حکمت او، اما این نعمتْ پیش‌فرض زندگی انسان است، وقتی سرش را می‌چرخاند انتظار دارد او را ببیند و دستش به او برسد. گویی که باقی نعمت‌ها به دست‌آوردنی هستند و مادر داشتنی. انسان انتظار ندارد که یک چیز داشتنی را نداشته باشد، از این رو در نبودنش خود را وسط تونلی تاریک می‌یابد و وحشت‌زده می‌شود.

در این تاریکی به تنها جایی که می‌شود پناه برد آغوش خداوند است. یافتن او در دل و جانت و اعتماد کردن به برنامه‌ریزی او و دریافتن اینکه همه چیز خداوند است (مادر، غم، حفره‌ی خالی، شفقت،‌ تو، عشق) آرامت می‌کند.

من محو خدایم و خدا آن منست / هر سوش مجوئید که در جان منست

سلطان منم و غلط نمایم بشما / گویم که کسی هست که سلطان منست

— مولانا

الهی شکرت…

 

گاهی در جمع‌هایی قرار می‌گیرم که ساعت‌ها در مورد خالص بودن روغن زیتون و اینکه از کجا باید تهیه شود و یا فرا رسیدن زمان تهیه‌ی رب‌خانگی صحبت می‌کنند.

در خانه‌هایشان که حضور دارم می‌بینم فلفل‌ها را از نخ آویزان کرده‌اند تا خشک شوند و یا خودشان دست به تهیه‌ی لیموی عمانی و لواشک خانگی زده‌اند. بعضی‌هاشان گلخانه‌ای در خانه‌ی کوچک‌شان دارند و هر از گاهی بی‌مناسبت به فامیل یکی از گلدان‌های خودشان را هدیه می‌دهند.

آن‌ها غیبت نمی‌کنند، آرام و شمرده حرف می‌زنند و حرمت یکدیگر را نگه می‌دارند.

آدم‌های صبور و آرامی که زندگی برایشان در اتفاقات کوچک روزمره جاری است بی‌آنکه چشمداشت دور از انتظاری از آن داشته باشند.

در خانه‌ی آن‌ها دلخوشی‌های کوچک دست در دست هم «عمو زنجیرباف» می‌خوانند و نگرانی‌ها و غم‌ها را پشت کوه می‌اندازند چون می‌دانند که زندگی نه طالب دستاوردهای بزرگ ما که طالب شوق ما برای زیستن است؛ شوقی که در دل همین تجربه‌های ساده جا دارد.

و من چقدر غریبه شده‌ام با شوق زیستن که یک زمانی خودم حلقه به حلقه می‌افزودم بر زنجیرِ عمو زنجیربافش، اما حالا گیس بلند ناامیدی را حلقه به حلقه می‌بافم و بر صورت چروکیده‌ی شوق دست می‌کشم و زنجیر دلخوشی‌های ساده را پشت کوه غم و نگرانی می‌اندازم.

فقط همین امروز به یک دلخوشی ساده توجه کن، شاید آن‌ها بار دیگر دست به دست هم بدهند و این زنجیر را از نو ببافند.

الهی شکرت…

بخش‌هایی از یک فیلم احتمالن کره‌ای را دیدم؛ یک پزشک توانسته بود به امکان پیوندزدن سر یک نفر به بدن یک نفر دیگر دست یابد (که البته تا آن روز فقط روی سگ‌ها امتحانش کرده بود). از قضا شخصیتی در فیلم گرفتار سرطان شد، به طوریکه دو هفته بیشتر تا پایان عمرش نمانده بود. خیلی هم اتفاقی یک نفر پیش چشم آن‌ها تیر خورد و مرد، پزشک تصمیم گرفت سر آن شخصیت را بر روی بدن این یکی قرار دهد (حالا اینکه چطور وقتی یک نفر می‌میرد بدنش زنده می‌ماند و هنوز قابل استفاده است فعلن محل بحث ما نیست).

داشت برایش توضیح می‌داد که قرار است چه کار کنند؛ گفت اول یک شکاف روی گردنت ایجاد می‌کنم تا رگ‌ها و شریان‌ها را پیوند بزنم، سپس سرت را جدا می‌کنم و روی بدن او قرار می‌دهم و بعد ادامه داد که اصلن نگران نباش، ساده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد.

به نظر من هم واقعن جای نگرانی وجود نداشت؛ فقط قرار بود سر طرف را از تنش جدا کنند که این هم اصلن چیز نگران‌کننده‌ای نیست. در زندگی انسان موقعیت‌های نگران‌کننده‌ی جدی‌تر و واقعی‌تری اتفاق می‌افتند؛ مثلن ممکن است در یک امتحان قبول نشوی، یا ممکن است به‌موقع به قرارت نرسی، واقعن جدا کردن سر از بدن با این‌ موقعیت‌ها قابل مقایسه نیست (البته مادامی که وسط یک فیلم کره‌ای باشیم).

اگر وسط یک فیلم بالیوودی باشیم قطعن نگران‌کننده است، حتی وسط یک فیلم هالیوودی هم امکان دارد نگران‌کننده باشد، اما کره‌ای‌ها کاری نمی‌کنند که آب زیرشان برود، بنابراین آنجا اصلن جای نگرانی نیست.

عمل جراحی به خیر و خوشی انجام شد و شخصیت به آغوش گرم خانواده بازگشت، اما دریافت که این آغوش دیگر آنقدرها هم برایش گرم نیست و دلش آغوش‌‌های گرم دیگری را می‌خواست که در خاطراتش می‌دید. او خاطرات فرد قبلی را از طریق حافظه‌ی سلولی بدنش به خاطر می‌آورد. یعنی آنقدری که او از طریق چس‌مثقال حافظه‌ی موجود در سلول‌ها خاطره به یاد می‌آورد ما از طریق مغز به این بزرگی به خاطر نمی‌آوریم.

اتفاقن فقط هم خاطراتی که آن فرد با نامزدش داشته را به یاد می‌آورد. البته احتمالش هست که اعضای بدن انسان این قبیل خاطرات را محکم‌تر به خاطر بسپارند، هر چه نباشد همه‌ی اعضاء را درگیر می‌کنند و خاطرات مهمی هم هستند.

حالا چرا ماجرای این فیلم را تعریف کردم؟ آیا می‌خواستم فیلم‌های کره‌ای را زیر سوال ببرم؟ آیا می‌خواستم بگویم که به ژانر علمی-تخیلی-اکشن-عشقی (واقعن ژانر این فیلم چه بود؟) علاقمندم؟

خیر، هیچکدام. فقط می‌خواستم بگویم که روش‌های دردناکی برای سوزاندن عمر وجود دارد که این یکی از آن‌هاست. همین.

الهی شکرت…

 

پی‌نوشت: دیشب که می‌خواستم یادداشت را منتشر کنم دیدم سایت در دسترس نیست. نمی‌دانم چه مشکلی پیش آمده بود، پیگیری کردم، رفع شد. به همین دلیل یادداشت دیشب را امروز منتشر کردم. نه اینکه خودم را یک یادداشت جلو بدونم، حتمن این روز از دست‌رفته را جبران خواهم کرد.

اولین یادداشت سایتم را ۱۰ شهریور ۱۳۹۳ منتشر کرده‌ام؛ درست یازده سال پیش در چنین روزی.

این است:

خسته‌ام !!!

کاملن احساس و حال و هوایم هنگام نوشتن این یادداشت را به خاطر می‌آورم، از بعضی چیزها در روابط شاکی بودم و همین دست‌مایه‌ی نوشتن این یادداشت شده بود. البته قبل‌تر که وب‌سایت نداشتم آن را در فیسبوک منتشر کرده بودم، شاید بتوانم بگویم که واقعن نخستین یادداشت جدی من بوده است. پیش از آن تجربه‌ام از نوشتن محدود می‌شد به چند سال روزانه‌نویسی مستمر در دوران نوجوانی که بیشتر شبیه گزارش روز بودند تا روزانه‌نویسی واقعی (متاسفانه همه را دور ریختم) و انشا‌ء‌نویسی در مدرسه.

به تاریخ‌ها که نگاه می‌کنم می‌بینم که اغلب اوقات پراکنده نوشته‌ام، گاهی هم توانسته‌ام به نوشتنِ مستمر پایبند بمانم. یک زمانی در اینستاگرام و مدتی هم در تلگرام می‌نوشتم و همان یادداشت‌ها را در وب‌سایت هم منتشر می‌کردم.

امروز را به خودم یادآوری کردم که یادم بماند از خیلی قبل‌تر نوشتن برایم مهم بوده است اما هیچ‌گاه آن را جدی نگرفته‌‌ام. وقتی وب‌سایت را راه‌اندازی کردم هدف اصلی‌ام این بود که جایی برای نوشتن داشته باشم، سپس عکس‌ها به آن اضافه شدند و گاهی هم آموزش. همیشه دوست داشتم هر کاری که انجام می‌دهم زیر یک سقف انجام دهم چون توانم برای متمرکز ماندن روی چند فضا همیشه محدود بوده است.

بعدتر فهمیدم که باید حتی شاخ‌ و برگ‌های اضافی را هم حذف کنم و و زیر همان یک سقف هم روی یک کار متمرکز باشم، بعدتر از آن‌ حتی فهمیدم که اگر می‌نویسم باید بکوشم گوشه‌ای را بگیرم و در نوشتن روی همان گوشه متمرکز باشم. نه اینکه بدانم چه گوشه‌ای اما می‌دانم که این برایم مفیدتر است.

در این سال‌ها همواره پراکنده‌‌کاری داشته‌ام، روی مهارت‌های مختلفی متمرکز شده‌ام و هر بار مدتی به یک مهارت تازه پرداخته‌ام. مجموعه‌ی آن‌ها برایم مفید بوده‌اند؛ هم دید تازه‌ای به من داده‌اند و هم سبب شده‌اند که بتوانم روی فضای وب‌سایت کنترل و مدیریت بهتری داشته باشم. شاید اصلی‌ترین دلیل این پراکنده‌کاری این بوده که نمی‌دانستم نوشتن مرا به کجا خواهد رساند، مسیری نبوده که برایم روشن باشد، صرفن راهی برای کسب آرامش درونی بوده است.

اما حالا که تمام آن مسیرها را طی کرده‌ام می‌فهمم که هیچ مسیری در زندگی یک مسیر روشن نیست و هیچ مسیری لزومن تو را به جایی که انتظارش را داری نمی‌رساند، پس بهتر نیست که دست‌کم در مسیری باشی که در آن آرامش داری؟

الهی شکرت…

اینکه بگویی به خدا اعتقاد ندارم بی‌فایده‌ترین حرف عالم است؛ درست مثل این است که بگویی من به خورشید اعتقاد ندارم، خورشید نیازی به اعتقاد تو ندارد، در واقع معطل اعتقاد داشتن یا نداشتن تو نمی‌ماند، بدون باورمندی تو هم خورشید هر روز در زمان مقرر حاضر می‌شود و زمین را روشن می‌کند.

نه از تو سوال می‌کند و نه وجود و عدم وجودش وابسته به باور توست. خورشید از باورمندی تو به خودش بی‌نیاز است. این برایمان بدیهی می‌نماید، بنابراین وقتمان را صرف تکرار گزاره‌ایی بیهوده‌ مانند اینکه «من به خورشید اعتقاد ندارم.» نمی‌کنیم، چون می‌دانیم که باور ما تاثیری در وجود خورشید ندارد.

در مورد خداوند هم دقیقن همین‌طور است؛ می‌توانی در این باب تا قیامت فلسفه ببافی، می‌توانی مکتب‌های تازه خلق کنی و برای خودت پیروانی جمع کنی، می‌توانی پای علم را وسط بکشی، اما این‌ها هیچکدام تاثیری در وجود او ندارند. اعتقاد تو به وجود یا عدم وجود خداوند و همچنین به کیفیت وجود او اطلاعاتی یک‌سویه است که صرفن در ذهن تو جریان دارد، اطلاعاتی که هرچند مسیر زندگی تو را تعیین می‌کند و بر کیفیت زندگی تو اثر می‌گذارد اما تاثیری در وجود او ندارد.

اندر دل من درون و بیرون همه اوست / اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد / بی‌چون باشد وجود من چون همه اوست

— مولانا

الهی شکرت…

دم صبح خواب دیدم که به آقای راننده‌ای می‌گفتم من می‌خواهم شما را تمام وقت استخدام کنم که از صبح تا عصر مثل یک روز کاری جلوی در خانه‌ی مادر باشی و هر جا خواست او را ببری. ظاهرن چند باری مادر را این‌طرف و آن‌طرف برده بود.

بعد یک دفعه در ماشین بودیم؛ من و مادر روی صندلی عقب. مادر می‌خواست بابت آن چند بار که برایش ماشین گرفته بودم به من پول بدهد، من داشتم فکر می‌کردم چطور مادر را راضی کنم که قید پول دادن را بزند، می‌گفتم مادر حالا این چند بار را بگذر، دفعات بعدی از شما پول می‌گیرم، این‌ها در ذهنم می‌چرخید که دیدم مادر یک عدد دوهزار تومانی نو که از وسط تا شده بود در دستش دارد و می‌خواهد آن را به من بدهد. با خودم گفتم این را می‌‌گیرم به عنوان برکت توی کیفم. پولش را گرفتم و چند بار آن را بوسیدم.

بعد مادر به سمت چپ صورتم دست زد،‌ ظاهرن صورتم سوخته بود، مادر با مهربانی و با لبخند گفت جای سوختگیش را نگاه کن، انگار که خیلی بهتر شده بود و مادر راضی بود.

یک نفر در خیابان بلند بلند با موبایل حرف زد و من بیدار شدم.

قربان دستت بروم که به من پول دادی. برکتت را روی چشمم می‌گذارم، تو که وجودت تمام برکت بود؛ از در خانه‌ات که همیشه به روی غریبه و آشنا باز بود نه یک روز و دو روز، به قدر یک زندگی، تا سفره‌ات که کم یا زیاد همیشه پذیرا بود و هنوز هم هست تا عمرت که برکت خالص بود، حتی وقتی رفتی جز برکت چیزی به جا نگذاشتی.

قربانت بروم که حتی از آن جهان که به دیدار می‌آیی برکت همراهت می‌آوری.

این همه آدم در زندگی‌ام از دور یا نزدیک دیده‌ام، اما هرگز کسی حتی شبیه به تو نبوده است. این را نه فقط من می‌گویم، این را هر کس که تو را دیده و شناخته می‌گوید، این را سیل جمعیت و گلباران سر مزارت می‌گوید، این را قلب سوخته‌ی اطرافیانت می‌گوید. از هر گوشه‌ی زندگی که رد شدی دستی را گرفتی، دلی را با لبخندی قرص کردی، روی سری سایه‌ای انداختی.

این سومین بار بود که در خواب لمست کردم و لمسم کردی. تو دردم را لمس کردی؛ دردم از ماشین گرفتن برایت، از سوختگی، دردی که قلبم را مچاله کرده است. به گمانم تو آمده بودی که مرهم بگذاری بر درد من.

هزار رویا برایت در سر داشتم که هیچکدامشان را نتوانستم محقق کنم. زندگی بی‌هوا از دستم سر خورد و رفت. حالا باید برای یک لمس ساده هزار رویا منتظر بمانم.

الهی که زندگی تازه‌‌ات از تمام رویاهایی که در قلبم خشکیدند هزار برابر رویایی‌تر باشد.

الهی شکرت…

دیروز زنگ زدم به پدر و پرسیدم کجایی؟ گفت می‌خواهم بروم خرید. گفتم بیا پدر جان که شانس مهمانِ امروز خانه‌ی شماست. من جلوی در بودم. پدر گفت باور نمی‌کنی چقدر برایم سخت بود که ماشین بیرون بیاورم، داشتم فکر می‌کردم که کاش می‌شد ماشین نبرم.

یاد روزی افتادم که بی‌هوا در خانه را باز کردم و رفتم داخل، دیدم مادر که پاهایش درد می‌کرد روی زمین نشسته بود و با جاروی دستی فرش آشپزخانه را جارو می‌زد. گفت داشتم فکر می‌کردم که کاش یک نفر کلید بیندازد و بیاید داخل و این جارو را از دست من بگیرد و اینجا را جارو بزند.

خدا هوای دل آدم‌ها را دارد، از دل ما هم مراقبت می‌کند.

(هفتم شهریور؛ ده ماه گذشت.)

الهی شکرت…

با هم حکایت قشنگی از سعدی جانم بخوانیم (هر جا لازم بوده ویرگول و اعراب اضافه کرده‌ام تا خواندن ساده‌تر شود):

«بخشایش الهی گم شده‌ای را در مناهی چراغ توفیقْ فرا راه داشت تا به حلقه‌ٔ اهل تحقیق در آمد، به یُمنِ قدمِ درویشان و صِدْقِ نفس ایشانْ ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت، دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعدهٔ اوّلست و زهد و طاعتش نامعوّل

به عذر و توبه توان رَستن از عذاب خدای
ولیک می‌نتوان از زبانِ مردم رَست

طاقت جور زبان‌ها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد، جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت

نیک باشی و بدت گوید خلق
به که بد باشی و نیکت بینند

در بسته بِروی خود ز مردم
تا عیب نگسترند ما را

در بسته چه سود و عالم الغیب
دانای نهان و آشکارا»

کل ماجرا که مشخص است، اما صرفن جهت افاضه‌ی فضل شخصی اندکی معنی بیاورم؛ طرف توبه کرده اما ملت دست از سرش برنمی‌داشتند و می‌گفتند فلانی تغییر نکرده است. طرف طاقت حرف مفت ملت را نداشته، به پیر طریقت مراجعه می‌کند که ایشان می‌گویند چه نعمتی بالاتر از این که خودت بهتر از آن چیزی هستی که مردم در موردت می‌پندارند.

اینکه تو بهتر از پندار مردم در مورد خودت باشی خودش یک نعمت است، بهتر از این است که تو بد باشی و دیگران تو را نیک ببینند. اینکه در را به روی خودت ببندی تا مردم عیبت را نگویند هیچ فایده‌ای ندارد، خداوند هم که به پیدا و نهان ما واقف است.

باید خیلی بزرگ‌منش باشی که نخواهی چیزی را به دیگران ثابت کنی. کار ساده‌ای نیست. اما این نگرش قشنگ است. اگر حس می‌کنی دیگران تو را کمتر از آنچه هستی می‌بینند خوشحال باش که خودت بهتر از پندار آن‌ها هستی.

(در مورد خودم هم باید بگویم که به نظرم پندار دیگران در مورد من اغلب اوقات بهتر از آن چیزی بوده که واقعن بوده‌ام؛ گاهی در مقابلش معذب شده‌ام و احساس کرده‌ام که مسئولیتی بر دوشم قرار گرفته، اما همواره سپاسگزار خداوند بوده‌ و هستم چرا که تمامش لطف او بوده است و بس.)

الهی شکرت…

کتابم افتاد پشت شوفاژ. اگر همان موقع آنجا نبودم و افتادنش را ندیده بودم احتمالن دیگر یادم می‌رفت که افتاده است آنجا. یاد شورت آقای پرفسور افتادم که افتاده بود پشت شوفاژ. راستش حوصله ندارم ماجرای شورت پروفسور را تعریف کنم، فقط همینقدر بگویم که حالا بهتر درکش می‌کنم، چون وقتی چیزی می‌افتد پشت شوفاژ دیگر اصلن پیدا نیست.

امروز حکایت جالبی از عبید زاکانی خواندم که از این قرار است: (با همان رسم‌الخطی که نوشته شده است می‌نویسم.)

«گویند که محی‌الدین عربی که حکیم روزگار و مقتدای علمای عصر خود بود سی سال با مولانا نورالدین رضدی شب و روز مصاحب بود و یک لحظه بی یکدگر قرار نگرفتندی، چند روز که نورالدین در مرض موت بود محی‌الدین بر بالین او بشرب مشغول بود. شبی بحجره رفت بامداد که با در خانه‌‌ٔ آمد غلامان را مویها بریده بعزای نورالدین مشغول دید. پرسید که حال چیست گفتند مولانا نورالدین وفات کرد. گفت دریغ نورالدین. پس روی بغلام خود کرد و گفت (نمشی‌ونطلب حریفاً آخر*) و هم از آنجا به حجره‌ٔ خود عودت فرمود. گویند بیست سال بعد از آن عمر یافت و هرگز کسی نام نورالدین از زبان او نشنید. راستی همگان را واجبست که وفا از آن حکیم یگانه‌‌ٔ روزگار بیاموزند. باز کدام دلیل واضحتر از اینکه هر کس که خود را بوفا منسوب کرد همیشه غمنامک بود و عاقبت عمر بی‌فایده در سر آن کار کند. چنانک فرهاد کوه بیستون کند و هرگز به مقصود نرسید تا عاقبت جان شیرین در سر کار شیرین کرد. در حسرت میمرد و میگفت:
فدا کرده چنین فرهاد مسکین / ز بهر یار شیرین جان شیرین»

* برویم و همدمی دیگر جوئیم.

دو نفر سی سال شبانه‌روز با هم بودند و بعد یکیشان از دنیا می‌رود، دیگری می‌گوید دریغ، حالا برویم و همدمی دیگر بجوئیم و دیگر هرگز نام آن فرد را هم بر زبان نمی‌آورد. تا وقتی زنده بودند از هم جدا نشدند و وقتی یکی رفت دیگری از آن پس پی زندگی خود رفت و عمرش را صرف وفاداری بی‌ثمر بعد از مرگ او نکرد. در آخر هم گفته است که هر کس وفاداری بیهوده از خود نشان داده است همیشه غمناک‌ بوده و عمرش را در مسیر آن وفاداری به هدر داده است.

نگرش بدی هم نیست، پربیراه نمی‌گوید، احتمالن درستش هم همین باشد، اینکه تا وقتی با هم هستیم درست و حسابی باشیم و وقتی هم کسی رفت دیگر پی جریان را نگیریم.

گفتنش به مراتب ساده‌تر از انجام دادنش است، مثل هر کار سخت دیگری که حرف زدن از آن راحت‌تر از تن دادن به آن است. حتمن بوده‌اند افرادی که به همین سادگی کارهای چنین دشواری را به انجام رسانده‌اند، سوژه‌ی حکایت‌ها هم مثل نوشته‌های امروزی اغلب از دل تجربیات زیسته بیرون می‌آمده‌اند. پس شدنی است، اما شدنی به معنای آسان نیست، من هم انتظار ندارم همه چیز آسان باشد، اما صادقانه بگویم که من از «یادنکردن» احساس بی‌وفایی و از بی‌وفایی احساس گناه می‌گیرم. مدیریت کردن احساس گناه و عذاب‌وجدان همواره برایم سخت بوده است، خوب است که خواهرم این حرف را زد: «تحلیل نکن، عبور کن

واقعن هر چه تا امروز زور زده‌ام برای تحلیل کردن زور زدنی کاملن بی‌سرانجام بوده است. این را عمیقن می‌فهمم و همین دارد کمکم می‌کند تا از احساس گناه فاصله بگیرم.

الهی شکرت…

صبح دو خرما و یک لیوان چای و عصر یک لیوان نسکافه با بیسکوییت خورده‌ام و همین. ساعت اندکی از ۹ شب گذشته است، شهرام شب‌پره بلند بلند می‌خواند؛

«شب شد شب شد شب شبو شب و شب شد
شب شد شب شد امشبم سحر شد
گفتی که میای دیروز دیروز تو دیشب شد
دیشبت که امشب شد این شبم که سر شد
عمرم شب و شب روز به روز بی تو هدر شد»

سرگیجه می‌گیرم از این همه شب و روز که پشت هم قطار می‌کند، بالاخره نمی‌فهمم شب شد یا روز شد، فقط می‌دانم که خسته و گرسنه‌ام. بالاخره می‌رسم خانه.

به سرم می‌زند شبکه ۳ را ببینم، چند دقیقه‌ی بعد استقلال گل مساوی را به ذوب آهن می‌زند در دقیقه‌ی ۹۴. هیچ احساسی ندارم، از هیچ نظر هیچ احساسی ندارم. اگر می‌توانستم این بی‌تفاوتی را در باقی بخش‌های زندگی‌ام هم داشته باشم کارم خیلی ساده‌تر بود.


دکتر پدر را دیدم، واقعن باشخصیت و آدم‌حسابی و نازنین است. من خیلی خیلی کم دیده‌ام چنین پزشکی را. او از نتایج فشار خون پدر راضی بود، پدر هم از او راضی بود که داروهایش را کمتر کرده است.

به «وضعیت» فکر می‌کنم، منظورم وضعیت جامعه یا خانواده یا سلامتی یا کار یا این‌ها نیست، منظورم وضعیت واتساپ است. امروز یک نفر به یک نفر دیگر گفت فلان چیز را در «استتوس» بگذارید،‌ آن یکی گفت استتوس چیست؟ یک برنامه است؟ دیگری گفت نه، «وضعیت» در واتساپ، آن یکی گفت آهان وضعیت.

آن یکی فقط فارسی کلمه را دیده بود. البته همان استتوس هم درست نیست؛ درستش «اِستِیْتِس» است، اما استتوس هم نسخه‌ی قابل قبولی است. من اگر می‌خواستم بگویم ناچار بودم درستش را بگویم چون مریضی تلفظ درست دارم، آن وقت آن یکی دیگر اصلن متوجه‌ی وضعیت نمی‌شد و وضعیت پیچیده‌ای پیش می‌آمد که شاید هم مناسب گذاشتن در «وضعیت» می‌شد.

وضعیتِ چی؟ چه وضعیتی؟ وضعیت حال ما؟ وضعیت این لحظه؟ وضعیت هم شد کلمه برای این وضعیت؟

بحمدلله موتور هذیان‌نویسی روشن شده است. تازگی‌ها خیلی هم بوی فاضلاب می‌آید، نکند بو از نوشته‌ها باشد؟ باز از نوشته‌ها باشد خوب است، لااقل از وضعیت نباشد.

الهی شکرت…

امروز رفته بودیم برای مراسم تشییع پدر یکی از دوستان، مزارشان یکی دو قطعه با مادر فاصله داشت. به این فکر می‌کردم که ما از دل تمام نگرانی‌ها و حال‌خرابی‌ها می‌خزیدیم زیر دامن مادر. یاد «طبل حلبی» افتادم؛ انگار که مادر چهار دامن روی هم پوشیده باشد، ما خودمان را آن زیر زیر جا می‌دادیم و آنجا امن بودیم، دست هیچ‌کس انگار به ما نمی‌رسید. آنقدر سایه‌اش روی سرمان بزرگ بود که از هیچ‌چیز نمی‌ترسیدیم.

همیشه یاد جمله‌اش وقتی که از اولین عمل بیرون آمد می‌افتم؛ به پرستار گفت برای این بچه‌ها زود بود که مادرشان را از دست بدهند.

خواهرم امروز حرف قشنگی زد؛ گفت تحلیل نکن، عبور کن.

هیچ‌چیز در این جهان تحلیل‌کردنی نیست، همه چیز عبورکردنی است. اگر بخواهی بایستی به تحلیل کردن خواهی دید که پایت در مرداب تحلیل و تفکر گیر خواهد افتاد و بیشتر و بیشتر در آن فرو خواهی رفت بی‌آنکه هیچ پاسخی در کار باشد، هیچ راه نجاتی نیست، باید از کنار مرداب بگذری. شاید وسوسه شوی که بدانی این مرداب وسط زندگی‌ات چه می‌کند یا تصور کنی که می‌توانی آن را حذف کنی، شاید بیندیشی که تو فرق داری و گیر نمی‌افتی. اما مرداب قوانین خودش را دارد. پایت را که آنجا بگذاری آنقدر مضطرب خواهی شد که شروع می‌کنی به تقلا کردن و دست‌و‌پا زدن و همین فرورفتنت را پر‌شتاب‌تر خواهد کرد.

باید از کنار رفتارهای خواهر عبور کنی، از کنار مرگ مادر و چگونه رفتنش، از کنار حرف‌های پدر، از کنار مسائلی که نمی‌دانی چرا دامنت را گرفته‌اند و به کجا خواهند رسید. تحلیل کردن هر کدام از این‌ها درست مثل این است که در مورد خداوند فکر کنی به جای اینکه بودنش را تجربه کنی. تو باید بودن تمام این اتفاقات را تجربه کنی به جای اینکه در موردشان فکر کنی و در آنچه نمی‌فهمی گیر نیفتی چون قرار نیست بفهمی. اگر می‌توانستی همه‌ی این‌ها را بفهمی نه انسان بودی و نه بخشی از یک جهان مادی. قرار نیست بفهمی پس این توهم که می‌شود فهمید را رها کن.

عبور کن که عبور کردن مساوی است با زندگی کردن.

الهی شکرت…

امروز پدر حرفی زد که مرا فروریخت، کاملن حس کردم که قلبم تلپی افتاد پایین و جایش در سینه خالی شد.

یکی دو روز دیگر باید بروم پیش دکتر و نتایج ثبت فشار خون پدر را در طول دو هفته‌ی گذشته برایش ببرم تا داروهایش را تنظیم کند. به پدر گفتم سونوگرافی را پیدا کردی که به دکتر نشان دهم؟ گفت «نه، نمی‌خواد اون رو ببری. اگر لازم بود خودش می‌نوشت. اون اصلن به درد نمی‌خوره.» گفتم پس من می‌گویم دوباره بنویسد برویم جای بهتری انجامش دهیم. پدر گفت «سمیرا، تو روشِت یه جوریه که آدم رو به مرگ نزدیک می‌کنه.»

(در دوران جنگ بود که فشار پدر به ۲۴ رسید؛ بیمارستان‌های ارتش پذیرا نبودند، دستم به جایی بند نبود، از پزشکی که می‌شناختم وقت اورژانسی گرفتم. پزشک خوبی است، در واقع تشخیصش عالی است، اما آنقدر داروهای درهم و زیادی می‌دهد که بیمار را خسته و سردرگم می‌کند. پدر هنوز معتقد است که داروهای او بیمارترش کرده. دو هفته‌ی قبل از یک فوق‌تخصص درجه‌ی یک نوبت گرفتم، دکتر داروهای اضافه را حذف کرد، پدر راضی شد اما هنوز هم از دست دکتر قبلی شاکی است.)

نمی‌دانم چرا واقعن فروریختم. بار دیگری که چنین حسی را تجربه کرده باشم به خاطر نمی‌آورم. نه اینکه بخواهم نقش قربانی را بازی کنم،‌ بلکه در واقع به تاثیری که در جهان اطرافم گذاشته‌ام اندیشیدم،‌ به مرگ‌هایی که احتمالن تخمشان را این‌طرف و آن‌طرف کاشته‌ام؛ مادر آمد پیش چشمم و خانواده و تمام روابط و همه چیز. شاید واقعن اصرارها و نگرانی‌ها و پیگیری‌‌ها و در یک کلمه دستکاری‌های بیهوده‌ی من تخم مرگ را کاشته باشد.

خالی شدم یک‌مرتبه؛ پوچ پوچ…

هر چه از صبح نوشته بودم پرید؛ ۸۰ جمله نوشته بودم و ۱۹ صفحه‌ی پشت سر هم. جوهر خودکارم به قدر یک بند انگشت خالی شده بود اما همه‌اش پرید.

آدمیزاد معدن احساسات متغیر است که بعضی‌هاشان را هنوز بعد از چهل سال زندگی تجربه نکرده است و گاه‌‌به‌گاه سر و کله‌‌ی یکیشان پیدا می‌شود.

همین، حرف دیگری ندارم برای امروز.

الهی شکرت…

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد