مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

«آسایشگاه جایی است که آدم در آنجا به آسایش می‌رسد؛ پس چرا اسم خانه‌هایمان آسایشگاه نیست؟
چرا آدم برای رسیدن به جایی که در آنجا آسایش داشته باشد مجبور است خودش را به دیوانگی بزند یا واقعن دیوانه شود؟
چرا نمی‌شود قبل از دیوانه‌شدن به آسایشگاه رسید؟
آیا می‌شود دیوانه نبود اما آسایش داشت؟ کجا؟»

مغزم سوالات بیهوده می‌پرسد از منی که در مرز میان دیوانگی و خانه مانده‌ام؛ نمی‌دانم پایم را بگذارم آن طرف در که برسم به آسایشگاه یا بمانم در دیوانگی خانگی.

فهمیده‌ام که آدم‌ها می‌توانند در کمتر از پانزده دقیقه به اندازه‌ی یک سال نق بزنند.
فهمیده‌ام که در کمتر از چند دقیقه نزدیکترین روابط می‌توانند برای همیشه از هم بپاشند.
فهمیده‌ام که در یک لحظه زندگی از انسان ستانده می‌شود.
فهمیده‌ام که طی کردن فاصله‌ی میان خانه تا دیوانگی به قدر طی کردن یک قدم است.
فهمیده‌ام که آسایش ممکن است نه در خانه باشد نه در دیوانگی.

اما چیزی که نفهمیده‌ام این است که آسایشگاه واقعن کجاست؟

 

الهی شکرت…

انگشت‌‌هایش ریختند زمین و وقتی خواست برشان دارد دید که هیچ انگشتی ندارد و بدون انگشت نمی‌توانست انگشت‌ها را بردارد. بدون انگشت نمی‌شود هیچ چیزی را برداشت. اگر انگشت‌هایت بریزند دیگر باید قیدشان را بزنی.

– اصلن چه شد که انگشت‌هایش ریختند؟

– شل شده بودند.

– نمی‌شد سفتشان کند که نریزند؟

– زیادی کار کشیده بود ازشان، هرز شده بودند، دیگر سفت نمی‌شدند.

– بالاخره باید یک راهی برای سفت کردن انگشت‌های شل شده باشد، شاید بتوان واشِری اضافه کرد.

– فکر می‌کنی اضافه نکرده بود؟ دیگر از واشر هم کاری برنمی‌آمد.

– حالا چی؟

– نباید می‌گذاشت کار به اینجا بکشد.

– حالا که رسیده است.

– گفتم که باید قیدشان را بزند.

– نمی‌شود از کسی کمک بگیرد؟

– نگاه کن، هیچ‌کس انگشت ندارد. او آخرین نفر بود.

 

الهی شکرت…

تکلیفم را با خیلی چیزها به وضوح روشن کرده‌ام، چون می‌دانم که ظرفیتی برای کش‌وقوس‌های حاصل از بلاتکلیفی ندارم؛ مثلن سال‌هاست که پایم را در اینستاگرام نگذاشته‌ام، نه به این دلیل که آدم فرهیخته‌ای هستم، بلکه دقیقن به این دلیل که اصلن فرهیخته نیستم و می‌دانم که نمی‌توانم آنجا باشم و ذهن و عواطفم را مراقبت نمایم. بنابراین باوجودیکه شاید حضور هیچ‌کس به قدر یک عکاس آنجا موجه نباشد اما من زمین این بازیِ معیوب را ترک می‌کنم.

تکلیفم را با خیلی از آدم‌ها هم به همین وضوح روشن کرده‌ام و همین‌طور بسیاری از موقعیت‌ها. با این وجود هنوز جنبه‌های ناروشن زیادی برایم وجود دارند که انرژی‌ام را می‌بلعند.

فکر می‌کنم هیچ چیز به قدر بلاتکلیفی انرژی‌فرسا نیست؛ مثلن می‌دانی که نباید به رابطه‌ای ادامه دهی اما تکلیفش را روشن نمی‌کنی، یا می‌دانی که شغلی مال تو نیست اما با رنجش و فرسودگی ادامه می‌دهی. کم‌کم زندگی تبدیل به بایگانی پرونده‌های بازی می‌شود که دیگر جسارت بستنشان را نداری.

ترس از رویارویی با یک پایان در واقع بیشتر ترس از یک شروع دوباره است؛ با خودمان می‌گوییم اگر به این جریان خاتمه دهم ناچار باید تن به شروعی دوباره بسپارم و من خسته‌تر و ناتوان‌تر از آنم که بتوانم همه چیز را از نو شروع کنم؛ یک شغل تازه که نیازمند یادگیری‌های تازه است، یا یک رابطه‌ی تازه که در آن همه چیز باید از نخستین پله شروع شود.

تصور می‌کنیم انرژی‌ای که باید صرف یک شروع تازه شود بیش از آن چیزیست که ما در اختیار داریم، اما حواسمان به انرژی و توانی که صرف کارکردی معیوب می‌شود نیست که اگر واقعن دست به حساب‌وکتاب ببریم خواهیم دید که این یکی بسیار بیشتر است.

همین امروز تکلیفمان را با دست‌کم یک جنبه‌ی ناروشن زندگیمان معلوم کنیم، حتی اگر تصور می‌کنیم که دیگر توانی برای رفتن به سر خط نداریم؛ اشکالی ندارد، بگذار این جنبه از زندگی به آخر خط رسیده باشد، زندگی بدون آن هم ادامه دارد. اما اگر بخواهی با تلاش و تقلا حفظش کنی نه خودش به ثمر می‌رسد و نه اجازه می‌دهد جنبه‌های دیگر رشد سالمی داشته باشند.

الهی شکرت…

«رفیق کسی است که بدون سوال و جواب بیل را بردارد و جسد را خاک کند.»

به نظرم این دقیق‌ترین و کامل‌ترین تعریف از رفاقت است. این تعریف را از یک خانم خانه‌دار شنیده‌ام که می‌گفت در زندگی‌اش دو رفیق دارد؛ دو نفری که بدون سوال و جواب بیل را برمی‌دارند و جسد را خاک می‌کنند.

چه خوشبخت است کسی که رفیق دارد؛ کسی را دارد که از او نمی‌پرسد چرا مرتکب قتل شده است، فقط جسد را سر‌به‌نیست می‌کند تا رفیقش از آن مهلکه بیرون بیاید. رفیق بودن کار ساده‌ای نیست؛ ما در نزدیکترین فاصله‌ها شک می‌کنیم، زیرسوال می‌بریم، دلزده می‌شویم و پشت دستِ منافعمان بازی می‌کنیم.

من چنین رفیقی نبوده‌ام و قید داشتنِ چنین رفیقی را هم زده‌ام. حالا دیگر می‌دانم که اگر مرتکب قتل شوم فقط خداوند است که بیل را برمی‌دارد و بی‌سوال و جواب جسد را خاک می‌کند. بارها این کار را برایم کرده‌ است بی‌آنکه بپرسد چرا دستم به این خون آغشته شده است. او به من شک نمی‌کند و مرا زیر سوال نمی‌برد، او پناهی امن و حضوری دلگرم‌کننده است؛ رفیق است او و رفاقتش چه کفایت می‌‌کند آدمی را.

 

الهی شکرت…

پولادپاره‌هاییم آهن‌رباست عشقت / اصلِ همه طلب تو در تو طلب ندیدم


نمی‌دانم چرا این بیت را که خواندم بی‌اختیار اشکم سرازیر شد. هر بار هم که تکرار می‌کنم باز اشک می‌دود به چشمم.

من پولاد‌پاره‌ای بودم که آهن‌ربای عشق او مرا جذب خودش کرد؛ آن هم وقتی که به خیال خودم دورِ دورِ دور شده بودم. مثلن اراده کرده بودم که فاصله‌ام را تا حد ممکن از او حفظ کنم. می‌‌پنداشتم هر چه دورتر از هم باشیم آسوده‌تریم. گمان می‌کردم دوری و دوستی صادق است در رابطه‌ی میان من و او هم.

عدالت بزرگش برای مغز کوچکم قابل توضیح نبود، از همین رو «اراده کردم» (یعنی آگاهانه، خودسرانه و با چشمان باز تصمیم گرفتم) که راهم را از او جدا کنم. گفتم خیر و شرش از آنِ خودم، گردن کسی هم نمی‌اندازم، به قدر فهمم پیش می‌روم و سهمم را از زندگی برمی‌دارم، باقی هم همه بقای ملکوت او.

می‌پنداشتم فهمم از عهده‌ی زندگی برمی‌آید، فهم است دیگر، می‌فهمد، جایی در نمی‌ماند. نه تنها خودش درماند بلکه مرا هم درمانده کرد. اما آهن‌ربای عشق او آنقدر قوی بود که این پولادپاره را از آن دورِ دور و در اوج درماندگی جذب خودش کرد و آهن‌پاره وقتی به آهن‌ربا می‌چسبد آرام می‌‌گیرد، دست از تقلا برمی‌دارد، می‌داند که دیگر قرار نیست جایی برود.

چه ساده‌ایم که تصور می‌کنیم می‌توانیم از او دور شویم، کی می‌شود از قدرت جذبش دور ماند؟ آهن‌رباست عشقش، و چه ساده‌تریم که می‌اندیشیم در طلب چیزهای دیگریم، ما در طلب اوییم حتی وقتی به ظاهر دور شده‌ایم. ما فقط مسیر را گم کرده‌ایم و او که ما را می‌شناسد آهنربای عشقش را سر راهمان قرار می‌دهد تا دوباره جذبش شویم و آنجا قرار بگیریم که اصل همه‌ی طلب‌هایمان اوست و بس.

الهی شکرت…

قلبم سه ساله است و ذهنم چهل ساله. چگونه یک چهل ساله می‌تواند به یک سه ساله بفهماند که آن کسی که در کیسه‌ی زیپ‌‌دار مشکی از اتاق بیرون آورده‌اند عزیزِ جانش است و حالا باید با او خداحافظی کند و این بخشی از تجربه‌ی زیستن است؟

خواهرم خواب دیده که همه‌ی فامیل و دوست و آشنا جمع شده بودند که برویم سر مزار مادر، اما مادر و خاله مانده بودند خانه که غذا بپزند برای مهمان‌ها.

گاهی می‌اندیشم شاید قرار بوده در این جهان تجربه‌ی عمیقی از احساس غم داشته باشم چون تا قبل از آن هرگز تجربه‌ام از این حس عمیق نبوده است. غم هم قشنگ است؛ بخش‌هایی از وجودت را لمس می‌‌کند که اگر نبود هرگز لمس نمی‌شدند.

این روزها همه چیز غمگینم می‌کند؛ وقتی در کشو را باز می‌کنم و انواع جوراب شلواری‌ها را می‌بینم که سال‌هاست بدون استفاده آنجا هستند سیل خاطرات به ذهنم هجوم می‌آورند؛ یادم می‌آید همه‌ی بچه‌های فامیل هم‌سن‌وسال بودند و پی‌در‌پی ازدواج می‌کردند و ما همیشه به دنبال لباس و جوراب و این چیزها بودیم. یک زمانی یادآوری این خاطرات شوق زندگی را در من بیدار می‌کرد، شیفته‌ی تفاوت‌های زمانی بودم و هیاهویی که در هر گوشه‌ از زندگی برقرار بود. ردپای گذر زمان برایم شوق‌انگیز بود و من همواره چشم‌انتظار باقی ماجرا بودم. حالا این یادآوری‌ها غم‌افزا شده‌اند.

وقتی می‌بینم پدر و مادرها دلشان می‌خواهد برای زندگی فرزندانشان مفید باشند غمگین می‌شوم؛ بچه‌ها که چیزی می‌پرسند آن‌ها با دقت توضیح می‌دهند و از اینکه می‌توانند به قدر جواب دادن به یک سوال حضور پررنگ‌تری داشته باشند خوشحالند. خوشحالی آن‌ها غم روی دل من می‌نشاند.

حلوای هویج که می‌بینم غمگین می‌شوم اما ذهن و زبانم را به روی یادآوری‌ها بسته نگاه می‌دارم. دلم‌ نمی‌خواهد پیش دیگران خاطرات مادر را بازگو کنم، اما به خودم می‌گویم مادر بهترین حلوای دنیا را می‌پخت آن هم فقط به خاطر من، خودش هم عاشق حلوای هویج بود. خوشحالم که هزار هزار بار به او گفتم که بهترین حلوای دنیا مال اوست و همین‌طور بهترین مرباهای جهان. خودش نیست اما مرباهایش هنوز هستند. گاهی عمر مربا از عمر آدمیزاد بیشتر می‌شود.

تلفن غمگینم می‌کند، هر تلفنی. دلم نمی‌خواهد به کسی زنگ بزنم یا کسی به من زنگ بزند.

حاضر شدن مادری برای رفتن به مهمانی غمگینم می‌کند؛ مادرم عاشق مهمانی بود، بعضی وقت‌ها خودم آماده‌اش می‌کردم.

فکر می‌کردم غم حس غالب این روزهای من است، نشستم به نوشتن، ۲۱ صفحه بی‌وقفه نوشتم؛ می‌خواستم ببینم آیا واقعن غم است که مرا درگیر کرده یا حسی دیگر. نمی‌تواند فقط غم باشد؛ غم تاثیر‌پذیر است؛ وقتی غمگین هستی می‌توانی کاری برایش انجام دهی؛ می‌توانی برقصی، راه بروی، سفر کنی، مهمانی بروی. غم از آن حس‌هایی‌ست که در مقابل چیزها رنگ می‌بازد، اما رنگ این حس که دارم با هر کاری پررنگ‌تر می‌شود.

ذهنم، بدنم و احساساتم را گذاشتم وسط و از همه طرف به آنها نگریستم. چیست این چیزی که به غم تعبیرش می‌کنم و این‌طور امانم را بریده است؟

۲۱ صفحه نوشتم تا برسم به «احساس گناه».

بله… جمعه است باز، من اینجا هستم و احساس گناه کمرم را خم کرده است.

 

اما همچنان الهی شکرت…

امروز را خیلی خارجی‌طوری با کروسانی که وسطش پنیر بود و یک فنجان بزرگ قهوه شروع کردم، درحالیکه همزمان پشت کامپیوتر نشسته بودم و خانه هم تمیز و مرتب بود. چه ترکیبی می‌تواند شگفت‌انگیزتر از این باشد؟ به ویژه بعد از دو هفته‌ محرومیت از قهوه‌ی صبحگاهی انگار که با یار دیدار کرده باشی، خوشایند است قطعن.

این روزها در مورد معنای زندگی در ذات آن مرددم، ده‌ها سوال و شک در ذهن و دلم می‌چرخند، به همه چیز شک کرده‌ام، دلتنگی‌هایی به سراغم می‌آیند که واقعی نیستند، به دلیل‌ها می‌اندیشم، مسیرهای طی شده را شخم می‌زنم، نشسته‌ام کف زمین، نه توانی برای برخاستن دارم و نه دلم می‌خواهد دوباره برخیزم، صدای دیگران که می‌کوشند از زمین بلندم کنند مثل زمزمه‌ای در باد است که اصلن به گوشم نمی‌رسد، همه‌ی چراغ‌هایم خاموشند، حتی یک چراغ روشن ندارم، انگار که در مسابقه‌ی آقای نوذری باخته باشم.

«وقتی بدن نه می‌گوید» را کاملن درک می‌کنم. دو روز است که کتف راستم دارد از جا کنده می‌شود. دو روز است خودم را مجبور کرده‌ام کمی نرمش کنم تا شاید بدنم دست از نه گفتن بردارد. دو روز است در نقطه‌ی خاصی از فرش می‌ایستم و «سلام بر خورشید» می‌روم و هر بار یک عدد کنجد را می‌بینم، چه کنجد سمجی است، این همه در حوالی‌اش خودم را هلاک می‌کنم از جایش تکان نمی‌خورد. دوباره به خودم می‌گویم ورزشم که تمام شد برمیدارمش. این بار یادم می‌ماند.

وقتی می‌بینم که ماندنم در «چاتورانگا» غیرممکن شده است می‌فهمم اوضاع خراب‌تر از آن چیزیست که فکرش را می‌کردم. خودم را مجبور می‌کنم «پیچِ مَریچی» را بروم. وقتی از پیچ مریچی می‌گویم منظورم تصویر زیر است؛ توجه کنید که دست مخالف از قسمت جلوی پایی که در وضعیت مریچی (کف پا روی زمین) قرار دارد می‌چرخد و دست موافق را در پشت بدن می‌گیرد. کسانی که این آسانا را انجام داده‌اند می‌دانند که به چه حدی از انعطاف‌پذیری در ستون فقرات و کتف‌ها و حتی عضلات روی پا نیاز است. چهار ماه تلاش کردم تا این آسانا را انجام دهم آن هم بعد از دو سال بی‌وقفه یوگا کردن. حالا اما با هر میزان از آمادگی بدنی می‌توانم انجامش دهم، انگار در حافظه‌ی عضلاتم ذخیره شده است، اما با این بدن ضعیفِ فعلی واقعن با فشار انجام می‌دهم. (عمری اگر باشد در مورد آشتانگا می‌نویسم.)

 

مریچی آسانا | پیچ مریچی | آشتانگا

(عکس را از وب‌سایت خانم سامیا صفایی برداشته‌ام. اسم باکلاسی دارند ایشان.)

 

به خانه‌ی خواهرم رفتم، موقع بیرون آمدن درِ کشویی که ظاهرن خراب است در رفت و صاف افتاد روی ناخن پای راستم که چندین سال است آسیب دیده، آه و درد از نهادم بلند شد، خواهرم که می‌داند ناخنم چقدر دردناک می‌شود اشک می‌ریخت، من اما می‌خندیدم و سر به سرش می‌گذاشتم که موضوع برایش جدی نشود.

در مسیر برگشت یاد استخر افتادم و اشکم سرازیر شد، به استخر که فکر می‌کنم بغضم می‌ترکد؛ برای اینکه مادر را مجبور کنم استخر برود تا درد کمرش بهتر شود یک تابستان کامل همراهش رفتم، پنبه‌ی سفید و کپل من آهسته آهسته در آب راه می‌رفت، هر وقت هم با خانم‌ها مشغول حرف‌زدن می‌شد تذکر می‌دادم که مادر جان تمرکز کن روی کاری که به خاطرش آمده‌ای. مادر گشاده بود به روی هر کاری، به هیچ کاری و هیچ‌ موقعیتی نه نمی‌گفت، هر قدر هم که برایش سخت بود.

اشک‌هایم می‌ریختند، یک نفر از پشت به ماشینم زد. پیاده شدیم، گفتم اشکالی ندارد پیش می‌آید، بچه‌ی کوچک داشتند، دختر واقعن شیرینی به اسم جانا که به رویم می‌خندید و خجالت می‌کشید و صورتش را می‌چرخاند. گفتم جانا خانم، چه قشنگ که من امشب با شما آشنا شدم. به مادر بچه دلداری می‌دادم که نترسید، چیزی نیست. آدم‌های مهربانی آن حوالی بودند که آب دستمان دادند و شیشه‌ها را از خیابان جمع کردند. افسر آمد و روال انجام شد. (می‌توانست خیلی سخت‌تر باشد، می‌دانم و شاکرم.)

همینکه وارد پارکینگ شدم برق رفت، یک دنیا وسیله داشتم، موبایل را به زحمت در دست گرفتم و آن همه وسیله را تا طبقه‌ی سوم آوردم (البته همیشه کارم همین است؛ بدون آسانسور.)

خواستم دستم را بشویم، درحالیکه مایع دستشویی کف دستم بود دیدم آب قطع است. (چرا آدم همیشه اول مایع را برمی‌دارد بعد آب را باز می‌کند؟ اگر برعکسش را انجام بدهی هیچوقت دچار این وضعیت نمی‌شوی.)

گفتم خدایا شوخی دیگری مانده که با من بکنی؟ صبح برایم دان پاشیدی با کروسان و قهوه که باور کنم امروز قرار است دل‌انگیز باشد بعد از آن همه دلگیری؟

آدمی که عزیز از دست می‌دهد دیگر هرگز آدم قبل نمی‌شود، شاید دیگر هرگز حتی آدم هم نشود.

حالا به بخشیدن می‌اندیشم؛ بخشیدن خودم و دیگران، خودم بیش از همه.

ناخن پایم چقدر درد می‌کند. یخ می‌گذارم رویش.

به نظرم بهتر است تلویزیون را خاموش کنم، می‌ترسم خداوند برای سناریوی امروز به همین‌ها اکتفا نکند و هنوز چیزی برای رو کردن داشته باشد، بقیه‌ی سریال امروز را نبینم بهتر است.

الهی، بدون تو نمی‌شود.

بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.

بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.

بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم می‌شود یا نه. 

الهی، تو باش.

همانقدر نزدیک که گفته‌ای باش.

از آن فاصله‌ای که گفته‌ای حتی ذره‌ای دورتر نشو.

اگر می‌شود از آن هم نزدیک‌تر شو؛ «نزدیک‌تر از رگ گردن».

 

الهی شکرت…

الهی تو را شکر برای نفَس تا همین‌جا و همین امروز؛ ما طلبکار از تو نبودیم و نیامده بودیم اینجا تا طلب‌هایمان را بستانیم که اگر کم بدهی بیفتیم در پی شَرخری و وصول مطالبات.

هر چه دادی لطف تو بود و هر چه ندادی حکمت تو. ما آمده بودیم تا همین یک نفس را تجربه کنیم؛ همین یکی و حالا همین یکی.

نفس‌به‌نفس از تو بستانیم نفس را و یکی را از میان میلیون‌ها نفس شکر کنیم، اما بر همان هم ناتوانیم؛ بر همان یک شُکر، اما تو همچنان می‌بخشی به ما یکی پس از دیگری.

بخشندگی تو کجا و شکرگزاری ما کجا،
خدایی‌کردن تو کجا و بندگی‌کردن ما کجا.

الهی شاید خودت هم نمی‌پنداشتی که قدرشناسی برای بندگانت این اندازه دشوار باشد؛ شاید تصور می‌کردی خروار خروار نعمت که عطا کرده‌ای این فعل را بر بندگانت سهل می‌نماید، اما چشمِ انسان همواره به دنبال نداشته‌‌هایش می‌گردد و زبان انسان بلد نیست بچرخد به شکرگزاری، مغزش هم می‌هراسد از سپاس‌گفتن، چرا که نمی‌داند کدام یکی را یاد آورد که از دیگری جا نماند.

دلش اما دنیای دیگری دارد؛ دلش بر امکانِ شاکر بودن هم شاکر است، بر امکانِ برزبان آوردن نامت، بر اینکه می‌گذاری شاکرت باشد، بر اینکه او را آیینه‌ی خودت کرده‌ای، براینکه دمیده‌ای نفست را بر نفس او و بخشیده‌ای جانت را به جان او.

دل، نه بر نعمت‌هایت بلکه بر ذاتت قدردان است و تو بر دل آگاهی، اصلن از همین‌‌روست که قصورِ چشم و ذهن و زبان را نادیده می‌گیری.

الهی شکرت…

از چهارشنبه‌ (۱۴۰۴/۰۴/۰۴) بدنم وارد تونل بیماری شد (این تاریخ ویژه را چه مبارک گذراندم)؛ ماجرا با یک سردرد‌ الله‌اکبری شروع شد و با یک دل درد بسیار شدید و بالا آوردن ادامه پیدا کرد. سپس درحالیکه دل درد هنوز ادامه داشت بدن‌درد بسیار شدید هم به آن اضافه شد به طوریکه از گردن به پایین به ویژه در ناحیه‌ی کمر درد شدیدی وجود داشت؛ نه می‌توانستم بنشینم، نه بخوابم نه راه بروم.

دردِ بدنم از کمر حرکت کرد و به سرشانه‌ها رسید و بعد به پاها سرایت کرد. سپس وارد مرحله‌ی گلودردی بسیار عجیب و شدید شدم که هیچوقت نظیرش را تجربه نکرده بودم. یک شب حتی قلبم هم درد گرفته بود. انصافن این یکی دیگر برایم بسیار عجیب و تا حدودی هم نگران‌کننده بود چون پیش نمی‌‌آید که قلبم درد بگیرد. تب هم که به عنوان مکانیسم دفاعی بدن، همیشه در پس‌زمینه حضور داشت. دست‌آخر هم به یک آبریزش بینی و سرفه‌ی شدید ختم شد که کماکان ادامه دارد.

اردیبهشت سال گذشته متعهد شدم که دارو نمی‌خورم. گفتم یا می‌میرم یا بدنم راهی برای مقابله با بیماری پیدا می‌کند. از آن زمان تا کنون تجربه‌ی چند سردرد را داشتم. از زمان رفتن مادر هم تجربه‌ی چند دل‌درد شدید را داشتم. اما هیچوقت بیشتر از یک روز درگیر نبودم. تمام این دردها را هم با کیسه‌ی آبگرم رفع و رجوع می‌کردم که انصافن به نظرم از بین‌برنده‌ی تمام دردهای عالم است. حتی می‌تواند مرهمی بر شکست‌‌های عشقی و ورشکستگی‌های مالی هم باشد. برای یکی از دوستانم هم خریدم، او هم این حرف را تایید می‌کند.

در این بیماری هم اگر کیسه‌ی آبگرم نبود من به تنهایی از عهده‌ی مقابله یا دست‌کم صبوری در برابر بیماری برنمی‌آمدم. تقریبن روزی ده عدد یا بیشتر لیمو‌ترش می‌خوردم و آویشن و بابونه و هر علوفه‌ای که داشتم را دم می‌کردم.

لب به قهوه و مشتقاتش نزدم. هر زمان که مریضی یا غمی می‌آید اولین چیزی که از زندگی‌ام حذف می‌شود قهوه است؛ انگار که قهوه فقط همراه خوش‌دلی‌های من است، در غم‌ها و بیماری‌ها نمی‌توانم رویش حساب کنم. میلم به غذا هم نمی‌رفت، روزهای اول کمی مرغ خوردم اما بعد دیگر فقط می‌توانستم سوپ بخورم. غذا هم همیشه از پایین‌ترین اولویت‌های من است، اصلن بدنم منتظر است که به غذا نه بگوید، از بچگی هم همین‌طور بودم. این‌جور وقت‌ها فقط می‌توانم ساده‌ترین چیزها را در کمترین حد بخورم.

از زمان گرفتگی بینی از قوری نِتی هم استفاده می‌کردم و بینی‌ام را با آب‌نمک ولرم شستشو ‌می‌دادم.

انصافن تلاش کردم که خودم را نیندازم و نگذارم بدنم بیش از حد وارد فضای بیماری شود؛ دو بار تا مزار رانندگی کردم، پدرم را دکتر بردم، چند بار به پدر سر زدم و کمکش کردم، خانه را تمیز کردم (که بعدش احساس کردم مریض‌تر شدم)، یک روز هم مسیری را پیاده رفتم که مثلن هوای تازه به سرم بخورد اما موقع برگشت دیدم که نمی‌توانم برگردم؛ خواستم تپسی بگیرم اینترنت وصل نمی‌شد. خوشبختانه تپسی گزینه‌ی درخواست تلفنی داشت که کارم را راه انداخت.

این وضعیت درحالی بود که باید تعهداتم را در مقابل مشتری‌هایی که به دلیل قطع بودن اینترنت نتوانسته بودم کارهایشان را پیش ببرم انجام می‌دادم. مجبور بودم تا دیروقت بیدار بمانم چون اینترنت اصلن همراهی نمی‌کرد و فیلترشکن‌ها هم که به جای شکستن فیلترها کمر مرا شکسته بودند.

همه می‌گفتند احمقی، برو دکتر، مریضی در بدنت می‌ماند، گلویت چرک کرده، چرک می‌ریزد در بدنت و از این حرف‌ها. من به بدنم می‌گفتم عزیزم؛ یا این پایان من و تو است یا تو می‌توانی از عهده‌اش بربیایی. اما اگر بتوانی بسیار قوی‌تر می‌شوی، واکسینه می‌شوی. می‌گفتم بدن عزیزم من دیگر هرگز به دوران اسارت دارو برنمی‌گردم.

(من تمام عمر در اسارت دارو بودم؛ آدمی بودم که با هر اشاره‌ای دارو می‌خورْد، نمی‌گذاشتم حتی نشانه‌های درد پیدا شود، همه جور دارویی هم داشتم و اکثر داروها را می‌شناختم. اما از جایی به بعد این اسارت واقعن برایم آزارنده شده بود؛ از فکر اینکه درد یا بیماری به سراغم بیاید و دارو نداشته باشم وحشت‌زده می‌شدم. می‌گفتم اگر من جایی بروم و آنجا دارو نباشد باید چه کار کنم؟ یک جایی به خودم آمدم و گفتم من می‌خواهم به این اسارت پایان دهم، به هر قیمتی که برایم تمام شود، شاید حتی مرگم را نزدیک‌تر کند اما حتی به این قیمت باز هم می‌خواهم از اسارتش رها شوم. اولین باری که بعد از تعهدم دچار سردرد بسیار شدیدی شدم گفتم خدایا من متعهد می‌مانم تو مسیر را به من نشان بده. خداوند در هر بار آمدن درد به راهکارهای تازه‌‌ای هدایتم کرد و من دیگر دارو نخوردم. البته بگویم که وقتی دستم سوخت چون شدت جراحت زیاد بود ویتامین E و کولاژن خوردم اما قرص و دارو جهت رفع هیچ درد یا آثاری از هیچ  نوع بیماری نخوردم. به نظر خودم همین تعهد باعث شد که گرفتار هیچ ویروسی حتی سرماخوردگی نشدم، با وجودیکه در کارگاه بیشتر از تعداد آدم‌ها ویروس وجود داشت.)

این بار مدت زمان خروج درد و بیماری از تنم بسیار طولانی‌‌تر از حد انتظارم بود و شکلِ درد دائم تغییر می‌کرد (این یکی حتمن ویروس بود) به ویژه وقتی قلبم درد گرفت عجیب شده بود. اما به هر حال خداوند یاری کرد تا به تعهدم پایبند بمانم.

حالا هم نمی‌دانم که آخر و عاقبت این تعهد به کجا می‌رسد،‌ چه بسا که واقعن مرگِ تنم را تسریع کند اما این تعهد در مقابل ندای بدنم شکل گرفت که نیازش را فریاد می‌زد.

بنابراین می‌کوشم به بدنم اعتماد کنم و پشتش بایستم و برایش صبور باشم تا این بدن قوی که به داروخانه‌ای چندین میلیون ساله دسترسی دارد بتواند راه مناسب جهت مقابله با بیماری‌ها را پیدا کند.

الهی شکرت…

 

پی‌نوشت:

این یادداشت به هیچ‌عنوان توصیه‌ای برای کسی ندارد و صرفن یک تجربه‌ی شخصی است. بدن هر فرد متفاوت است و نیازهایش باید به شکل خاص خودش برطرف شوند. بنابراین اگر کسی دارویی مصرف می‌کند نباید آن را خودسرانه قطع کند.

من آن ماشین را برای مادر گرفتم، همان ماشینی که هرگز به مقصد نرسید. آنقدر درگیر بودم که نرسیدنش را نفهمیدم. حالا محکومم به تماشای این سفرِ ناتمام برای تمام عمرم، بی‌آنکه جرأتِ بستنش را داشته باشم.

چگونه بر این درد زنده‌ام هنوز؟

 

(هشت ماه گذشت…)

 

 

آخ که چقدر آدم دلش می‌خواهد عمری را به بطالت بگذراند، شما را نمی‌دانم اما من که واقعن دلم می‌خواهد. بیخود نیست که عضو گروه تنبلان سرخوشم.

کاش عمری را به آدم می‌دانند صرفن جهت بطالت‌گردی. رویش برچسب می‌زدند «عمرِ باطله» و می‌گفتند وارد این زندگی شو و تمامش را عمرکُشی کن.

آن‌وقت آدم باقی عمرها را بدون هیچ عُقده‌ای صرف کارهای پرفایده می‌کرد؛ روزی ۴ ساعت می‌خوابید و مابقی را به اختراع و اکتشاف و تحقیق و توسعه و تحلیل و تفکر می‌گذراند، کارهای عام‌المنفعه می‌کرد و دین و دنیا را گسترش می‌داد. آدم آن موقع حسرت نداشت که، اما حالا تمام عمرهای آدم مملو از حسرتند؛ حسرت خواب‌های نکرده، آرامش‌های نداشته و رویاهای نبافته.

در نشستی غیرعلنی که با ایزد منان داشتم به ایشان گفتم که در دنیای کامپیوتر هر چه ساخته می‌شود یک دِمو هم برایش می‌سازند تا آدم ببیند اصلن به کارش می‌آید یا نه، حتی اغلب یک نسخه‌ی رایگانش را در اختیار آدم قرار می‌دهند که چندان هم کم از نسخه‌ی پولی‌اش ندارد. شما چرا برای عمر چنین چیزهایی را در نظر نگرفته‌اید که ما قبل از آمدن به این جهان آن‌ها را بررسی می‌کردیم و اگر به کارمان نمی‌آمد دیگر مصدع اوقات شما نمی‌شدیم؟

ایشان گفتند که اولن به تو یک نفر اگر صد عمر بدهم همه را به بطالت می‌گذرانی، فلذا از دمو و نسخه‌ی رایگان خبری نیست، دومن در جریان باش که عمرهای آدم مثل دانه‌های اَنارند که می‌گویند تمام خاصیتش فقط در یکی از دانه‌ها قرار داده شده است، از میان عمرها هم فقط یکی عمر اصلی است، اما باید همه را کامل مصرف کنی چون نمی‌دانی کدام یکی اصل کاری است.

من گفتم جسارتن به نظرتان این رویه منطقی می‌نماید؟

ایشان چشم غره رفتند.

من دل و جرأتم را جمع کردم و پرسیدم احیانن عمری ندارید که یک نفر آن را به شاخ گاو زده باشد و حس کنید که دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد؟ اگر دارید همان را به ما بدهید که توقع خاصی از آن نداشته باشید، ما خودمان یک جوری سرهم‌بندی‌اش می‌کنیم. انگار که یک سمت کاغذ چیزهایی نوشته باشند و سمت دیگرش برایشان مهم نباشد. ما همان‌جا کمی خط‌خطی می‌کنیم تا برگه پر شود.

ایشان گفتند چرا، عمرِ همان گاو در دسترس است.

به نظرم باید نشست‌هایمان را علنی برگزار کنیم که ایشان به حرمت جمع مراعات ما را بکنند.

الهی شکرت…

این غم پیمانه‌ای شده است برای سنجش میزان اهمیت هر چیزی؛ هر اتفاق و هر احساسی را با خط‌کش این غم اندازه می‌گیرم و اگر از آن کوچک‌تر باشد (که همیشه هست) می‌فهمم که ارزش پرداختن ندارد؛ ارزش نگران بودن یا زنده نگهداشتن آن در قلب و ذهن. آری از این منظر که می‌نگرم قشنگ است لابد، تا قبل از این همه چیز مهم می‌نمود، هر حرفی یا هر اتفاقی، حالا اما همه چیز به طرز عجیبی خالی از اهمیت می‌نماید.

این غم لباسی شده است به تن زندگی‌ام که طوری گشاد است که زیر و بالای زندگی‌ در آن پنهان شده است.

چقدر دلم می‌خواهد بروم پزشکی قانونی، همان پسر را پیدا کنم، او همانقدر قشنگ بپرسد خوبی؟ و من ناتوان از هر کلامی با اشاره‌ی سر بگویم نه. بگویم خوب نیستم، یک طوری خوب نیستم که انگار هرگز نتوانم خوب باشم یا یادم نیاید که خوب بودن چه شکل و قواره‌ای دارد که اگر آمد بشناسمش.

بگویم شفا فرسنگ‌ها از من دور است و هر چه دست دراز می‌کنم هیچ نمی‌یابم و او شاید یک چیزی بگوید که به خوب کمی نزدیک شوم. وقتی یک غریبه می‌پرسد «خوبی؟» یک طور دیگری حس می‌شود، من این طورِ عجیب را هیچوقت حس نکرده بودم. چطور در چند لحظه انقدر خوب مرا بلد شد؟ شاید در پزشکی قانونی از این چیزها یاد آدم‌ها می‌دهند.

دلم‌ می‌خواهد خوب نبودنم را به یک غریبه بگویم و بیایم، چون او این خوب نبودن را فراموش خواهد کرد و من احتمالن کمی خوب‌ خواهم شد.

الهی شکرت…

وقتی درخت‌ها را پیوند می‌زنند چه کسی خطبه‌ی عقدشان را جاری می‌کند؟ این پیوند کجا ثبت می‌شود؟

دست‌کم یک صیغه‌ای باید جاری شود و یک مهریه‌ای باید مقرر گردد ولو به قدر یک مشت کود پای درخت. رسم و رسومات را که نمی‌شود زیر پا گذاشت.

شنیده‌ام بعضی درخت‌ها آفتاب را مهر پیوندشان می‌کنند، یکی نیست بگوید از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشید؟ آن را که خداوند مهر همه کرده است، تو از خودت چه داری که نشانه‌ی مهرت باشد بر این پیوند؟ آن درخت‌ها دقیقن همان‌هایی هستند که می‌گویند مهریه را که داده و که گرفته، آی باید سفت بایستی و بگویی آفتاب را برایم بیاور، تا ببینی چقدر مرد داستان‌اند.

نکند هیچکس خطبه را نمی‌خواند؟ آن‌وقت بار درخت نامشروع می‌شود و خوردنش حرام. تازگی‌ها درخت‌ها هم فاز ازدواج سفید و این حرف‌ها را برداشته‌اند، می‌گویند می‌خواهیم آزاد باشیم و هر وقت نخواستیم پیوند را پس بزنیم. چه حرف‌ها، حرمت‌ها از بین رفته است، دیگر کسی حلال و حرام سرش نمی‌شود.

حالا خوب است که وقتی جدا می‌شوند درخت نَرَک می‌شود و دیگر بار نمی‌دهد، وگرنه معلوم نبود تکلیف بچه‌ها چه می‌شد.

خیلی‌ها هم این وسط دکان باز کرده‌اند؛ عده‌ای به هوای تدارکات و مراسم، بعضی‌ها هم حوزه‌ی درختیه راه انداخته‌اند و «عاقد درخت» تربیت می‌کنند، تازگی‌ها هم که عقد آریایی و این چیزها را مد کرده‌اند.

قدیم‌ها از این خبرها نبود، هیچ درختی حتی جفتش را نمی‌دید، بزرگترها دورادور آن‌ها را به عقد هم در می‌آوردند و حاصلش درختان بارور چند صدساله بود، حالا به یک سال نکشیده زیر پیوندها می‌زنند و فیلشان یاد دوران مجردی می‌کند.

نوه‌هایم می‌گویند تو از دوران عقب‌مانده‌ای، می‌گویند خودت را با تغییرات هماهنگ کن، چیزهایی هم درباره‌ی آزادی بیان و اندیشه و این‌ها می‌گویند. من که این چیزها را نمی‌فهمم، فرقی هم برایم ندارد که به سنت‌ها پایبند باشند یا نه، فقط می‌گویم حالا که سنگ آزادی را به سینه زده‌اند و آن را یافته‌اند لااقل فقط به عشق بله بگویند.

چه فرقی دارد که مهریه‌ خورشید باشد یا یک مشت کود وقتی نه ضامن دوام پیوندشان است و نه دلیل سعادتشان؟ لازم هم نیست عاقدی آنجا باشد، اما عشق که باید باشد؛ اگر عشق باشد پیوندشان حلال است. عقل من همینقدر می‌رسد، دیگر خود دانند.

الهی شکرت…

متاسفانه یا خوشبختانه قوی‌ترین حس من در میان حس‌های پنجگانه، شنوایی است. این را هم شنوایی‌سنجی ثابت کرده است و هم تجربه‌ی زیسته.

در تست شنوایی ضعیف‌ترین صداها را در تمام فرکانس‌ها می‌شنیدم، طوری که تست‌گیرنده با تعجب نگاهم می‌کرد و دست‌آخر هم به شوخی گفت که شما زیادی می‌شنوی.

همین زیادی شنیدن اغلب اوقات روند زندگی و خوابم را مختل می‌کند. صداهای تکرارشونده به ویژه با برخی ضرب‌آهنگ‌های خاص برایم بسیار آزاردهنده می‌شوند و خیلی از موزیک‌ها را اصلن نمی‌توانم گوش دهم.

فقط وقتی نمی‌شنوم که غرق در فکر یا کاری باشم. این را هم بسیار تجربه کرده‌ام.

خیلی اوقات چیزهایی را شنیده‌ام که قرار نبوده بشنوم یا بهتر بوده که نمی‌شنیدم. دردسرهای حاصل از این زیاد شنیدن سبب شده است که در یک کار به استادی برسم: «نشنیده گرفتن آنچه شنیده شده است.»

چهره‌ام حتی به قدر یک خط افتادن گوشه‌ی چشم هم تغییر نمی‌کند و گوینده (گاهی هم گوزنده) را کاملن خیال‌آسوده می‌کند از اینکه من نشنیده‌ام.

تمرین کرده‌ام که وقتی صدایی باعث آزارم است خودم را به جهان دیگری پرتاب کنم و حتی توانسته‌ام برخی از صداها (مثل صدای عبور مکرر ماشین‌ها از خیابان اصلی) را تبدیل به موسیقی متن جهانِ خواب‌هایم کنم.

اما چیزی که همواره حیرت‌زده‌ام می‌کند این است که چطور صداهای موجود در طبیعت هرگز آزارنده نمی‌شوند؟ می‌توان ساعت‌ها به صدای دریا گوش سپرد و خم به ابرو نیاورد، می‌توان صدای هر پرنده‌ای را جداگانه دنبال کرد و از هر کدام لذت ویژه‌ای برد، صدای دلهره‌آور باد، آوای شبانه‌ی جیرجیرک‌ها، صدای پرطنین رودخانه، صدای شهوت‌انگیز رعد‌وبرق، یا صدای نوازشگر باران هر کدام به طریقی گوش‌نوازند.

نمی‌گویم که ما آدم‌ها نتوانسته‌ایم صداهای گوش‌نواز ایجاد کنیم، اتفاقن به نظرم اکثر سازها معجزه‌های دست‌ساز آدمیزادند، یا نمی‌‌گویم که من از آن آدم‌های حساسم که فقط صدای مهربان پیانو برایم قابل شنیدن است، اتفاقن نت‌های کشیده و شفاف گیتار الکتریک همیشه برایم شهوت‌انگیزند، یا صدای پرحجم و پخته‌ی گیتار بیس دلم را می‌لرزاند و صدای درامز و کاخن انگیزه‌های خفته‌ام را بیدار می‌کنند.

با این‌حال هیچ‌ کدامشان را نمی‌شود همیشه شنید، لااقل من نمی‌توانم. اما همیشه می‌توانم در طبیعت باشم و بشنوم و همچنان مشتاق‌تر باشم به شنیدن.

به‌ویژه حالا که سه روز است صدای دستگاه علف‌زنی دمار از روزگارم در آورده است خیلی بیشتر می‌اندیشم به اینکه خداوند همه چیز را طوری هنرمندانه خلق کرده است که نه هرگز از مد می‌افتند، نه گوشخراش می‌شوند و نه تکراری و آزاردهنده.

(کدام حس شما از همه قوی‌تر است که اگر شما را دیدیم حواسمان باشد؟)

الهی شکرت…

دکترها در بیمارستان مرا آدمی منطقی یافته بودند که با موضوع مرگ مواجهه‌ای متین و معقول دارد، از این رو همه چیز را بی‌کم‌و‌کاست به من می‌گفتند. من هم صبورانه فقط گوش می‌کردم، نمی‌خواستم کاری کنم که آنها از موضع روراستی‌شان فاصله بگیرند، چرا که بی‌خبری دردی از ما دوا نمی‌کرد.

یکی از پزشکان که اصالتن ارمنی بود و می‌کوشید حواسش به احوالات درونی من باشد در پاسخ به این سوال که چقدر امید هست، نگاهم کرد و گفت «مریضِ سختی است.»

او کلماتش را با تأمل و دقت انتخاب می‌کرد، چیزی که من به جز در چند نفر که همگی استاد‌هایم بوده و هستند در جهان اطرافم ندیده بودم، خودم هم که مسلمن چنین آدمی نبوده‌ام.

آدم‌هایی که بیشتر می‌خوانند و کلماتْ بیشتر پیش چشمشان هستند وزن آن‌ها را می‌فهمند، بنابراین آن‌ها را بی‌محابا و بی‌گدار به سمت دیگران پرتاب نمی‌کنند.

فرهنگ گفتاری سبب شده است که کلمات را شبیه مشتی سنگ‌ریزه زیر دست و پایمان ببینیم و بی‌هوا آن‌ها را به هر سو پرت کنیم. زورمان می‌رسد دیگر، کلمات مگر چه هستند؟ به قدر یک سنگ‌ریزه‌ی بی‌ارزشند که همه جا فراوان یافت می‌شوند. فوقش شوت می‌کنیم و می‌خورند به صورت کسی یا به شیشه‌ی خانه‌ی کس دیگری، اتفاقی نمی‌افتد که، فِشنگ مَشقی‌اند نه یک فشنگ واقعی. فوقش درد ایجاد می‌کنند یا یک خراش ساده، «چیزی هم که دیگران را نکشد قویترشان می‌‌کند»، پس باید قدردان هم باشند.

واقعن وزن سنگین کلمات را درک نمی‌کنیم و متوجه نیستیم که می‌توانند حفره‌های عمیقی درون دیگران ایجاد کنند.

گاهی هم کلماتمان بزرگ و سنگین نیستند اما بسیار آسیب‌زننده‌اند؛ مثل سنگ کوچکی که قاطی حبوبات باشد و در حین خوردن زیر دندان کسی برود و دندانش را بشکند.

از دیروز به این می‌اندیشم که نکند همین نوشته‌هایم تبدیل به منجنیقی شوند که کلمات سنگ‌مانند را به زندگی مخاطب پرتاب کنند؟ نکند همان فرهنگ گفتاری را با خودم به نوشته‌هایم آورده باشم و حواسم نباشد؟

(مغزم هم مثل خودم زاده‌ی فرهنگ گفتاری است و یکریز حرف می‌زند.)

الهی شکرت…

مواجهه‌ی من با یک فرهنگ کاملن نوشتاری شانزده سال پیش بود؛ زمانی که در یک شرکت چندملیتی مشغول به کار شدم. در آنجا حیرت‌زده بودم از اینکه ساده‌ترین مکالمات روزمره در قالب ایمیل ردو‌بدل می‌شوند و ایمیل‌ها باید در مدت بیست‌و‌چهار ساعت خوانده شده و پاسخ داده شوند؛ حتی اگر پاسخ در این حد بود که ایمیل شما را دریافت کردم و به آن رسیدگی خواهم کرد. در طول چند سال، آرشیوی حیاتی از ایمیل‌ها ایجاد شده بود که من مکرر از آنها نسخه‌ی پشتیبان تهیه می‌کردم چرا که مستنداتِ کاری ما محسوب می‌شدند.

ما موظف بودیم برای هر کاری که انجام می‌دادیم (حتی ساده‌ترین کارها) دستورالعمل تهیه کنیم و این دستورالعمل‌ها را در اختیار هر فردی که استخدام می‌شد قرار دهیم. همه‌ی امور در قالب پروژه تعریف می‌شدند و در هر پروژه زمان شروع و پایان، فرد مسئول و تمامی اقداماتِ لازم کاملن مکتوب می‌شدند. حتی فعالیت‌هایی که هر فرد در طول هر ساعت از یک روز کاری انجام می‌داد به دقت مکتوب می‌شدند.

هر کدام از این موارد در نرم‌افزارهای مخصوص خودشان انجام می‌شدند به‌ طوریکه در هر لحظه می‌شد با یک گزارش‌گیری ساده تمام روندها را مورد بررسی قرار داد.

همین فرهنگ نوشتاری سبب شده بود که نیاز ما به صحبت کردن با همکارانمان به حداقل برسد و با وجود هزاران کیلومتر فاصله، هر کس وظایف خودش را بداند و به آنها عمل کند. جلساتی هم که هر هفته به صورت آنلاین برگزار می‌شدند در واقع در خصوص بررسی چشم‌اندازهای آینده و رشد و توسعه بودند نه در خصوص امور جاری.

در مقابلش مواجهه‌ی من با فرهنگ گفتاری زمانی به اوج خودش رسید که یک کسب‌وکار خانوادگی را راه‌اندازی کردیم. من به وضوح تفاوت‌ها را می‌دیدم؛ اینکه ما همه‌ی روندها را به صورت گفتاری مدیریت می‌کردیم و همین امر سبب ایجاد سوءتفاهم و همینطور پیچیده‌ شدن امور می‌‌شد. علیرغم تلاش‌هایی که در خصوص مکتوب کردن انجام می‌دادیم اما در عمل از ایجاد روند‌های واقعن مکتوب ناتوان بودیم.

من همواره این مقایسه را در ذهنم انجام می‌دادم اما متوجه‌ی دلیل تفاوت‌ها نمی‌شدم. وقتی کتاب «فرهنگ گفتاری» از دکتر «حمید یگانه» را خواندم دلیل اصلی برایم روشن شد. در بخش‌هایی از کتاب حرصم درمی‌آمد و می‌گفتم ما چرا انقدر حرف می‌زنیم، حرف زدن واقعن همه چیز را پیچیده‌ می‌کند و جلوی ایجاد شفافیت را می‌گیرد.

این کتاب از منظر کاملن تازه‌ای به موانع و مسائل موجود در کشورمان می‌نگرد که ترکیب آن با تجربه‌ی ملموسم درهای تازه‌ای را به روی اندیشه‌ام گشوده است و بخش‌هایی را در درونم غلغلک داده که اصلن گمان نمی‌کردم زمانی بخواهم به آن‌ها جدی‌تر بیندیشم. تا ببینیم که چطور پیش می‌رود.

الهی شکرت…

عضو گروهی هستم متشکل از خودم (قاعدتن) و دو نفر از دوستان بسیار قدیمی. اسم گروه «تنبلان سرخوش» است، روند مناسبات در گروه به این صورت است که یک نفر عکس‌هایی از خودش می‌فرستد و بعد فراموش می‌کند که عکس فرستاده است، دو نفر دیگر هم عکس‌ها را نگاه می‌کنند و بعد فراموش می‌کنند که نگاه کرده‌اند. به این ترتیب روزهای پی‌در‌پی هیچ پیامی رد و بدل نمی‌شود. همه همدیگر را به همین صورت پذیرفته‌اند. انگار که عشق‌بازی زیر لحافِ سنگینِ فراموشی سرخوشانه در جریان باشد اما اثری از آن به چشم نیاید.

جواب‌نده‌ترین فرد گروه هم من هستم که اغلب مثل پشمک به پیام‌ها نگاه می‌کنم و عکس‌العملی نشان نمی‌دهم. یکی از اعضاء برایم دعا کرده است که انشالله امسال به پیغام‌هایت بهتر جواب بدهی. امیدوارم که دعایش بگیرد.

حالا که چند روز از تولد یکی از اعضاء می‌‌گذرد و شور و ولوله‌ای در گروه به پا شده است (در این حد که دو کلمه حرف رد‌و‌بدل می‌شود) یکی از اعضاء در غیاب من به دیگری گفته است:

«عزیزم درک دوستی مریم سخته»

«مثلا همیشه به من ریده ولی نظرشه که دوسم داره»

من جواب دادم که اولی را گردن می‌گیرم (ریدن را) اما دومی را تایید نمی‌کنم، باید اول با وکیلم مشورت کنم.

(دقت کرده‌اید که وکیل داشتن چه پدیده‌ی باشکوه و باکلاسی است؟ همین‌ که به یک نفر بگویید من باید با وکیلم مشورت کنم ده هیچ خودتان را جلو انداخته‌اید.)

در سال‌های اخیر کوشیده‌ام که گردن‌گیرم را درست کنم؛ اینکه اعمال و حرف‌هایم را تمام و کمال گردن بگیرم، حتی نیت‌های پشت اعمال و حرف‌هایم را، افکار و باورها و عقایدم را، حتی کارهای نکرده و حرف‌های نزده‌ام را،‌ همان‌هایی که شاید باید می‌گفتم یا می‌کردم اما با بی‌توجهی از کنارشان گذشته‌ام، تمام بی‌اعتنایی‌ها و نبودن‌هایم را و همین‌طور تمام اضافه‌کاری‌هایم را.

آگاهم که بسیار آسیب‌ زده‌ام و کم آگاه بوده‌ام. حتی آگاهم که خیلی اوقات آگاهانه آسیب زده‌ام و پس از مشورت با وکیل ناکاربلد درونی‌ام همه را موجه دانسته‌‌ام.

زندگی، خوب توانسته است مرا در برابر خودم عریان نماید. من فرو ریخته‌ام و این فروپاشی را گردن می‌‌گیرم.

حالا دیگر می‌دانم که تنها چیزی که به آن نیاز دارم سکوتی درونی و بیرونی است.

الهی شکرت…

این دل را چرا جزغاله تحویل داده‌اند؟ قرار بود فقط مغزپخت شود. چرا حواسشان به آتش نبوده است؟ حالا این دلِ جزغاله را گذاشته‌اند جلوی من که چه کارش بکنم؟ خودشان بودند چه کارش می‌کردند؟ چیزی از این دل باقی نمانده است که، باید مستقیم برود سطل زباله، حتی گربه‌ها هم رغبت به خوردنش ندارند، سیاه و سمی شده است. مگر نمی‌دانند وقتی چیزی می‌سوزد سمی می‌شود، یا مگر نمی‌دانند که من دل را نرم و آبدار دوست دارم؟ اصلن سلیقه‌ی من هیچ،‌ کدام آدم سالمی دلِ جزغاله سفارش می‌دهد که من دومی‌اش باشم؟ بگویید خودشان بیایند ببینم حاضرند این را بگذارند در سینه‌شان؟ بوی سوختگی‌اش هم که هفت‌آبادی را برداشته است، چطور نفهمیدند؟ حالا دیگر کاری است که شده، دلِ سوخته را نمی‌شود به حال اولش برگرداند. شاید اصلن اینطور بهتر باشد، این همه سال دل داشتن چه گلی به سرمان زده بود؟ بگذار باقی را بی‌دل بگذرانیم.

 

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می‌شناسد دل من بوی دل سوخته را

 

الهی شکرت…

اگر به دنبال جایی امن و آرام برای قراری ویژه می‌گردید، جایی که سکوت باشد و مزاحمتی نباشد، جایی که مطمئن باشید کسی بی‌هوا داخل نمی‌شود، جایی که از قوانین دست‌و‌پاگیر خبری نیست و می‌شود راحت هر حرفی را زد، جایی که همه چیز در آنجا به وضوح و شفافیت می‌رسد و حرف ناگفته‌ای باقی نمی‌ماند، در پرانتز قرار بگذارید؛ دقیقن داخل پرانتز، چون هیچ‌کس حوصله‌ی نگاه کردن به آنچه داخل پرانتز است را ندارد، همه از رویش رد می‌شوند بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی به داخلش بیندازند. حتی خود شما هم به پرانتزهای دیگران کاری ندارید. در پرانتز می‌توان حتی برهنه نشست و نگران نگاه کسی نبود.

عاشقانه‌ترین و سرّی‌ترین قرارهایتان را داخل پرانتز بگذارید، معاملات بزرگتان را هم در پرانتز انجام دهید، حتی اگر آنجا طلا رد و بدل کنید کنجکاوی کسی را برانگیخته نمی‌کنید. هیچ‌کس حوصله‌ی پرداختن به محتویات داخل پرانتز را ندارد، حتی اگر آنجا بوس و بغل باشد. تصور همه این است که در پرانتز توضیحات اضافی آمده است که اگر هم دیده نشوند چیزی از دست نمی‌رود، پس با خیال راحت بروید داخل پرانتز که آنجا از نامحرم خبری نیست.

الهی شکرت…

هرگز اینگونه به فهمِ دلگیری غروبِ جمعه نرسیده بودم که حالا می‌فهمم. همه‌ی آن‌هایی که غروبِ جمعه برایشان دلگیر است حتمن عزیزی در دل خاک دارند و باور کنید که خاک اصلن آنطور که می‌گویند سرد نیست.

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد