مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

بتی که از آنها ساخته‌اید دیر یا زود خواهد شکست. فقط امیدوارم آنجا باشم و ببینم که آنجا هستید و می‌بینید.

زندگی هر آن دلیلی را که برای خندیدن بیابی از تو خواهد ربود. یا دلایلت را مخفی کن یا خنده‌هایت را.

تو را باید نگه دارند، هر تار مویت را، هر نفست را، حتی نگاهت را باید نگه دارند برای روز مبادا تا دل به دنبال ذره‌ای از تو هی منت حافظه را نکشد

بعضی آدم‌ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا. برای اثبات بودنشان به چیز بیشتری نیاز ندارند؛ فقط کافیست باشند.

کافیست هر بار که از در وارد می‌شوی همان جای همیشگی نشسته باشند.

کافیست همان برنامه‌ی همیشگی را از تلویزیون دنبال کنند.

کافیست همان روزمره‌گی هر روزه‌شان را داشته باشند.

حتی بی‌هیچ‌کدام از اینها باز هم هستند؛ بی‌واسطه، بی‌دریغ، بی‌ریا، بی‌چشمداشت، بی‌وقفه و حتی بی‌رمق هنوز هستند.

این آدم‌ها حتی اگر نباشند هم هستند.

کجا و چگونه من اینگونه آشفته شدم؟ چه گذشت بر من که نمی‌توانم دوباره بسازمش. کجای راه را اشتباه رفتم؟ چگونه بیابمش آن لحظه‌ی لعنتی را که مرا از من گرفت.

من ِ من کجاست؟

خسته و دلگیرم از این همه آشفتگی، این همه تلاطم روح.

کجا گم کردم خویشتن ِخویش را؟

آنچه را بودم و آنچه را رؤیای بودنش را داشتم.

چرا هر چه می‌جویم کمتر می‌یابم و همچنان آشفته‌ترم از دیروز. چرا نگاهی، کلامی، سلامی، حرکتی، فکری … مرا اینگونه متلاطم می‌کند، روحم را می‌آزارد، آشفته‌ام می‌کند، می‌ترساند مرا، آری می‌ترساند. ترس شاید بهترین توصیف حالم باشد.

عزیزم، جانم، نمی‌توانی تصور کنی تا چه اندازه می‌ترسم از نبودنت، از نداشتنت. شاید تمام ترس‌هایم از جایی شروع شد که تو شدی تکیه‌گاهم، که رؤیاهایم را با تو ساختم، که تنهایم نگذاشتی.

نمی‌دانم چگونه توانستی به پشت دیوارهای روحم راه یابی، اما دوست دارم این حس غریب را. این که بدانی کسی هست که دوستت دارد شاید تنها روزنه‌ی امید باشد در این هیاهوی بی‌سرانجام.

هرگز نمی‌توانم با تو آنگونه باشم که با من بودی؛ همانقدر خوب،همانقدر همراه، همان قدر یکدل. اما بدان که قدر می‌شناسم.

یادت هست شبی را که خواستم فرصت دهی تا احساسم شکل بگیرد؟ گفتم تو دوستم داشته باش اما مرا شتابزده مکن. تو قبول کردی و ماندی. اگر نمانده بودی اکنون دیگر یادت را هم از یاد برده بودم. بسیار صبوری کردی تا احساسم به کمال برسد. آنچه از احساس و به تبع آن از انسانیت در من شکل گرفت زاده‌ی محبت تو بود و من این را بسیار قدر می‌شناسم.

عزیزم مرا ببخش اگر دانسته یا ندانسته تو را رنجاندم. اگر نفهمیدم صبوری کردن تا چه اندازه دشوار است و اگر نکردم آنچه را که شایسته‌ی عشقت بود. ولی بدان که لحظه‌هایم در کنار تو معنا می‌گیرد و نفسم با بودن تو حیات دارد.

کسی که از نیمه‌ی راه تنها می شود بسیار تنهاتر از کسی ست که از ابتدای راه تنها بوده باشد. یا تمام ِ راه باش یا هرگز نباش.

فکری که بخشی‌ست از یک روایت ِ بزرگتر

تلاش می‌کند بیرون بجهد از مغز آدمی که بخشی‌ست از یک روح بزرگتر

گرفتار در مکانی که بخشی‌ست از یک جهنم بزرگتر

و دردی را به دوش می‌کشد که بخشی‌ست از یک تراژدی بزرگتر

و فکر آرزو می‌کند که ایکاش

بخشی بود از یک روایت کوچک

در مغز آدمی با روح کوچک

متعلق به مکانی کوچک

با دردهای کوچک

آنوقت نیازی به بیرون جهیدن نبود.

فکر می‌توانست یک جایی همان گوشه‌ی مغز لم بدهد

و از عمر کوتاهش لذت ببرد.

کدام ترانه را می‌سرائی در رقص دستانت که اینگونه بی‌تاب می‌شوم؟

چه می‌شود اگر بیایی و بمانی

و برقصند دستانت تا ابد

و بروم آن سوی آنچه بی‌تابی‌اش می‌نامم

و برود از دلم هرچه دلتنگی است

و بگیرم آرام در مأمن نگاهت

و بمیرم

بمیرم برای یک لحظه تماشای رقص دستانت….

 

چه آرام و بی‌خبر رخنه کرد در عمق وجودم آن حس ِ غریب ِ لطیف. تو شدی تمام من و من دل بریدم از هر چه غیر ِ تو بود. نامش را نمی‌دانستم اما پیامش زیباتر بود از هرچه زیبایی که می‌شناختم. این همه را تنها یک چیز ممکن می‌کرد؛ میلاد تو که تولد عشق بود و تبلور زیبایی و چه زیبا گفت که «عشق را ایکاش زبان سخن بود».

همان روز، همان جا، همان وعده‌ی دل‌انگیز

قرارم با تو بهار بود که بهانه‌ای شود شاید به قرار گرفتن این دل بی‌قرار

بهار که نه، بهانه‌ام تو بودی که شانه‌ات تمام قرارم است و عشقت تمام بهارم

زمان در ذهنم دگرگون شده، آشفته شده، زمان که نه، ذهنم آشفته شده. آخرین بار که برایت نوشتم شاید نه خیلی دور باشد اما بر من بسیار گذشته. بر من ِ تنها که نه بر ما گذشته. این بار نمی خواهم برای تو بنویسم، دلم می خواهد برای خودم بنویسم اما تو بخوانی که این آرامم می کند که هزاران بار نوشتم که خودم هم نخواندم. دیگر نه نوشتن آرامم می کند نه سخن گفتن و نه حتی دانستن. زمانی بود که اگر می دانستم آرام می گرفتم، دلم قرص می شد. می گویند دانستن قرار می آورد، شاید هنوز نمی دانم آنچه را باید بدانم که اگر بدانم شاید آرام شوم، نمی دانم شاید….

خیلی چیزها هست که دیگر نمی دانم؛ مثلا نمی دانم اینکه ناخن پایت درد نداشته باشد چه حسی ست. نمی دانم چگونه می شود قبل از ساعت هشت صبح حتی یک بار هم از خواب بیدار نشد. نمی دانم دلت نجوشد مثل سیر و سرکه یعنی چه؟ نمی دانم بغضت با طپشی نگیرد و با تلنگری نشکند مالِ کدام دوران است. شاید برای هفده سالگی که قرارت بغض نکردن بود و نگریستن که عجیب هم بودی بر سر قرارت.

مگر قرارمان این نبود که هر چه بزرگتر می شویم قرص تر شویم، که دلمان نلرزد، که بعضمان نگیرد. ولی مگر می شود، مگر می شود بغضت نشکند وقتی دلی می شکند، وقتی غروری له می شود، وقتی شلاقی به روح اصابت می کند، وقتی که نان به بهای جان می خورند این مردم. مگر می شود؟ تو را به خدا مگر می شود؟

بر من ایراد مگیر، تنها تقصیر من این است که متعلق نبودم به این زندگی و چه رنج آور تاوان پس می دهم

این زخم را مرهم اگر هست بیاورید، وگرنه خاموش شوید که یاوه گوئی‌تان درد را مضاعف می‌کند.

تا چه اندازه باورهایت را باور داری؟

باور کن که هر آنچه به آن باور داری ممکن است در یک لحظه و در نهایت ناباوری فرو ریزد

آن هم با رفتن نابهنگام کسی که شاید فقط یک بار دیده باشی‌اش،

شاید هم اصلا ندیده باشی‌اش.

می‌خواهی باور کن می‌خواهی نکن،

اما ممکن است تو آن کسی باشی که

رفتن نابهنگامت

باورهای کسی را فرو می‌ریزد

که شاید فقط یک بار دیده باشدت،

شاید هم اصلا ندیده باشدت

در هر جنبه‌ای از زندگی، در مقابل هر آدمی و در هر شرایطی، احساسی که بی‌دلیل شکل بگیرد و بی‌دریغ ادامه یابد نامش می‌شود حماقت. یعنی اگر شما محبتی بی‌دریغ به فردی داشته باشید، به طوریکه آن فرد هر رفتاری داشته باشد شما هنوز دوستش داشته باشید و نتوانید از محبت خود کم کنید شما قطعا احمق هستید یا اگر بخواهم منصف‌تر باشم باید بگویم هر چیزی هستید به جز عاشق.

پشت عشق انتخاب وجود دارد و مسلما عقلانیت. یک سلسله دلایل دست‌به‌دست هم می‌دهند تا عاشق شوید و عاشق بمانید. حتی اگر فقط عاشق ظاهر یک فرد شوید به هر حال این دلیل شما بوده است و انتخاب شما. هیچ عشقی بی‌دلیل به وجود نمی‌آید. اگر فردی نتواند برای احساس خود هیچ دلیلی بیاورد احساسش از حماقت او نشات می‌گیرد و اگر قدرت انتخابی در مقابل احساس خود نداشته باشد در بهترین حالت می‌توان گفت که به او ظلم شده است و در بدترین حالت او فردی ضعیف و ذلیل است.

اگر تمام آن دلایل روزی از بین بروند آن عشق نمی‌تواند تداوم داشته باشد؛ مثلا وفاداری از بین برود، محبت از بین برود، حمایت از بین برود، اخلاق خوب از بین برود، صداقت از بین برود و …. هزاران دلیل دیگری که با آنها عاشق شده‌ایم. یعنی حتی خاطره‌ی این دلایل نمی‌تواند سبب تداوم عشق شود بلکه تنها تداوم همین دلایل است که عشق را پایدار می‌کند.

این که می‌گویند عاشق کسی است که بی‌دلیل ببخشد و منتظر بازگشت نباشد را گویا خیلی‌ها درست درک نکرده‌اند. بله، من به تو بی دریغ محبت می‌کنم، منتظر هم نیستم که تو در همان سطح یا به همان شکل کاری برای من انجام دهی. اما هرگز هم مجاز نیستی که هیچ چیزی برای ارائه نداشته باشی، نه حتی لبخندی. پس بده‌بستان است و غیر از این هرگز تداوم نخواهد داشت. چیزی به نام عشق یک طرفه نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ آن فقط حماقت است و بس.

حالا اگر همین احساسِ بی‌دلیل و بی‌دریغ در مورد پدر و مادرها اتفاق بیفتد به سرعت نامش به عشق تغییر پیدا می‌کند. عشق پدرانه و مادرانه.

احساسی که پدر و مادر در انتخابش هیچ نقشی ندارند. پدر و مادر چاره‌ای به جز دوست داشتن فرزندشان ندارند. این احساس به اجبار در آنها شکل می‌گیرد، قرار داده می‌شود. بخشی از غریزه‌شان می‌شود. صد البته که لازم است؛ برای محافظت از فرزند، برای بقای نسل، برای تحکیم بنیان خانواده و برای هزاران چیز دیگر، اما به هر حال نامش «عشق» نیست. اینکه به اجبار سعی کرده‌ایم بپذیریم این احساس عشق است باعث نمی‌شود تبدیل به عشق شود. عشق نیست چون پشتش انتخابی نیست و پشتش هیچ دلیلی هم نیست.

فرزند شما اگر بدترین‌ها را در حقتان انجام دهد باز هم نمی‌توانید از محبت خود به او کم کنید. چاره‌ی دیگری ندارید، انتخابی هم ندارید. حتی اگر یقین داشته باشید که هرگز ذره‌ای از این محبت به شما باز نخواهد گشت باز هم نمی‌توانید تغییری در این روند ایجاد کنید.

خیلی خوب می‌شود اگر دست برداریم از گفتن اینکه «تو مادر نیستی، نمی‌فهمی. هر وقت پدر شدی می‌فهمی.» آنچه هنوز همه‌ی ما نفهمیدیم این است که این کلاه گشاد ِ طبیعت است بر سر همه‌ی ما. اگر طبیعت به ما قدرت انتخاب می‌داد شاید پدر و مادرهای کمتر افسرده‌ای داشتیم و کمتر دلشکسته و کمتر فداشده و همین طور فرزندانی بیشتر محتاط و بیشتر قدرشناس و بیشتر فهمیده.

هم‌صحبتی با بعضی از آدم‌ها مثل فرار کردن از یه چیزهایی که نمی‌دونی چی هستن تو کابوس‌های شبانه می‌مونه؛ طولانی، دلهره آور، تکراری و در نهایت پوچ.

من از نبودن‌ها خسته‌ام،

از بودن‌های عین ِ نبودن خسته‌ام.

از حرفهایی که زده می‌شوند خسته‌ام،

از حرفهایی که باید زده شوند اما نمی‌شوند خسته‌ام.

من از پیوندها خسته‌ام؛

پیوندهایی آنقدر سست که با نگاهی تلخ پاره می‌شوند و آنقدر محکم که همیشگی‌اند.

من از تکرارها از یادآوریها خسته‌ام.

از مثلا محبت‌های بی سر و ته،

از همراهی‌های نصفه و نیمه،

از کنجکاویهای تاسف‌آور،

از دیدارهای اجباری،

از مکالمات بی‌هدف،

من از دلخوریها خسته‌ام.

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد