مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

دو تا بادکنک از سطل زباله بیرون بودند، پاهایشان داخل سطل گیر بود اما سرهایشان را بیرون نگه داشته بودند. چیزی نمانده بود که همان یک ذره باد هم خالی شود و برای همیشه به درون سطل سقوط کنند، اما سعی می‌کردند از اندک آزادی باقیمانده بهره ببرند، خسته و چروکیده اما مشتاق این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند و به هم برخورد می‌کردند. هنوز زنده بودند یا می‌خواستند حس کنند که هنوز زنده‌‌اند.

زنده‌بودن نعمت بزرگی‌ست. (یکی از بزرگ‌ترین غصه‌هایم همین است که این نعمت از مادر ستانده شده است.)

در بعضی از فرهنگ‌ها، وقتی کسی از دنیا می‌رود به جای سوگواری، جشن و پایکوبی برگزار می‌کنند چون معتقدند که مرگ به معنای نابودی نیست و صرفن یک تغییر حالت و گذار از یک مرحله به مرحله‌ای دیگر است.

ما هم این را باور داریم که تمامی موجودات از سوی خدا آمده‌اند و بعد از مرگ به سوی او بازگردانده می‌شوند اما متاسفانه در رگ و ریشه‌های ما به جای خون، دلتنگی به راه می‌افتد وقتی کسی می‌رود.

یک تخته‌ی بزرگ به طول دو متر و عرض یک متر روبرویم به دیوار وصل شده است، وقتی مادر رفت تخته پر از نوشته بود، همه را پاک کردم و فقط این دو عبارت را نوشتم: «تسلیم باش / سپاسگزار باش.»

هیچ سوالی از خداوند ندارم، حتمن زمان درست و شکل درستش همین بوده است.

تا وقتی سر بادکنک بیرون از سطل زباله است باید شکرگزار نفسی که در درونش دارد باشد، این نفس که خالی شود بادکنک خواهد افتاد.

پس الهی شکرت…

همسایه‌ی طبقه‌ی پایین به رحمت خدا رفت. پرمهر بود و بسیار صمیمی. ماشینِ آرامستان برای بردنش آمده بود. خدا را شکر کردم که در خانه‌ی خودش بود و تمام اعضای خانواده کنارش بودند. احتمالن این بهترین حالتش باشد.

امروز داشتم فکر می‌کردم پدر و مادرهای ما هر کدامشان پدر و مادرهای خودشان را به خاک سپرده‌اند، چرا ما انقدر کم از آن‌ها پرسیده‌ام که چه کشیدند و چه تجربه‌ای را از سر گذراندند؟ چرا فکر می‌کردیم پدر و مادرهای آن‌ها برایشان مهم نبوده‌اند؟ من می‌دانم که مادرِ مادرم در خانه و در آغوش مادرم از دنیا رفته است درحالیکه سلامت بوده و حتی از مادرم خواسته که برایش میوه و شیر ببرد. مادرم ازدواج نکرده بوده و در خانه با مادرش زندگی می‌کرده. خدا می‌داند که بعد از آن چه میزان از غم و درد را تجربه کرده است اما من هیچ‌گاه احساساتش را درک نکردم و در موردشان با او حرف نزدم.

می‌دانم فکر کردن به این چیزها هیچ فایده‌ای ندارد. کاش فکرها هر کدام در اتاقی بودند و می‌شد چراغ اتاق را خاموش کرد و از آنجا بیرون آمد. من هنوز راهی برایش پیدا نکرده‌ام.

 

الهی شکرت…

پدر خواب قشنگی دیده است؛ خواب دیده همه می‌خواستند صبحانه بخورند،‌ به پدر می‌گویند بیا صبحانه بخور، پدر می‌گوید «من که صبحانه ندارم.» مادر می‌آید و می‌گوید «چرا نداری، در یخچالت رو باز کن، برات صبحانه گذاشتم. بخور تا من بیام.» پدر یخچال را نگاه می‌کند و می‌بیند سه تا ساندویچ برایش گذاشته است مادر، حتی محتویات ساندویچ‌ها را به خاطر داشت و برایم گفت.

(اگر خواب قشنگی است پس چرا من انقدر گریه می‌کنم؟)

مادر؛ با تمام قلبم شرمنده‌ام، شرمنده‌‌ام که مثل تو باعرضه نبودم، شرمنده‌ام که نتوانستم کاری انجام دهم و هنوز هم نمی‌توانم، شرمنده‌ام که خودم نیامدم ببرمت بیرون، شرمنده‌ام برای تمام آنچه تجربه کردی.

خوشا به احوال تو که این اندازه پربار زندگی کردی، خوشا به احوال ما که تو مادرمان بودی، خوشا به احوال پروردگار که تو پیشش برگشته‌ای. در این میان تنها بدا به احوال قلب هزار‌پاره‌ی ما.

الهی شکرت…

جمعه‌ها صبحانه را سر مزار مادر می‌خوریم. این جمعه وقتی بساط صبحانه را جمع کردیم همه جا را جارو زدیم و تمیز کردیم. یک دفعه حواسمان به مورچه‌ای جلب شد که یک دانه از کنجد‌های روی نان صبحانه‌ی ما را به زحمت می‌کشید و با خودش می‌برد. گفتیم خداوند به این طریق روزیِ هر موجودی را به او می‌رساند.

همان خدایی که گفته است «چه بسیارند جنبندگانی که قدرت ندارند [به دست آوردن] روزی خود را بر عهده بگیرند، خداست که به آنان و شما روزی می دهد، و او شنوا و داناست.» *

این وعده‌ی خداوند است،‌ اینکه به ما و دیگر موجودات روزی می‌دهد، واقعن چرا باید برای لحظه‌ای نگران روزی خود باشیم؟

دیروز رفته بودم مخابرات، آقایی قبل از من بود که قرار بود قبضی را پرداخت کند. گفت به یک نفر می‌گویم برایم پرداخت کند. من در میان صبحت‌هایم ناچار شدم به خانم مسئول بگویم که مادرم به رحمت خدا رفته است، چون خط تلفن به نام مادر است.

همزمان یک سمت ذهنم پیش آقایی بود که گمان می‌کردم برای پرداخت قبض به کمک نیاز دارد. وقتی کارم تمام شد حس کردم او منتظر مانده تا کار من تمام شود، خودم پیشنهاد دادم که کمکش کنم و او استقبال کرد. قبضش را که پرداخت کردم گفت خدا مادرت را رحمت کند. باعث خوشحالی‌ام می‌شود این قبیل رحمت فرستادن‌های بی‌هوا از سوی آدم‌های غریبه. تشکر کردم و بیرون آمدم و طبق معمولِ این یازده ماه که هر بار به اداره‌ای سر زده‌ام با چشمان خیس بیرون آمده‌‌ام بغضم را قورت دادم.

سرِ مادر درد می‌کرد برای کارهای اداری و من هرگز گمان نمی‌کردم که بخواهم پا جای پای او بگذارم. در چند سال اخیر من کارهای اداری و قانونی مادر را برایش پیگیری می‌کردم، حالا به او می‌گویم مادر ببین من تبدیل شده‌‌ام به همان دختر اداری که تو آرزویش را داشتی، امیدوارم که راضی باشی.

دیروز خداوند برای من بیش از معجزه رقم زد، بسیار بسیار بیش از معجزه. شاید یک زمانی در موردش بنویسم یا بگویم. این اولین باری نیست که از سمت او معجزه دیده‌ام اما این‌بار یک جور دیگری بود،‌ از هر طرف که می‌نگرم فراتر از معجزه بود، طوری که تنها از خداوند برمی‌آید. یک‌بار دیگر مرا غافلگیر کرد آن هم با چیزی بسیار بسیار فراتر از انتظارم. هزارهزار بار به او گفته‌ام که من کم‌ام از امکانِ شکرگزاری و تو افزونی از هر نیازی. پس بپذیر این قدرِ اندک مرا.

الهی هزارهزار مرتبه شکرت…

*سوره عنکبوت – آیه‌ی ۶۰

بارها و بارها این حرف را از مادر شنیده بودم که «خواب‌های من ردخور نداره.» یعنی خواب‌هایم حقیقت دارند یا به حقیقت می‌پیوندند. یک ماه قبل از رفتنش خواب پدرش را دیده بوده، برای کسی تعریف نکرده که چه دیده (تا اینجایش را هم به خاله و دخترخاله گفته بود.) اما ظاهرن پدرش به او آمادگی داده که قرار است برود، به همین دلیل هم برای خودش مزار خریده بود. تقریبن دو هفته‌ بعد از خرید مزار، مادر را به آنجا بردیم.

یکی از خاله‌ها می‌گفت «کاش نمی‌خرید، قبر خریدن شگون نداره.» این حرف را در حالی می‌زند که خودش از سی سال قبل قبر خریده است. خرافات دست از سر آدم‌ها برنمی‌دارند. امروز همان خاله سر مزار می‌گفت که قبرها را با دست نشان ندهید، ظاهرن این هم خرافه‌ای دیگر است.

تمام خرافه‌ها از بی‌ایمانی ناشی می‌شوند؛ از آنجاییکه ما باور داریم کسی یا چیزی غیر از خداوند قدرت را در دست دارد و می‌تواند باعث ایجاد تغییری بدون اذن او شود. مثلن اینکه یک اقدام ما (همچون خریدن قبر) می‌تواند در برنامه‌ریزی خداوند دست برده و مرگ ما را تسریع کند. درحالیکه آن چیزی که این اقدام را به دل ما انداخته بود در واقع بخشی از برنامه‌ریزی خداوند و به اذن او بوده است.

خرافات آدم را زمین‌گیر می‌کنند، قدرت را از انسان می‌گیرند و او را به اسارت خود درمی‌آورند. خداوند را هزارهزار بار شاکرم که هیچ‌گاه اجازه ندادم خرافات آزادی‌ام را ببلعند.

مادر که می‌خندید شکمش بالا و پایین می‌رفت، دستش را جلوی دهانش می‌گرفت و سرش را به یک سمت خم می‌کرد. هر کاری را به شیوه‌ی خاص خودش و بدون تقلید از هیچ‌کس انجام می‌داد. کارهای اداری برایش ساده بودند یا آن‌ها را ساده می‌گرفت، کارهای خانه برایش ساده بودند، روابط برایش ساده بودند، فرزند‌داری برایش ساده بود، سفر‌کردن برایش ساده بود، عشق دادن برایش ساده بود، گذشتن و بخشیدن برایش ساده بود…

چقدر مادر ساده شده بود برای آسانی‌ها*.

الهی شکرت…

*فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَى

سال گذشته پدر سه بار در بیمارستان بستری شد به خاطر آنفولانزا. هنوز دو ماه از رفتن مادر نگذشته بود و فقط خدا می‌داند که چه به روز ما آمد. از سه ماه قبل واکسن آنفولانزا را پیگیری کردم و منتظر بودم تا وقتش برسد. صبح قرار بود پدر را برای تزریق واکسنش ببرم اما قبلش کار بانکی هم داشتم.

شماره‌ی ۱۵۵ به من افتاد درحالیکه شماره‌ی ۱۲۳ در حال رسیدگی بود. تا نگران و ناامید‌شدن یک قدم فاصله داشتم، همان لحظه خانمی مرا صدا زد و گفت من شماره‌ی ۱۴۰ را دارم شما می‌خواهی؟ خدا بود که شماره‌ی نزدیک‌تر را به من داد. همیشه حیرت می‌کنم از حضور بهنگامش، همواره در بهترین زمان و بهترین مکان حضور می‌یابد و امور را پیش می‌برد. پس اگر جایی هست که هنوز نشانی از تغییر یا بهبودی دیده نمی‌شود یعنی هنوز زمان و مکان درست از راه نرسیده که اگر رسیده بود ممکن نبود او دیر کند.

خداوند هرگز دیر نمی‌کند.

الهی شکرت…

قلب انسان در یک روز صدهزار بار می‌تپد. وسیله‌ای را تصور کنید که به این میزان کار کند و تصور کنید که چه استهلاکی خواهد داشت. به باقی اعضای بدن فکر کنید که در یک روز چه کارهایی را به چه میزانی انجام می‌دهند؛ مثلن دست‌، این عضو عجیب با ساختار شگفت‌انگیز که به واسطه‌ی داشتن انگشتانی که بند دارند و خم می‌شوند چه طیف گسترده‌ای از کارها را می‌تواند انجام دهد.

اگر انگشتان ما بند نداشتند نمی‌توانستند خم شوند،‌ بنابراین نمی‌توانستند چیزی را گرفته و نگه دارند، و این یعنی نمی‌توانستند چیزها را جابه‌جا کنند، یا بنویسند، یا نقاشی بکشند یا ساز بزنند یا بدوزند، یا ورزش کنند یا حتی هنگام رقصیدن حرکات را نرم و لطیف نشان دهند.

یک لحظه به کف دست‌ها و سپس به پشت آن‌ها نگاه کنید و باری را که تا امروز از دوش زندگی برداشته‌اند ببینید؛ برکتی را که خلق کرده‌اند، کمک‌هایی که کرده‌اند، گره‌هایی که باز کرده‌اند. پشت دستتان را روی صورتتان بکشید و اجازه دهید که پشت دست شما صورتتان را لمس کند. ما معمولن صورتمان را با کف دست لمس می‌کنیم اما این بار از شما می‌خواهم با پشت دستتان این لمس را انجام دهید؛ لمسی غریبه است که درک تازه‌ای از پوست و تن به شما می‌دهد.

هر قدر که تا به‌ امروز عمر کرده باشید عمرتان را در این تن سپری کرده‌اید. تنی که هر لحظه و همه جا همراه شما بوده است، ایده‌های شما را عملی کرده و امکان زیستن در این جهان را برایتان فراهم کرده است.

خداوند ما را در این تن اعجاب‌انگیز و افسونگر به این جهان فرستاده است تا هر ذره‌اش به ما امکان تجربه‌ی بخشی از این زندگی و این جهان را بدهد و ما اگر تنها بخواهیم برای تپیدن قلبمان سپاسگزار باشیم باید صدهزار بار در روز و به ازای هر تپش بگوییم «الهی شکرت».

حالا در تصور بیاورید که ما تا چه اندازه جا می‌مانیم از شکرکردن پروردگارمان.

الهی،‌ ما ناتوانیم بر حق‌شناسی و شما توانایی بر بخشیدن. امیدمان به رحمت بی‌نهایت شماست که این‌طور خاطرآسوده در جهان می‌پلکیم و از زیر بار وظایف بندگی‌مان شانه خالی می‌کنیم.

الهی شکرت…

بعد از مدت‌ها یک مسیری را با تاکسی رفتم. یکی از مزایای رانندگی نکردن دیدن چیزهاییست که شاید هیچ‌وقت نتوانسته بودی ببینی؛ دم غروب درختان عظیم نخل را وسط بلوارها دیدم. تحسین می‌کنم کسانی را که توانسته‌اند با مراقبت‌‌های ویژه درختان نخل را در آب‌و‌هوای نامربوط پرورش دهند و به این حد از زیبایی برسانند.

دختر قشنگی را می‌بینم که به ماشین تکیه داده و پفک‌ نمکی مینو می‌خورد. آخرین باری که پفک خورده باشم را به خاطر نمی‌آورم به ویژه از نوع مینو.

دختر قشنگ دیگری جلوی موهایش را قرمز درخشان کرده است و خنده‌ای درخشان‌تر از رنگ‌ موهایش دارد. از دیدن این همه دختر زیبا به وجد می‌آیم.

پاییز هنوز لاغر و استخوانی است و از پاییز بودن فقط باد نحیفی به قد و قواره‌ی یک کودک تازه متولد‌شده را دارد؛ کودکی که هنوز نیامده دلت را برده است اما در عین حال نگران آینده‌اش هم هستی.

هر روز این سوال را از خودم می‌پرسم که چطور ما هنوز زنده‌ایم و به روزمره‌ترین بخش‌های زندگی می‌رسیم؟ مگر این همان پاییزی نیست که مادر را از ما گرفت؟ چطور می‌شود در این جهان بی‌مادر ادامه داد؟ کدام بچه‌ای می‌تواند در بازار آشفته‌ی این جهان دست مادرش را رها کند و زنده بماند؟

مادر، شاید اگر واقعن می‌دانستی که چه اندازه دشوار است تحمل دیدن جای خالی‌ات در خانه و در قلبمان،‌ برای رفتن این‌قدر شتاب نمی‌کردی.

(فردا که بیاید یازده ماه گذشته است.)

الهی شکرت…

آدم از دردسر، سردرد می‌گیرد و سردرد خودش یک‌جور دردسر است.

البته یک‌ وقت‌هایی هم گرفتار دردسری اما سردرد نداری، یا سردرد داری اما چندان دردسرساز نیست.

ترجیح می‌دهی سردرد داشته باشی بی‌دردسر یا دردسر داشته باشی بی‌سردرد؟

سرت درد می‌‌کند یا درت سرد می‌کند؟

آیا سرت درد می‌کند برای دردسر؟

آیا سردرد برایت دردسرساز است یا با یک قرص نابودش می‌‌کنی؟

به چه چیزی می‌گویند دردسر؟

دردسر مساوی است با «درد+سر» یعنی دردی که در سر است پس قاعدتن با سردرد فرقی ندارد. اما عملن فرق دارد.

آیا من سردرد دارم یا دنبال دردسر می‌گردم که دارم این‌ها را دنبال هم ردیف می‌کنم؟

چرا این‌ها در عین شبیه بودن متفاوتند؟

البته آنقدرها هم متفاوت نیستند، به هر حال یک نسبت‌هایی با هم دارند.

شما را با سردردها یا دردسرهایتان تنها می‌گذارم.

الهی شکرت…

متاسفانه امروز مجبور شدم در مراسم خاکسپاری یک نفر که از قضا مادر هم بود شرکت کنم؛ پایم مکرر سر می‌خورد و می‌افتادم داخل چاه و به زحمت خودم را بیرون می‌کشیدم و دوباره می‌افتادم.

می‌دانم که مرگ مثل درآوردن لباسی سنگین از تن است؛ انگار که تن آدمیزاد لباس سنگینی برای روحش باشد و روح در هنگام مرگ فقط این لباس سنگین را درمی‌آورد و سبک می‌شود، آزاد و رها پر می‌کشد و می‌رود.

می‌دانم که درآوردن لباس و سبک‌شدن روح نباید کسی را غمگین کند، می‌دانم که «انا لله و انا الیه راجعون»، فقط انگار که این‌ها درس‌های مقطع دکترا هستند که می‌خوام آن‌ها را حالی قلبم در پیش‌دبستانی کنم.

امروز سه نفر گفتند که همیشه مادرم را سر نمازشان یاد می‌کنند، دلخوشی قشنگی بود شنیدنش از آن‌هایی که دورند.

دو کبوتر هم در آرامستان قدیمی بودند که کیف دنیا را می‌کردند،‌ همان‌جا روی مزارها بوسه‌های عاشقانه رد و بدل می‌کردند و دانه می‌خوردند و دور هم می‌چرخیدند. فکر کردم اگر یکیشان از دنیا برود دیگری چه می‌کند؟

آدمیزاد غم‌‌هایش را تبدیل به عذاب می‌کند، همین‌طور تمام حس‌های ناخوشایند دیگرش را. انسان نمی‌تواند غم را در سطح غم تجربه کند، بلکه اصرار دارد که آن را به سطح عذاب ارتقاء دهد. مغز من استاد تبدیل‌کردن هر چیزی به عذاب است، از این رو برای درافتادن با این استاد باید تن به جهادی اکبر بدهم که حقیقتن خود را برایش آنطور که باید توانمند نمی‌بینم.

مادر لباس سنگین تن را از تنِ روحش درآورد و پرکشید و من به سختی می‌کوشم این غم را تبدیل به عذاب نکنم.

الهی شکرت…

«عبادی مروزی» واعظ و فقیه قرن ششم هجری در کتاب «مناقب الصوفیه»* گفته است:

«جنید را ‑رحمه اللّه علیه‑ پرسیدند که حقیقت صدق چیست؟ گفت آنکه صادق باشی در محلی که نجات تو از آنجا جز به دروغ نخواهد بود.»

ممکن است در مهلکه‌ای گیر افتاده باشی که فقط با گفتن دروغ بتوانی از آن خلاص شوی، اگر در آن موقعیت همچنان صادق باشی به حقیقت صدق دست‌یافته‌ای.

ساده نیست، اما ناممکن هم نیست. ما عادت کرده‌ایم به نجات‌یافتن‌های سریع اما حواسمان به مهلکه‌ی بسیار بزرگتری که در اثر صادق‌نبودن در آن گیر خواهیم افتاد نیست. اغلب می‌خواهیم از موقعیت ناخوشایند فعلی به طریقی رهایی یابیم، اما حقیقت این است که داریم خودمان را از چاله‌ای به چاهی می‌اندازیم.

از موقعیت‌های بسیار کوچک و بی‌اهمیت گرفته تا مسائل بزرگ، به سادگی صندلی را از زیر پای صداقت می‌کشیم و آن را قربانی نجات موقتی خود می‌کنیم.

تصور می‌کنیم آسیبی به کسی نمی‌رسد اگر من دروغ کوچکی بگویم؛ مثلن تا رسیدن به محل قرار فاصله‌ی زیادی داریم اما برای اینکه دیگران عصبانی یا ناراحت نشوند می‌گوییم که به زودی می‌رسم. ده‌ها دروغ ظاهرن بی‌اهمیت این‌چنینی که طوری با زندگی‌ روزمره‌ی‌ ما درهم‌آمیخته شده‌اند که اصلن حسشان نمی‌کنیم؛ مثل اینکه مدتی در فضایی بدبو مانده باشی، دیگر بو را حس نمی‌کنی. اگر کسی از بیرون بیاید کاملن متوجه‌ی این بوی بد می‌شود اما تو که مدتی‌ آنجا بوده‌ای دیگر احساسی نسبت به آن نداری.

وقتی مدتی تمرین صدق می‌کنی کم‌کم فیزیک بدنت نسبت به دروغ واکنش نشان می‌دهد؛ مضطرب و آشفته می‌شوی، زبانت نمی‌چرخد، انگار وزنه‌ای سنگین از انتهای گلویت آویزان می‌شود، رنج آنقدر بزرگ می‌شود که حاضر نیستی تن به ناصداقتی بدهی. در عین حال احساسی که از پایبند ماندن به صدق می‌گیری آنقدر مطلوب است که مثل مخدری قوی تو را به سمت خودش می‌کشاند.

به قول سعدی جان:

طاعَت آن نیست که بَرْ خاکْ نَهی پیشانی
صِدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

الهی شکرت…

 

* نه اینکه من این کتاب را خوانده باشم، فقط همین بخش کوچک را خوانده‌ام.

 

 

با عجله ماشین را یک جایی پارک کردم تا خودم را به پدر که در بانک منتظرم بود برسانم. وقتی پیاده شدم یک صدای کوچک سلام بزرگی کرد. دنبال صدا گشتم تا تصویر محوی از او پشت توری پنجره دیدم که لبخند بزرگی روی صورتش بود و با انرژی درخشانی دست تکان می‌داد.

یکی از بچه‌های پیش‌دبستانی بود در اولین روز از اولین کلاس واقعی زندگی‌اش. نمی‌دانم چرا آنقدر گرم و صمیمی به من سلام داد، انگار خدا بود که سلام می‌کرد. من هم صمیمانه جوابش را دادم و اولین روزش را تبریک گفتم. همان لحظه صدای گریه‌ی بچه‌ی دیگری از پنجره‌ی کناری به گوش می‌رسید.

اولین روز مدرسه برای من، هم خوشایند بود و هم ناخوشایند؛ به نظرم پس از آن هم این حس را در تمام اولین بارها داشته‌ام.

مدرسه همیشه برایم یادآور مادر است (نه فقط مدرسه بلکه هر گوشه‌ی زندگی یادآور اوست. چقدر اثرش بزرگ و تمام‌نشدنی است.)

من درس خواندن را دوست داشتم، برایم چیزی هوس‌انگیز بود، یادگرفتن سر ذوقم می‌آورد، هنوز هم چنین‌ام. یادگیری همیشه شبیه به یک پنجره است، مثل همان پنجره که بچه امروز از پشتش سلامی گرم داد، البته پنجره‌ای بدون توری؛ باز و آزاد رو به سوی جهانی تازه.

البته حالا از اینکه لازم نیست مدرسه بروم عمیقن قدردانم.

باید بخوابم.

الهی شکرت…

چند فکر بی‌ربط:

هر زمان که خانه را تمیز می‌کنم تا یکی دو روز بعدش آدم فرهیخته‌ای هستم از بس که هنگام تمیزکاری به پادکست‌ها یا فایل‌های صوتی گوش می‌دهم. اگر هر روز خانه را تمیز کنم به زودی به روشن‌ضمیری خواهم رسید.

امروز خودم را عزت‌تَپان کردم و برای خودم چای زعفرانی دم کردم.

به نظرم تنها اداره‌‌ای که همه دوستش دارند اداره‌ی پست است. البته در گذشته هر از گاهی نامه‌های ناخوشایندی به دست آدم‌ها رسیده است که فحوای نامه سبب غم و نگرانی آن‌ها شده است اما به هر حال همان نفْس خبر رسیدن خودش اتفاق خوشایندی بوده که سبب بیرون آمدن از بی‌خبری می‌شده.

حتی اگر لازم باشد مثلن دفترچه‌ی اعزام به خدمت یا چنین چیزهایی هم پست شود باز هم چندان اتفاق عجیب و ناخوشایندی نیست.

آدم‌ها تقریبن همیشه چیزهای خوشایند را پست می‌کنند و هر بار که سر و کله‌ی مامور اداره‌‌ی پست پیدا می‌شود انتظار رسیدن بسته‌ای خوشایند را دارند.

اگر این روزها نامه‌ای به دستمان برسد همچنان به قدر همان روزهای قدیم که نامه‌ها میان آدم‌ها ردوبدل می‌شدند خوشحال خواهیم شد.

یادم می‌آید آن وقت‌ها سه ماه تابستان که از دوستانمان جدا می‌شدیم تقریبن دیگر همگدیگر را نمی‌دیدم، من و برخی از دوستانم برای هم نامه می‌نوشتیم، برای من بسیار خوشایند بود، هنوز آن نامه‌ها را دارم.

از زمانی که پای نامه‌های الکترونیک به زندگی باز شد میان خیلی از افراد نامه‌های الکترونیک یا همان ایمیل‌ها ردوبدل شدند که خودش مولد داستان‌های زیادی هم بوده است.

حتی اگر همین حالا از دوستی نامه‌ای الکترونیکی دریافت کنیم باز هم خوشحال می‌شویم؛ من که می‌شوم. با وجودیکه می‌شود به او پیام داد و به سرعت پاسخ دریافت کرد اما همین منتظر ماندن برای دریافت پاسخ خودش هیجان ارتباط را بیشتر می‌کند. اینکه دائم به یک صندوق سر می‌زنی و منتظر می‌مانی.

در عصر جدید زندگی به سمت هر چه کوتاه‌کردن زمان انتظار پیش رفته و با سرعت هم پیش می‌رود. هیچ‌کدام از ما طاقت حتی چند ثانیه انتظار را نداریم و توقعمان این است که پاسخ‌مان را در چشم برهم‌زدنی دریافت کنیم. هوش مصنوعی در کسری از ثانیه جواب تمام سوالات ما را می‌دهد.

سرعت عجیبی که وارد زندگی‌مان شده ما را کم‌طاقت و بی‌حوصله کرده است. انسان‌ها در گذشته برای رسیدن به هر نتیجه‌ای مانند یک کشاورز صبور و آرام بودند. نه اینکه من به دنبال آن کُندی باشم، اما می‌دانم که این سرعت هم همیشه سودمند نیست.

یوگا می‌کوشید یاد بدهد که کارها را با طمأنینه انجام دهیم؛ مثلن اگر خانه را تمیز می‌‌کنیم می‌توانیم در حین کار یک لیوان چای را در آرامش بنوشیم و سپس ادامه دهیم. کارکردن در کارگاه تمام آموخته‌های من به عنوان یک یوگی را شست و برد و مرا تبدیل به آدمی بسیار شتابزده کرد که چای را سرپا می‌نوشید و برمی‌گشت سر کار و حتی لحظه‌ای متوقف نمی‌شد.

(اگر تا پایان عمر بابت بیرون آمدن از این کار سپاسگزار خداوند باشم باز هم قصور کرده‌‌ام.)

دارم تلاش می‌کنم خودم را به تنظیمات یوگی‌مآبانه بازگردانم چون با تمام وجود می‌دانم که شتاب‌زدگی با نفْس زندگی در تضاد است چرا که اجازه‌ی درک و دریافت آنچه در لحظه جریان دارد را به انسان نمی‌دهد. وقتی برمی‌گردی و به زندگی‌ات نگاه می‌کنی آن را شبیه به توده‌ای درهم‌وبرهم می‌بینی که انگار هرگز آن را نزیسته‌ای، هیچ دریافتی از آن به عنوان زندگی نداری چون هیچ لحظه‌ای را واقعن زندگی نکرده‌ای.

همین حالا که به گذشته نگاه می‌کنم فقط روزهایی را به خاطر دارم که آن‌ها را حس کرده‌ام؛ روزهایی که در آن‌ها دیده‌ام، شنیده‌ام، چشیده‌ام و در یک کلمه «بوده‌ام»، حضور داشته‌ام و از طریق حواس پنج‌گانه و بدنم آن‌ها را تجربه کرده‌ام. از روزهایی که غرق در افکارم بوده‌ام هیچ چیز به خاطر نمی‌آورم.

نوشتن مرا به ذهن-آگاهی رسانده است و ذهن‌آگاهی مرا به تجربه‌ی بودن در لحظه و بودن در لحظه مساوی شده است با زندگی. به همین علت است که نوشتن برای من مساوی است با زندگی. هر زمان که از نوشتن دور می‌شوم در واقع از بودن دور شده‌ام.

وقتی چیزی را می‌نویسی انگار به آن جسمیت می‌دهی، انگار از چیزی انتزاعی و ذهنی تبدیلش می‌کنی به چیزی که بدن دارد، عینی است، قابل لمس و قابل مشاهده است. حتی فکرهایت را از طریق نوشتن است که می‌توانی واقعن فکر کنی، وگرنه فقط توده‌ای گرد و غبار پراکنده در هوا هستند که با کمترین نسیمی از هم می‌پاشند.

در نه سال گذشته هیچ زمانی نبوده که آزادنویسی روزانه نکرده باشم، حتی در ناجورترین اوضاع،‌ وقتی که زیر فشار کار له شده بودم یا حتی وقتی مادر را از دست دادیم باز هم از نوشتن دست نکشیدم اما این برایم کافی نیست. همیشه این نیاز را داشته‌ام که فکری یا اتفاقی یا چیزی را به این هدف بنویسم که در جایی منتشر کنم حتی اگر هیچ‌کس نخواند. چون این انتشار مرا ملزم می‌کند که به آن موضوع سرو‌سامان بدهم. در واقع انگار که یک بدن بسازم که سر و دست و پا و کمر و باسن و همه‌ی اندام‌ها را دارد. نمی‌توانستم بدنی بسازم که ناقص باشد. نه اینکه لزومن چیز قشنگی از کار دربیاید اما به هر حال باید سر و ته داشته باشد. در واقع این شکل از نوشتن است که به من آرامش می‌دهد.

در پشت صحنه فحش می‌دهم و گریه می‌کنم و فریاد می‌زنم و پس از تحمل درد زایمان بچه‌ای را تحویل می‌دهم و این برایم خوشایند‌ترین احساس است.

در این مقطع، نوشتن جدی‌ترین موضوع زندگی‌‌ام است.

الهی شکرت…

امشب اشتباه نابخردانه‌ای کردم و یک ویدئوی کوتاه دیدم از مادرانی که سرشان را روی پای فرزندان خردسالشان می‌گذاشتند تا عکس‌العمل آن‌ها را ببینند. سال‌ها قبل هم چنین چیزی را دیده بودم اما این‌بار مثل بارهای قبلی نبود، دیگر حریف کودک درونم نشدم. نه اینکه بعد از آن یک‌ هفته‌ای که قرارش را گذاشته بودیم توانسته باشم حریفش شوم، اما امشب دیگر اصلن حریفش نشدم.

من بارها این کار را کرده بودم؛ اینکه سر روی پای مادر بگذارم.

این شکلِ گریه کردنم حتی خودم را متحیر می‌کند، چنین تصویر و تصوری هرگز از خودم نداشتم. گاهی می‌اندیشم شاید اگر مادر به شکلی عادی از دنیا رفته بود این درد انقدر بر سینه‌ی ما سنگین نمی‌شد، گاهی هم می‌اندیشم که دیگر هرگز بر این درد کمر راست نخواهیم کرد.

بعد دردهای بزرگ دیگران را به خودم یادآوری می‌کنم که کم هم نبوده‌اند؛ خاله‌ام سه پسر جوان از دست داد، خاله‌ی دیگرم همسر و سپس دختر چهارده‌ ساله‌اش را خیلی ناگهانی روی تخت بیمارستان از دست داد. یکی از همکارانم همسرش و چهار سال بعد دختر شانزده ساله‌اش را از دست داد درحالیکه دخترش فقط سرما خورده بود. خدا می‌داند که چه کسانی چه عزیزانی را چطور از دست داده‌اند که شاید اگر من به جایشان بودم زنده بیرون نمی‌آمدم.

به خودم می‌گویم درد تو بزرگترین درد نیست و دوران تو تاریک‌ترین دوران نیست. خداوند بهترین شیوه‌ی آمدن و رفتن را برای بنده‌اش در نظر می‌گیرد، آن چیزی که لازم بوده اتفاق بیفتد نه چیزی که ما فکر می‌کنیم درست است.

حالا فقط می‌توانم سر این کودک را روی زانویم بگذارم، شاید قدری آرام بگیرد.

الهی شکرت…

روییدنِ جوانه‌ی یک فکر تازه در سرزمین نفرین‌شده‌ی ذهن او که خودش هم نمی‌دانست می‌تواند تا این اندازه سیاه‌بخت باشد و چه بسا باید می‌فهمید از این همه ناامنی که حاکم شده بود بر افکار خام او و او نفهمید تا اینکه جوانه‌ای رویید و تازه بعد از روییدنش متوجه‌ی حجم عظیم تبعات یک نفرین به ظاهر ساده شد.

نفرینی که دیگر نمی‌شد آن را بی‌اثر کرد و اثری که هر فکر تازه‌ای را پیش از رسیدن به زمین می‌انداخت و زمینی که حاصلخیز نبود برای روییدن هیچ فکر تازه‌ای و فکری که دیگر هم تازه نبود.

همان نفرین به ظاهر ساده که فکرها را در بر گرفته بود کم‌کم به قلب سرایت کرد و قلبِ نفرین شده از دوست‌داشتن باز ایستاد و قلبی که دوست نداشته باشد از قلب‌بودن بازایستاده است و قلب که بایستد زندگی می‌ایستد.

قلب مرده را در تابوت گذاشتند در لباسی شکیل با گل‌هایی در کنارش و برای همیشه با آن خداحافظی کردند و بعد از آن پای نفرین به همه جا باز شد و زندگی را ناامنی دربرگرفت و روییدن‌ راکد شد و اثری باقی نماند از هر چیزی که قرار بود اثری داشته باشد.

خداحافظ جوانه‌ی نفرین‌شده، خداحافظ فکر بی‌اثر، خداحافظ قلب مرده، خداحافظ زندگی ناامن.

الهی شکرت…

راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که بخواهم در مورد چنین موضوعی بنویسم؛ همیشه تصور می‌کردم قرار است آدم مهمی بشوم و سوژه‌هایی که در موردشان می‌نویسم حتمن چیزهای خاص و دهان‌پر‌کنی خواهند بود. اما مثل اکثر آدم‌ها با آنچه تصور می‌کردم قرار است بشوم کیلومترها فاصله دارم و دغدغه‌هایم از همین قبیل دغدغه‌های دم‌دستی و روزمره هستند.

به هر حال فعلن تنها انگیزه‌ام این است که شاید به درد کسی بخورد.


راستش من هیچ‌وقت متوجه نشده بودم که پشت لاستیک طوسی‌رنگ ماشین لباس‌شویی ممکن است جرم بگیرد. منظورم دقیقن پشت پشت است، جایی که وقتی آن را بلند می‌کنید می‌توانید بدنه‌ی ماشین لباس‌شویی (رنگ سفید یا سربی یا هر رنگی که ماشین دارد) را ببینید.

لاستیک ماشین لباس‌شویی یک بخش عریض دارد که همیشه جلوی چشم است و آنجا آب باقی می‌ماند، یک قسمت باریک هم دارد که پشت بخش عریض قرار دارد. این دو بخش با هم کل لاستیک را تشکیل می‌دهند. حالا اگر این لاستیک کاملن از جایش خارج شود چیزی که باقی می‌ماند بدنه‌ی ماشین لباس‌شویی است.

حساس‌ترین بخش ماشین هم همین لاستیک جلو در است که به دلیل باقی‌ ماندن رطوبت یا جرم گرفتن ممکن است پوسیده و پاره شود. مادامی که این لاستیک حفظ شود ماشین لباس‌شویی شما در سلامت کامل به کار خود ادامه می‌دهد. بنابراین برای جلوگیری از ایجاد هزینه‌ی اضافی و یا تلنبار شدن لباس‌ها و اجبار به شستن‌ آن‌ها با دست، لازم است که از این لاستیک مراقبت کنید.

من که این روضه‌ها را می‌خوانم خودم فقط آن بخش عریض و جلوی چشم را خشک می‌کردم و هیچ‌وقت به سراغ بخش‌‌های دیگر نرفته بودم. زمانی متوجه‌ی آن‌ها شدم که جرمی چند ساله دور حلقه‌ی لاستیک ایجاد شده بود.

چاره‌‌ای به جز دست به کار شدن و پاکسازی نداشتم. خیلی سر و کله زدم و نتیجه‌اش چیزیست که اینجا می‌نویسم:

اول با یک کاسه آب گرم و مایع ظرفشویی که در آن ترکیب شده به سراغ جرم‌ها بروید، می‌توانید از یک مسواک نسبتن نرم و یا یک اسکاچ استفاده کنید. لاستیک را جلو بکشید و پشت آن را تمیز کنید. اگر مثل من جرم چند ساله دارید احتمالن مدتی درگیر تمیز کردنش خواهید شد. حوصله کنید و هر چقدر که می‌توانید جرم‌ها را به این روش پاک کنید. مایع ظرفشویی قدرت پاک‌کنندگی بالایی دارد. سراغ جرم‌گیر نروید که هم اوضاع را بدتر می‌کند و هم به ماشین آسیب می‌زند. حتی برخی جرم‌گیرها مثل قرص ماشین ظرفشویی مخصوص تمیز کردن ماشین لباس‌شویی هستند. کاملن از آن‌ها پرهیز کنید چون بوی بسیار بدی ایجاد می‌کنند.

وقتی موفق شدید تا حدی جرم‌ها را از بین ببرید دو قاشق غذاخوری جوش شیرین را در یک استکان آب حل کنید و این مخلوط را در محلی که پودر ماشین را می‌ریزید بریزید. (احتمالن آخرین خانه‌ی سمت چپ که همیشه پودر یا مایع لباس‌شویی را آنجا می‌ریزید.)

سپس دو استکان سرکه‌ی سفید را مستقیمن داخل مخزن (لگن) ماشین لباس‌شویی بریزید.

برنامه‌ی شستشو را روی حالتی قرار دهید که به شما دمای ۹۰ درجه‌ی سانتی‌گراد را بدهد. (دمای کمتر فایده ندارد، من امتحان کرده‌ام، شما اعتماد کنید.) حالت خشک‌کن را هم قطع کنید، فقط شستشو و آب‌کشی.

سپس دکمه‌ی شروع را بزنید و اجازه دهید ماشین کار کند تا زمان به پایان برسد.

پس از اتمام کار خواهید دید که جرم‌ها‌ی باقیمانده همگی از بین رفته و بوی بد ماشین لباس‌شویی هم کامل از بین رفته است.

شاید بگویید ماشین شما اصلن بوی بد نمی‌دهد که بخواهید آن را از بین ببرید. اگر جرم قدیمی داشته باشید و این جرم‌ها را پاک کنید تازه آن موقع متوجه‌ی بوی افتضاحی که بلند می‌شود و دیگر هیچ‌ جوری نمی‌شود از شرش خلاص شد خواهید شد.

 


اگر به کارتان آمد برایم بنویسید تا کمتر احساس کنم که زندگی‌ام سوخت شده است.

الهی شکرت…

چشم‌های پدرم آبی است؛ نه از آبی‌های سرد یا از آن آبی‌های ترسناک، آبی اصیلی که رگه‌های طوسی ملایمی هم در خودش دارد؛ آبیِ حقیقی، آبیِ صادق، آبی شعرگونه. تنها بخش واقعن رنگ‌دار زندگی‌مان است.

اگر رنگ بودم، آبی چشم‌های پدر بودم.

اگر شعر بودم شعر حافظ بودم تا هزار هزار بار از لبان پدر جاری شوم.

اگر خودکار بودم خودکار سرخابی مادر بودم تا پدر آن را یادگاری نگه دارد و با ارزش‌ترین نوشته‌هایش را با آن بنویسد.

اگر درخت بودم درخت نارنج حیاط بودم که پدر طوری از آن مراقبت می‌کرد که در این نامربوط‌ترین آب‌و‌هوا این‌طور قد بکشد و دلربایی کند.

اگر کفش بودم راحت‌ترین کتانی‌های پدر بودم که ساعت‌ها با آن‌ها پیاده برود.

اگر پنکه بودم پنکه‌ی کوچک با پره‌های آبی رنگ بودم که مادر در جوانی خریده بود و پدر هنوز تابستان را با آن سر می‌کرد و می‌گفت به آن دست نزنید، من خودم تمیزش می‌کنم.

اگر زمان بودم صبح خیلی‌خیلی زود بودم که فقط پدر بیدار است و روی پشت‌بام نرمش می‌کند و چای اول وقت دم می‌کند.

اگر فصل بودم بهار و اگر ماه بودم اردیبهشت بودم که پدر در آن به دنیا می‌آمد.

پدر شعری ساده و صادق است، جاری در زندگی کوچک و بی‌ریایی که دارد، شعری که این روزها غمگین شده اما هنوز شعر است.

الهی شکرت…

حقیقتن خسته‌ام از گفتن و شنیدن، هر گفت‌و‌شنودی برایم دلپیچه‌آور شده است، حس می‌کنم یک مارِ بوآ مرا درسته می‌بلعد و امکان نفس‌کشیدنم را می‌گیرد. نه توانی برای همراهی کردن دارم، نه پاسخی و نه حرف به‌درد‌بخوری.

آدم‌ها معمولن آشغال‌های مغزشان را روی تو بالا می‌آورند همان‌طور که تو روی دیگران همان‌ها را بالا می‌آوری. آن‌ها خشم‌ها، دلخوریها، نارضایتی‌ها و ترس‌هایشان را می‌ریزند روی تو یا دم‌دستی‌ترین دغدغه‌هایشان یا حتی نامربوط‌ترین تجربه‌هایشان را.

در سه سال گذشته دریافتم از تمام گفت‌وشنودها همین بوده است. نه اینکه خودم چیز بهتری عرضه کرده باشم، از همان هم خسته‌ام.

دردناکی زندگی اینجاست که می‌دانم باید قدردان همین بلعیده شدن هم باشم چون احتمالن یک روز برای نبودن همین هم قلبم پاره‌پاره خواهد شد. اما امروز دلم می‌خواهد گوش و زبانم را بفرستم به تعطیلاتی طولانی تا قدری بیاسایند.

عجیب نیست که نمی‌توانیم با هم از عشق سخن بگوییم؟

الهی شکرت…

دیشب حتی یک دقیقه هم نخوابیدم و تمام امروز بدون پلک زدن در حال فعالیت بودم. تا جایی که یادم می‌آید هرگز چنین تجربه‌ای از نخوابیدن نداشته‌ام؛ منظورم این است که در بدترین شرایط بی‌خوابی بالاخره یک ربع یا نیم ساعت یا یک‌ ساعت خوابم برده است، اما دیشب به معنای واقعی حتی یک دقیقه نخوابیدم.

من چهار سال بی‌خوابی را تجربه‌ کردم تا اینکه یاد گرفتم چطور به خواب بروم و از آن زمان تا کنون (که بیشتر از هشت سال می‌شود) پیش نیامده بود که گرفتار بی‌خوابی طولانی مدت شوم اما الان سه ماه است که کاملن بی‌خواب شده‌ام. به هر روشی که می‌دانم روی آورده‌ام؛ مدیتیشن، هیپنوتراپی، تکرار مانترا، کتاب خواندن، چای بابونه، حذف کافئین هنگام عصر اما باز هم بی‌خوابی تقریبن هر شب گریبانم را می‌گیرد.

قرص خواب؟ هرگز… حتی بعد از چهار سال نخوابیدن حاضر نشدم دارو مصرف کنم. چرا انسان باید برای رفع طبیعی‌ترین نیاز بدنش وابسته به دارو باشد؟

می‌دانم علت بی‌خوابی چیست، در آن چهار سال هم می‌دانستم. آن موقع اما اصلن بدنم را نمی‌شناختم و نمی‌دانستم چگونه می‌شود بدن را آسوده و آرام کرد و ذهن را ساکت نمود تا هر دو وارد دنیای خواب شوند. حالا این چیزها را بهتر از قبل می‌دانم اما موانع خوابیدنم هم قد کشیده‌اند و بزرگتر از روش‌‌هایی که من بلد بودم شده‌اند.

در ابزارهای الکترونیکی برگشتن به تنظیمات کارخانه کار ساده‌ای است، به قدر فشردن یک دکمه زحمت دارد. اما وقتی آدمیزاد از تنظیمات کارخانه خارج می‌شود برگشتن به این تنظیمات اصلن کار ساده‌ای نیست، ممکن است حتی به قدر یک عمر زمان و انرژی نیاز باشد تا انسان برگردد به نقطه‌ی صفر.

از کج‌بختی آدمیزاد،‌ خارج شدن از تنظیمات آنقدر ظریف و آرام اتفاق می‌افتد که تقریبن تا وقتی کار از کار نگذشته باشد انسان متوجه‌ی این ناتنظیمی نمی‌شود. زمانی می‌فهمد که از مسیر برگشت کیلومترها فاصله گرفته است. انگار که هر بار فقط یک درجه منحرف شود و بعد از مدتی ۱۸۰ درجه منحرف شده باشد بی‌آنکه این خروج از مسیر را درک کرده باشد. به همین سبب انسان باید دائم خودش را بر اساس تنظیمات اولیه بسنجد تا به محض انحراف از آن آگاه شود.

هر چه امشب نوشته‌ام تمامن در خواب نوشته شده است،‌ بنابراین می‌توانید زیاد آن‌ها را جدی نگیرید.

الهی شکرت…

بعضی‌ها رقبای کوچکی برای خودشان انتخاب می‌کنند، کسانی که هم‌سطح خودشان هستند یا حتی پایین‌تر از خودشان و تلاش می‌کنند دستاوردهای اندکشان را به رخ آن‌ها بکشند. این‌ آدم‌ها دنیای کوچکی دارند که هر روز هم کوچک‌تر می‌شود.

بعضی‌ها رقبای بزرگی برای خودشان انتخاب می‌کنند، کسانی که فاصله‌ی زیادی با آن‌ها دارند. این آدم‌ها برای رسیدن به رقبا حسابی لت‌و‌پار می‌شوند و یا ناچار می‌شوند در مورد دستاوردهایشان مبالغه کنند.

بعضی‌ها هم خودشان را به عنوان رقیبشان برمی‌گزینند و می‌کوشند از خودشان بهتر شوند. این افراد ظاهری فرهیخته دارند اما با خودشان و شخصیت‌شان درگیرند و در زمین مسابقه‌ای بی‌پایان در حال دویدن.

بعضی‌ها هم زندگی را مسابقه نمی‌دانند و با هیچ‌کس، نه خودشان و نه دیگران، رقابت نمی‌کنند. آن‌ها نمی‌کوشند و نمی‌دوند چون می‌دانند که اگر بکوشند یا بدوند از کنار همه چیز با عجله خواهند گذشت و در نهایت همان چیزی را که برایش می‌دویدند یعنی زندگی را از دست خواهند داد.

آرامش و رضایت از آن کدام گروه است؟

ترجیح می‌دهیم عضو کدام گروه باشیم؟

آیا می‌دانیم با چه کسانی در حال رقابتیم؟

آیا رقیب دانستن کسی نشان‌دهنده‌ی حسادت و خود‌کم‌بینی ما نیست؟

گروه آخر چه نتایجی خواهند داشت؟ گروه‌های دیگر چطور؟

 

الهی شکرت…

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد