مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

عزیز دلم داره میاد؛ اسفند جانم رو میگم. اسفند از نظر من یه ماه خاصه، ماهی که باید تمام هوش و حواست فقط پیِ خودت باشه و فقط کارهایی رو بکنی که حالت رو خوب می‌کنن.

وقتت رو صرف تمیز کردن خونه نکن (البته اگه تمیز کردن خونه حالت رو خوب می‌کنه که یه بحث دیگه است).

اگه روی شیشه‌های خونه‌مون خاک نشسته باشه هیچ ایرادی نداره، اما اگه با حال خوب به استقبال سال جدید نریم خیلی ایراد داره.

بریم بیرون قدم بزنیم، بوی عید رو توی عمق ِ ریه‌هامون جا بدیم، به عالم و آدم لبخند بزنیم، به خاطر ِ یک سال بهره‌مند بودن از نعمت شگفت‌انگیز زندگی خداررو شکر کنیم، به روحمون عشق و به بدنمون استراحت هدیه بدیم، سالی که گذشت رو مرور کنیم و از خودمون تشکر کنیم برای اینکه یک سال تلاش کردیم تا بهترینِ خودمون باشیم.

با خودمون بریم کافه، بریم سینما، بریم پیاده‌روی، اصلا لم بدیم…

خلاصه هر طور که بلدیم و می‌تونیم برای حال خوب خودمون تلاش کنیم.

یک ماه فقط مال خودمون باشیم، نه هیچ چیز و هیچکس دیگه.

چه عیدی بشه اون عیدی که اینطوری بریم به استقبالش 😃🙋‍♀️

پرده را در اتاق تاریک کنار می زنم و دختر را در اتاق روشن می بینم که خودش را رها کرده است در دستان زندگی و چه زیبا می رقصد. رقص دستانِ کشیده و گیسوان بلندش را می بینم که آسوده و بی‌خیال به این سو و آن سو می‌روند.

زنی می تواند به همین سادگی غرق شود در شور زندگی بی آنکه نیاز به چیز بیشتری داشته باشد.

زن دیگری می تواند روزش را با تماشای این زیبایی دل انگیز به پایان برساند بی آنکه متهم به چیزی شود.

این زن بودن عجب اتفاق خوبیست. خوبتر از آنکه بتوان به اندازه ی کافی سپاسگزارش بود.

روز زن مبارک 🙂

من این مقاله را قبلا برای وب سایت دیگری نوشته بودم، اما تصمیم گرفتم که آن را بازنویسی کرده و در وب سایت خودم هم منتشر نمایم. چون فکر می کنم که برای افراد زیادی مفید خواهد بود. لطفا توجه کنید که در اینجا منظور از دورکاری،‌ کارمند تمام وقت بودن است و نه کار کردن به صورت پروژه ای. این دو مورد کاملا با هم متفاوت هستند.

این مقاله در واقع تجربه ی شخصی من از کار کردن به روش دورکاری است و امیدوارم که بتواند مفید باشد.


این روزها راهکارهای مجازی ِ بسیار زیادی برای برقراری ارتباط با سایرین و انجام کارها به صورت اینترنتی به وجود آمده است و همین مساله باعث شده است که افراد زیادی جذب ایده ی دورکاری (یا کار کردن از راه دور) شوند، به خصوص در مورد مشاغلی که ارتباط مستقیم با کامپیوتر دارند و در واقع از طریق کامپیوتر انجام می شوند؛ به عنوان مثال طراحی و ساخت وب سایت، ساخت اپلیکیشن،‌ نرم افزار نویسی، طراحی گرافیکی و بسیاری کارهای دیگر.

شرکت ها هم اصولا از این ایده استقبال می نمایند چون اولا تصور می کنند که در هزینه هایشان صرفه جویی خواهد شد و به علاوه فکر می کنند که به این ترتیب از تمام پتانسیل افراد استفاده می شود، به این دلیل که افراد زمان زیادی را در مسیر رفت و آمد و یا به دلایل دیگر به هدر نمی دهند و در واقع می توانند تمام تمرکزشان را روی کار بگذارند.

قبل از اینکه بخواهم در مورد دورکاری توضیح بدهم اول در مورد خودم بگویم که من به مدت پنج سال با یک شرکت چند ملیتی (کارمندان شرکت از کشورهای مختلف به ویژه آمریکای شمالی و ایران بودند) به صورت دورکاری همکاری داشتم. در سه سال اول کار، من و همکارانی که در ایران حضور داشتند فقط به صورت ماهیانه در یک جلسه حاضر می شدیم و در مورد مسائل مختلف از جمله کارهایی که در آن مدت انجام شده بود، مسئولیت های فعلی و آتی خودمان و سایرین، پیشرفت ها،‌ مشکلات و خلاصه هر مساله ی دیگری که وجود داشت صحبت می کردیم. ارتباطمان با همکاران خارجی هم که به صورت آنلاین و یا از طریق ایمیل بود.

در دو سال آخر، هر کدام از همکاران ایرانی باید دو روز در هفته را در دفتر تهران حاضر می شدند و در واقع از آنجا کار می کردند. جلسات هم از ماهیانه به هفتگی یا دو هفته یک بار تغییر کرده بود. هر تیم با افراد خودش جلسه ی حضوری برگزار می کرد و کل گروه هم با هم به صورت آنلاین جلسه داشتیم.

روزهایی که از خانه کار می کردیم،‌ از طریق نرم افزاهای Instant Messaging مثل اسکایپ و ooVoo و همین طور از طریق تلفن و ایمیل با هم در ارتباط بودیم. ایمیل ها بخش بسیار مهمی از چرخه ی کار ما بودند. بیشترین ارتباط ما با همکاران خارجی و همینطور تمام ارتباطاتمان با مشتریان از طریق ایمیل بود. خارجی ها بسیار به ایمیل اهمیت می دهند و تقریبا نود درصد کارهایشان را از طریق ایمیل انجام می دهند. بنابراین ایمیل ها باید ظرف حداکثر ۲۴ ساعت پاسخ داده می شدند.

برای مدیریت کردن وظایف و پروژه ها هم از نرم افزارهای تحت وب استفاده می کردیم. (مثلا اینکه چه کسی مسئول چه کاریست، کار تا کدام مرحله انجام شده است، آخرین مهلت انجامش چه زمانی است و مسائلی از این قبیل). برای مدیریت کردن ساعت های کاری هم از یک نرم افزار دیگر استفاده می کردیم تا بفهمیم هر فرد در روز چند ساعت کار کرده است.

از آنجاییکه اساس کار شرکت بر دورکاری بود بنابراین همه  چیز واقعا از راه دور انجام می شد،‌ یعنی یک دورکاری ِ واقعی.

چهره ی زیبای دورکاری

اوایل اینطور به نظر می رسد که دورکاری یک روش بسیار جذاب برای کار کردن است. آدم می تواند در خانه ی خودش با یک لباس خیلی راحت بنشیند، لیوان چایش را کنارش بگذارد، در ایده آل ترین شرایط کار کند و پول بسازد در حالیکه هیچ هزینه ای را صرف رفت و آمد و یا غذا خوردن بیرون از خانه نکرده است.

تازه مجبور نیست چند ساعت زودتر از خواب بیدار شود و در سرما و گرما بیرون برود، با هر نوع آدمی در خیابان یا مترو سر و کله بزند، ‌اوضاع وخیم مترو و تاکسی و اتوبوس و ترافیک را تحمل کند. حتی لازم نیست لباس خاصی بپوشد و یا هزینه ی زیادی را برای لباس و چیزهایی از این قبیل صرف کند. بلکه می تواند لباس راحتی را که دوست دارد بپوشد و دستپخت مادر یا همسرش را میل کند. تازه می تواند ساعت های بسیار بیشتری را هم در کنار خانواده اش بگذراند.

همه ی اینها در وهله ی اول درست به نظر می رسند. انگار که نمی شود هیچ ایرادی به این روش کاری گرفت، واقعا چه چیزی بهتر از این. در واقع در یکی دو سال اول هیچ کدام از معایب دورکاری به چشم افراد نمی آید اما با گذشت زمان اوضاع تغییر می کند.

معایب  دورکاری

۱- برای افرادی که بیرون از خانه کار می کنند، خانه محل آسایش و امنیت است. جایی که فرد برای مدتی از استرس های فضای بیرون و محیط کار دور می شود. در خانه بودن باعث می شود انسان آرامش یافته و انرژی کافی برای برگشتن به محیط کار را به دست بیاورد. اما برای افرادی که به صورت دورکاری کار می کنند، خانه در واقع به همان منبع اصلی استرس و عدم آسایش تبدیل می شود. جایی که فرد در آن تمام تنش های یک روز کاری را تجربه می کند. جایی که با همکاران، مدیران و مشتریان سر و کله می زند.

زمانی که یک روز کاری تمام می شود هیچ امیدی برای رفتن به خانه و آرامش گرفتن وجود ندارد. یک «دورکار» محکوم است که در محیط  استرس زا باقی بماند و تنش های یک روز کاری را در تمام طول شبانه روز با خودش حمل کند.

خانه دیگر برای چنین فردی یک محل دوست داشتنی نخواهد بود، بلکه تبدیل به فضایی می شود که به تدریج از آن متنفر خواهد شد و همیشه سعی می کند که راهی برای فرار کردن از خانه پیدا کند، اما در عین حال مجبور به تحمل کردن است. در ضمن بعد از یک روز کاری آدم آنقدر خسته است که حتی نمی تواند برای چند ساعت از خانه بیرون برود تا روحیه اش عوض شود.

آخر هفته ها هم آنقدر کوتاه است که نمی شود یک وقت گذرانی کامل را بیرون از خانه داشت، یعنی بسیاری از اوقات آخر هفته ها هم اغلب در خانه می گذرد و همین موضوع باعث می شود که رفته رفته حالت های روحی بسیار نامناسبی در درون فرد شکل بگیرد،‌ در واقع اضطراب و استرس در عمق وجود انسان پا می گیرد و آهسته آهسته کل وجود انسان را در برمی گیرد.

۲- از طرف دیگر، برای یک دورکار تعاملات اجتماعی کامل از بین می روند، درست است که شما با همکاران در ارتباط هستید اما این ارتباطات واقعی نیستند. کم کم فرد از نظر مناسبات اجتماعی دچار کمبود می شود. مثل این است که انسان چند سال وارد اجتماع واقعی نشده باشد و فقط با افراد بسیار نزدیک خانواده اش در ارتباط بوده باشد. به طور قطع از نظر روحی آسیب می بیند.

۳- عیب بسیار بزرگ دیگر این روش کاری،‌ این است که درست است که خانه محل کار شماست،‌ اما برای سایر اعضای خانواده خانه هنوز همان خانه است. جایی که می خواهند در آن آسایش و راحتی داشته باشند. دوست دارند موزیک گوش کنند، با تلفن صحبت کنند، مهمان دعوت کنند. بنابراین اصلا درک نمی کنند که چرا خانه باید ساکت باشد.

اینجا دو حالت پیش می آید؛ یا شما باید آنها را درک کنید و با صرف انرژی بسیار زیاد سعی کنید که بر روی کارتان تمرکز کنید در حالیکه افراد خانواده دائما رفت و آمد میکنند و انواع و اقسام اصوات را تولید می کنند، حتی دائم با شما صحبت می کنند که در اینصورت بعد از یک مدت از نظر فیزیکی و روحی بسیار فرسوده خواهید شد، یا اینکه باید دائما با افراد خانواده کلنجار بروید و آنها را مجبور کنید که خودشان را با شرایط شما هماهنگ کنند که در اینصورت همواره جنگ اعصاب خواهید داشت. (ابدا فکر نکنید که اتاق جدا داشتن می تواند کمک زیادی به شما نماید).

همین عدم تمرکز باعث می شود که شما نتوانید در مدت هشت ساعت کاری به طور مفید کار کنید و همیشه مجبور خواهید شد که بیشتر از زمان تعیین شده به کار کردن ادامه دهید تا کم کاری خود را جبران نمایید.

۴- یکی دیگر از ایرادهای اصلی این روش این است که مرز بین ساعات کاری و غیر کاری به تدریج بسیار باریک شده و برای اکثر افراد تقریبا این مرز از بین می رود. به این معنی که مدیران وظایف زیادی را در ساعات غیر کاری به افراد محول می کنند، یکی از دلایلش این است که افراد تمام دیتاهای مورد نیاز را در خانه همراه خودشان دارند در حالیکه در روش سنتی وقتی که افراد محل کار خود را ترک می کنند عملا ساعت کاری به پایان می رسد و هیچ کدام از مدیران توقع ندارند که افراد بخشی از کار را در خانه انجام دهند. در ضمن در روش دورکاری چیزی به اسم خانه و محل کار وجود ندارد، اینها در واقع یکی هستند. اما در روش سنتی بسیار کم پیش می آید که کسی خارج از ساعت کاری با شما تماس بگیرد چون در روش سنتی خانه حرمت خاص خودش را دارد.

۵- ایراد دیگر این روش این است که حل کردن مشکلات به خاطر دور بودن از همکاران،‌ مشمول صرف زمان بسیار بیشتری خواهد شد. وقتی شما با سایر همکاران خود در یک اتاق نشسته اید، پاسخ ِ بسیاری از سوالات خود را می توانید به سرعت و به طور کاملا مفهوم دریافت نمایید،‌ در حالیکه وقتی می خواهید مشکلات را از طریق ایمیل، چت و یا حتی تلفن برطرف نمایید نیاز به صرف زمان بسیار بیشتری دارید. در این میان سوءتفاهم های بسیار زیادی نیز به وجود می آید که باعث می شود کارها به درستی و به موقع انجام نشوند.

۶- در ضمن مدیریت کردن افراد و وظایف بسیار مشکل خواهد بود. درست است که نرم افزاهای زیادی وجود دارند که به مدیران در این رابطه کمک می نمایند اما مشکلات مدیریتی در این روش بسیار بیشتر از چیزی خواهد بود که می توانید تصور نمایید.

۷- «مشکلات بیمه ای» به دلیل عدم حضور افراد در محل و همینطور مشکل «هزینه های مخفی» از مشکلات دیگر این روش کاری به شمار می آید. اصولا در این روش شرکت ها نمی توانند شما را بیمه کنند و با اینکه شرکت ها ادعا می کنند که هزینه های تلفن و اینترنت شما را پرداخت می نمایند و یا اینکه کامپیوتر در اختیار شما قرار می دهند، اما در واقع این پرداخت ها هرگز با هزینه های واقعی شما هماهنگی نخواهند داشت.

اگه هنوز هم می خواهید دورکاری کنید چگونه می توانید شرایط را برای خودتان بهتر نمایید؟

اگر با وجود تمام معایبی که من شخصا با تمام وجود حسشان کرده ام و در اینجا ذکر کردم هنوز هم می خواهید که به صورت دورکاری کار کنید به این موارد توجه نمایید:

۱- حتما در همان ابتدای کار تمام قواعد و مقررات را در نظر بگیرید و حد و مزرها را مشخص کنید.

۲- قرارداد محکمی ببندید.

۳- مطمئن شوید که شرکت، کامپیوتر و تمام لوازم مورد نیاز را در اختیار شما قرار می دهد، نه اینکه شما از کامپیوتر شخصی خودتان استفاده کنید.

۴- از پرداخت هزینه های تلفن و اینترنت مطمئن شوید.

۵- در مورد شرایط بیمه ای به توافق درست برسید.

۶- از همان روز اول مرز بین ساعات کاری و غیر کاری را برای همکارانتان مشخص نمایید.

۷- سعی کنید در منزل اتاق جداگانه ای داشته باشید و از همان ابتدا به همه نشان دهید که مشغول کار کردن هستید و این کار جدی است. حتی به نظر من در اتاق را قفل نمایید.

۸- حتما حداقل یک روز در هفته را بیرون از خانه بگذرانید و اجازه ندهید که خانه مفهوم واقعی خودش را برای شما از دست بدهد.

توجه کنید که کارمند تمام وقت بودن به روش دورکاری با کار کردن به صورت پروژه ای بسیار متفاوت است. کار پروژه ای شامل هیچ نوع قوانین و مقرراتی نمی شود و صرفا هدف این است که پروژه در زمان تعیین شده و به درستی انجام شود. بنابراین بخش بسیار زیادی از مشکلات ِ یک دورکاری واقعی را نخواهد داشت.

حرف آخر

در نهایت به عنوان فردی که سالهای زیادی را به روش دورکاری واقعی کار کرده است، توصیه ی اکید می کنم که تا حد ممکن این روش کاری را انتخاب نکرده و سعی کنید به روش سنتی کار کنید. مطمئن باشید که بیرون رفتن از خانه در سرما و گرما با صرف هزینه بیشتر و با احتمالِ سر و کله زدن با افراد مختلف به معایب این روش می ارزد. دورکاری روح و جسم شما را دچار فرسایش های جبران ناپذیر و یا بسیار سخت جبران پذیر خواهد کرد.

امیدوارم که همه ی افراد کار مورد علاقه ی خود را داشته باشند که به آن عشق بورزند و بیشترین بهره ی مادی و معنوی را از آن کار ببرند.

اگر در این مورد سوالی دارید حتما بپرسید.

اگر ملکه را از کندو خارج کنید زنبورها دست از کار کردن می کشند، به زودی همه ی آنها می میرند و کلونی از بین می رود. یعنی حیات زنبورها منوط به حضور ملکه است. تنها انگیزه و دلیل ِ زندگی آنها خدمت رسانی به ملکه است؛ کاری که تمام عمر خود را وقف آن می کنند.

بسیاری از ما آدم ها هم مانند زنبورهای کارگر هستیم، ملکه ای در زندگیمان داریم که حیاتمان وابسته به حضور اوست، اگر آن ملکه را از زندگی ما خارج کنند دست از تلاش بر می داریم و به زودی خواهیم مرد؛ فرزندمان، معشوق مان، پول مان، دین مان

گویا ما هویتی مستقل از ملکه ی زندگیمان نداریم و حیات و مماتمان وابسته به حضور یا عدم حضور ملکه ایست که خودمان برای خودمان تعریف کرده ایم. اصلا یادمان می رود که قبل از وجود ملکه چطور داشتیم زندگی می کردیم.

آن چیزی که قرار بود انگیزه ی حرکت ما باشد تبدیل می شود به دلیل زنده بودنمان. یادمان می رود که آنچه در زندگی داریم و آنچه تلاش می کنیم داشته باشیم قرار است مانند گلی باشد که زنبور روی آن می نشیند و از آن تغذیه می کند تا انرژی بیشتری برای ادامه ی حیاتش داشته باشد. هر گلی که از بین برود گل دیگری جای آن را می گیرد و زنبور باید به حرکت ادامه دهد.

زنبور  ِکارگر بودن شاید بدترین نقشی باشد که بتوانیم برای خودمان در زندگی قائل باشیم.

این متن را با صدای مریم کاشانکی بشنوید.

 

همیشه هدفت این باشه که سوار کشتی نوح بشی، مهم نیست که کِی قراره طوفان بشه و این طوفان چقدر بزرگه، مهم اینه که وقتی اتفاق می‌افته تو اونجا نباشی که تجربه‌اش کنی.

ما به غیر از خودمون هیچ کس رو نمی‌تونیم نجات بدیم، حتی فرزندمون رو؛ همونطور که نوح نتونست.

پس به جای دائماً نگران بودن و فکر کردن به اینکه بعد از فلان اتفاق بد چه اتفاق بدتری قراره بیفته و به جای فکر کردن به نجات دادن ِ دنیا، به این فکر کن که چه نگرشی باید در خودت ایجاد کنی که تو رو سوار کشتی کنه.

البته اگه دوست داری توی دریا غرق بشی که مختاری.

 

شیر گرم می کنم، کمی دارچین و زنجبیل می ریزم و یک قاشق سبوس برنجمی گویند برای موها خوب است، رشد موهایم انگار متوقف شده است، از آخرین باری که کوتاهشان کرده ام بیشتر از دو ماه می گذرد اما سنگ بترکد یک سانتی متر رشد کرده اند.

خواهرم گفت برای تو چه فرقی دارد؟ تو که بلند بشوند دوباره کوتاهشان می کنی!!

اما فکر می کنم فرق داردمو است دیگر، باید بلند شود حتی اگر بخواهی دوباره کوتاهش کنیباید ببینی که بلند می شودباید شاهد رشد کردنش باشیاگر احساس کنی رشدش متوقف شده است وحشت می کنیوقتی رشد می کند یعنی زنده است، یعنی تو زنده ای.

فکر کن چه وحشتناک است اگر آدم رشد نکند، اگر رشدش متوقف شود. انگار که مرده باشد. آدم ِ زنده هر روز رشد می کند، همانطور که موهایش هر روز رشد می کنند، فقط موهای یک آدم مرده است که دیگر رشد نمی کند.

ساعت شش عصر است، آنقدر از صبح کار کرده‌ام که دارم بیهوش می شوم، می‌افتم روی مبل و به خودم می‌گویم فقط پنج دقیقه چشمانم را می‌بندم تا برای باقی روز انرژی داشته باشم. وقتی چشم باز می‌کنم چهل‌وپنج دقیقه گذشته است، خانه به طرز عجیبی تاریک است. چند لحظه‌ای می‌گذرد تا می‌فهمم که برق رفته است.

قدیم‌ها برق که می‌رفت شمع روشن می‌کردیم یا چراغ روشنایی گازی، این روزها اما چراغ قوه‌های موبایل‌مان را روشن می‌کنیم.

چراغ قوه‌ها سوسو نمی‌زنند، نورشان تخت و یکنواخت است که حوصله‌ات را سر می‌برد. با نور چراغ قوه دنبال شمع می‌گردم، دلم می‌خواهد نور سوسو بزند.

بچه که بودم همیشه دوست داشتم شب‌ها برق برود، وقتی برق می‌رفت زندگی آرام می‌گرفت، دلِ آدم آرام می‌گرفت، می‌گفتی الان که دیگر نمی‌شود کاری کرد، رها می‌کردی هر چه بادا باد. بعد می‌نشستی خلوت می‌کردی با خودت یا می‌نشستی حرف می‌زدی، از خوبی‌ها حرف می‌زدی انگار که چیزی به آخر دنیا نمانده بود و می‌خواستی این فرصت باقیمانده را فقط صرف ِ خوبی‌ها کنی.

هنوز هم دلم می‌خواهد شبها برق برود.

الهی شکرت…

بعدازظهر عجیبی بود؛ در مغز من نویسنده‌ای بود که در آن خلسه ی خواب و بیداری، بهترین حس‌هایی که هرگز نداشته‌ام را به کلمه تبدیل می‌کردُ کلمات مثل یخ از دستم سُر می‌خوردندُ من هر چه تلاش می‌کردم نگهشان دارم تا بعد از بیدار شدن ثبتشان کنم ممکن نبود. کلمات فقط می‌آمدند و تبدیل به جمله می‌شدند و بعد پر می‌کشیدند و کاری از من ساخته نبود.

اما چقدر داشتم حظ می‌بردم از کار نویسنده‌ی درونم که تا این حد توانا بود. عجب اتفاق غریبی بود، انگار برای مدتی کوتاه متصل بودم به منبع بیکران آگاهی. انگار همه چیز را می‌دانستم و هر کاری را می‌توانستم. حس عجیبی بود؛ نه خواب بودم نه بیدار، معلق بودم جایی میان زمین و آسمان، جایی میان درون و بیرون، در جهانی بی زمان و بی مکان.

در آن خلسه‌ی عجیب و غریب، من تواناترین نویسنده‌ی دنیا بودم که در حال خلقِ شاهکاری بود. انگار که یک نفر می‌گفت و من فقط لازم بود آن شاهکار را روی کاغذ بیاورم.

متصل بودنْ سخت‌ترین کارهای دنیا را تبدیل به حرکتی پیش پا افتاده می‌کند. آنهایی که اثری ماندگار از خودشان به جا گذاشته‌اند قطعاً بیشتر از مردمان عادی وصل بوده‌اند به سرچشمه‌ی آگاهی، قطعاً با درونِ خودشان در هماهنگی بوده‌اند و قطعاً با خدای درونشان رابطه‌ای نزدیکتر داشته‌اند.

گاهی اوقات غمی به وسعت رشته کوههای البرز بر دلم می‌نشیند. غمی از جنس نشدن؛ مانندِ «نمی‌شود که بشود»، مانندِ «قرار نبود اینگونه شود ولی انگار دارد می‌شود»، مانند ِ«اصلن دیگر نمی‌خواهم که بشود».

غمی از جنسِ  ندانستن، نتوانستن، نخواستن و هر چه نَ در دنیا هست.

غمی مانند زمستان که وقتی می‌آید انگار هیچوقت قرار نیست برود.

غمی که اصلن نمی‌خواهی که برود.

غمی از جنسِ چراها و چگونه‌هایی که پاسخشان را نمی‌دانی.

این همان نقطه‌ی اعتماد کردن است، نقطه‌ی هیچ کاری نکردن و صبور  ماندن است. نقطه‌‌ای که معلوم می‌شود چقدر یاد گرفته‌ای، نقطه‌ی رها کردن….

شنیدید که می گن: «اگه از یه نفر بدت میاد دلیلش اینه که تو شبیه اون آدمی؟ یعنی ویژگی های نامناسب اون آدم عیناً در درون تو وجود داره و در واقع اون آدم باعث میشه که تو با خودت مواجه بشی و بخش مزخرف خودت رو به صورت عینیت یافته در بیرون ببینی. این آگاهی اغلب به صورت ناخودآگاه اتفاق می افته ولی درون ِ تو اینو درک می کنه و همین موضوع باعث نفرت تو از اون آدم میشه.»

من همیشه فکر می کردم که این حرف چرت محضه، می گفتم من از فلانی متنفرم اما من کجا شبیه اونم؟ من هیچ کدوم از اخلاقیات نفرت انگیز اونو ندارم. اصلا چه ربطی داریم ما به هم!!! .

چند روز پیش توو یه صبح خیلی معمولی که ظاهراً همه چیز سر جای خودش بود، چیزی رو کشف کردم که هنوز در موردش شوکه ام، تا یک ساعت نمی تونستم از روی مبل بلند بشم، چطور ممکنه!! من خود ِ خود ِ اون آدمم. دقیقاً بخش نفرت انگیز اون آدم که همیشه در موردش غُر می زدم و می گفتم فلانی اینطوریه و من به این دلایل دوست ندارم باهاش معاشرت کنم عیناً در من وجود داره،‌ نمی تونم بگم با چه دقتی ما شبیه به هم هستیم و نمی فهمم که چرا توی پونزده سال گذشته هرگز متوجه این موضوع نشده بودم.

اون آدم بخشی از وجود من رو بیرون می کشیده که من ازش نفرت داشتم و با حضورش مُهر تایید میزده به مزخرف ترین بخش درون من، به همین دلیل من همیشه در حال فرار کردن ازش بودم. از وقتی اینو فهمیدم اولاً تونستم به طرز چشمگیری رها بشم از اون آدم و از ذهنم خارجش کنم، دوماً اینکه فهمیدم من نمیخوام اون آدمی باشم که ازش متنفرم. من نمیخوام این ویژگی های مزخرف رو تا ابد با خودم حمل کنم و باعث بشم که دائماً با آدم هایی برخورد کنم که بازتاب ِ خود ِ مزخرفم هستن.

قرار گرفتن ما کنار آدم ها به هیچ وجه اتفاقی نیست، ما بر حسب تصادف حتی توی تاکسی کنار کسی نمی شینیم بلکه هر آدمی که کنار ما قرار می گیره، حتی شده برای چند دقیقه توی سوپرمارکت، به این دلیل بوده که ما اون آدم رو به سمت خودمون جذب کردیم. پس اگر مدل فکر کردنمون رو تغییر بدیم و تبدیل بشیم به اون آدمی که دوست داریم، اونوقت آدم هایی رو جذب می کنیم که از بودن در کنارشون لذت می بریم.

از این به بعد هر وقت که احساس کنم از کسی بدم میاد بیشتر به درون خودم توجه خواهم کرد.

من از شش سالگی کلاس زبان می‌رفتم. هر موسسه‌ای که می‌گفتن خوبه رو می‌رفتم و هر کتابی که بیرون می‌اومد رو به ما تدریس می‌کردن.

سال ۲۰۰۹ به استخدام یه شرکت چند ملیتی در اومدم. به غیر از افرادی که در ایران کار می‌کردن تقریبا اکثر همکاران ما اهل آمریکای شمالی بودن و تمام مشتریهامون بلااستثناء از کشورهای دیگه به ویژه آمریکا و انگلستان بودن. بنابراین در این شرایط مسلط بودن به زبان انگلیسی یکی از مهارت‌های اصلی بود که باید بلد می‌بودیم.

من وقتی رفتم برای استخدام خیلی به خودم مطمئن بودم و می‌گفتم بالاخره من نزدیک به بیست ساله که دارم زبان می‌خونم و فکر می‌کردم خیلی بلدم. وقتی شروع کردن به مصاحبه‌ی انگلیسی با من، من گفتم یا خدا!! اینا از کجا اومدن. چرا لهجه شون انقدر غلیظه، چرا من هیچی نمی‌فهمم، چرا نمی‌تونم جوابشونو بدم پس؟؟؟!!! خلاصه تته پته کنان یه چیزهایی گفتم. اما از شانس چون مجموع مهارت‌های من مناسب اون شغل بود استخدام شدم.

از فرداش که کار شروع شد ما دائما باید با همکارهامون و همینطور با مشتری‌ها از طریق ایمیل یا اسکایپ در ارتباط می‌بودیم. باور کنید که من یه ایمیل نمی‌تونستم بنویسیم، دست و پام می‌لرزید وقتی می‌خواستم جواب ایمیل‌ها رو بدم، چون چیزی که توی ایمیل‌ها نوشته می‌شد خیلی با اون چیزهایی که من در اون همه سال یاد گرفته بودم فرق داشت.

هر ایمیلی که می‌خواستم بفرستم اول برای سرپرستم می‌فرستادم، ایشون تایید و تصحیح می‌کرد و بعد می‌فرستادم. کم کم دیدم توی موقعیتی هستم که باید به هر ضرب و زوری هست مساله ی زبان رو درست کنم، وگرنه نمی‌تونم کار کنم. خیلی فکر کردم به اینکه چرا بعد از این همه سال زبان خوندن من هنوز انقدر تعطیلم. بعد به این نتیجه رسیدم که شیوه ی آموزش زبان انگلیسی (حداقل در کشور ما که من خبر دارم) کاملا اشتباهه. ما زبان انگلیسی رو مثل تمام درسهای دیگه (مثلا ریاضی و تاریخ و …) یاد می‌گیریم در حالیکه قضیه‌ی یادگیری ِ یه زبان دیگه اصلا مثل درسهای دیگه نیست.

زبان رو باید طوری یاد گرفت که یه بچه اولین بار داره زبان مادریش رو یاد می‌گیره؛ یعنی با شنیدن و تکرار کردن. بچه به حرف‌های پدر و مادرش و سایرین گوش می‌کنه و کم کم یاد می‌گیره که همون حرف‌ها رو تکرار کنه و یا وقتی سوالی ازش میشه جواب بده، بدون اینکه اصلا قواعد و دستور زبان رو بدونه. بچه بدون اینکه فرق فعل ماضی استمراری و ماضی بعید رو بدونه از این فعل‌ها به درستی استفاه می‌کنه و به راحتی با اطرافیانش ارتباط می‌گیره.

ما اگر هزار سال هم از این کلاس به اون کلاس بریم و کتاب عوض کنیم و از روی کتاب گرامرها و کلمات رو بخونیم امکان نداره که بتونیم در یک موقعیت واقعی به خوبی ازشون استفاده کنیم. من افرادی رو با دایره‌ی لغات بسیار وسیع دیدم که حتی تمام کلمات تخصصی حقوق و پزشکی رو هم می‌دونستن، اما وقتی می‌خواستن صحبت کنن یک جمله هم نمی‌تونستن بگن.

خب، حالا من چی کار کردم؟ من به صورت کاملا ناخودآگاه از یک روش من درآوردی استفاده کردم و به جرات می‌گم که در عرض یک سال کلن یه آدم دیگه شدم. به طوریکه وقتی یکی از اساتید قدیمی‌ زبانم رو دیدم و با هم حرف زدیم واقعا تعجب کرده بود و دائم از من می‌پرسید بگو واقعا چی کار کردی که انقدر عوض شدی؟!

بعدها چند نفر رو دیدم که زبانشون واقعا عالی بود و متوجه شدم که اونها هم دقیقا از همین روش استفاده می‌کنن. وقتی خودشون توضیح دادن من گفتم ای وای خدای من! منم همینطوری زبان یاد گرفتم. بنابراین الان دیگه با اطمینان درباره‌ی این روش صحبت می‌کنم چون مطمئن شدم که واقعا جواب میده.

روشی که می‌خوام بگم شاید به نظر ساده و حتی احمقانه بیاد، اما باور کنید که این تنها روشیه که واقعا جواب میده بدون اینکه نیاز باشه دائما از این کلاس به اون کلاس برید. روش من اینه:

با خودتون با صدای بلند به انگلیسی صحبت کنید و این کار رو تبدیل به یک عادت هر روزه کنید.”

 

شاید بگید خب من که اصلا هیچی بلد نیستم، چی بگم با خودم؟ اول از مکالمات خیلی خیلی ساده‌ی روزمره شروع کنید؛ مثلا الان می‌خوام برم یه دوش بگیرم، بعدش به فلانی زنگ می‌زنم که با هم بریم بیرون. یا اینکه امروز مامانم یه نهار خوشمزه درست کرده. فردا امتحان ادبیات دارم و ….

یعنی ساده‌ترین جملات روزمره رو با خودتون و با صدای بلند بگید. (ببینید چند بار دارم روی صدای بلند تاکید می‌کنم!!)

بعد کم کم شروع کنید یه موضوع رو توی ذهنتون در نظر بگیرید و فرض کنید که دارید با یه نفر دیگه در مورد اون موضوع حرف می‌زنید. بعد به جای خودتون و اون نفر دیگه صحبت کنید.

با خدای خودتون به زبان انگلیسی حرف بزنید (من دائما این کار رو انجام میدم) هر وقت می‌خواید با خدا حرف بزنید انگلیسی حرف بزنید (با صدای بلند)

خلاصه هر جور که دوست دارید هر روز با خودتون با صدای بلند به انگلیسی صحبت کنید.

من نمی‌خوام اینجا قسم بخورم و آیه بیارم که اگر این کار رو بکنید چقدر ممکنه زبانتون پیشرفت کنه، واقعیت اینه که اصلا فرقی به حال من نداره که مهارت زبان شما در چه حدی باشه، برای من مهم اینه که خودم بلدم و از اون زمان تا امروز (حتی با اینکه چند سالی میشه که دیگه در اون شرکت کار نمی‌کنم) اما از مهارت‌های من هیچی کم نشده که هیچ بهتر هم شده. پس دیگه بستگی به خود شما داره و اینکه چقدر براتون مهمه که استفاده کنید و نتیجه بگیرید.

من تا به حال به هر آدمی‌ که رسیدم درباره‌ی این روش گفتم اما به جرات می‌گم که حتی یک نفر هم استفاده نکرده و تمام اون آدم‌ها دقیقا در همون نقطه‌ای هستن که قبل از صحبت کردن با من بودن. هر بار که با من صحبت می‌کنن با حسرت می‌گن که تو چقدر پیشرفت کردی اما باز هم حاضر نیستن که این روش ساده رو امتحان کنن و نتایجش رو ببینن. واقعا نمی‌فهمم چرا آدم‌ها این مدلی هستن!!

به هر حال من دوست داشتم درباره ی این روش بنویسم تا شاید یه نفر که واقعا دوست داره پیشرفت کنه این مطلب رو بخونه و براش مفید باشه.

امیدوارم استفاده کنید و نتیجه بگیرید 🙂

خوشحال می‌شم اگر تجربه‌ی خودتون رو در مورد یادگیری زبان انگلیسی و اینکه آیا این روش تونسته براتون مفید باشه برای من بنویسید

من هیچوقت یه آدم مدرن نبودم؛ همیشه از هر چیزی کلاسیکش رو ترجیح دادم؛ از مرد گرفته تا طراحی فضا، از مدل لباس گرفته تا ماشین و هر چیز دیگه ای.

هر وقت به مرد ایده آل فکر کردم تصویر کلارک گیبل توو بربادرفته اومده جلوی چشمم، به طراحی فضا که فکر کردم سبک کانتری دلم رو برده، به لباس پوشیدن که فکر کردم انگلیسی ها به نظرم شیک پوش ترین آدم های دنیا اومدن، به ماشین که فکر کردم شورولت کوروت دهه های پنجاه و شصت هنوز به نظرم خوشگله.

حالا چرا یه آدمی مثل من باید خودش رو پرت کنه وسط دنیای آی تی تا قشنگ دهنش واسه چند دهه سرویس بشه سؤالیه که جوابش فقط یک کلمه است؛ حماقت. البته نه اینکه از این حماقت ناراضی باشم، نیستم. چون همونقدر که دهنت سرویس میشه رشد هم می کنی. زوایای جدیدی از وجود خودت رو کشف می کنی که اگر چالشی در کار نبود شاید هیچوقت پیداشون نمی کردی. و اینکه کلن آی تی چیز به درد بخوریه، یه چیزی تو مایه های انبردست که همیشه باید اون گوشه کنارها یکی ازش باشه.

اما اگه اول مسیرت هستی و میخوای راهت رو انتخاب کنی به این فکر نکن که چه کاری با کلاس تره، چه کاری تو رو ثروتمند تر می کنه، چه کاری کمکت می کنه راحتتر از ایران بری… به این فکر کن که چه کاری هست که دوست داری شب بخوابی زودتر صبح بشه بری اون کار رو انجام بدی. چه کاری هست که وقتی بهش فکر می کنی دلت غنج میره و یه لبخند میاد گوشه ی لبت.

تضمین می کنم که چنین کاری هم برات ثروت میاره، هم کمکت می کنه هر جایی که میخوای بری و از همه همه مهمتر اینکه شادت می کنه. از یه سنی به بعد می فهمی که عمیقاً شاد بودن و لذت بردنْ مهمترین هدف زندگیه.


آیا عاشق کاری که انجام میدی هستی؟
اصلا تا امروز فهمیدی که عاشق چه کاری هستی؟
آیا تو هم مسیرت رو اشتباهی رفتی یا از همون اول رفتی سراغ کاری که عاشقشی؟

من واقعا لذت می برم وقتی می بینم که یه نفر تونسته مسیرش رو به درستی تشخیص بده و کاری رو انجام بده که عمیقا ازش لذت می بره و معتقدم که هر کدوم از ما اگر واقعا به دنبال مسیر منحصر به فرد خودمون باشیم حتما پیداش می کنیم.

برام بنویسید که شما جز کدوم دسته هستید؛ جز افرادی که مسیرشون رو پیدا کردن یا اینکه هنوز نیاز دارید خودتون رو بیشتر و بهتر بشناسید؟ اگر مسیرتون رو پیدا کردید چطوری بهش رسیدید؟

وقتی به یه درخت نگاه می کنی می بینی که هزاران برگ داره، وقتی یه مشت خاک رو توی دستت می گیری میلیونها ذره رو می بینی. وقتی به دریا نگاه می کنی نمی تونی حتی تصور کنی که از چند میلیارد قطره تشکیل شده. هزاران هزار گونه از حیوانات و گیاهان در جهان وجود دارند. اونقدر درخت و خاک و آب در جهان هست که نگه داشتن ِ حساب و کتابش در ماشین حسابِ کوچیک مغز ِ انسان نمی گنجه.

هر گوشه از طبیعت رو که نگاه می کنی فقط فراوانی می بینی.

اینها همه می گن که ما خدایی داریم که دستش به کم نمیره. پس باور نکن که این خدا روزی ِ تو رو اندک قرار داده باشه. حتی اگه همه ی دنیا اینو بهت گفتن تو باور نکن. به جاش باور کن که خداوند روزی دهنده ی بی حساب و کتابه تا بی حساب و کتاب دریافت کنی.

«و اگر بخواهید نعمت های خدا را شماره کنید هرگز نتوانید»

خیلی وقت ِ پیش یه جایی یه اصطلاحی خوندم؛ جوابهای راه پله‌ای.

یعنی جوابهایی که وقتی از در اومدی بیرون و داری میری توی راه پله به ذهنت می‌رسن. می‌گی کاش بهش گفته بودم فلان، کاش فلان جواب رو به فلان حرفش داده بودم.

جوابهایی که آرزو می‌کنی ای‌کاش زودتر به ذهنت رسیده بودن، همون موقع که لازم بود بگی.

من با اینکه اغلب یه جوابی تو آستینم دارم که بِدم اما با این وجود زندگیم همیشه پر بوده از جوابهای راه پله‌ای. بعضی‌هاشون مدت‌ها ذهنم رو درگیر کردن و هزار بار با خودم گفتم که دختر چرا همون موقع به ذهنت نرسید که این جواب رو بدی!!! در حدی که دوست داشتم برم طرف رو پیدا کنم و یک‌کاره فقط همون جواب رو بهش بدم و برم (حیف که دیوانه‌تر از اونی که هستم به نظر می‌رسیدم 🤦‍♀️)

افرادی که زیاد گرفتار ِ جوابهای راه پله‌ای می‌شن کسانی هستن که زیاد از حد درگیر ِ آدمها و حرفها و رفتارهاشون میشن.

به آدم‌ها اجازه میدن که وارد حریم ِ ذهن اونها بشن و کنترلِ حال خوب و بدشون رو به دست بگیرن.

اجازه میدن که آدم ها موقع غذا خوردن، خوابیدن، تفریح کردن و در تمام ِ زمانها همراهشون باشن.

کسی که برای حالِ خوب ِ خودش ارزش قائل باشه آدم‌ها و حرف‌هاشون رو پشت ِ در ِ همون اتاق یا پشت ِ همون تماس تلفنی جا می‌ذاره و با نشخوار کردنِ دوباره و دوباره‌ی حرف‌ها و فکرها حال ِ خودش رو مسموم نمی‌کنه.

و چقدر همه‌ی اینها موقع نوشتن سهل‌الوصول به نظر می‌رسن….

نمی شود که تو باشی و عشق نباشد؛ مثل رابطه ی خورشید و نور است. نمی شود که خورشید باشد و نور نباشد، علت و معلولند اینها. اما تو از آن خورشیدهایی هستی که نورشان همیشه هست، حتی وقتی خودشان نباشند پرتوهای نورشان از کیلومتر ها آن طرف تر دلِ آدم را روشن می کند.

دستانت مأمن عشق اند، عشق در دستان ِ تو لانه دارد، از همان دورها صدای بال زدنش می آید. و عشق چه مأنوس است با تو، چه آرام است در کنارت، چون در دستانِ توست که نطفه ی عشق بسته می شود.

دستانت را برایم بفرست، می خواهم زیر بالشم قایشمان کنم تا عشق همیشه زیر سَرَم باشد. اصلا تو دست می خواهی چه کار وقتی که بال داری؟!

یه زمانی بود که من در هیچ جمعی،‌ برای هیچ کسی و به هیچ دلیلی دست نمی زدم. هر وقت که مثلاً می گفتن تشویق کنید یا لازم بود دست بزنیم من دست به سینه می نشستم چون فکر می کردم اینطوری با کلاس ترم.

توی جشن فارغ التحصیلی لیسانسم شرکت نکردم چون فکر می کردم که چرا باید یه لباس مسخره بپوشم و برم روی سن تا یه تیکه کاغذ رو از دست مسئولینِ بی مزه ی دانشگاه تحویل بگیرم، این لوس بازیا چیه!! به جاش توی جایگاه تماشاچی ها نشستم و البته کسی رو هم تشویق نکردم.

توی هر جمعی که جُکی تعریف می شد در حالیکه دیگران از شدت خنده پخش می شدن رو زمین من دقیقاً مثل بز بهشون نگاه می کردم که یعنی چقدر بی نمکید شماها.

خب البته که من باید یه فرقی با بقیه می کردم و البته که باید به هر ضرب و زوری بود این فرق رو توی چشم و چال بقیه فرو می کردم. 😶

بابت اون روزها نه شرمنده ام و نه بهشون افتخار می کنم. اون آدم صرفاً یه نسخه از من بود. اون نسخه باید می بود تا امروز من به بی مزه ترین جک های دنیا هم طوری بخندم که زبون کوچیکم ته حلقم پیدا بشه. تا امروز انقدررررر برای همه به هر دلیلی دست بزنم که همیشه بعد از هر مراسمی دستهام درد بگیرن. تا امروز با جون و دل توی تمام مراسم ها شرکت کنم و از لحظه لحظه ی بودن در اون جمع ها لذت ببرم.

اگر اون نسخه نبود من هیچ کدوم از این لحظه هارو با این «عمق» درک نمی کردم بلکه توی تمام این لحظه ها یه حضورِ معمولی می داشتم و یه لذتِ معمولی می بردم؛ مثل خیلی از آدم ها.

من باید از اون ور بوم با مغز می افتادم تا بتونم از این رو بوم با قلبم بیفتم.

این روزها برای متفاوت بودن از دیگران تلاش نمی کنم، چون فکر می کنم که تنها چیزی که ارزش تلاش کردن داره شادتر بودنه.

به نظر من قزوین شهر ِ بهترین طعم‌های ایرانه؛ من هر شهری که میرم حتمن غذاهای اون شهر رو امتحان می کنم؛‌ مثلا دنده‌کباب کرمانشاه، بریونی اصفهان، آبگوشت یزد، میرزاقاسمی و باقلا قاتوق و کته کبابی شمال، بُزقورمه‌ی کرمان… همه‌شون بی نظیرن، حرف ندارن، ولی هیچ شهری نیست که تمام خوراکی‌هاشون خوشمزه باشه، بلکه هر شهری احتمالن یکی دو تا خوردنی خیلی خوشمزه داره، ولی به جرأت بهتون می‌گم که تمام خوراکی‌ها در قزوین بهترین طعم‌ها رو دارن؛ از انواع شیرینی‌ها و غذاها گرفته تا انواع آش‌ها و چیزهای دیگه. به این دلیل که قزوینی‌ها وسواس خاصی در انتخاب کردن چاشنی‌ها دارن و اینکه سعی می‌کنن همه‌ی مواد رو تا حد ممکن خودشون و به صورت تازه تهیه کنن.

خانم‌های قزوینی ید طولایی در آشپزی و شیرینی‌پزی دارن. من نوزده سال قزوین زندگی کردم و تقریبن در تمام رستوران‌ها قیمه‌نثار رو امتحان کردم. (تا اینجا می‌تونم بگم که رستوران‌های آرمانی و کرمانی قیمه‌نثارهای قابل‌قبولی ارائه می‌کنند. البته قابل‌قبول برای کسانی که قیمه‌نثار خونگی رو نخورده باشند. رستوران نمونه کمتر قابل‌قبوله از دید من اما بدک نیست.)

اون زمان که در رستوران می‌‌خوردم فکر می‌کردم که چقدر این غذا خوشمزه است، اما وقتی قیمه‌نثار رو در منزل و با دستپخت خونگی خوردم تازه فهمیدم که در رستوران‌ها یه خورش معمولی با مقداری خلال پسته و بادوم (به قول قزوینی‌ها آجیل) خورده بودم. چون این غذا قلق‌های خاصی داره که در رستوران‌ها رعایت نمی‌شه، اما در خونه به شکل اصیلش پخته می‌شه.

من دستور تهیه‌ی این غذا رو از یکی از موثق‌ترین منابع ممکن گرفتم، خودم هم بارها به این روش درست کردم و هرکس که خورده گفته عالیه. شما هم اگر این موارد رو رعایت کنید می‌تونید به یه قیمه نثار واقعی دست پیدا کنید که عطر و طعمش هوش از سر مهمون‌ها می‌بره.

خب دیگه مقدمه‌چینی بس است، برویم سر اصل مطلب 🧐


مواد لازم:

گوشت مغز ران و یا راسته‌ی گوساله: صد گرم به ازای هر نفر و در نهایت مقداری گوشت اضافه‌تر در نظر می‌گیریم. این مقدار اضافه بر حسب تعداد مهمون‌ها می‌تونه چیزی حدود ۲۰۰ الی ۴۰۰ گرم باشه. (گوشت برای این غذا باید به صورت تکه‌های خیلی کوچیک خرد بشه طوری که خوردن گوشت نیازی به نصف کردنش نداشته باشه.)

گلاب دو آتیشه: یک استکان (تاکید می‌کنم که حتمن از گلاب دو آتیشه استفاده کنید، گلاب معمولی فایده نداره.)

خلال پسته: ۵۰ گرم

خلال بادام: ۱۰۰ گرم

خلال نارنج: ۱۰۰ گرم (می تونید از عطاری‌ها تهیه کنید)

زرشک: ۱۰۰ گرم

چوب دارچین: ۲ تکه

پودر هل آسیاب‌شده: ۲ قاشق مرباخوری سر خالی برای داخل خورش و مقداری هم برای زمان کشیدن غذا

زعفران (هم به صورت دم‌کرده و هم به صورت پودر)

نمک و فلفل و زردچوبه: به میزان لازم

پیاز: یک عدد بزرگ

رب: سه قاشق غذاخوری

کره: به میزان لازم

پودر دارچین (برای زمان کشیدن غذا)


طرز تهیه:

شب قبل خلال نارنج رو داخل آب سرد بریزید تا خیس بخوره و تا صبح چند بار آبش رو عوض کنید.

از صبح که شروع می‌کنید به درست کردن غذا مثلا برای نهار، خلال بادام رو داخل گلاب خیس کنید. بهتره در ظرفی خیس کنید که بتونید بذاریدش روی حرارت که بعدا دوباره کاری نشه.

زرشک رو هم خیس کنید و حدود ده دقیقه داخل آب نگه دارید و بعد آبکش کنید و اجازه بدید که آبش بره. (زرشک نباید بیشتر از این داخل آب باشه، پس به موقع آبش رو خالی کنید)

پیاز رو نگینی خرد کنید و با دو قاشق روغن سرخ کنید. وقتی پیاز به حد مناسب رسید حرارت رو کم کنید، زردچوبه بزنید و گوشت رو اضافه کنید و تفت بدید. بعد از کمی تفت دادن (در حالی که حرارت ملایم هست) در ظرف رو ببندید و اجازه بدید که گوشت یه مقدار آب بندازه و توی آب خودش یه کم بپزه. مثلا حدود ۱۰ الی ۱۵ دقیقه. حالا رب رو اضافه کنید و اجازه بدید که رب داخل روغن سرخ بشه و رنگ بندازه.

آب جوش اضافه کنید. توجه داشته باشید که این خورش خیلی آبدار نیست، بنابراین مثل قیمه‌ی معمولی آب رو نمی‌بندیم توی خورش 😁
در حدی آب بریزید که مثلا دو بند انگشت بالاتر از سطح گوشت باشه. نمی‌خوایم انقدر آب کم باشه که مجبور باشیم بعدا آب اضافه کنیم و خورش بی‌مزه بشه و نمی‌خوایم خیلی زیاد آب داشته باشه.

نکته: خیلی‌ها در همین مرحله نمک رو به خورش اضافه می‌کنن چون اعتقاد دارن که اگر نمک رو بعدا بریزی دیگه خود ِ گوشت‌ها مزه‌دار نمیشن بلکه خورش به طور کلی مزه‌دار میشه. یعنی وقتی گوشت رو می‌خوری خود گوشت بی‌مزه است. اما راستش من تا به حال جرأت نکردم که نمک رو در این مرحله اضافه کنم چون ترسیدم که گوشت سفت بشه. ریسک این قسمت با خودتون. امتحان کنید و اگر مشکلی نبود به من هم بگید 🤭

بروزرسانی – ۲۶ آذر ۱۴۰۴: من به تازگی برای اولین بار قیمه نثار رو داخل زودپز درست کردم که نمک رو از همون ابتدا ریختم، گوشت هم کاملن پخت.

فلفل اضافه کنید. دو سوم از گلاب دو آتیشه رو دقیقا در همین مرحله به خورش اضافه کنید و یک سوم رو نگه دارید که بعدا اضافه کنیم.

مقداری پودر زعفران اضافه کنید. چوب دارچین رو بندازید. یک قاشق مربا‌خوری پودر هل آسیاب شده رو اضافه کنید.

اگر مثل خانم‌های قزوینی خانم با سلیقه‌ای هستید در فصل نارنج مقداری پوست نارنج تهیه کنید (یعنی خودتون نارنج رو پوست بگیرید و اون قسمت سفیدش رو جدا کنید. نه اینکه خلال کنید همونطوری درشت. این پوست‌ها رو داخل زیپ کیپ توی فریزر نگه دارید). یک تکه پوست نارنج درشت رو در همین مرحله به غذا اضافه کنید که بعدا بتونید از خورش دربیارید.

اگر هم پوست نارنج ندارید از همون خلال نارنج که از شب قبل خیس کردید و چند بار آبش رو عوض کردید به اندازه‌ی یک قاشق غذاخوری سرخالی بردارید و توی خورش بریزید.

اگر کره‌ی محلی دارید یک تکه (حدود ۳۰ گرم) در همین مرحله به خورش اضافه کنید اگر هم ندارید کره‌ی پاستوریزه بریزید.

درش رو ببندید و اجازه بدید که با حرارت بسیار ملایم و ریز ریز بجوشه. یک ساعت و نیم بعد می‌تونید نمک رو اضافه کنید (اگر همون اول اضافه نکرده بودید). دوباره یک ساعت و نیم دیگه اجازه بدید که ریز ریز بجوشه. در این مدت (یعنی در طول یک ساعت و نیم بعدی) یک قاشق مرباخوری پودر هل که باقی مونده بود رو اضافه کنید و همینطور یک سوم استکان گلاب و مقداری دیگه پودر زعفرون.

در واقع می‌خوایم دوباره در انتهای کار مواد اضافه کرده باشیم که عطر و بوی خورش رو تقویت کنیم.

این خورش به دست کم سه ساعت زمان نیاز داره تا کاملا جا بیفته و حرارت باید خیلی ملایم باشه. من نیم ساعت تا چهل دقیقه هم بیشتر زمان در نظر می گیرم که خیالم راحت باشه.

برنج رو آبکش کنید (کمی زنده تر از همیشه چون برای این غذا برنج باید دون‌تر باشه) و دم کنید.

کار اصلی از اینجا شروع میشه. حدود بیست دقیقه قبل از اینکه بخواید نهار رو سرو کنید باید شروع به کار کنید و مخلفات رو آماده کنید. همه ی مواد باید گرم نگه داشته بشن تا زمان سرو کردن. این قسمت، قسمت سخت ماجراست اما یه بار که انجام بدید دستتون میاد.

زرشک رو به همراه دو قاشق غذاخوری گلاب، یک الی دو قاشق غذاخوری شکر (بسته به میزان ترشی زرشک شما و طعمی که می پسندید)، مقداری کره، مقداری روغن و مقداری پودر زعفرون روی حرارت قرار بدید و کمی تفت بدید. وقتی آماده شد مقداری هم زعفران دم کرده بهش اضافه کنید. می تونید این زرشک که آماده شده رو روی قابلمه‌ی برنج بذارید تا گرم باقی بمونه.

توی یه قابلمه‌ی کوچیک کمی آب بریزید و بذارید به جوش بیاد. وقتی جوشید خلال نارنج رو از آبی که قبلا داخلش بوده خارج کنید و داخل این آب در حال جوشیدن بریزید و زمان بذارید روی ۳ دقیقه. توجه داشته باشید که نباید بیشتر از این بشه چون بی مزه میشه. دقیقا راس سه دقیقه آبکش کنید. توی همون قابلمه بهش کره و زعفرون دم کرده اضافه کنید و کمی تفت بدید، شعله پخش کن بذارید با حرارت خیلی خیلی کم که فقط گرم باقی بمونه.

خلال بادام رو روی حرارت بذارید و کمی کره و زعفران دم کرده بهش اضافه کنید و اجازه بدید که داخل گلاب بپزه و گلاب تبخیر بشه (خشک نشه). وقتی به حد مناسب رسید خلال پسته رو بهش اضافه کنید و همون موقع حرارت رو خاموش کنید. پسته نباید روی حرارت بمونه چون به سرعت رنگش تیره می شه.

خب حالا همه‌ی مواد آماده هستن. پس شروع می کنیم به کشیدن غذا. یه مقدار از برنج رو بردارید و به مخلوط زرشک و زعفران که قبلا درست کرده بودید اضافه کنید.

ترجیحا دیس گرد بزرگ که لبه داشته باشه انتخاب کنید. یک لایه برنج می‌ریزیم، یک مقدار از خورش رو روی برنج می‌ریزیم. کمی پودر دارچین، پودر هل و پودر زعفران رو روش می‌پاشیم. دوباره یک لایه برنج و خورش و همین مواد که عرض کردم. لایه‌ی پایانی باید برنج باشه. (حتما روی لایه‌ی پایانی هم پودرهایی که گفتم رو اضافه کنید.) مقداری از آب خورش رو هم روی تمام قسمت ها با ملاقه بریزید. مخصوصا کناره‌های برنج که معمولا خورش کمتر بهشون می‌رسه.

در آخرین مرحله نوبت می‌رسه به ریختن آجیل روی غذا. موادی که آماده کرده بودیم رو به روش دلخواه روی غذا می‌ریزیم و تزئین می‌کنیم. کاملا اختیاریه، هر طور که دوست دارید موارد رو روی برنج بریزید. اما شکل اصیلش این مدلیه که من ریختم.

اگر از آب خورش اضافه اومده داخل کاسه بریزید و بیارید سر سفره، چون بعضی‌ها دوست دارن آب خورش بیشتر باشه و این غذا کلن پر آب نیست. قیمه نثار همراه با سبزی خوردن سرو میشه اما من چون عاشق ماست-خیار هستم همیشه ماست-خیار هم می‌ذارم همراهش.

خب، به همین سادگی به همین خوشمزگی ☺️

تنها قسمت سخت قیمه نثار همین مرحله‌ی کشیدن غذا هست،‌ وگرنه درست کردن خورش که دیدید هیچ کاری نداشت.

امیدوارم که درست کنید و لذت ببرید. نظراتتون رو برام بنویسید و عکس‌هاتون رو برام بفرستید تا منم لذتش رو ببرم. (شما فقط رنگ پسته رو ببین، با آدم حرف می زنه خداییش 😁 )

نکته: به نظر میاد که خیلی زعفرون داره استفاده می شه، ولی اینطوری نیست، هر دفعه یه مقدار خیلی کم نیاز هست. به هر حال زعفرون هرچه بیشتر بهتر 🤪 )

آدم‌ها یا منفی‌گرا هستن یا مثبت‌گرا، چیزی به اسم واقع‌گرایی وجود خارجی نداره، چرا؟ چون واقعیت‌ها رو ما هستیم که داریم «ایجاد می‌کنیم».

اگر واقعیت زندگی من مطلوب و خوشایند نیست معنیش این نیست که برای تمام افراد همینطوره. دُرُست زمانی که من در حال ِ تجربه کردنِ واقعیت‌هایی تلخ هستم دقیقاً در یک قدمی من افرادی هستند که تمام لحظه‌هاشون رو به شادی می‌گذرونن چون زمانی که من در حالِ شکایت کردن از شرایط ِ موجود هستم اونها در حال «خلق کردنِ» شرایط دلخواه خودشون هستن و من فقط در صورتی‌ می‌تونم واقعیت‌های خوشایندی رو تجربه کنم که مثل اونها فکر و عمل کنم.

می‌خوام بگم که جریان برعکسِ چیزیه که ما اغلب فکر می‌کنیم؛ یعنی اول باید مثبت فکر کنی تا اون واقعیت مثبت ایجاد بشه که بعد حالت بهتر بشه و اوضاع مثبت‌تر بشه، نه اینکه منتظر باشی تا یه اتفاق خوب بیفته تا بعدش تو بتونی مثبت فکر کنی و حالِ خوب رو تجربه کنی. اگه حال ِ خوبت وابسته به یه اتفاق ِ خوب باشه هزار سال هم که منتظر باشی هیچ اتفاقی نمی‌افته. باید شروع کنی به مثبت دیدن و مثبت فکر کردن تا اتفاقات مثبت پشت سرش بیان.

افرادی که به خودشون میگن واقع‌گرا در واقع منفی‌گراهایی هستند که پشت مفهوم ِ کلیشه‌ای واقع‌گرایی پنهان شدن تا بتونن برای اوضاع و احوال منفی‌شون توجیهات کافی داشته باشن و هیچ تکونی به خودشون ندن.

این افراد، مثبت‌گراها رو افرادی رؤیایی می‌دونن که در دنیای واقعی زندگی نمی‌کنن.

اگر تو هم جزء این دسته از افراد هستی بدون که تو در حالِ تجربه کردنِ واقعیت ِ خودساخته‌ی خودت هستی که هر زمان اراده کنی می‌تونی تغییرش بدی. پس واقعیت‌هایی رو بساز که دوست داری، به جای اینکه تحت لوای واقع‌گرایی عمرت رو به هدر بدی در حالیکه دائما در حال حسرت خوردن به حال و زندگی همونهایی هستی که از نظر تو در رؤیا زندگی می‌کنن.

سال اول ابتدایی دیکته ی کلمه ی سیب زمینی رو اشتباه نوشتم، نمی دونستم جدا نوشته میشه یا سرِهم. یه جورایی بینابینی نوشته بودم که مثلا معلم نفهمه و نمره بده. از شانس معلم همون موقع دیکته هارو صحیح کرد و از من پرسید که مریم این رو سرهم نوشتی یا جدا، منم که نمی دونستم کدوم درسته ولی مجبور بودم یه چیزی بگم، گفتم سرهم چون بیشتر فکر می کردم سرهم نوشته می شه و قاعدتاً نمره اش رو نگرفتم. انقدر حالم خراب شده بود که بیا و ببین. چه دغدغه ی بزرگی بود اون روز برام. 😶

دغدغه های امروزمون دقیقاً به اندازه ی همون سیب زمینی ِ کلاس اول ابتدایی بیخود و بی اهمیت هستن فقط قد و اندازه ی ما کوچیکه واسه درک کردن این موضوع،‌ درست مثل کوچیک بودن اون روزهامون واسه درک کردن بی اهمیتی اون دغدغه ها. اگر اون روز درکِ امروز رو داشتیم قطعاً به خودمون می خندیدیم، فردا هم به امروزمون خواهیم خندید در حالیکه مشغول حمل کردنِ  بارِ سنگینِ  دغدغه های جدیدی هستیم که فکر می کنیم خیلی بزرگن.

اگه قراره بخندیم چرا از الان نخندیم؟ چرا از الان خودمون رو نذاریم جای خود ِ چند سال بعدمون و نبینیم که چقدر بی اهمیته اون چیزی که اینطور مارو به هم ریخته و همین امروز نزنیم زیر خنده؟

اندازه ی خودمون رو از اندازه ی مشکلاتمون بزرگتر کنیم تا سختی ها به جای دغدغه شدن تبدیل به درس بشن و درس ها بشن ابزاری تو کوله بارمون که کمک کنن مسیر رو راحتتر طی کنیم نه اینکه موانعی بشن بر سر راهمون.

من خودم استاد تبدیل کردن مشکلات به دغدغه و حمل کردنِ  بارِ دغدغه ها تا آخر دنیا هستم، می نویسم که یادم بمونه دیر یا زود خنده دار میشن همه شون پس هرچه زودتر بخندم برنده ترم.

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد