مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

دنیای بیرون تو بازتاب دنیای درون توست؛ بی هیچ کم و کاست و بی هیچ زیاده‌ای.

اگر در دنیای بیرون خشم را تجربه می‌کنی باید به دنبال نطفه‌ی این خشم جایی در درون خود باشی.

همین طور اگر دروغ را، خیانت را، حسادت را، بد قولی را

و البته اگر محبت را، صداقت را، وفاداری را و خوش قولی را تجربه می‌کنی نیز هم.

همه‌ی اینها در درون ما نطفه می‌بندند و از وجود ما تغذیه می‌کنند و زمانی که به اندازه‌ی کافی رشد کردند متولد می‌شوند و به صورت یک موجود زنده در مقابل ما قرار می‌گیرند.

اینها فرزندانِ ما هستند،
فرزندان خلف و ناخلف خودمان که توسط ما خلق شده‌اند.

چه مسئولیتشان را بپذیریم چه کتمانشان کنیم آنها بخشی از ما هستند؛ درست مثل فرزندمان که حتی اگر نامش را از شناسنامه‌مان خارج کنیم باز هم در درون خودمان می‌دانیم که نطفه‌اش توسط ما تشکیل شده است و مادامی که این حقیقت را نپذیریم در میدان ِ نبردی سخت، آکنده از رنج و محنت و البته پایان‌ناپذیر گرفتار خواهیم بود.

تو ای پریشانی و آرامشِ توأمان

تو ای مرا در برگرفته

ای نتوان فراموشت کرد‌ِ همیشگی

تو ای جاری در روزها و شبهایم

ای نبودنت بودنِ بی پایانِ درد

ای همیشه و همه جا و همه کس

تو را چگونه بنویسم که بگنجی در کلماتم؟

می‌نویسم «عشق (نقطه)» و نمی روم سرِ خط که بعد از عشق دیگر جایی برای رفتن نیست.

سال ۹۹ که داشت شروع میشد روی یه تیکه کاغذ نوشتم: «امسال بهترین سال زندگی من است» و‌ چسبوندم به در یخچال تا همیشه جلوی چشمم باشه و باور کنید که ۹۹ تبدیل شد به بهترین سال زندگی من تا امروز.

نه به این دلیل که آروم و بی دغدغه بود که اتفاقا به اندازه ی تمام سالهای عمرم دغدغه داشت؛ از عزیزانی که از دست دادیم گرفته تا استرس زیادی که برای کار و مسائل دیگه داشتیم، تصمیمات مهمی که گرفتیم و قدم های پر زحمتی که برداشتیم. اما همین دغدغه ها تبدیل شدن به یکی از اصلی ترین دلایلی که ۹۹ رو تبدیل کردن به بهترین سال زندگی من.

با هر کدومشون که مواجه شدم گفتم این اومده که امسال رو تبدیل کنه به بهترین سال زندگی من، پس باید باهاش همراه بشم و تمام خیر و برکتش رو دریافت کنم.

یاد گرفتم که با نگران بودن هیچ چیزی بهتر نمیشه،‌ پس باید دست از نگران بودن بردارم؛ حتی نگران عزیزانم نباشم چون نگرانی من نه هیچ کمکی به اونها می کنه و نه به من.

یاد گرفتم اگر من یک نفر به اندازه ی یک لشگر آدم توانمندی داشته باشم اما ایمان نداشته باشم قدم از قدم نمی تونم بردارم.

فهمیدم تمام چیزهایی که ازشون می ترسیدم لولوهای دوران بچگی بودن؛ همونقدر پوچ که وقتی باهاشون مواجه می شدم می دیدم هیچی نبودن و من این همه مدت بیخود و بی جهت می ترسیدم.

فهمیدم که تلاش برای تغییر دادن مسیر فکری آدم ها مثل برعکس شنا کردن توی رودخونه می مونه که باعث میشه یه جایی تمام رمقت رو از دست بدی و غرق بشی. باید اجازه بدی آدم ها خودشون مسیرشون رو پیدا کنن،‌ همون موقع که وقتشه، همون موقع که آمادگیش رو دارن، همون موقع که می خوان و تو اگر فکر می کنی خیلی حالیته باید بتونی بتونم آدم ها رو همونطوری که هستند بپذیری نه اینکه انتظار داشته باشی شبیه ذهنیت تو بشن تا بتونی بپذیریشون.

۹۹ نقطه ی عطف زندگی من بود چون فهمیدم شاه کلید تمام درهای بسته ی زندگی دقیقا چیه، درهایی که سالهای سال با علم و اراده ی خودم به روی خودم بسته بودم رو امسال با علم و اراده ی خودم باز کردم. من امسال ایمانم رو از نو ساختم؛ ایمانی که مال پدر و مادرم نبود، مال جامعه نبود، مال رسانه نبود، ایمان خودم بود. از عمیق ترین نقطه ی درونم ریشه می گرفت و همین ایمان بود که تمام درها رو به روی من باز کرد.

خداوند رو بی نهایت سپاسگزارم که این فرصت رو در اختیار دارم تا گذار از یک قرن به یک قرن دیگه رو شاهد باشم. سپاسگزارم که این فرصت رو داشتم تا در دلِ تغییر و تحولی به وسعت جهان باشم؛ تجربه اش کنم، ازش درس بگیرم و به امید خدا ازش عبور کنم.

سپاسگزارم برای تمام دغدغه های امسال که تمامش در نهایت خیر و برکت بود و سپاسگزارم به خاطر هر لحظه ای که به خوشی و ناخوشی، سلامتی و بیماری، آرامش و نگرانی سپری شد که برای من فرصت تجربه کردن تمام اینها در کنار هم هست که ارزشمنده.

ایمان دارم که ۱۴۰۰ سالی بسیار بهتر از ۹۹ خواهد بود، حداقل برای هر کسی که روی یه تیکه کاغذ بنویسه «امسال بهترین سال زندگی من است» و بذاره جلوی چشمش.

(تصمیم گرفتم هفت سین امسال بر اساس تم رنگی سال (طوسی و زرد) باشه که هر دوشون جزء رنگ های بسیار مورد علاقه ی من هستن.)

دوم فروردین نود و هشت ساعت دو ظهر حرکت کردیم، از سمنان گذشتیم، شب را در دامغان صبح کردیم. فردا صبح از مسیر جندق به سمت کویر مصر حرکت کردیم، تا چشم کار میکرد کویر بود و بیابان صاف و یکدست، در دشت کویر بودیم، ۴۰ کیلومتر بعد از جندق رسیدیم به کویر مصر، آفرود کردیم و پابرهنه راه رفتیم. سپس راه افتادیم به سمت بیرجند و در مسیر از طبس عبور کردیم. بیرجند شهر وسیع و تمیزی بود با شهرسازی خوب، خیابانهای عریض و مغازه هایی که تا نیمه شب باز بودند. چهارم فروردین بیرجند را به مقصد زاهدان ترک کردیم، از نهبندان عبور کردیم و وارد زابل شدیم. شهر کوچک زابل با کمترین امکانات و خانه های نامناسب و رستورانهایی پر از مگس، اما غذاهای خوب.

حرکت کردیم به سمت شهرسوخته و چند ساعتی را در شهر سوخته گذراندیم و شب در زاهدان اقامت کردیم. چهارراه رسولی در زاهدان تماما بازار است. در زاهدان یادمان آمد که کارت سوخت نداریم و در این نفت خیز ترین خطه ی کشور از بنزین آزاد و این حرفها خبری نیست. تعدادی از پمپ بنزینها به مسافرین اجازه می‌دادند که بدون کارت سوخت بنزین بزنند. زاهدان هنوز گازکشی ندارد و همه جا کپسول های گاز مایع به چشم می‌خورد.

ایرانشهر را رد کردیم و رفتیم به سمت سرباز. آب رودخانه در سرباز کاملا خشک شده بود و خبری از طبیعت زیبا نبود. به سمت چابهار حرکت کردیم و در مسیر از جکیگور عبور کردیم. ساعت نه شب پنجم فروردین به چابهار رسیدیم و با سیل عظیمی از جمعیت روبرو شدیم که جایی برای اقامت باقی نگذاشته بودند، حتی جایی برای چادر زدن. اما به هر حال توانستیم خانه‌ای برای اقامت پیدا کنیم.

فردا صبح از چابهار به سمت گواتر حرکت کردیم، طبیعت در این منطقه واقعا منحصر به فرد است، تا چشم کار می‌کند صخره‌های مرجانی. در مسیر در اسکله‌ای توقف کردیم تا خرید و فروش ماهی‌ها را ببینیم. در پسابندر ماهی شوریده و میگو و ماهی‌های دیگری خریدیم. گواتر عالی بود. سوار قایق شدیم و رفتیم وسط آب که با جنگل احاطه شده بود و دلفین ها همه جا اطرافمان بودند.

در مسیر برگشت ساعتی را در دل صخره‌های مرجانی گذراندیم و از سکوت و عظمت طبیعت خاص این منطقه حظ بردیم. نان محلی خریدیم و نهار را در خانه‌ی چابهار خوردیم. ساعت پنج عصر دوباره حرکت کردیم؛ اول بازار سنتی و بعد هم منطقه‌ی آزاد. ترافیک سنگین بود، جنس‌ها نامرغوب و قیمت‌ها نجومی. دست خالی و فقط با یک دسته‌ی سلفی برگشتیم. شب ماهی خوردیم با برنج کته.

ساحل چابهار بی‌نهایت زیبا بود. از چابهار به سمت کُنارک حرکت کردیم. بازار کُنارک بازار خاصی است، کف تمام مغازه‌ها موکت است و باید کفش‌ها را قبل از ورود درآورد. مردم منطقه اغلب سنّی هستند. این بازار پیش از این بازار بسیار خوبی برای خرید کردن بوده اما این بار چیز دندان گیری نداشت به جز ملافه‌های پنبه‌ای بسیار عالی که خریدیم. ساعت چهار بعد از ظهر ما در جاده‌ی منتهی به میناب در حال حرکت بودیم. جاده‌ای فوق‌العاده زیبا که مسافت بسیار زیادی از آن با صخره‌های بسیار بلند و حیرت‌انگیز احاطه شده بود. صخره‌ها شبیه نقش و نگار بودند. همه جای جاده پر از پستی و بلندی بود که باعث می‌شد دم به دم دل آدم بریزد که خیلی مزه می‌داد.

بافت طبیعت در هر قسمتی از جاده تغییر می‌کرد و هر تکه از آن زیبایی خاص خودش را داشت. کپرها از دور به چشم می‌خوردند. بچه‌ها در کنار جاده در حال چراندن گله‌های محقر گوسفند بودند. چیزی حتی برای خوردن پیدا نمی‌شد.

رسیدیم به زرآباد و مستقیم رفتیم به ساحل دَرَک که می‌گفتند غروب‌های فوق‌العاده‌ای دارد، اما از شانس ما هوا ابری بود و خبری از غروب نبود. اما رمل‌های شنی و ماسه‌ای با نخل‌های پراکنده به اندازه‌ی کافی زیبا بودند که حسرت ندیدن غروب را بشویند و ببرند.

در ساحل درک در شن گیر افتادیم، بلوچ ها کمک کردند و بعد از دو ساعتی تلاش بالاخره بیرون آمدیم.

فردا صبح اول وقت حرکت کردیم سمت باغ های موز، چه باغ‌های زیبایی و چه موزهای منحصر به فردی. از دخترکان زیبای منطقه عکس گرفتیم. نگهداری از باغ‌ها دست افراد عادی بود و مساله‌ای که خیلی جلب توجه می‌کرد این بود که با اینکه این افراد واقعا فقیر بودند و می‌توانستند مثلا به ما موز بفروشند و پولش را بگذارند جیب خودشان و کسی هم متوجه نمی‌شد اما حتی یک نفرشان هم حتی به یک عدد موز از باغ دست نزد. همگی گفتند اگر میخواهید خرید کنید بیرون از باغ بخرید. موز خریدیم اندازه‌ی قد یک انگشت با طعم بهشت، شبیه هیچ کدام از موزهایی که تا آن روز خورده بودیم نبود.

مسیر را به سمت میناب ادامه می‌دادیم که منحرف شدیم به سمت ساحل، پلیکان مرده و شترهای مرده را در این مسیر دیدیم و وقتی جاده را ادامه دادیم به دریاچه‌ای رسیدیم پر از پلیکان. در ادامه‌ی مسیر سری زدیم به بندری به نام بندر صیادی و محلی‌های سخاوتمند منطقه بزرگترین میگوهایی که در عمرمان دیده بودیم را به ما هدیه دادند. میگو‌ها را در ساحل ونک درست کردیم و چه مزه‌ای داد. ساحل ونک فوق‌العاده بود، تمیز، هوای عالی، پر از انواع صدف‌های خاص.

دوباره مسیر را به مقصد میناب ادامه دادیم و از جاسک گذشتیم. در بازار میشی توقف کردیم، چرخی زدیم و خرید مختصری کردیم. در شهر سیریک توقف کردیم، سیریک بر خلاف انتظار شهری بود با مغازه‌های بزرگ و خوب. شام سوسیس بندری و پیتزا خوردیم و دوباره سری به بازار میشی زدیم.

روز جمعه ساعت ده صبح رسیدیم به میناب و با شهری کاملا تعطیل مواجه شدیم، بازار که هیچ کل شهر تعطیل بود. ما زمان نداشتیم که بمانیم. تخمه‌ی آفتابگردان سفید خریدیم که ظاهرا سوغات میناب است. از چندتایی روستا عبور کردیم و به شهر کَهنوج رسیدیم اما مسیر را به سمت جیرفت ادامه دادیم. در این مناطق درخت قشنگی بود که اسمش را نمی‌دانستیم.

از ساحل ونک به بعد وارد استان هرمزگان می‌شوید و همه جا علائم هشداردهنده درباره‌ی پشه ی مالاریا را می‌بینید. در جیرفت غذا خوردیم؛ اکبرجوجه و زرشک‌پلو، معمولی بود اما زیاد.

حرکت کردیم به سمت شهر راین و ارگ تاریخی راین را دیدیم. نان خرمای محلی خریدیم و سبد حصیری. از جیرفت به بعد استان کرمان شروع می‌شود. باغ شازده را در ماهان دیدیم؛ چه صفایی، چه طراحی‌ای، لذت بردیم، مسیر آب را دور تا دور باغ دنبال کردیم و از بالای ایوان خودمان را به جای شاهزاده گذاشتیم و از تماشای منظره‌ی پیش چشم‌مان لذت بردیم. به سمت کرمان حرکت کردیم.

کرمان شهری بسیار بزرگ و بسیار تمیز است؛ با مغازه‌های عالی، خیابان‌های عریض، پل‌های خیلی خوب و پر از رستوران‌ها و کافه‌های عالی. ما اما تا نیمه شب در قسمت اورژانس بیمارستان راضیه فیروز بودیم تا خواهرم که در طول سفر مریض شده بود معاینه شود. لهجه‌ی کرمانی لهجه‌ی کشدار و آرام و شیرینی است. بعد از بیمارستان به یک بستنی فروشی بسیار بزرگ به اسم ژامینو رفتیم که عالی بود، انواع بستنی‌ها و نوشیدنی‌ها با طعم‌های مختلف.

فردا صبح دهم فروردین از بازار سنتی کرمان دیدن کردیم. حمام گنجعلی خان و اکونو موزه بانو حیاتی را دیدیم که در آن دختر با سلیقه‌ای شلغم را داخل آب گذاشته بود و ظرف آب پر شده بود از ریشه‌های قرمز شلغم.

بعد از کرمان به سمت شهداد رفتیم. شهداد ظاهرا گرم‌ترین نقطه‌ی زمین است که واقعا هم گرم بود. اما گویی شب‌های سردی دارد. تمام شهر در یک خیابان از درختان نخل و تعدادی درخت دیگر خلاصه می‌شود. شهر جالبی‌ست. در شهداد شهری باستانی با قدمت چند هزار ساله معروف به شهر کوتوله‌ها وجود دارد که از آن بازدید کردیم، چیزی زیادی از شهر باقی نمانده بود. آب انبار حاج‌محمدتقی را دیدیم که ضخامت دیوارهایش هفت متر است و گنجایش هفت میلیون لیتر آب را دارد.

در یک اقامتگاه بوم‌گردی به نام «آب انبار» که بسیار با صفا بود غذای بسیار خوشمزه‌ای خوردیم؛ دیزی، بزقورمه و جوجه کباب. غذا عالی بود به خصوص بزقورمه که محشر بود؛ ترکیبی از گوشت، نخود و سیب‌زمینی میکس شده همراه با سیر و سبزیجات با کشک فراوان. حتی الان که می‌نویسم دلم می‌خواهد.

متاسفانه آسیاب آبی بسته بود، اطراف شهر را چرخیدیم، شهری بسیار قدیمی پوشیده از درختان نخل و با اینکه آباد نیست اما انرژی خوبی در آن جریان دارد. به سمت میبد حرکت کردیم. اقامتمان در یزد عزیزم مثل همیشه بسیار لذتبخش بود. آش شولی و آش رشته خوردیم و بعد تمام میبد را به دنبال جگرکی زیر پا گذاشتیم اما آخر سر پیدا کردیم که بسیار هم مزه داد.

صبح روز یازدهم فروردین محل سکونت را ترک کردیم و به سمت بناهای تاریخی شهر رفتیم، نارین قلعه را دیدیم، با اصرار و خواهش به کارخانه‌ی سفال سر زدیم، ظروف سفالی و زیلو خریدیم و ظهر به مقصد تهران حرکت کردیم.

نهار را در قم خوردیم؛ چلو ماهیچه‌ی مفصلی بود که بسیار مزه داد. از قم باران شروع به باریدن کرده بود، همان بارانی که آن سال باعث شده بود در تمام شهرهای ایران سیل به راه بیفتد، ظاهرا تمام مدت باران پشت سر ما بوده، ما از هر شهری که عبور می کردیم فردایش در اخبار می‌گفت که در آن شهر هم سیل آمده اما به ما برخورد نکرده بود. خدا با ما بود.

از قم یک‌ریز باران می‌آمد. شب بود که به کرج رسیدیم. عجب عیدی بود و عجب سفری. دلم برای جنوب عزیزم یک ذره شده است.

اُلگا آمده بود پیشم و با آن لهجه ی قشنگش حرف می زد، دقیق یادم نمی آید درباره ی چه حرف می زدیم اما افعال و کلمات خاص خودش مثل «می خواسته بودم» یا «فلانی وِر میده» همیشه یادم هست. یادم می آید به موضوعی خیلی خندیده بودیم که جایش نیست بگویم چه بود. همیشه حیرت می کنم از اینکه چطور فارسی را انقدر خوب با تمام اصطلاحات و ضرب المثل هایش بلد است و همیشه نتیجه می گیرم «از بس که باهوش است.».

هر چقدر تلاش می کنم راضی اش کنم که درخت کریسمسش را بر پا کند راضی نمی شود، حتی چراغ های چشمک زن کوچک هم نمی توانند راضی اش کنند، می گوید امسال حوصله ندارم و وقتی می گوید نه یعنی نه. دیگر به هیچ طریقی نمی توان نظرش را عوض کرد.

دنیایش به دنیای من خیلی نزدیک است و حرفهایش را خوب می فهمم. سلیقه اش را، دستپختش را، گربه اش را و خیلی چیزهای دیگرش را دوست دارم.

با خودم فکر می کنم آدم ها با عادت هایشان و با علائقشان رنگ و بوی زندگی ها را تغییر می دهند. وقتی آدم تازه ای با عادت ها و علائق خاص خود در مسیر زندگی آدم قرار می گیرد ردپایی از خودش به جا می گذارد که مختص همان آدم است و هیچگاه پاک نمی شود. رایحه ی حضور آدم ها همیشه در مشام آدم می ماند و من عاشق این رایحه های متفاوت و منحصر به فردم. عاشق رایحه ی زودگذر بعضی آدم ها و عطر ماندگار آدم هایی دیگر.

عاشق رایحه ی آدمی که کیلومترها از من دور است و فقط از درون یک صفحه نمایش می بینمش اما با یک جمله اش مسیر زندگی ام را تغییر می دهد و عاشق بوی خوش آدم هایی که بخشی از وجودم هستند.

و مگر زندگی چیزی به جز استشمام همین رایحه های دل انگیزیست که از با هم بودن ها بر می خیزند؟

زن است دیگر؛

گاهی بی‌هوا می‌خندد به خاطره‌ای از اعماق ذهنش،

گاهی دلش می‌خواهد بزند زیر گریه‌ای بی‌دلیل،

گاهی با پوشیدن لباسی نو لبریز از شوق می‌شود،

گاهی دوست دارد در خیابان بدود،

گاهی روی نگرانی‌هایش لاک قرمز می‌زند،

گاهی می‌رقصد و گاهی در خودش فرو می‌رود،

زن است دیگر؛ آفریننده، فریبا، عاشق، شورانگیز… 

زن همان نقطه‌ی ثقل جهان است که در نبودش تمام تعادل‌ها به هم می‌خورد،

زن همان شاعر دلرباترین شعرهای جهان است؛ همان که سعدی «دلْسِتان» می‌نامدش و حافظ «مه عاشق‌کش عیار» خطابش می‌کند،

زن همان مجموعِ شگفت‌انگیزِ اضداد است و عشق عصای جادویی‌اش برای یگانه‌کردن تمام ضدها،

زن همان رنگین‌کمان پس از باران است،

همان شبنم روی تن برگ در یک صبح جادویی،

همان نور و گرمای خورشید بعد از یک شب طولانی،

زن همان شورِ زندگی‌ست، همان آرامِ جان‌ها،

زن همان است که اگر هزار بار دیگر زاده شوم می‌خواهم باشم.

دخترانمان را زره پوشیده و کلاهخود بر سر به میدانهای جنگ علیه مردان نفرستیم؛ به آنها نگوییم که گربه را باید دم حجله بکشی وگرنه چنین و چنان می‌شود، نگوییم که مهریه‌ات باید فلان قدر باشد تا زبانت پیش مرد دراز باشد، نگوییم مرد را باید ادب کنی تا حساب کار دستش بیاید

اینها اراجیفِ مغزهایی‌ست که از فرطِ فکر نکردن گندیده‌اند.

مردهایی که دشمن می پنداریمشان همان پسرانی هستند که خودمان تربیت کرده‌ایم. همان پدران و همسرانمان که زمانی مردی غریبه بوده‌اند.

به دخترانمان بگوییم که مردْ همراه توست نه در مقابل تو، بگوییم که مردها در جبهه‌ی شما می‌جنگند نه در جبهه‌ی دشمن. بگوییم تو یک زنِ ارزشمند هستی و نصیبِ یک زنِ ارزشمند چیزی جز یک مردِ ارزشمند نخواهد بود پس لازم نیست نگران چیزی باشی.

دخترانمان را همراه و همدل بار بیاوریم تا نبضِ  زندگی‌ها قوی‌تر بزند و عشق در رگ‌های زندگی جریان یابد.

همان زمان که تو به فکر برداشتنِ موهای اضافه از زیر ابروهایت هستی یک نفر عزیز از دست می‌دهد و آنی دیگر جایتان جا به جا می‌شود.

یکی از همانآنهایی که درد می‌آید و برای همیشه یک جایی گوشه‌ی دلت جا خوش می‌کند. دردهایی که سایه به سایه‌ات می‌آیند و تو را تبدیل به آدمی می‌کنند که هرگز نبوده‌ای و هرگز تصور نمی‌کردی که بتوانی باشی.

درد ماهیت عجیبی دارد، ریشه می‌دواند در تمام ریشه‌هایت و در لحظاتی که هیچ انتظارش را نداری بار دیگر تازه می‌شود.

دردهایت را در آغوش بگیر، آنها آمده‌اند که بزرگت کنند، آمده‌اند که بدانی کیستی و چه می‌خواهی. دردها دشمنت نیستند. در آغوششان بگیر تا بفهمیشان.

اگر بچه ای می داشتم به او می گفتم که همین جا هم می شود عاشق زندگی شد؛ یعنی باید بتوانی همین جا که هستی، در همین گیر و دارها و در دلِ همین نا امیدی ها عاشق زندگی شوی، اگر عاشق شدن را موکول به بودن در جایی آرام و دلنشین کنی زندگی را خواهی باخت.

اینجا هم خورشید به همان زیبایی طلوع می کند که در هر جای دیگری، اینجا هم جوانه ها همانقدر شادابند که در آن سر دنیا، رودها با همان غرور در جریانند و باران همانقدر زیباست.

اگر بچه ای می داشتم به او می گفتم که هر روز از نو عاشق زندگی شو؛ در همین خانه، همین شهر، همین کشور.

به او می گفتم که هر روز آغوشت را به روی روشنایی روز و تاریکی شب و هر آنچه بین این دو ست بگشا.

به او می گفتم که برای عاشق شدن یک لحظه درنگ نکن که یک لحظه کم از عشق چشیدن خسران است.

اگر بچه ای می داشتم تلاش می کردم قدردانِ بودن و زیستنش باشد و آنقدر عظیم است این معنی که تنها با عشق می توان قدردانش بود.

خیلی وقت پیش یه گوشه‌ی بالکن یه لونه‌ی مصنوعی درست کردم به این امید که یه روزی یه پرنده‌ای اون رو تبدیل به خونه‌ی خودش کنه. بالاخره بعد از یه انتظار طولانی این اتفاق افتاد و یه پرنده ساکن این لونه شد. همیشه حواسم بهش هست، سعی می‌کنم از چیزی نترسه. غذا هم اون نزدیکی‌ها می‌ذارم که مجبور نشه خیلی دور بشه.

حالا هر وقت که می‌رم توی بالکن سرش رو میبره پایین که مثلاً من نفهمم یه چیزی اونجا هست. حتما هم خیلی احساس زرنگی می‌کنه؛ با خودش می‌گه یه جای خوب رو به راحتی به دست آوردم، غذا که در دسترسه، هیچ کس هم خبر نداره که من اینجا هستم و در نتیجه در امانم.

نمی‌دونه که خودم جا رو براش مهیا کردم، منم که حواسم بهش هست و مراقبش هستم.

ماجرای ما با خدا هم دقیقاً همینطوره؛ خودش جا رو برامون مهیا کرده، نعمت رو گذاشته دم دستمون و همیشه مراقبمونه ولی ما فکر می‌کنیم خیلی زرنگیم، فکر می‌کنیم تمام اینها رو خودمون بودیم که به دست آوردیم.

زندگی ِ ما آدم‌ها از دید خدا مثلِ تماشای بی وقفه‌ی یه سریال کمدیه که میلیونها قسمت داره، از اون بالا نگاه می‌کنه و می‌گه باشه تو خوبی…

اما قشنگیِ داستان اینه که هنوز هم نعمت رو میذاره دم دستمون و هنوز هم مراقبمونه. همونطور که من به ساده‌لوحیِ پرنده می‌خندم و هنوز هم هواش رو دارم.

 

خوشم می آید وقتی که روزها با تاریخ ها هماهنگ می شوند؛ وقتی دوشنبه می شود دوم، سه شنبه سوم، چهارشنبه چهارم، پنجشنبه پنجمبه جمعه که برسد نظم به هم می خورد. نه اینکه اتفاق مهمی باشد ها، یک هماهنگی کوچک است وسطِ هزاران هزار اتفاق ریز و درشت، اما نمی دانم چرا هماهنگی آدم را به وجد می آورد.

وقتی که چیزها، کارها، اتفاقات هماهنگ می شوند ناخواسته لبخند می آید روی لب آدم، انگار که ما همیشه به دنبال هماهنگی هستیم. انگار که ناهماهنگی با آدمیزاد جور نیست.

لبخند می زنم به هماهنگی کوچک این روزها 😊

سر عقب، سینه جلو، قدم های محکم و مطمئن و در عین حال با طمأنینه و بدونِ عجله. این اعتماد به نفس از کجا میاد؟ از اونجاییکه به توانمندی های خودش اطمینان داره، می دونه که اگه خطر از راه برسه در کسری از ثانیه پر می زنه و میره. پس الان نگران نیست و از قدم زدنِ آرام و مطمئنش در این لحظه لذت می بره.

اما ما به توانمندیهای خودمون اعتماد نداریم، باور نداریم که هر زمان که لازم باشه تا چه حد می تونیم سریع، قوی، محکم، خلاق و خارق العاده باشیم. به همین دلیل هم نمی تونیم از قدم زدنمون در این لحظه لذت ببریم.

آشفته و سراسیمه از این کلاس به اون کلاس، از این شغل به اون شغل، از این کشور به اون کشور در حرکتیم تا خودمون رو برای آینده مهیا کنیم.

هدیه ی شگفت انگیزامروزرو در حالیکه نگران، ناخشنود، خسته و رنجور هستیم تحویل می گیریم و اونو باز نکرده به سراغ فردا میریم. فکر می کنیم فردا هیولاییه که اگه امروز براش مهیا نشده باشیم توانِ رویارویی با اون رو نخواهیم داشت.

باور نداریم که فردایی که ما در درون براش مهیا نبوده باشیم اصلا سرِ راه ما قرار نخواهد گرفت. باور نداریم که جهانْ هرگز ما رو به میدان ِ یک نبرد ِ نابرابر نخواهد فرستاد.

اگر شرایط سخت شده معنیش اینه که از توانمندیهامون به قدر کافی استفاده نمی کنیم، معنیش اینه که پَر نمی زنیم چون فکر می کنیم توانِ  پریدن نداریم.

منتظر معجره نباشیم؛ معجزه خودِ ماییم،‌ معجزه در درونِ ماست.

ثُمَّ لَا یَمُوتُ فِیهَا وَ لَا یَحْیَى
پس در آنجا نه بمیرد و نه زندگانى کند

یه جایی که در اون نه بمیری و نه بتونی زندگی کنی؛ چه جهنمی باید باشه اونجا….

فکر می کنم خیلی هامون چنین جایی رو در زندگی تجربه کردیم؛ زمانی که نه می تونستیم بمیریم و نه به آسودگی زندگی کنیم. من برای مدتی طولانی اونجا بودم، رنج بود در پی رنج، خودم ساخته بودمش، جهنم رو میگم، جالبه که خودت خیلی راحت می سازیش اما خلاص شدن ازش به اندازه ی ساختنش راحت نیست.

چون باید بپذیری که خودت ساختیش، باید مسئولیتش رو به عهده بگیری و باید باور کنی که اگه یه جهنم ساختی پس یه بهشت هم می تونی بسازی.

یعنی باید بخوای، باید با تمام وجودت بخوای که خلاص بشی و از اون مهمتر باید برای خلاص شدن کمک بخوای. چون تنهایی بیرون اومدن از یه جهنم کار هیچ کس نیست،‌ هیچ کس نقشه ی جهنم دستش نیست که بدونه راه خروج از کدوم طرفه. فقط کسی که از اون بالا داره نگاهت می کنه می تونه راه رو بهت نشون بده.

پس اگه احساس می کنی توی جهنم گیر افتادی کمک بخواه؛ بدونِ خجالت، بدونِ ترس و بدونِ غرور کمک بخواه

وقتی که می خواهند دندان های کسی را ارتودنسی کنند بِراکِت ها را برای مدتی طولانی در دهانش می گذارند و هر بار کمی سفت ترشان می کنند، تا چند روز از درد می میری بعد کم کم دندانها به جای جدید خود خو می گیرند و درد از بین می رود. این روند را تا دو سال ادامه می دهند. بعد لثه هایت را جراحی می کنند، چون رشته های درون لثه که دندانها را در جای خود نگه داشته اند تمایل دارند که به جای قبلی باز گردند. این رشته ها را پاره می کنند تا در جای جدید دوباره شکل بگیرند. تازه بعد از آن، دو سال دیگر هم از پلاک دیگری استفاده می کنند تا محل جدید دندانها تثبیت شود.

به این ترتیب با تحمل مشقت زیاد، دندانهایی خواهی داشت که مرتب و سر جای خودشان هستند.

وقتی که می خواهی باورهای غلط خود را تبدیل به باورهای درست کنی قضیه دقیقا به همین شکل است؛ باید هر بار پیچِ  باورهای جدید را کمی در مغزت سفت تر کنی، خیلی درد خواهی کشید تا اوضاع بهتر شود،‌ این روند را باید مدت ها ادامه دهی. مجبور می شوی رشته هایی را که این باورها را در مغزت نگه داشته اند پاره کنی تا این رشته ها با باورهای جدید دوباره شکل بگیرند.

تازه بعد از آن باید مدت زیادی را صرف تثبیت کردن شکل جدید ِ فکر کردنت کنی تا اینکه در نهایت با تحمل مشقت زیاد صاحب باورهای درستی شوی که می توانند نتایج مد نظرت را در زندگی ات ایجاد نمایند.

اما این مشقت از آنهاییست که به تحمل کردنش می ارزد.

یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ساعت ۶ چشم هام رو باز کردم اما چون سرما خورده بودم به خودم گفتم یه کم دیگه بخواب. اینطوری شد که ساعت ۷ بلند شدم. مواد کیک رو از یخچال بیرون آوردم و وسایل رو آماده کردم. بعد از صبحانه و بعد از رفتن احسان دست به کار شدم. اولین باری بود که می خواستم کیک اسفنجی درست کنم. قبلا دستور کیک رو از سایت شف طیبه توی دفترم نوشته بودم، دو تا دستور داشتم. با اولین دستور شروع کردم. زرده و سفیده رو با وسواس جدا کردم، سفیده رو جدا زدم، زرده هم با شکر و وانیل زدم. آرد و بیکینگ پودر الک شده رو اضافه کردم به زرده و بعد هم سفیده رو به آرومی داخل زرده فولد کردم.

توی قالب کمربندی کاغذ روغنی انداختم و مواد کیک رو خیلی آهسته داخلش ریختم. به قول شف طیبه مثل یه نوزاد باهاش برخورد کردم. گذاشتمش داخل فر از قبل گرم شده و سپردمش به دست خدا و ازش خواستم که از کیک تولدم مراقبت کنه و یه کیک عالی تحویلم بده.

توی این فاصله ظرف ها رو شستم، گلدونِ لیندا خانم رو عوض کردم، بالکن رو هم شستم. بعد از بیست و پنج دقیقه در فر رو باز کردم و دیدم کیک پخته. حرارت بالا رو روشن کردم تا یه کم قسمت روی کیک برشته بشه. چند دقیقه ی بعد کیک روی میز بود. بعد از ده دقیقه قالب رو باز کردم و کیکی رو که مثل پر سبک بود گذاشتم روی توری. چون قالبم بزرگ بود ارتفاع کیک کم بود، ‌واسه همین تصمیم گرفتم که دومی رو درست کنم.

اما دومین دستور با اولین دستور متفاوت بود، می خواستم ببینم اون یکی چی میشه. توی این یکی دستور ۲ قاشق غذاخوری شیر بود. کیک رو  که درست کردنش راحتتر از قبلی بود به سرعت درست کردم و گذاشتم داخل فر. بعد گفتم بذار بقیه ی شیر رو بخورم. دو سه قلپ خوردم اما احساس کردم مزه ی شیر یه کم تیزه، جوشوندم و دیدم شیر بریده. به خاطر دو قاشق غذاخوری شیر همه ی زحماتم به هدر رفت.

خلاصه کیک رو از قالب خارج کردم و گذاشتم روی توری تا خنک بشه و سریع رفتم دوش گرفتم. دیگه ظهر شده بود. رفتیم پیش مامان اینا نهار خوردیم. وقتی اومدیم بالا احسان خیلی اتفاقی به کیک اسفنجی (کیک شماره ی یک) دست زد و از شدت نرم بودن و سبک بودن کیک خشکش زد. گفت این کیک عالیه، بهش گفتم که چه اتفاقی برای اون یکی کیک افتاده. دیگه کیک دوم رو که نمیشد استفاده کرد بنابراین بلافاصله دست به کار شدم و به سرعت یه کیک اسفنجی دیگه رو داخل فر گذاشتم. خوبیش به این بود که فقط ۲۵ دقیقه داخل فر بود و خیلی سریع آماده میشد.

متاسفانه فر من خیلی کوچیکه و فقط به اندازه ی یه کیک جا داره. واسه همین بود که مجبور شدم یه دونه یه دونه درست کنم. کیک دوم هم عالی شد،‌ همونقدر سبک و نرم.

بعد از درست کردن کیک سوم آماده شدم که برم بیرون. روز قبل یه جا یه لباس دیده بودم و می خواستم برم ببینم اگه خوبه برای خودم بخرم. هوا خیلی دم دار و گرم شده بود. ماشین رو گذاشتم توی یه پارکینگ همون حوالی،‌ رفتم پیراهن رو پوشیدم اما دیدم که توی تنم خیلی دوستش ندارم. یه کم خیابون رو بالا و پایین کردم و ترجیح دادم که برگردم.

موقع برگشت از نزدیکی خونه دو تا خامه قنادی، یه بسته پودر کاکائو، یه بسته کاغذ روغنی، پودر خامه و یه کاردک برای خامه کشی روی کیک خریدم. وقتی رسیدم خونه یه دفعه به این نتیجه رسیدم که این دو طبقه هم باز کمه چون می خواستم به کل ساختمون (که همه فامیل هستند) کیک بدم.

ساعت ۷:۳۰ عصر بود و قرار بود مهمون بیاد برای دیدن الناز (خواهر همسرم) که تازه عمل کرده بود. در عرض چند دقیقه دست به کار شدم و کیک چهارم رو به سرعت درست کردم. وقتی احسان رسید کیک چهارم هم روی توری در حال خنک شدن بود در حالیکه از دو تا کیک اسفنجی قبلی سبک تر و نرم تر بود. دست شف طیبه جان درد نکنه برای این دستور فوق العاده اش.

با خیال راحت رفتم پایین و پیش مهمونها بودم. مامان هم کیک درست کرده بود. اونجا کیک خوردم اما اصلا دلم شام نمی خواست. شب کیک هام رو سر و سامون دادم و گذاشتم توی یخچال.


روز بیست و دوم اردیبهشت که روز تولدم بود ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. رفتم توی بالکن و هوای صبح رو توی عمق ریه هام جا دادم. هزار بار سپاسگزاری کردم برای نعمت بی همتای حیات، برای اینکه به دنیا اومدم و طعم زندگی کردن رو چشیدم. برای دیدن صبح، طلوع آفتاب، پرستوها،‌ گیاهان، آسمان بی انتها و برای زندگی ای که دارم خداوند رو صدها بار شکر کردم. بعد اومدم توی خونه و چندین صفحه نوشتم،‌ تمام حال خوبم رو روی کاغذ آوردم و باز هم بارها و بارها برای همه چیز سپاسگزاری کردم.

احسان که بیدار شد مشغول درست کردن یه وسیله ای شدیم که خیلی وقت بود می خواستم برای اتاق خواب درست کنم. کلی دردسر کشیدیم بابتش اما نشد. احسان گفت بذار همینطوری بمونه تا من بیام. منم رفتم سراغ کارهای خودمون چون قرار بود شب مامان اینا برای شام بیان خونه ی ما. مرغ رو گذاشتم بپزه برای الویه. جارو زدم،‌ بالکن رو یه کم دیگه تمیز کردم و سریع رفتم حمام.

وقتی اومدم بیرون یه پست برای تولدم گذاشتم اینستاگرام، بعد دیدم هیچ کس به من زنگ نمی زنه تولدم رو تبریک بگه، هیچ کس یادش نبود. همراه اول یک روز مکالمه ی رایگان بهم هدیه داده بود، یکی یکی زنگ زدم به همه گفتم به من تبریک بگید  😀  واقعا هم یادشون نبود، اول به ساناز زنگ زدم، بعد به سمانه. به فریبا که زنگ زدم طبق معمول اشغال بود. یک ساعت بعد خودش زنگ زد،‌ فکر کردم یادش اومده یا اینکه اینستاگرام رو دیده، گفتم بذار من بهت زنگ بزنم (دیگه باید از مکالمه ی رایگان نهایت استفاده رو می کردم 😀 ) فریبا یک ساعت از در و دیوار حرف زد آخرش نگفت تولدت مبارک چون  اصلا یادش نبود. آخر سر گفتم بابا من فکر کردم زنگ زدی تولدم رو تبریک بگی. کلی شرمنده شد. بعدش رفت به بابا تقلب رسوند و بابا بلافاصله زنگ زد تولدم رو تبریک گفت. هی می خواستم به مامان هم زنگ بزنم اما دیگه واقعا استرس کارهای باقیمونده نمی ذاشت.

شروع کردم به درست کردن خمیر جادویی برای پیتزایی که احسان قرار بود درستش کنه. بعدش رفتم سراغ خامه ی کیک، من تا به حال خامه ی فرم گرفته درست نکردم. اولین سری خامه که درست کردم اصلا فرم نگرفت. بعدا فهمیدم که باید از توی فریزر در میاوردم و هم می زدم، خامه ی من سرد نبود. خامه هارو گذاشتم توی فریزر و برای نهار رفتیم پایین. البته نمی دونستم که قراره بریم پایین، یه دفعه باخبر شدم. به هر حال سریع آماده شدم رفتم. نهار جوجه کباب شش طاووق خوردیم که غذای خیلی خوشمزه ایه و من خیلی دوست دارم. یه کم اونجا رو جمع و جور کردم و سریع برگشتم بالا. نگران خامه ی کیک بودم.

احسان هم مرغ هارو برای سالاد الویه ریش ریش کرد. سیب زمینی و تخم مرغ رو گذاشتم که بپزه. باز طبق معمول با احسان سر اینکه غذا چی باشه و چقدر باشه بحثمون شد. اون هی می گفت زیاد داری درست می کنی و من باز به هم ریخته بودم. در واقع نگرانی من بابت خامه ی کیک باعث میشد نتونم به اعصابم مسلط باشم.

به هر حال از حجم غذا کم کردم. احسان هم تصمیم گرفته بود سیب زمینی شکم پر به عنوان پیش غذا بده. خمیر پیتزا عالی شده بود، بهتر از همیشه.

احسان پیتزاها رو آماده کرد و داخل فر گذاشت تا بعدا بیاد آماده شون کنه. سیب زمینی هارو هم کبابی کرده بود. دیگه اینجا خیلی استرس گرفته بودم که نکنه خامه درست نشه.

رفتم سراغ خامه هایی که توی فریزر سرد شده بودن. نصف یه بسته رو ریختم و یه قاشق پودر خامه. هم زدم و خامه فرم گرفت. ظرف رو برگردوندم و خامه نریخت، هر چند باز هم مثل توی فیلم ها که خیلی پف می کنه و فرم میگیره نبود اما خوب بود. کمی پودر نسکافه قاطیش کردم تا خامه طعم نسکافه ای بگیره. سریع طبقه ی اول رو خامه زدم و با کادرک پخش کردم. یه کم پودر کاکائو روی کیک الک کردم و کل سطح کیک رو با موز پوشوندم. کیک رو برگردوندم داخل یخچال.

کاسه و تیغه ها رو شستم و گذاشتم توی فریزر تا سرد بشن. سیب زمینی ها و تخم مرغ رو رنده کردم و مرغ رو هم اضافه کردم.

نصف دیگه خامه رو توی ظرف ریختم و با پودر خامه هم زدم تا خامه فرم گرفت. هر بار پنج دقیقه ای طول می کشید. این بار آب آلبالو بهش اضافه کردم تا صورتی بشه. لایه ی دوم کیک رو باخامه پوشوندم و روی کل سطح خامه توت فرنگی گذاشتم. دوباره کیک رو برگردوندم توی یخچال، کاسه و تیغه ها رو شستم و گذاشتم توی یخچال.

ظرفها رو که یه کوه بود شستم، یه کم مربت کردم و رفتم سراغ سری بعدی. این دفعه هم خامه رو زدم تا فرم گرفت و یه کم پودر قهوه بهش اضافه کردم چون  دوست داشتم خامه خیلی سفید نباشه. رو و اطراف کیک رو با خامه پوشوندم و با کاردک مرتب کردم. دیگه فقط مونده بود تزئین روش که گفتم بعدا انجام میدم. سریع همه ی ظرف هارو شستم، همه جارو مرتب کردم و رفتم خیلی سریع یه دوش دیگه گرفتم. وقتی اومدم بیرون دویدم رفتم توی حیاط و یه کم برگ و گل کندم آوردم. وقتی برگشتم یه کم پای تلفن با احسان جر و بحثم شد و قطع کردم.

لباس پوشیدم، آرایش کردم، موهام رو درست کردم. مامان عزیزم زنگ زد، منم گفتم بذار من بهت زنگ بزنم 😀  مامان جانم تولدم رو تبریک گفت و کلی خوشحالم کرد.

بعدش احسان اومد چه اووووومدنی، اومد در حالیکه یه ارکیده ی زیبا دستش بود. وای خدای من چقدر این گل زیباست، من که کلی دیالوگ آماده کرده بودم بگم و فکر می کردم قراره کلی اوقات تلخی داشته باشم‌ تمام ناراحتی ها از یادم رفت. 😍❤️

احسان سریع رفت سراغ درست کردن سیب زمینی شکم پر. منم به سرعت کیک رو با برگ و گل تزئین کردم و بردمش توی اتاق تا چند تا عکس ازش بگیرم. دیگه عکس هام رو گرفته بودم که شنیدیم مامان اینا دارن میان. سریع کیک رو گذاشتم توی یخچال و رفتیم سراغ خوشامدگویی. برای من دو تا گلدون زیبا آورده بودن که یکیش مرجان خانم بود، اسم اون یکی زیبا رو هم نمی دونم.

کیک رو به همه نشون دادم و ماجرای کیک هارو تعریف کردم.

خلاصه شب خیلی خوب پیش رفت، پیتزای احسان عالی شد و سیب زمینی شکم پر هم خیلی خوب بود. بعد از شام رفتیم همسایه هارو خبر کردیم که بیان کیک بخوریم. چایی گذاشتم، همه نشستیم گفتیم و خندیدیم. بچه ها یکی یکی می اومدن اما از همه جالب تر این بود که دانیال وارد شد در حالیکه دو تا شاخه گل رز صورتی خیلی خوش آب و رنگ دستش بود. من گفتم وااای مرسی واسه من گل آوردی، دستت درد نکنه. دانیال که از همه جا بی خبر بود هاج و واج مونده بود، نگو که گل هارو همینطوری کنده بوده برای خودش و من به زور گل هارو از دست بچه گرفتم. کلی سر این موضوع خندیدیم. من و احسان با کیک عکس گرفتیم. اشتباهی که کردیم چایی رو زود ریختیم چون یکی از همسایه ها عجله داشتن، اینطوری شد که مراسم شمع فوت کردن و کیک بریدن خیلی سریع انجام شد.

موقع فوت کردن شمع از خدا خواستم کمکم کنه تا امسال رو تبدیل به بهترین سال زندگی خودم کنم. چایی با کیک خوردیم، کیک خیلی خوب شده بود، همه دوست داشتن و تا آخر شب خدارو شکر کیک کامل تموم شد. خیلی از این بابت خوشحال بودم که کیک کامل خورده شده. هر کسی هم که می رفت یه مقدار بهش دادم ببره، فقط خیلی حیف شد که یادم رفت وقتی که کیک رو برش زدم ازش عکس بگیرم. چون داخلش هم خیلی جذاب بود.

بچه گربه ی اولیا هم اومد خونمون مهمونی، چقدر دوستش دارم من این بچه رو… خلاصه یه شب عالی بود در کنار همه. وقتی همه رفتن من آهنگ جنتلمن ساسی مانکن رو گذاشتم و من و احسان دو نفری با هم رقصیدیم چون وقت نشده بود که برقصیم 😀

بعدشم یه کم جمع و جور کردم و ظرفها رو گذاشتم توی ماشین و ماشین رو تنظیم کردم برای صبح. لباس عوض کردم، صورتم رو شستم، به دست هام که حسابی خشک شده بودن کرم زدم و رفتم توی تخت. دیگه وقتش بود که برم سراغ اینستاگرام. همه ی پیغام هارو خوندم و جواب دادم و لذت بردم از محبتی که این هم آدم به من داشتن. فکر می کنم ساعت ۲:۳۰ صبح بود که دیگه خوابیدم.

و به این ترتیب شمع سی و پنج سالگی رو فوت کردم. خدایا شکرت برای بودن و طعم لذت بخش زندگی رو چشیدن.

 

پ. ن. دستور فوق العاده ی کیک اسفنجی از شف طیبه ی عزیز 

شمع سی و پنج سالگی را که فوت می کنی چیزی انگار در درونت شروع به جوشیدن می کند؛ نه از آن جوشیدن های بد ها، یک جور ِ خوبی می جوشدسی و پنج انگار عددی جادوییست وقتی که پایِ زیستن به میان می آید؛ همانطور که چهل و پنج، پنجاه و پنج، شصت و پنجوقتی که دُرُست در میانه ی یک دهه ایستاده ای.

من شیفته ی زیستنم؛ زیستن حتی در همین اوضاع ِ به ظاهر نابسامان. سی و پنج سال فرصتِ زیستن در این جهان حقیقتی ست که مرا از شوق لبریز می کند

می توانستم مُشتی خاک ِ بی ارزش باشم،‌ اما این منم، منی که به اندازه ی سی و پنج سال فرصت ِ‌دیدن و شنیدن و حس کردن تمام زیباییهای زندگی را در اختیار داشته ام.

هر سال که از عمرم می گذرد معنی اش این است که من شایسته ی یک سالِ دیگر زیستن در این جهان بوده ام و این برایم بسیار با ارزش است

پ.ن. تولد سی و پنج سالگی

جوهر خودکارم تا آخرین ذره مصرف شده است. خودکار خوبی بود؛ بیک مشکی ۱.۶ میلی متر. قطرش مناسب بود، اندازه ی سرش خوب بود، جوهرش خوشرنگ بود، دوستش داشتم. مدت زیادی بود که همراهم بود. روزی که آخرین ذراتش در حال تمام شدن بود دیدم نمی توانم انتظار داشته باشم تا آخرِ دفتر همراهم باشد، گفتم همینکه تا آخرِ همین صفحه همراهم باشد خوب است، همینکه مجبور نشوم بقیه ی ماجراهای امروز را با خودکار دیگری بنویسم کافیست.

بعد فکر کردم نمی توانیم انتظار داشته باشیم کسانی که دوستشان داریم تا آخر دفتر زندگی همراهمان باشند. تا آخر همین صفحه هم اگر باشند خوب است. همیشه هر قدری از داشتنشان خوب است، وقتی از دستشان می دهیم باید فکر کنیم‌ همینکه تا اینجا، تا همین امروز همراهمان بودند خوب بود. همینکه تا این نقطه از زندگی از موهبت داشتنشان بهره مند بودیم جای شکر دارد. همه ی ما روزی دوباره در جایی و قالبی دیگر در کنار هم خواهیم بود.

این ها را هیچوقت به ما یاد نداده اند، به جایش طوری زندگی کرده ایم که فکر از دست دادن هم نابودمان می کند چه برسد به خودش.

کاش بتوانیم از دست دادن ها را ساده تر بگیریم.

این متن را با صدای مریم کاشانکی بشنوید.

 

می‌خواستم ماجراهای دیروز را بنویسم، ماجراهای پریروز را، تمام ماجراهایی را که در نبودنت اتفاق افتاده‌اند؛

می‌خواستم بنویسم هسته‌های نارنج را در چند گلدان کاشته‌ام اما هیچ کدامشان سبز نشده‌اند،‌

می‌خواستم بنویسم چند روز است که ذهنم درگیر آن اتفاقیست که بیست و چند سال پیش افتاده است،

می‌خواستم بنویسم که گاهی بی دلیل اشک‌هایم سرازیر می شوند و سریع خودم را جمع و جور می کنم.

می‌خواستم بنویسم فلانی آمد، فلانی رفت، او این را گفت،‌ من آن کار را کردم،

می‌خواستم روزمرگی هایم را بنویسم،

می‌خواستم بنویسم که فکرم یکجا بند نمی‌شود، حسم که دیگر هیچ، می‌خواستم از بهانه‌گیریهای دلم بنویسم

می‌خواستم بنویسم که یادم بمانند تا وقتی آمدی همه را یکی یکی برایت بگویم. اما دیدم نوشتن ندارند، دیدم تا آن موقع که تو بیایی تمام اینها آنقدر خاک خورده‌اند که بعید است برایت مهم باشند، حتی دیگر برای خودم     

دفترم را بستم.

راستی چرا نارنج‌ها سبز نشده‌اند؟!

من یه سگِ درون دارم که گاهی مهربون اما اغلب پاچه گیره. قبلا وقتی دیگران بهم می گفتنتو همیشه مثل سگ پاچه میگیریخیلی بهم بر میخورد. فکر میکردم این آدم ها هستند که با درک نکردنشون باعث میشن من از کوره در برم، وگرنه من که بیخودی عصبانی نمیشم!!!

اما بعداً فهمیدم که کتمان کردنِ من و نپذیرفتن این موجود در درونمه که باعث میشه سگِ درون من اغلب اوقات از  یه حیوون کوچولوی مهربون تبدیل به یه موجودِ گُنده ی وحشی بشه و به این طریق ابراز وجود کنه.

حالا شروع کردم به کنار اومدن و پذیرفتن اینکه در درون من یه سگ هست و خیلی هم خوبه که هست چون خیلی وقت ها مراقب منه.

این پذیرش و توجه داره کم کم آرومش می کنه.

خیلی وقت ها موقع رانندگی پیش میاد که یه نفر با بی احتیاطی زمینه ی یه تصادف رو فراهم می کنه اما عکس العمل به موقع طرف مقابل باعث میشه این اتفاق نیفته. اغلب در اینجور مواقع اون آدم نمیگه: “خدارو شکر که اتفاقی نیفتاد. بیا لبخند بزنیم و به مسیرمون ادامه بدیم.” بلکه شروع می کنه به بد و بیراه گفتن و مفاهیمی از قبیل کودن و بی شعور رو به فرد خاطی نسبت میده و با خشم و انزجار به مسیرش ادامه میده.

بعضی وقت ها بچه ای رفتار خطرناکی می کنه و یا به هر دلیلی باعث نگرانی مادرش میشه اما اتفاق بدی پیش نمیاد. اغلب مادرها نمی تونن لبخند بزنن و بگن خدارو شکر که اتفاقی نیفتاد. به جاش تمام خشمی رو که از رفتار نگران کننده ی فرزندشون در اونها جمع شده بر سر بچه خالی می کنن.

این مثالها رو میشه تا ابد ادامه داد.

اکثر ما آدم ها نمی تونیم به اون لحظه ی خاص واقف بشیم و درک کنیم که اتفاق بدی نیفتاده، پس حالا میشه لبخند زد و ازش عبور کرد. به جاش با ابراز خشم و نفرت، زمینه رو آماده می کنیم تا اتفاقات بد با مضامینی مشابه، اما در وقت و حال دیگه ای، واقعا به وجود بیان.

ما در اون لحظه می خوایم طرف مقابل رو تربیت کنیم، میخوایم عملش بی جواب نمونده باشه، می خوایم خودمون رو خالی کرده باشیماما حواسمون نیست که ابراز این خشم گریبانگیر خودِ ما خواهد شد.

در اون لحظه ی خاص تصمیم بگیریم که واقعاً چی می خوایم….

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد