مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

من اسم مستعار دارم؛ «سمیرا». قدیم‌ها می‌گفتند ریشه‌ی عربی دارد و معنی‌اش می‌شود زن گندمگون. این روزها کشف کرده‌اند که آنکه می‌شود زن گندمگون سُمَیرا است. حالا می‌گویند که سمیرا از یک طرف می‌رسد به زبان سانسکریت و معنایش می‌شود «همراهِ خوشایند»، از طرف دیگر ریشه در فارسی کهن دارد و یک جورهایی می‌شود «هدیه ی دریا».

من هیچکدامشان نیستم؛ نه زن گندمگونم، نه همراه خوشایندم و نه هدیه‌ی دریا. هیچکدامشان نیستم ولی هنوز سمیرا هستم.

سالها طول کشیده است تا سمیرایی که سمیرا نیست کمی با خودش هماهنگ شود؛ با شکل و قیافه‌اش، با صدایش، با موهای صافش، با ترس‌ها و تردیدهایش و با اسم مستعارش.

او گاهی دلش برای خودش تنگ می‌شود و خودش را محکم در آغوش می‌گیرد و گاهی فرسنگ‌ها از خودش دور می‌‌شود. گاهی لبریز از شور زندگی است و گاهی دست و دلش به نفس کشیدن هم نمی‌رود.

همه‌ی اینها شاید برای این است که گاهی سمیرا است و گاهی نیست. او دو نفر است در یک نفر؛ زمانی که با خودش تنهاست خودش را سمیرا خطاب می‌کند اما اگر از او بپرسی اسمت چیست می‌گوید مریم.

مستعار یعنی به عاریت گرفته شده، چیزی که واقعی نیست. یعنی بخشی از من هست که واقعی نیست؛ بخشی که با آن بزرگ شده‌ام و این روزها بیش از هر زمانِ دیگری غیر واقعی می‌نماید.

آدمیزاد هر بار که با موقعیتی جدید روبرو می‌شود در واقع با یک خودِ جدید مواجه می‌شود که باید از نو بشناسدش.

آدمیزاد گاهی تبدیل به استعاره‌ای می‌شود از خود واقعی اش.

من هیچی از فوتبال نمی دونم. یعنی اطلاعات من درباره ی فوتبال در حدّیه که یه مرغ ممکنه در مورد فلسفه بدونه!! اگه یه روزی بفهمم که آفساید دقیقاً چیه اون روز خودم رو لایق دریافت یه کاپ قهرمانی می دونم. اما با همین اطلاعات ِ ناقص فکر می کنم که این ورزش یه درس بزرگ برای همه ی ما داره که همه مون باید یاد بگیریم و به کار ببندیم.

فوتبالیست ها یاد می گیرن که اشتباهاتشون رو بپذیرن و خودشون رو بابت اشتباهات سرزنش نکن. طرف به خودشون گل می زنه اما به سرعت برمیگرده به بازی و کارش رو ادامه می ده و اجازه نمیده که این اشتباه جلوی ادامه ی بازیشو بگیره. بعدا هم که ازش می پرسن می گه بله من اشتباه کردم، اما فوتبال همینه، گاهی هم اشتباه می کنی.

فوتبالیست ها با اشتباه کردن متوقف نمی شن، نه توی اون بازی نه در بازیهای بعدی. می دونن که اشتباه کردن جزئی از روند فوتباله و اصلا هیجان فوتبال به اینه که قابل پیش بینی نیست، هم اشتباه توش هست هم یه عالمه عملکرد عالی. در مقابل یه اشتباه صدها عملکرد درست وجود داره که می تونه منجر به گل بشه. جامعه ی فوتبالی هم یه فوتبالیست رو بر اساس یه اشتباه قضاوت نمی کنه بلکه بر اساس عملکرد کلی اون فرد قضاوت می کنه. هم تیمی ها هم انگشت اتهام به سمت کسی که اشتباه کرده نمی گیرن چون می دونن که اولاً این اتفاق ممکنه برای هر کسی از جمله خودشون بیفته و دوماً اون اشتباه نقطه ی پایان نیست، همیشه فرصت هست برای جبران کردن.

همه ی ما باید توی زندگیمون مثل یه فوتبالیست فکر کنیم و عمل کنیم. اشتباهات ما نقطه ی پایان کار نیستن، همیشه فرصت داریم برای جبران کردن به شرطی که بلند شیم و ادامه بدیم. باید اینو بدونیم که اگه یه بار اشتباه کردیم به جاش صد بار هم عالی بودیم. اگر هم می خوایم خودمون رو قضاوت کنیم حداقل بر اساس عملکرد کلی مون قضاوت نکنیم نه فقط بر اساس اشتباهاتمون. فوتبالیستی که وقت و انرژیش رو صرف سرزنش کردن خودش بکنه اون بازی و تمام بازیهای بعدی رو از دست می ده، در حالیکه می تونست از اون اشتباه درس بگیره و تو بازیهای بعدی خیلی بهتر عمل کنه.

عاشق بی قید و شرط خودمون باشیم، با تمام اشتباهات و کاستی هامون تا برای بازی زندگیمون تبدیل به بهترین فوتبالیست ممکن بشیم؛ خیلی بهتر از CR7 😉

یه بار توو خیابون یه آقایی اومد جلو و اون سوال کلیشه ای رو پرسید که «خانم می تونیم با هم آشنا بشیم؟» گفتم ببخشید من متأهلم،‌ گفت اتفاقا منم متأهلم 🤭

یه آن احساس کردم که به قول خارجی ها We have so much in common 😶

می خواستم بگم حالا که انقدر نقاط مشترک داریم بیا با هم دوست باشیم 😒 اما به جاش جواب دندان شکن تری دارم ولی تا مدت ها ذهنم درگیر این بود که چرا تن به روابطی می دیم که ما رو از تنها بودن هم تنهاتر می کنن و چرا دل و جرأت نداریم که به جای ِ دنبال مسکّن بودن بکشیم اون دندونی رو که درد می کنه؟! چرا حواسمون نیست که هرچی بیشتر مسکّن بگیریم دوزمون میره بالاتر؟! دیگه اون حد از مسکّنی که روز اول حالمون رو خوب می کرده اثر نمی کنه و هر روز باید دنبال مسکّن های قویتر باشیم.


روبرو بشیم با انتخاب های اشتباهمون و بپذیریم مسئولیت ها و سختی های جدایی رو اما حاضر نباشیم که عمر نازنینمون رو با دست و پا زدن وسط روابطِ صد من یه غاز به هدر بدیم به این امید که حالمون رو خوب کنن چون نمی تونن و تنها کاری که می کنن فقط بدتر کردن حالمونه. ارزش ما خیلی بیشتر از یه زندگیِ این مدلیه. 

من یاد گرفتم که از معده‌ام به عنوان سطل زباله استفاده نکنم، مثلا اگه نمیشه یه غذایی رو نگه داشت و من جا ندارم که اون غذا رو بخورم قطعن می‌ریزمش دور اما به زور نمی‌خورمش که مثلن حروم نشه چون فهمیدم که اسم این کاراسراف نکردننیست، بلکه اسمش تبدیل کردن معده به سطل زباله است که نتیجه‌اش صرفن چاق شدن و بعد هم مبتلا شدن به انواع مشکلاته.

همین قضیه در مورد مغز آدم هم صادقه، یعنی اگر فکری هست که باعث آزارت میشه، یه فکر منفی که نمی‌تونی در موردش کاری انجام بدی باید بریزیش دور، نه اینکه هی نگهش داری و از زوایای مختلف بررسیش کنی و بهش پَر و بال بدی. چون این یعنی تبدیل کردن مغزت به سطل زباله و نتیجه‌اش صرفن زندگی نکردنه، نتیجه‌اش نفرته.

تو با فکر کردن به چیزهای منفی نمی‌تونی اونها رو تغییر بدی بلکه فقط باعث می‌شی تجربیات منفی در زندگی تو بیشتر و بیشتر بشن.

مغز ما سطل زباله نیست، بلکه یه جعبه‌ی جواهرات ِ ارزشمنده که دست ما امانته. باید با ارزش‌ترین جواهرات زندگیمون رو توش نگه داریم؛ بهترین فکرها، بهترین تجربیات،‌ بهترین خاطرات و بهترین حس‌ها رو. یه روزی از ما می‌پرسن که توی جعبه‌ات چی داری و اگر جعبه‌ی ما پُر از آشغال باشه ما در مقابلش مسئولیم.

تقریبا مطمئنم که من هرگز روی بدنم تتو نخواهم کرد؛ چون هیچ نقشی، هیچ نوشته‌ای، هیچ عقیده‌ای و هیچ چیزی برای من اونقدر خاص نیست که حاضر باشم تا آخر عمرم بپذیرمش و تمام عمر جلوی چشمم باشه. من اگه بچه‌ای می‌داشتم هیچوقت نمی‌تونستم اسمی براش انتخاب کنم چون هیچ اسمی هم برام اونقدر خاص نیست که بتونم برای همیشه قبولش کنم و این قضیه در مورد تمام مسائل مشابه هم صادقه. کلن من آدم یک عمر یک جور بودن نیستم و علائق و خواسته‌های من مرتباً در حال تغییر هستن.

این ویژگی که میشه بهش گفت دمدمی مزاج بودن و احتمالا در خیلی‌ها وجود داره مزایا و معایب خودش رو داره؛ مزیتش اینه که همیشه آدم رو به سمت جلو حرکت میده و اجازه نمیده که متوقف بشی که نتیجه‌ی توقف رکود و رخوته و همینطور باعث میشه تجربیات متفاوتی به دست بیاری که خب این خیلی خوبه. عیبش هم اینه که نمی‌تونی با یک ویژگی خاص شناخته بشی، نمی‌تونی در یک چیز عمیق بشی و تعداد روابط عمیق و پایدارت معمولا کمتر از تعداد انگشتان دست خواهد بود.

تعادل رو حفظ کردن در هر کاری و در مورد هر ویژگی‌ای یکی از مهم ترین مهارت‌هاییه که باید یاد بگیریم. تنوع‌طلبی خیلی خوبه اما به حدِ تعادل. این تعادله که باعث ایجاد نتایج خوب ِ پایدار میشه و این نتایج پایداره که به درد می‌خوره. وگرنه نتایج مقطعی هر قدر هم که خوب باشن نمی‌تونن تغییری ایجاد کنن.

باید یاد بگیرم که متعادل تر باشم، از هزار تا کاری که دوست دارم انجام بدم روی یکیش تمرکز کنم چون توانم محدوده و باید مهار کنم این میل به تغییر رو تا دست کم خودم دائما برای خودم تبدیل به یه غریبه نشم که باید از نو بشناسمش.

بذار یه چیزی بهت بگم که خیالت راحت بشه؛ جهان بر پایه ی خیره، نیروی خیر تنها نیروی حاکم بر جهانه. هر اتفاقی که در هر گوشه ای از جهان می افته که شاید از نظر ما منفی یا مثبت باشه، تولد ها و مرگ و میرها، دوستی ها و دشمنی ها، جنگ ها و صلح ها، همه و همه در نهایت باعث ِ ایجاد ِ نتیجه ای مثبت در جهان می شن و به پیشرفت جهان کمک می کنن. وقتی اینو بدونی می تونی بار‌  ِ غم و غصه ی دنیا رو از روی دوشِت به زمین بذاری. نیازی نیست عذاب وجدان داشته باشی یا خودت رو مسئول احساس کنی.

اگر بتونیم از نگاه ِ جهان به این موضوع نگاه کنیم درکش برامون خیلی ساده تر خواهد شد. من چه شاد باشم چه غمگین، چه منفی باشم چه مثبت، چه مرده باشم چه زنده در تصویر کلی جهان یک عامل خیر خواهم بود که سبب پیشرفت جهان می شه. شاید در ابتدا پذیرفتن این مساله برامون یه کم سخت باشه چون عادت کردیم که بار مسئولیت جهان رو روی شونه هامون احساس کنیم، عادت کردیم که غصه ی تمام مردم دنیا رو توی دلمون داشته باشیم. اما اگر فقط کمی به این طرز فکر مجال ورود به ذهنمون رو بدیم و ببینیم که چقدر حالمون رو خوب می کنه (که این یعنی این فکر با درونِ  ما هماهنگه) بعد با آغوش باز ازش استقبال می کنیم.

به کائنات اعتماد کنیم، جهان کار خودش رو خیلی خوب بلده.

من آدم به شدت شلخته‌ای هستم، هر جایی که پام رو می‌ذارم اونجا رو شلوغ و به هم ریخته می‌کنم، هیچوقت نمی‌تونم اون موقعی که باید وسیله‌ها رو سر جاهاشون بذارم و فضا رو مرتب نگه دارم.

از یه پدر ارتشی ِ به شدت مرتب چنین دختر شلخته‌ای بعیده واقعا،‌ ولی خب هستم دیگه.

البته باید اینو بگم که من هیچ مشکلی در مورد برنامه‌ریزی و زمانبندی ندارم، برعکس خیلی خوب برای کارها برنامه‌ریزی و زمانبندی می‌کنم و طبق برنامه همه‌ی کارها رو پیش می‌برم و به همشون هم میرسم، فقط در مورد وسایل نظم و ترتیب ندارم و این نظم نداشتن خیلی خودم رو اذیت می‌کنه.

علت این بی‌نظمی هم تنبلیه، من حوصله ندارم که همون لحظه لباس‌ها رو بذارم سر جاشون یا ظرف های خشک رو جمع کنم یا هر کار دیگه ای، دائما این کارها رو به تعویق می‌اندازم و همین باعث میشه که همیشه فضاهای اطرافم پر از بی‌نظمی باشن. در طول هفته لباس‌هام رو روی میز اتو و هر جای دیگه‌ای که جای خالی باشه تلنبار می‌کنم، آشپزخونه رو به هم ریخته می‌کنم، میز کارم رو منفجر می‌کنم و بعد آخر هفته می‌خوام تمام این بی نظمی‌ها رو از بین ببرم و به این ترتیب هم وقت زیادی از من گرفته می‌شه و هم انرژی بسیار زیاد. به علاوه اینکه در طول هفته هم همیشه ناراحتم از نامرتب بودن محیط اطرافم.

اما دیگه واقعا تصمیم گرفتم که نظم اشیاء رو وارد زندگیم کنم. مطمئنم که این کار هم روحیه‌ام رو بسیار تقویت می‌کنه و هم در زمان و انرژیم صرفه جویی خیلی زیادی خواهد کرد. تصمیم گرفتم که از قانون طلایی ۲۱ روز استفاده کنم تا بتونم منظم بودن رو تبدیل به یک عادت در زندگیم کنم. چالش من از امروز که دهم دی ماه هست شروع میشه تا اول بهمن ماه. امروز خونه رو کاملا مرتب و تمیز کردم و هر چیزی رو سر جای خودش گذاشتم. البته نه در حد روزی که مهمون بخواد بیاد ولی تقریبا ۹۰ درصد همه چی سر جاشه. یه اپلیکیشن هم روی گوشیم نصب کردم که لیست کارها رو داخلش بنویسم و هر کاری که انجام میشه رو تیک بزنم. یه جور Todolist که به طور کلی خیلی به آدم کمک میکنه.

کارهایی که به ذهنم می‌رسه که باید انجام بدم این‌ها هستن:

۱هر روز که می‌خوام از خونه خارج بشم لباسی که تنم بوده رو یا داخل سبد رخت چرک بندازم یا سر جای خودش توی کمد.

۲  هر وقت از بیرون اومدم خونه لباس‌ها رو یا آویزون کنم یا داخل کمد قرار بدم.

۳ظرف‌های خشک رو به محض اینکه می‌بینم جمع کنم و سر جاهاشون بذارم.

۴ظرف‌هایی که باید داخل ماشین بذارم رو بذارم، بقیه رو هم سریع بشورم که جمع نشن.

۵هر وسیله‌ای که سر جاش نیست رو به محض اینکه می‌بینم (همون موقع) سر جای خودش قرار بدم.

۶لوازم آرایش رو بعد از استفاده از روی میز آرایش جمع کنم و داخل کشو بذارم.

به طور کلی باید عادت کنم که هر کاری که لازمه انجام بشه رو در همون ۳۰ ثانیه‌ی اول انجام بدم و نذارم که تنبلی بر من غلبه کنه.

اینها رو اینجا نوشتم تا خودم رو به انجام دادنشون متعهد کنم. هر پیشرفتی که داشتم زیر همین پست آپدیت می‌کنم. شما هم اگر راهکاری دارید که می تونه به منظم بودن کمک کنه خوشحال می‌شم که برام بنویسید.

 

پی‌نوشت‌ها:

تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۸

امروز درست یک هفته از شروع چالش می‌گذره و من به طرز عجیب و غریبی متعهد بودم به چالش. حتی با اینکه خیلی وقت‌ها واقعا خسته بودم اما لباس‌ها رو جمع کردم و ظرف‌ها رو شستم. باورم نمی‌شد که در طول هفته انقدر آرامش داشتم و احساس می‌کردم هیچ کاری برای انجام دادن ندارم چون کارها رو به مرور انجام داده بودم. با اینکه باز خیلی کار بود که باید انجام میشد اما چون خونه به هم ریخته نبود واقعا بقیه‌ی کارها به چشمم نمی‌اومد.

امروز ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و چون قرار نبود برم آتلیه به خودم گفتم تنبلی رو بذار کنار و نگیر بشین. به جاش کارها رو انجام بده که خونه تمیز بشه. بنابراین گاز رو تمیز کردم، لباس‌های تیره رو داخل ماشین انداختم، ظرفها رو شستم، گردگیری کردم، جارو زدم، آینه‌ها رو تمیز کردم، دستشویی رو شستم، روی یخچال و روی کابینت‌ها رو تمیز کردم و ساعت ۹:۱۵ همه‌ی کارهام تموم شده بود. الان فقط مونده شستن دستشویی فرنگی که وقتی رفتم دوش بگیرم انجامش میدم.

خیلی راضی‌ام از عملکردم در طول هفته‌ی گذشته. تلاش می‌کنم که بقیه‌ی مسیر چالش رو هم همین طور متعهدانه ادامه بدم. خدا رو شکر می کنم برای مسیر جدیدی که شروع کردم. مطمئنم که نتایج خیلی خوبی برام خواهد داشت. 🙂

تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۴

خب رسیدیم به پایان هفته‌ی دوم چالش و باورم نمیشه که من تا این حد به چالش پایبندم. توی هفته‌ی گذشته بارها ایستادم توی راهروی مابین اتاق‌ها و سالن و خونه رو نگاه کردم و گفتم خدایا یعنی این خونه‌ی ماست که انقدر مرتبه و همه چی سر جاشه؟ باورم نمیشد.

یکی از بزرگترین دغدغه‌های ذهنی من همیشه این بوده که اگه یه نفر سرزده بیاد خونه‌ی ما من چی کار کنم!!! توی این دو هفته انقدر حالم خوب بود و اعصابم آروم بود،‌ هر کس که می‌اومد خونه‌مون من هیچ مشکلی نداشتم.

البته اینم بگم که هر وقت کسی سرزده هم بیاد خونه‌ی ما دستشویی همیشه برق می‌زنه، فکر نکنید من کثیفم‌ها، فقط شلخته‌ام 😀

خلاصه که دارم لذت می‌برم از این چالش و تمام شلخته‌های دنیا رو به این چالش دعوت می‌کنم.

تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۳

خب رسیدیم به هفته ی آخر چالش. من باید دو روز پیش می اومدم می نوشتم اما وقت نشد. آقا من خیلی خیلی خوشحالم. اصلا نمی تونم بگم چقدر راضی‌ام از چالشی که برای خودم تعریف کردم. هفته ی پیش روز جمعه ما از کرج برگشتیم با کلی وسیله، توی پیلوت بابا اینارو دیدیم، گفتن می‌خوایم شام بریم بیرون. ما هم سریع رفتیم بالا آماده شدیم. تمام وسیله‌هامون رو هم مجبور شدیم همون دور و برها بذاریم و بریم.

وقتی شام خوردیم همه گفتن حالا چی کار کنیم؟ من گفتم الان باید بریم چایی بخوریم. بعد گفتم پاشید همگی بریم خونه ی ما چایی بخوریم. اولش همه هی گفتن نه و الان دیروقته و اینا اما من گفتم نه بیاید بریم، یه چایی می خوایم بخوریم دیگه. یعنی من انقدر اعتماد به نفس داشتم که با اینکه خودم دو روز خونه نبودم و کلی هم وسیله داشتیم باز اصرار کردم که همه بیان خونه ی ما و خدا رو شکر خیلی همه چی خوب بود چون بطن خونه کاملا مرتب بود.

درسته که این هفته، هفته ی آخر چالش بود اما این چالش هیچوقت تموم نمیشه. اما خدارو شکر می‌کنم که موفق شدم مرتب بودن رو تبدیل به یکی از عادت‌هام بکنم. هرچند که هنوز هم نیاز به کار دارم اما در همین حد هم واقعا راضی‌ام. خدایا شکرت 🙂

تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵

خیلی وقت بود که می‌خواستم بیام اینو بنویسم اما وقت نمیشد. بازی ایران و چین در جام ملت های آسیا ۲۰۱۹ چهارم بهمن ۹۷ برگزار شد. ما همون روز به یه دورهمی خانوادگی خونه‌ی یکی از پسرخاله های همسرم دعوت بودیم که اتفاقا توی ساختمون ما و دقیقا طبقه‌ی پایین ما زندگی می‌کنن. من اون روز از صبح همه‌ی کارهام رو کرده بودم، فکر می‌کنم ساعت حدودا ۸ بود که دیگه هیچ کاری نداشتم، خودم هم آماده بودم فقط لباسم رو نپوشیده بودم. تلویزیون رو روشن کردم که ببینم جریان فوتبال چی میشه. برای خودم یه شیر نسکافه آماده کردم، عود روشن کردم و خواستم بشینم یه کم ریلکس کنم تا موقع رفتن بشه که صدای در شنیدم. یکی از اقوام اومدن بالا و گفتن که مریم جون تلویزیون پایین خرابه و الان فوتبال داره. همه می‌خوان فوتبال رو ببینن. منم خیلی زیاد استقبال کردم و گفتم حتما بگید بیان بالا،‌ اتفاقا من خودم دارم می بینم و اتفاقا چند دقیقه‌ی قبلش ایران اولین گل رو زده بود.

آقایون یکی یکی اومدن بالا. سریع چایی گذاشتم و هر چی خوردنی تو خونه داشتیم چیدم روی میز. کم کم به تعداد مهمونها اضافه می‌شد. یعنی هر آقایی که می‌اومده طبقه‌ی پایین می‌پرسیده فوتبال چه خبر، همه می‌گفتن که بالا دارن فوتبال می‌بینن در نتیجه همه می‌اومدن بالا.

وای که چقدر خوش گذشت. اون شب چند بار چایی دم کردم. دیگه جا برای نشستن نبود، خونه پر از جمعیت بود. کلی عکس گرفتیم و خندیدیم. خدارو شکر که ایران هم سه-هیچ برنده شد و عیش ما کامل شد. هنوز هم به اون شب که فکر می‌کنم یه لبخند میاد گوشه‌ی لبم.

اون همه مهمون یه دفعه و بی خبر به خونه‌ی ما اومدن و من انقدر آرامش داشتم و حالم خوب بود که نمی‌دونم چطوری توصیفش کنم. اگر این چالش رو برای خودم نذاشته بودم و نتایجش رو نگرفته بودم اون شب مطمئنن خیلی حالم خراب می بود و خجالت می‌کشیدم.

من تا امروز به چالش‌ام پایبندم، درسته که بعضی وقت‌ها تنبلی می‌کنم و می تونم خیلی بهتر عمل کنم اما با این حال مرتب بودن رو تا حد زیادی تبدیل به یک عادت در خودم کردم و واقعا راضی‌ام.

خدایا شکرت 🙂

تاریخ ۱۴۰۱/۰۶/۲۳

امروز خیلی اتفاقی این پست رو خوندم و خودِ امروزم رو با اون نسخه از خودم که یک روزی این چالش رو شروع کرده بود مقایسه کردم. باورم نمیشه که یک زمانی این آدم بوده باشم و این چیزها رو نوشته باشم چون خیلی خیلی تغییر کردم. من هیچوقت این چالش رو ترک نکردم که هیچ الان دیگه بخشی از ناخودآگاهم شده. حتی باید بگم که از اون طرف بوم افتادم و زیادی مرتب شدم. البته که اصلا تبدیل به وسواس نشده و هر وقت که امکانش نباشه بی‌خیال به هم ریختگی‌ها می‌شم. اما تا جایی که در توانم باشه همه جا رو مرتب نگه می‌دارم و بی‌نهایت راضی هستم از شرایط فعلی. انجام این چالش رو به همه توصیه می‌کنم چون از اون به بعد شاهد خواهید بود که تا چه اندازه در زمان و انرژی شما صرفه‌جویی خواهد شد و چقدر خلاق‌تر و خوش‌اخلاق‌تر خواهید شد.

خیلی سخت است که بتوانی از موفقیت‌های کوچک لذت ببری، از خوشی‌های کوچک شاد بشوی، بابت نعمت‌های کوچک سپاسگزار باشی، از تغییرات کوچک شروع کنی.

خیلی سخت است که تمام این چیزهای کوچک برات انگیزه باشن و ناامید نشی، اما فقط در اینصورت است که موفقیت‌های بزرگ، خوشی‌های بزرگ و نعمت‌های بزرگ به سراغت می‌آیند. فقط در اینصورت است که می‌توانی تغییرات بزرگ در زندگی‌ات داشته باشی.

برآیند همین چیزهای کوچک است که اتفاقات بزرگ را رقم می‌زند و این در صورتی ممکن می‌شود که به تمام ِ این چیزهای کوچک عشق بورزی، همه را ببینی و از همه‌ی آنها لذت ببری.

وقتی بچه ای خودت رو زیبا میدونی چون واقعا هستیخودت رو خلّاق میدونی چون هستیخودت رو باهوش میدونی چون هستیخودت رو خوش اخلاق و مهربون میدونی چون هستیخودت رو باعُرضه می دونی چون هستی….

هرچی بزرگتر میشی از گوشه و کنار می شنوی کهدر مقایسهبا بقیه ی بچه ها زیبا نیستی، در مقایسه با بقیه باهوش نیستی، خلاق نیستی، خوش اخلاق نیستی، باعُرضه نیستی و …. و به این ترتیب به دیگران اجازه می دی که وارد دنیای زیبای تو بشن و شروع می کنی به مقایسه کردن خودت با دیگران. کم کم باورت می شه که تو هیچ کدوم از چیزهایی که فکر می کردی نیستی. با خودت می گی من چقدر احمق بودم که فکر می کردم بهترینم و کاملا یادت میره که تو واقعا بهترین بودی، تو از جایی اومده بودی که باور داشتی بهترینی و واقعا هم بودی.

به هیچ کس اجازه نده که وارد ِ دنیای تو بشه چون دنیای تو فقط و فقط متعلق به توئه، نه به پدر و مادرت، نه به دوستانت، نه به معلم هات، و نه بههیچ و هیچکس دیگه ای.

بزرگترهای عزیز میشه لطفا گند نزنیم به باورهای بچه ها در مورد خودشون؟! به هر بچه ای که می رسیم بگیم که تو بهترینی، تو زیباترینی، تو قویترینی، چون این عینِ واقعیته، هر بچه ای قهرمانِ دنیای خودشه. اجازه بدیم که بچه ها قهرمان باقی بمونن، به خدا دنیا جای بهتری خواهد شد.

توی یوگا یه اصطلاحی داریم به اسمدارشا، یعنی “بیننده‌ی بدون قضاوت“. ازت می‌خوان که نسبت به بَدَنت دارشا باشی، یعنی از اثر  ِحرکات روی بدنت و همین طور از تمام حس‌هایی که داری “فقطآگاه باشی بدون اینکه بخوای بدنت رو قضاوت کنی.

اگه بتونیم در تمام ِ زندگیمون دارشا باشیم حالمون خیلی خوب خواهد بود؛ اینکه ناظرِ اتفاقات زندگیمون و هر حسی که در هر لحظه داریم باشیم بدون اینکه بخوایم خودمون رو مورد قضاوت قرار بدیم.

یاد بگیریم که دائماً خودمون رو پشت میز محاکمه نَشونیم و به خاطر  ِ هر اتفاقی خودمون رو روانه‌ی سلول انفرادی نکنیم. وکیل مدافع خودمون باشیم نه قاضی و دادستان خودمون.

هیچ کس به ما نزدیکتر از ما نیست؛ نه پدر و مادرمون، نه همسرمون، نه فرزندمون و نه هیچ کس دیگه. اگه ما نتونیم با خودمون مهربون باشیم هیچ کس دیگه‌ای هم نمیتونه.

امسال تمرکز کردم رویدوست داشتن ِ خودو از اونجاییکه کاملا با این مفهوم غریبه‌ام خیلی سخت دارم پیش می‌رم، اما تلاش می‌کنم که هر روز کمی بیشتر از قبل خودم رو دوست داشته باشم و امیدارم روزی برسه که این حس رو عمیقا تجربه کنم؛ اینکه نسبت به خودم یه «دارشای مهربون» باشم.

یه بار از یه کلینیک وقت ِ چشم پزشکی گرفتم. از کرج رفتم تهران و توی اوج شلوغی ِ تهران به سختی خودمو رسوندم به کلینیک. وارد شدم و حضورم رو به منشی دکتر اعلام کردم. منشی گفت دکتر عمل داره و با یک ساعت تاخیر میاد. منم از فرصت استفاده کردم و پیش دو تا دکتر  ِ دیگه توی همون کلینیک رفتم، داروهامو از داروخانه‌ی کلینیک گرفتم، از در اومدم بیرون، از خیابون رد شدم رفتم اون طرف و سوار اتوبوس شدم.

یه مدت که گذشت در حالیکه میله‌ی وسط اتوبوس رو گرفته بودم و به مناظری که از روبروم رد می‌شدن نگاه می کردم با خودم گفتم: «خدارو شکر که دکتر نگفت چشمات ضعیف شدهخداروشکر که چشمام سالمن

هان؟!!!  دکتر چی نگفت؟ اصلا دکتر کیه؟ کجاست؟

خدای من!!!! من اصلا دکتری رو که به خاطرش این همه راه رو رفته بودم ندیدم. مگه میشه؟!!!!!

همگی می‌دونید که جبرانِ چنین اشتباهی توی تهران اون هم در ساعت اوج شلوغی مساوی است با دست کم دو ساعت زمان تا بتونی برگردی سر ِ همون نقطه‌ی اولی که بودی. با هر بدبختی‌ای بود خودم رو رسوندم به کلینیک و نفس‌نفس زنون رفتم پیش منشی. منشی گفت: “خانم شما کجایی؟ من که دویست بار اسم شمارو صدا زدم.”

گفتم: “ببخشید، یه کار واجبی پیش اومده بود، مجبور شدم برم بیرون.”

خیلی واجب بودها، خیییلی،‌ اصلا واجب‌ترین کار زندگیم تا اون لحظه بود. انتظار نداشتید که حدّ اعلای بلاهتم رو برای منشی توضیح بدم؟

فکر کنم بهترین کاری که می‌تونستم برای خودم بکنم این بود که برم طبقه‌ی بالا و از یه روانپزشک وقت بگیرم‌!!!


شمایی که اینو می خونی الکی نگو که هیچوقت از این گیج بازیها نداشتی و من تنها گیج ِ موجود روی زمینم. بیا یکیشو بنویس، قول می دیم زیاد بهت نخندیم.

داستانِ کتاب خواندن من داستانِمورد عجیب بنجامین باتناست. من کتاب خواندن را با «ربه کا» ی دافنه دوموریه شروع کردم. در سیزده سالگی شکسپیر را خواندم و در سالهای قبل و بعد از آن خودم را با خواندن «خشم و هیاهو» ی ویلیام فاکنر، «دوبلینی ها» ی جیمز جویس، «مسخ» کافکا، «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف، «ضیافت» افلاطون، «کمدی الهی» دانته، «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز، «بیگانه» ی آلبرکامو، «اعترافات» ژان ژاک روسو، «برادران کارامازوف» داستایوفسکی، عهد عتیق و عهد جدید، نمایشنامه های تنسی ویلیامز ، اریک امانوئل اشمیت، چخوف، ساموئل بکت و دهها مورد دیگر شکنجه کردم. در این مدت نویسنده های ایرانی را اصلا داخل نویسنده حساب نمی کردم و البته خودم را صاحب نظر جهت قضاوت کردن می دانستم.

کم کم فهمیدم که انگار هیچی نفهمیده ام، بنابراین یواشکی و به دور از چشم خود ِ قضاوت گر ِ نقّادم رفتم و «سمفونی مردگان» عباس معروفی، «سووشون» سیمین دانشور، «جای خالی سلوچ» محمود دولت آبادی، «شادکامان دره قره سو» علی محمد افغانی، چند داستان از جلال آل احمد و گلی ترقی و خیلی های دیگر را خواندم. باید اعتراف کنم که حتی از فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی و زویا پیرزاد و بسیاری دیگر از این دست هم خواندم.

تازه بعد از این بود که چند کتاب داستان مخصوص کودکان و نوجوانان خواندم و چندتایی از ژول ورن و سایرین. داستانهای تخیلی و گاها بامزه و البته بی نهایت ساده.

یعنی تمام مسیر را برعکس رفتم. امروز که سی و چهار ساله شده ام می فهمم که چیزهایی را که خواندم در واقع فقط خوانده ام اما درک نکرده ام. انگار که با خودم مسابقه ی خواندن داشتم و فقط کافی بود که یک کتاب را تمام می کردم و به سراغ بعدی می رفتم. درک کردن اصلا جزء برنامه ام نبود که البته اگر هم بود نمی توانستم برآورده اش کنم چون چیزهایی که میخواندم هرگز در ظرف ادراک آن موقع ام نمی گنجیدند.

خیلی خوشحالم که کتابهایی مثل «جنایت و مکافات»، «وودرینگ هیتز»  (یا همون به غلط بلندیهای بادگیر)، «مادام بووآری»، «جان شیفته»، «بهشت گمشده»، «وداع با اسلحه» و بسیاری دیگر از دستم در رفته بودند و خوشحالم که خواندن هاروکی موراکامی و خیلی های دیگر تازگی ها مد شده است.

این روزها دوست دارم که کتاب ها را مزه مزه کنم نه اینکه یک مرتبه قورتشان بدهم. میخواهم از هر کدامشان سیراب شوم نه اینکه این یکی را نچشیده به سراغ آن یکی بروم. فهمیدم که مهم این نیست که چند تا کتاب خوانده ای مهم این است که هر کدام را چطور خوانده ای. 

کاری که من با خودم کردم نتیجه اش شد آشفتگی ذهن، از بین رفتن تخیل، تخریب حافظه. اما درسی که من از این ماجرای بنجامین باتنی گرفتم این بود که در هر مسیری که قدم می گذارم باید تکاملم را در آن مسیر طی کنم تا بتوانم بهره ی کافی را از آن ببرم. وگرنه یک شب ِ ره صد ساله رفتن و یا مسیر را از دشوارترین قسمت آن شروع کردن تنها نتیجه ای که دارد نرسیدن است و بس. انسان همیشه میل به زود رسیدن دارد؛ دوست دارد که بگوید بشو و بشود. وقتی میخواهد لاغر شود، وقتی میخواهد رابطه ای را بسازد، وقتی می خواهد ثروتمند شود، وقتی می خواهد از هر نقطه ای به هر نقطه ی دیگری برود دوست دارد که سوار بر قالی سلیمان شود و در کسری از ثانیه به آن نقطه برسد اما این امر ممکن نیست چون جهان مادی بر پایه ی تکامل بنا شده است. در طی میلیونها سال هر تکه ای از این جهان ذره ذره کامل شده است و تا ابد نیز به همین منوال خواهد بود

پس نخواهیم که زود برسیم، بخواهیم طوری برسیم که تمام مسیر را درک کرده باشیم و از هر لحظه اش لذت برده باشیم. بخواهیم وقتی که می رسیم احساس کنیم که با مسیر طی شده در هماهنگی کامل بوده ایم و هر درسی را که مسیر برای ما داشته یاد گرفته ایم.

پدر من یه عمر سیگار می کشید، وقتی میگم یه عمر منظورم از شونزده سالگی تا حدود شصت سالگیه و در تمام این سالها آمار دو پاکت سیگار در روز رو داشت. از این عمر طولانی، حدود بیست و خورده ای سالش هم نصیب من شد. در تمام اون سالها من متنفر بودم از سیگار، از بوی موندگی ِ تهوع آورش که به فرد سیگاری می چسبه، از نفسی که سعی می کنی بدی داخل اما همش با عذاب و نفرته، از اینکه تمام هیکلت همیشه بوی گند سیگار میده در حالیکه تو فقط یه محکوم به تحملی. پدر جان که می دونست من واقعا اذیت میشم بیشتر وقت ها بیرون از خونه سیگار می کشید اما به هر حال دو تا پاکت سیگار رو نمیشه یه جایی بیرون از خونه خلاص کرد.

الان دوازده سالی میشه که ترک کرده و روزی نیست که من خدارو شکر نکنم؛ هم به خاطر خودش هم به خاطر خودم.

از قضای روزگار من یه بار مجبور شدم برم سیگار بخرم که یه عکسی بگیرم. مثل یه زندانی فراری خیلی مشکوک رفتم در مغازه و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم آقا یه سیگار تپل به من بدید. فروشنده یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: خانم یعنی چی یه سیگار تپل؟ گفتم: یعنی از این سیگارهای لاغر نباشه یه چیز تپل باشه.

(هیچ اسمی نگفتم چون اون زمان که بابای من سیگار می کشید سیگارهای وینستون و مونتانا و از این قبیل بودن، ترسیدم اسم این سیگارها رو بیارم طرف بگه اینا که مال زمان کاظم فلانه، واسه همین ترجیح دادم فقط بگم تپل?طرف خنده اش گرفت و یه بسته سیگار تپل آورد. من مثل برق گرفته ها گفتم نهههه… یه پاکت نه، یه دونه میخوام، یه نخ.

در تمام مدت نگران فکری بودم که فروشنده ی محلی درباره ی من ممکنه بکنه، یعنی به معنای واقعی کلمه اسکل بودم، حالا به فرض هم طرف فکر میکرد دارم سیگار می خرم که برم بکشم، چه اهمیتی داشت اصلا و اصلا به اون چه مربوط بود.

چقدر ما آدم ها خودمون رو درگیر قضاوت های بی اهمیت دیگران می کنیم. یه مدت که از اون ماجرا گذشت و یه کم عاقل تر شدم گفتم واقعا احمقی اگه زندگیت رو صرف معذب بودن بابت نظرات دیگران کنی و سعی کردم که دیگه احمق نباشم. نصیحت امروز: احمق نباشیم.

هرگز گذشت نکن، گذشت کردن احمقانه‌ترین کار دنیاست و اگه فکر می‌کنی که می‌تونی گذشت کنی سخت در اشتباهی. هیچ آدمی توان گذشت کردن رو نداره، تو فکر می‌کنی که گذشت کردی اما در واقع سکوت کردی و تمام حرفها و حس‌هات رو سرکوب کردی. اما اونا یه جایی در وجود تو ته‌نشین می‌شن و منتظر می‌مونن؛ منتظر یه اتفاق، یه روز، یه لحظه، یه حرف تا در درون تو منفجر بشن. اون روز هم خودت نابود میشی و هم تمام کسانی که به خاطرشون گذشت کرده بودی رو نابود می‌کنی.

به جای گذشت کردن ببخش، بخشیدن یعنی عمیقن رها کردن، یعنی عبور کردن، یعنی اینکه درباره‌ی حس‌هات حرف می‌زنی، فکر می‌کنی،‌ می‌نویسی، یعنی یه جوری به اون ماجرا نگاه می‌کنی که حالت بهتر بشه و بعد رها می‌کنی. برای همیشه، نه اینکه فراموش کرده باشی، به یاد میاری اما بدون خشم، بدون نفرت، بدون کینه،‌ به یاد میاری به عنوان یه تجربه یه درس و لبخند می‌زنی.

تمام حس وحال های پاییزی ات را تنگ در آغوش بگیر؛ چه اگر همین پاییز عاشق شده ای، چه اگر دوری اش غمگین ترین پاییز زندگی ات را رقم میزند، چه اگر سرخوشی از رقص رنگها چه اگر دلگیری از غروبهای زودهنگام و درازای شبها… همه و همه را دوست داشته باش چرا که همه شان جزئی از تو هستند، جزئی از درون ِ زیبای تو که دوست داشتنشان یعنی دوست داشتن خودت که بیشتر از هر کسی لایق دوست داشته شدنی.

به خزان زندگی ات عشق بورز تا بتوانی از بهار زندگی لذت ببری.

بارها آزموده‌ام آدم‌ها را به آزمون ِ وفا و هر بار این منم که شکست می‌خورم در این آزمون دردآور که گُمان می‌کنم این یکی دیگر می‌داند چیست وفا و حرمت نگه می‌دارد وفاداری را و چه ساده دلم من…..

پیاز همیشه به داد آدم می رسه؛ برای پنهان کردن اشک های واقعی پشت اشک های مصنوعی…

این ظلم را در حق خودمان نکنیم که خود را در کفه ی سنجش و مقایسه با دیگران قرار دهیم. نگوییم فلانی در ۱۸ سالگی رانندگی کرد و من در سی سالگی، فلانی کسب و کارش را در فلان زمان راه انداخت و من هنوز هیچ کاری نکرده ام،‌ فلانی فلان موقع ازدواج کرد و من هنوز تنها هستم، فلانی به دانشگاه رفت و من نرفتم ….

من منم و تو تویی. هر کدام از ما به طرزی باور نکردنی منحصر به فردیم و برای هر کدام از ما در زندگی مسیری منحصر به فرد وجود دارد. پس خودمان را با خودمان و فقط با خودمان مقایسه کنیم.

صدایِ نا آشنایی از اتاق ِ کناری، بی آنکه هرگز صاحبِ صدا را دیده باشم و بی آنکه بدانم چرا، تلخ ترین خاطراتم را ورق می زند…

تقریبا بیست و هشت ساله که ما با یکی از خاله هام همسایه هستیم، اونا سر ِ‌کوچه هستن و ما وسطای کوچه. شوهر خاله ام همیشه یه آدم دُرُشت و چاق بود. من هم وقتی بچه بودم یه بچه ی خپل و چاق بودم. شوهر خاله ام به من یه لقب داده بود؛ پهلوون پنبه. من یه پهلوون‌ِ پنبه ای بودم که در پنجشش سالگی می نشستم پا به پای شوهر خاله ام یه دیس میوه رو می خوردم،‌ آبگوشت می خوردم و هر چیز خوردنی دیگه ای از زیر دستم در نمی رفت. اون هم به چشم ِ من پهلوون بود.

الان که من سی و چهار ساله هستم اون پهلوون چندین عمل جراحی کرده،‌ قلبش با باتری کار می کنه،‌ از افسردگی حاد و پارکینسون رنج می بره و خیلی لاغر شده. الان دیگه اون هم شده پهلوون پنبه و منم همون پهلوون پنبه ای که بودم هستم.

زندگی می تونه پهلوونهای واقعی رو تبدیل به پهلوون پنبه کنه 🙁


پی نوشت: این همسایگی مربوط به خانه ی پدری می شه وگرنه من خودم الان در شهر دیگه ای زندگی می کنم.

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد