مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

قبلاها فارسی رو با حروف انگلیسی می نوشتیم و بهش می گفتیم فینگلیش. جدیدا انگلیسی رو با حروف فارسی می نویسیم و هنوز هیچ اسمی واسش انتخاب نکردیم. فینگلیش خودش به اندازه ی کافی دردناک بود، اما ما به همون فینگلیش قناعت نکردیم و مرزهای خلاقیت رو درنوردیدیم تا اینکه تونستیم انگلیسی رو با حروف فارسی بنویسیم. این دیگه از عجایبه، فکر نمی کنم هیچ زبانی انقدر قابلیت داشته باشه.

اصلا حالا که همه ی زبانها رو میشه فارسی نوشت دیگه چه کاریه که دیکته ی کلمات رو به زبان های دیگه بلد باشیم!! همه رو فارسی می نویسیم دیگه و البته که گور بابای مخاطب.

ولی در عین حال ما خیلی «کوولیم»، وقتی میخوایم بنویسیم «وات دِ فاک» قشنگ زیر «د» یه کسره می ذاریم که یه وقت مخاطب گمراه نشه، دیگه چی میخوان خاک بر سرا؟؟؟!!!!

پی نوشت: همونطور که معتقدیم فارسی رو باید فارسی نوشت، انگلیسی رو هم باید انگلیسی نوشت.

طبیعت بسیار بسیار قدرتمند است، بسیار قدرتمندتر از هر نیرویی که بشر بتواند متصور شود. جنگیدن با طبیعت و ایستادن در مقابلش ثمری جز نابودی نخواهد داشت. تنها گزینه ی بشر در مقابل طبیعت این است که مانند تمام موجودات دیگر با آن همراه شده و اجازه دهد تا طبیعت رسالت خود را به سرانجام برساند و در این مسیر لذت ببرد از هر اتفاقی که طبیعت برایش رقم خواهد زد.

پیر شدن ِ من و تو جزئی از روال ِ طبیعت است و این روال را هیچ نیرویی نمی تواند تغییر دهد. اگر تلاش کنی که دیرتر پیر شوی، مثلا فکر کنی که عمل جراحی می تواند کمک کند،‌ تنها اتفاقی که می افتد این است که طبیعت تو را و دلت را سریعتر پیر خواهد کرد تا قدرتش را به نمایش بگذارد. در حالیکه اگر این روال را بپذیری و تلاش کنی با آن همراه شده و از هر لحظه اش لذت ببری خواهی دید که طبیعت هم با تو مهربان تر خواهد شد.

روح من همیشه بغل دستم میخوابه، هر چی هم بهش میگم روح جان پاشو برو چند تا کوچه اونورتر یه ادونچری چیزی، چرا همش چسبیدی به ما؟ به خرجش نمیره که نمیره. با کوچکترین صدا و کوچکترین حرکتی هم زرت برمیگرده میاد تو بدنمون.

روحم یا تنبله یا ترسوئه یا خیلی وابستگی داره به من، اینجوری میشه که خواب من خیلی سبُکه و اصلا رویا نمیبینم.

خیلی دوست داشتم روحم کمتر وابسته بود، هر وقت من میخوابیدم پا میشد می رفت دنیارو می گشت، می رفت وسط شادترین جشن ها می رقصید. از اون مهمونی هایی که صدا به صدا نمی رسید و روحم صداهای دنیای منو نمی شنید و با هر صدایی بر نمی گشت.

خبری نیست بابا جان اینجا که هی نشستی ور ِ دل ما. برو عشق و حال کن جانم، بذار ما هم یه کم عمیق تر بخوابیم آخه.  ? ?

اگر یک سال ِ پیش کسی را دوست داشتی و یک سال است که او را ندیدی، پس دیگر مطمئن نباش که هنوز هم بتوانی دوستش داشته باشی. آدم ها در طول یک سال میتوانند تبدیل به شخص دیگری شوند و به احتمال زیاد هم می شوند. یک سال از زندگی می تواند از ما فردی را بسازد که به هیچ وجه شبیه کسی که قبلا بودیم نباشیم. وقتی آدم ها این یک سال را با هم میگذرانند فرصت پیدا میکنند که تغییرات را هضم کنند و در واقع یک تصور ِ خیالی از یکدیگر نمی سازند، بلکه با خودِ واقعی هم زندگی می کنند.

پس حداکثر تا شش ماه می توان از کسی دور بود و همچنان ادعا به شناخت او داشت. بعد از آن بهتر است یا اصلا به سراغش نروی و یا همه چیز را از نو شروع کنی.

وقتی که ۲۴ ساله بودم اتفاقی برای من افتاد که هر چند در نوع خودش بسیار پیش پا افتاده بود اما باعث شد که کم کم اضطراب شروع به ته‌نشین شدن در عمیق‌ترین لایه‌های ذهن من بکنه. این اتفاق مصادف شد با یه پایان نامه‌ی عذاب آور که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه و یه شغل بسیار پُر تنش. اینها دست به دست هم دادن و باعث شدن که استرس هر روز بیشتر و بیشتر در وجود من رخنه کنه و قوت بگیره. وقتی از خونه بیرون می‌رفتم فقط دوست داشتم برگردم خونه و و وقتی خونه بودم دوست داشتم نباشم. هیچ کجا آروم و قرار نداشتم. نمی‌دونستم دقیقا چِمه فقط می‌دونستم که هیچ چیزی نمی‌تونه خوشحالم کنه و از هیچ لحظه ای لذت نمی‌بردم. کم کم سرگیجه‌های عصبی شروع شدن و تعداد تارهای سفید ِ مو در بین موهای من هر روز بیشتر می‌شد. هیچ کدوم از اینها چندان مهم نبودن اما بعد از چهار سال به خودم اومدم و دیدم که چهار ساله که نخوابیدم. شاید این حرف به نظر غیرممکن و خنده دار بیاد، اما کسانی که گرفتار بی‌خوابی هستن کاملا می‌دونن من دارم راجع به چی صحبت می‌کنم. ( فردی رو دیدم که ۱۲ سال نخوابیده بود. )

شب‌ها تا ساعت ۲ خودم رو مشغول به کار نگه میداشتم و وقتی همه خواب بودن و هیچ نور و یا هیچ صدایی نبود و من دیگه واقعا خسته بودم می‌رفتم که بخوابم البته به این امید که بتونم. دقیقا دو ساعت درگیر بودم تا خوابم ببره. بالاخره خوابم می بُرد اما نیم ساعتِ بعد با یه کابوس از خواب بیدار می‌شدم و دوباره دو ساعت ِ کامل دیگه درگیرِ خوابیدن بودم. دفعه‌ی بعدی که خوابم می‌برد و بعد از نیم ساعت از خواب می‌پریدم دیگه وقت بیدار شدن و دوباره کار کردن بود. من اما اصلا نخوابیده بودم که بخوام بیدار شم. به جرات میگم که میزان خوابم در یک روز به زحمت به دو ساعت می‌رسید و اون مدتی که خواب بودم در واقع بدتر از نخوابیدن بود.

یادم میاد که یک شب که باز با یه کابوس از خواب بیدار شدم نشستم گریه کردم و گفتم خدایا چرا من نمی‌تونم عین آدم بخوابم!!! به هر حال نعمت خواب از من گرفته شده بود و من باید یه راه حلی براش پیدا می‌کردم.

چند جلسه مشاوره با یک روانشناس داشتم و ایشون تشخیص دادن که شدت بیماری اضطراب در من خیلی زیاده و به دنبال پیدا کردن علتش بودن. من اما خودم می‌دونستم علتش چیه و دنبال راه چاره بودم. به روانپزشک هم مراجعه کردم که ایشون دارو تجویز کردن. اما من داروها رو نخوردم چون دوست نداشتم که برای برآورده‌کردن طبیعی‌ترین نیاز بدنم وابسته به دارو باشم.

یه روانشناس دیگه استفاده از دمنوش‌ها و داروهای گیاهی رو توصیه کردن که البته بی تاثیر نیستن اما نه برای اون شدت از اضطراب و بی‌خوابی.

دیگه واقعا مستاصل شده بودم تا اینکه یک روز ایمیلم رو باز کردم و دیدم یه ایمیل دارم با این عنوان: رهایی از استرس و بی‌خوابی. استرس و بی‌خوابی؟؟؟ یعنی دقیقا همون دو تا مشکلی که من داشتم. کائنات انگار به کمکم اومده بودن. فرستنده‌ی ایمیل رو می‌شناختم، قبلا حرف‌هاشون رو دنبال می‌کردم. سریع رفتم خریدم و وقتی به دستم رسید تندتند شروع کردم به گوش کردن تا اینکه فهمیدم یه جلسه‌ی هیپنوتراپی هست که باید شب موقع خوابیدن گوش کنم. فایل رو ریختم روی گوشیم و منتظر شدم تا شب بشه.

ساعت تقریبا ۱۲ بود که هدفون رو گذاشتم توی گوشم. جناب هیپنوتراتیست گفتند: پنج نفس عمیق بکشید و روز گذشته رو و تجربیات روز گذشته رو فراموش کنید.” و بعد اضافه کردند برای من خیلی جالبه که چطور تمام ِ مخلوقات این عالم به طور طبیعی به خواب میرن…. و در بین تمام مخلوقاتی که به خواب میرن، برای من خوابیدن ِ خرس‌ها از همشون جالب‌تره. خرس‌ها تمام ِ تابستون رو  آماده‌ی خواب زمستونیشون میشن…..

و من چشم‌هام رو باز کردم و ساعت ۸ صبح بود و هنوز هدفون توی گوشم بود !!!!!! این چی بود که من تجربه کردم؟ فقط می تونم بگم یه معجزه بود، کلمه‌ی دیگه‌ای نمی تونم پیدا کنم که حالم رو توصیف کنه. حال کسی رو داشتم که یه معجزه رو تجربه کرده. ساعت ۸ صبح بود و من نفهمیده بودم که کِی و چطوری صبح شده بود و من از ساعت ۱۲ شب  تا ۸ صبح بی‌وقفه خوابیده بودم. مگه می‌شد همچین چیزی؟ دیگه کاملا یادم رفته بود که خوابیدن اصلا  چیه.

به جرات میگم که تا چهار ماه بعد از اون شب من بالاخره نفهمیدم که ماجرای خرس‌ها چی شد، من فقط همون چند دقیقه‌ی اول داستان رو می‌شنیدم و بعدش نمی‌دونم چی می‌شد ولی وقتی چشم باز می‌کردم صبح شده بود.

برای یک سال به طور دائم به هیپنوتراپی گوش کردم تا کاملا یاد گرفتم که چطور بدون مشکل به خواب برم.  هر چند ماه یک بار یکی دو شب می‌شد که باز بی‌خوابی به سراغم می‌اومد اما سریع هدفون رو می‌ذاشتم توی گوشم و مشکل حل می‌شد. کم کم به قول جناب هیپنوتراپیست دیگه حرفهای ذهن خودم هم منو آروم می‌کرد و دیگه نیازی به گوش کردن نداشتم. کم‌کم دیگه از سرگیجه و مشکلات گوارشی و بقیه چیزها هم خبری نبود.

امروز که این رو می‌نویسم چهار سال از اون دوران می‌گذره و بی‌خوابی برای من تبدیل به یه خاطره شده که هرچند به خودی خود خاطره‌ی شیرینی نیست اما سرمنشاء تحولات بزرگی در زندگی من شد. من با چیزهایی که یاد گرفتم موفق شدم بر خیلی از ترس‌های اساسی زندگیم غلبه کنم. یاد گرفتم که چطور با هر موقعیتی روبه‌رو بشم و چطور لذت ببرم از هر اتفاقی که برام می‌افته. من بدنم رو شناختم و یاد گرفتم که چطور آرامش رو در بدن و ذهنم ایجاد کنم. فهمیدم که مراقبت کردن از بدنم و از سلامتیم مهمترین مسئولیت منه.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم اون چند سال بی‌خوابی در واقع یه نعمت بود در زندگی من، نعمتی که اگر نبود من در مسیر هیچ کدوم از این تغییرات قرار نمی‌گرفتم. من امروز قدردان این نعمت هستم و همینطور قدردان کسانی که سعی می‌کنن با انتقال دانسته‌هاشون جهان رو تبدیل به جای بهتری برای زندگی کنن.

من این مطلب رو به دو دلیل نوشتم؛ اول اینکه شاید قدردانی کوچکی کرده باشم از کسی که نمی‌دونم دقیقا کیه و کجاست اما تونسته در طول چند سال گذشته مسیر زندگی من رو به طور کلی متحول کنه، به طوری که تمام ابعاد زندگی من به طرز عجیبی در هماهنگی قرار گرفتن. من هنوز هم هر روز دارم از آموزه‌هاش استفاده میکنم و هر روز به اندازه‌ی روز اول و به اندازه‌ی اون معجزه شگفت‌زده میشم.

دوم اینکه شاید این تجربه بتونه گره از کار یک نفر باز کنه.


پی‌نوشت-۱: دوره‌ی رهایی از استرس و بی‌خوابی از مهدی خردمند.

(لطفن جهت تهیه‌ی این دوره‌‌ی آموزشی با من تماس نگیرید؛ این دوره‌ متعلق به من نیست و من نمی‌تونم اون رو در اختیار دیگران قرار بدم. اگر خودشون صلاح بدونن حتمن این کار رو انجام می‌دن. ممنونم که با درخواست بی‌مورد سبب رنجش من و خودتون نمیشید.)

 


پی‌نوشت-۲: من راهکار خودم رو در این محصول کوچک ارائه کردم که اگر تمایل داشتید می‌تونید تهیه کنید:

راهکار فوری کنترل اضطراب و رفع بی‌خوابی بدون دارو

راهکار فوری کنترل اضطراب و رفع بی‌خوابی

جمعه بود؛ جمعه‌ی قبل از عروسی سمانه، عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه.

جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه‌ی پدری. یک هفته‌ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه‌ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی‌موردی که مجبور شدیم انجام بدیم، هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن، یک بند کار کردن، استرس ِ اینکه بالاخره می‌رسیم این همه کار رو تموم کنیم یا نه، هماهنگی‌های روزهای آخر نزدیک به عروسی.

همه‌ی اینا اونقدر ما رو خسته کرده بود که وقتی جمعه رسیدم خونه‌ی پدر و یه دوش گرفتم همونطوری با موهای خیس رفتم روی تخت و یادم میاد که داشتم با لبخند به حرفهای پدر گوش می‌کردم که نمی‌دونم راجع به چی حرف میزد. بعدش دیگه یادم نمیاد چی شد، یادم نمیاد کِی خوابیدم. مثل لحظاتی قبل از بیهوش شدن برای عمل جراحی که وقتی چشم باز می‌کنی می‌بینی اومدی بیرون و اصلا نمی‌دونی که این مدت چطوری گذشته؛ یه حس بی‌خبری خیلی خوبیه.

یک ساعت شد که در این حالت بودم و وقتی بیدار شدم در واقع بیدار نشدم بلکه دوباره زنده شدم. اما هنوز اونقدر خسته بودم که برگشتم قزوین تا دو روز دور باشم از ماجراهای عروسی. دوشنبه صبح دوباره کرج بودم. از همون موقع که رسیدم آخرین آماده‌سازی‌ها رو برای عکاسی انجام دادم تا یه کم خیالم راحت‌تر بشه که البته هیچ جوری راحت نمی‌شد.

تهیه کردن کم و کسریها از لیست بلند بالای سمانه، من و ساناز رو به معنای واقعی کلمه نابود کرد. اما هیچ کدومِ اینها قابل مقایسه با روز عروسی نبود. من از ساعت پنج صبح با عروس رفتم آرایشگاه با کلی دم و دستگاه عکاسی. ساعت ۷ عروس باید لباسش رو می‌پوشید تا آرایشش رو شروع کنن. سمانه دستش رو برد توی اولین آستین لباس تنگش که مرواریدها از پشت لباسش شروع کردن به دونه دونه افتادن و همراه با افتادن هر مروارید احساس می‌کردم که قلبم داره یک قدم به ایستادن نزدیک‌تر میشه. برای اولین بار در عمرم دستهام می‌لرزیدن و مغزم تقریبا کار نمی‌کرد. در عین حال می‌خواستم که عروس رو از همچین استرسی دور نگه دارم.

عقلش کار کرده بود و یه سوزن نخ با خودش آورده بود. بهش گفتم سمانه جان اصلا نگران نباش، من الان همه چیو برات ردیف می‌کنم، من بلدم، دیدم خیاط‌ها چی کار می‌کردن و در تمام مدت یه نفر دقیقا وسط مغزم نشسته بود و میگفت کمتر شعر بگو، ولی باید می‌کردم، مگه راه دیگه‌ای هم بود؟!

با دستهایی که واقعا میلرزیدن شروع کردم به گذاشتن مرواریدها سر جاهاشون و دوختن. وقتی دید که واقعا بلدم یه کم خیالش راحت شد. از اون طرف آرایشگر هی صدا می‌زد که عروس بیا دیرت میشه‌ها.

با هر بدبختی‌ای بود فرستادمش زیر دست آرایشگر و وقتی کارش تموم شد بقیه مرواریدها رو درست کردم. توی آرایشگاه تقریبا جای سوزن انداختن نبود. من که اون همه نور و وسیله برده بودم برای عکاسی عملا نتونستم هیچ کدوم از ایده‌هایی که داشتم رو اجرایی کنم و فقط چند تا شات زدم.

نمی‌گم از اوضاع اینترنت و جابه‌جا کردن پول واسه آرایشگاه و نمی‌گم از جابه‌جا کردن اون همه وسیله تا پایین و خیلی اتفاق‌های دیگه. فقط رسوندمش به ماشین و به داماد. تمام برنامه‌ریزیهام به هم خورده بود و من حداقل دو ساعت از زمانبندی عقب بودم.

به محض اینکه رسیدم خونه کارم رو شروع کردم. تمام مدت وسط کارم پدر پایین بود و با عروس و داماد صحبت می‌کرد و منم که دلم نمی‌اومد ازش بخوام بره بالا، تقریبا هر شات رو باید حداقل پنج شش بار بیشتر می‌گرفتم تا برسم به اون چیزی که باید. ساناز طفلکی ریسک کرد و گفت که بابا جان ساکت باشید بذارید کارشو بکنه. اما خب طبق معمول به پدر برخورد و نتیجه‌ی دیگه ای هم نداشت. من اما سعی می‌کردم صبورانه به کارم ادامه بدم. نمی‌دونم مغزم چطوری دست و پام رو هماهنگ می‌کرد و منو وادار می‌کرد به سر پا ایستادن و کم نیاوردن و در عین حال بدخلقی نکردن.

نوشیدنی‌های انرژی‌زا هم که فقط دلگرمی بودن وگرنه کاری ازشون بر نمی‌اومد. فکر می‌کنم ساعت چهار بود که عروس و داماد رو سپردم به تیم فیلمبرداری و احسان رو همراهشون راهی کردم و آخرین توصیه‌ها رو بهش کردم و رفتم که شروع کنم به آماده شدن. رخشا هم همون موقع رسید. من آخرین توانم رو به کار گرفتم که بتونم هر چه سریعتر آماده بشم اما خب مگه می‌شد این همه کار رو انجام داد.

دیگه نمی‌گم از ترافیک وحشتناک و نمی‌گم از کراوات احسان که جا موند و از اینکه چه مسیر وحشتناک شلوغی رو الکی و بیخودی رفتیم، فقط بگم که در مسیر رسیدن، سمانه دقیقا هر دو دقیقه یک بار به موبایل من زنگ می‌زد و می پرسید کجایید، دقیقا هر دو دقیقه یک بار، و من هر بار قبل از اینکه جواب بدم می‌گفتم وای خدای من، چرا این انقدر به من زنگ می‌زنه و فقط خدا می‌دونه که چه حالی داشتم. اما بعد گوشی رو برمی‌داشتم و میگفتم «جانم عزیزم؟ ما داریم میایم، اصلا نگران نباش

من؟؟؟ من و اینجور جواب دادن به تلفنی که پشت سر هم زنگ می‌خوره؟ منی که اگر اسم یه نفر بیشتر از یک بار در یک روز روی موبایلم دیده بشه، فرقی نداره که کی باشه، قطعا یه حالی بهش می‌دم که تا یه مدتی به فکر زنگ زدن به من نیوفته، بله من، دقیقا همین من اونطوری به تلفن‌های پشت سر هم سمانه جواب می‌دادم.

وقتی رسیدیم سالن من چشمم هیچ کس رو نمی‌دید، فقط می‌دونم که رسیدم به اتاق پرو و رو هوا لباسم رو عوض کردم و حالا هر چی به سمانه زنگ می‌زدم که خبر بدم ما آماده‌ایم اون جواب نمیداد. خدایاااا….

و وقتی فهمیدم کراوات احسان جا مونده تمام استرس دنیا اومد نشست رو دلم. واقعا نمی‌تونم بگم اون مدت چقدر حالم خراب بود. اما به خودم گفتم امشب عروسی خواهرته، پس سعی کن همه‌ی چیزهای بیخودی رو بذاری کنار و شب خوبی داشته باشی. سمانه اوایل مراسم یه عروس بداخلاق و عصبی بود چون از طرز خوندن ِ خواننده‌ای که از صدای خودش خوشش میومد اما بقیه خوششون نمی‌اومد به شدت شاکی بود. هی با عصبانیت به من میگفت برو بگو خودش نخونه. بگو من DJ خواستم.

منم که به عمرم از این کارها نکردم. مگه روم میشد آخه؟ اما سمانه خیلی شاکی بود. دل رو به دریا زدم و رفتم هر جوری بود به طرف گفتم. اما خب خداییش از وقتی دیگه خودش نخوند و نقش DJ رو داشت حال و هوای مهمونی خیلی عوض شد. دیگه من رفتم توو فاز شاد بودن و سعی کردم چیزی ناراحتم نکنه.

سعی کردم به تمام مهمونها سر بزنم و حواسم به همه باشه. هم رقصیدم هم با مهمونها گپ زدم هم حواسم به پذیرایی و بقیه مسائل بود. باید اعتراف کنم که واقعا طاقت‌فرسا بود. اما تازه این تمام ماجرا نبود. بالاخره مراسم توی سالن تموم شد و ما برگشتیم سمت خونه ی پدری. تمام ِ خانواده‌ی داماد هم با ما اومدن که از عروس و داماد خداحافظی کنن که تازه ماجرای اصلی اونجا شروع شد.

عروس گفت ما اصلا با هم عکس نداریم، بیاید بریم چند تا عکس بگیریم!!!! حالا ساعت چنده؟ ۲ شب. من کی هستم؟ همون کسی که از پنج صبح اون حجم از استرس رو تحمل کرده و سر پا بوده!!!  اما دیگه چاره‌ای نبود، باید انجام می‌شد. به خودم گفتم همین یه شبه، بهترین کاری که از دستت بر میاد رو انجام بده.

و اینطوری شد که تک تک خانواده‌ها اومدن کنار عروس و داماد ایستادن و من از همه عکس گرفتم. تازه بعد از اینکه اونها رفتن همه گفتن ما خودمون هم دسته جمعی عکس نداریم. دوباره هممون لباس پوشیدیم و عکس گرفتیم. الان که می نویسم باورم نمیشه که تمام این کارها توی یک روز انجام شدن.

اون روز و شب سخت و طولانی به هر ترتیبی بود تموم شد و با وجود تمام سختی‌ها و نگرانی‌ها تبدیل شد به یه خاطره‌ی خوب و یه خیال راحت که رفت نشست کنج دل همه‌مون. من اما در تمام طول مراسم حتی برای یک بار دلم نخواست که جای عروس باشم. دلم نخواست که چنین مراسمی داشته باشم و هر لحظه بیشتر و بیشتر مطمئن شدم از اینکه تصمیمی که برای زندگی خودم گرفته بودم دقیقا همون چیزی بوده که میخواستم.

روزی می آید که آمدن و نیامدنت چندان تفاوتی به حال خراب ِ من و این خانه نمی کند.

نه من دیگر آن من ِ قبل از رفتنت هستم و نه بهار دیگر به این خانه سر می زند که سر هم اگر بزند نصیبش چیزی جز نشستن پای درد ِ دل شمعدانی ها نخواهد بود.

تا آن روز خدا میداند که من ِ خسته، چگونه هر شب ِ وامانده را بی هیچ نشانه ای از آمدنت صبح می کنم.

ما بچه که بودیم علاقه ی خیلی زیادی به شهربازی داشتیم. یه شهربازی تو تهران بود به اسم مینی سیتی که به خاطر اتفاق بدی که اون سال واسه یکی از وسیله ها افتاده بود و یه عده ای اونجا مرده بودن و مشتری هاشو از دست داده بود پیشنهاد های غیر قابل رد کردن گذاشته بود.

مثلا اینکه یه ورودی مختصری میدادی و بعد همه ی وسیله ها تا شب مجانی بود. ما هم که میخواستیم ورودی ای که دادیم واسشون حلال باشه هر وسیله رو دو هزار بار سوار میشدیم.

شهربازی تهران، پارک ارم، شهربازی چمران کرج، و گاهی شهربازی هایی که توو شهرهای دیگه به تورمون میخورد همه رو کاملا آباد کردیم. اما همیشه یه قانون داشتیم؛ باید خطرناکترین وسیله هارو در خطرناک ترین موقعیتِ اون وسیله سوار می شدیم. چون خودمون رو خفن و خبره ی شهربازی می دونستیم و برامون افت داشت که وسیله های معمولی سوار شیم.

توو تمام این مدت مادر من بدون اینکه مخالفت یا ممانعتی بکنه اون پایین می ایستاد و شاهد خل و چل بازیهای ما بود. الان که فکر میکنم میگم چطور ممکنه آدم بتونه دلش رو انقدر بزرگ کنه که با وجود تمام ِ خطرهایی که وجود داره اجازه بده بچه ها چنین تجربه هایی داشته باشن. اگه خودم بودم فکر نمی کنم دل و جرات چنین ریسکی رو می داشتم. اما فقط اینطوریه که بچه ها یاد میگیرن و چقدر سخته مسئول بودن ??

یه بار زنگ زدم ۱۱۸، اپراتور گفت مثلا “راهنمای شماره ی فلان، بفرمایید.” خانمی که گوشی رو برداشت به محض جواب دادن گفت: “گوشی”.

مطمئنم کاملا می تونید لحنش رو تصور کنید. کلمه ی کلیدی “لطفا” هم که خدارو شکر هیچ جایی توو فرهنگ ما نداره.

گفت گوشی اما یادش رفت که منو هُلد کنه و اون طرف به مکالمه ای که با موبایلش با یه خانم ِ دیگه راجع به عروسی دیشب داشت ادامه داد. من هی مونده بودم که قطع کنم یا نکنم و اصلا شک کرده بودم که به ۱۱۸ زنگ زدم یا جای دیگه. توی همین کش و قوس بودم که اومد این طرف گفت بفرمایید. من گفتم: “خانم من با ۱۱۸ تماس گرفتم؟” گفت: “وقتی میگم بفرمایید یعنی بفرمایید دیگه.” (با همون لحن آشنا) منم گفتم آخه شما داشتید راجع به عروسی دیشب صحبت می کردید فکر کردم اشتباهی با جای دیگه ای تماس گرفتم. برای یک دقیقه سکوت خاصی حکمفرما شد و فکر می کنم حداقل تا مدتی سرِ کار به تلفن های شخصیش جواب نداد.

در بین تمام عقاید و مکاتبی که در طول قرنها در بین انسانها رواج داشته، فمنیسیم به طور قطع منحرف‌کننده‌ترین و آسیب زننده‌ترین اونهاست؛ چرا که این مکتب زنان رو هدف قرار داده که پرورش دهنده و تربیت کننده‌ی نسل‌ها هستند و هر قدمی که برمی‌دارن تاثیر مستقیمی بر روی آینده‌ی جامعه خواهد داشت. در واقع اونها تعیین‌کننده مسیر جوامع هستن. بنابراین وقتی که بشه زنان رو تحت کنترل داشت میشه بر روی کل جامعه تسلط داشت.

وقتی ما جنگ بر سر چیزی رو شروع می‌کنیم یعنی در وهله‌ی اول پذیرفتیم که مالکِ اون چیز نیستیم و باید برای به دست آوردنش تن به مبارزه بدیم. بنابراین این باور در ما ایجاد میشه که حقوق ما توسط عوامل بیرون از ما گرفته شده و ما باید با اون عوامل بیرونی بجنگیم تا بتونیم حقوقِ از دست رفته‌مون رو زنده کنیم.

دقیقا همین جاست که باورهای غلط در ما شروع به شکل گرفتن می‌کنن و به قول معروف جهان دقیقا شرایط رو برای ما طوری رقم میزنه که به ما ثابت بشه که این باورها درست هستن. یعنی آدم‌هایی بر سر راه ما قرار می‌گیرن که واقعا حقوق ما رو نقض می‌کنن، ما در جایی مشغول به کار می‌شیم که حقوق ما در نظر گرفته نمیشه، با فردی ازدواج می‌کنیم که به حقوق ما احترام نمیذاره و هر روز زنانی رو می‌بینیم که حقوقشون پایمال شده و بنابراین بیشتر و بیشتر به این باور می‌رسیم که کسانی از بیرون قادر هستن حقوق ما رو نقض کنن و ما باید با اونها مبارزه کنیم تا اجازه‌ی این کار رو بهشون ندیم و در نهایت اگر موفقیت‌های کوچیکی در این مسیر به دست بیاریم می‌ذاریم به این حساب که حرکت‌های ما موثر واقع شدن، که اگر ما مبارزه نمی‌کردیم هیچ اتفاقی نمی‌افتاد و بنابراین در آینده باید بیشتر و قویتر مبارزه کنیم.

بنابراین ما تبدیل به زنانی می‌شیم که سراسرِ وجودشون خشم و کینه است؛ نسبت به مردان،‌ نسبت به جامعه و نسبت به زمین و زمان و ما به دخترانمون یاد می‌دیم که اونها حق و حقوقی ندارن مگر اینکه دائما در حال مبارزه برای به دست آوردن حقوقشون باشن.

از طرف دیگه از همه چیز و همه کس طلبکار خواهیم بود. مثلا از خیلی از خانم‌ها می‌شنویم که چرا خانم‌ها باید توی خونه کار کنن، کی گفته که خانم‌ها باید کارهای خونه رو انجام بدن در حالیکه مردها جلوی تلویزیون لم دادن، خانم‌ها هم به اندازه‌ی اونها دارن کار می‌کنن اما این کار کردن دیده نمیشه، قدر دونسته نمیشه.

یک مرد زمانی که یک زندگی رو شروع میکنه خودش رو متعهد می‌دونه که نیازهای اون زندگی رو به بهترین شکلی که می‌تونه برآورده کنه. وظیفه‌ی خودش می‌دونه که تک تک ِ روزهای سال رو از خونه بیرون بره و تلاش کنه تا بتونه بهترین‌ها رو برای خانواده‌اش فراهم کنه. فرقی نمی‌کنه سرد باشه یا گرم، شلوغ باشه یا خلوت، آدم‌هایی که باهاشون سر و کار داره باشعور باشن یا بی‌شعور، نصفه شب باشه یا صبح علی الطلوع، حوصله داشته باشه یا نداشته باشه، اون تعهد داره که تلاش کنه و هر روز و هر روز همین کارو می‌کنه و هرگز این جمله رو به زنش نمیگه که من هر روز دارم سگ دو میزنم اما تو توی خونه لم دادی جلوی کولر یا کنار بخاری. چون این تلاش رو وظیفه‌ی خودش میدونه و نه تنها نسبت به کسی خشم و کینه نداره بلکه وقتی نیازهای خانواده اش رو برآورده می‌کنه احساس غرور و سربلندی و شادی فراوانی می‌کنه. چون خانواده‌اش مساوی است با خودِ او، در واقع مرد خانواده رو چیزی جدا از خودش نمی‌دونه.

اما تقریبا تمام خانم‌هایی که بیرون از خونه کار می‌کنن تا بخشی از هزینه‌های زندگی رو تامین کنن دائما مشغول غر زدن هستن. مشغول شمردن کارهایی که در زندگی می‌کنن و مشغول به خاطر سپردن تک تک اتفاقاتی که در طی روز پشت سر می‌گذارن تا به زندگی ِخودشون (به زندگی‌ای که خودشون ساختن) کمکی کرده باشن و در ادامه هم غر میزنن بابت کارهایی که باید توی خونه انجام بدن.

در واقع هیچ بخشی از این کارها رو وظیفه‌ی خودشون نمی‌دونن بلکه فکر می‌کنن دائما داره در حقّشون اجحاف میشه و از اینکه می‌تونن نیازهای زندگی مشترکشون رو برآورده کنن به هیچ وجه احساس غرور و شادی ندارن.

این حس دقیقا ریشه در باورهای غلطی داره که فمنیسم سعی کرده در زنان ایجاد کنه و به این ترتیب اکثر زنان نمی‌تونن روابط موفقی داشته باشن و خانواده‌ی موفقی تشکیل بدن و در تربیت فرزندان هم به هیچ وجه موفق نیستن.

اگر من به عنوان یک زن باور داشته باشم که هیچ عامل بیرونی نمی‌تونه حقوق منو از من بگیره مگر و فقط مگر زمانی که من خودم این اجازه رو بدم اون وقت خیالم راحت میشه، اون وقت واقعا در شرایطی قرار نمی‌گیرم که این اتفاق بیفته،‌ با آدم‌هایی مواجه نمی‌شم که حقوق زنان رو نادیده می‌گیرن. بلکه من همواره در رضایت بخش‌ترین شرایط خواهم بود.

وقتی من یک مرد رو انتخاب می‌کنم تا زندگیم رو با او شریک بشم، او جزئی از من خواهد بود، او خودِ من خواهد بود،‌ چیزی غیر از من و بیرون از من نیست. پس من هر کاری برای او انجام می‌دم در واقع دارم برای خودم انجام می‌دم. برای اینکه هر روز و هر لحظه اتفاقات بهتری رو تجربه کنم. چنین تجربه‌ای ممکن نمیشه مگر زمانی که عشق وجود داشته باشه و اگر عشق وجود داشته باشه انجام دادنِ هیچ کاری مساوی با نقض حقوق انسان نخواهد بود. بلکه هر قدمی که برمی‌داریم باعث شادی بیشتر ما خواهد بود. خوشحالی از اینکه زحمات ما قراره رابطه‌ی بهتری رو بسازه و یک رابطه‌ی بهتر منجر به ایجاد لذت بیشتر خواهد شد و هیچ کس به جز خود ما از این لذت سود نخواهد برد.

پس بیاید باور نکنیم که کسی یا چیزی بیرون از ما می‌تونه حقوق مارو پایمال کنه. این یه باور غلطه که ما رو دقیقا به سمت همین شرایط می‌کشونه. اگر ما این باور غلط رو نداشته باشیم هیچ نیازی به مبارزه نخواهیم دید و سعی می‌کنیم با جهان در صلح باشیم و به این ترتیب جهان هم هرگز اتفاقی رو رقم نخواهد زد که باعث ناراحتی ما بشه. ما با مردانی مواجه نخواهیم شد که نگرش‌های ضد زن داشته باشن بلکه همیشه و در همه جا با ما با احترام برخورد خواهد شد.

بیاید باور کنیم که ما مالکِ حقیقی تمام حقوقمون هستیم و چیزی که مالِ‌ ماست از ما گرفته نشده و نخواهد شد.

بیاید فکر نکنیم که اگر قدمی برای زندگی مشترکمون برمی‌داریم داریم همسرمون رو پررو می‌کنیم یا باعث می‌شیم که حقوقمون ندیده گرفته بشه. بلکه تمام ِ قدمهامون رو با لذت برداریم، به شوق ِ لذت بردن از تک تک لحظات و باور کنیم که مردها می‌بینن این اشتیاق ِ مارو و اونها هم تلاششون رو چندین برابر می‌کنن تا همه چیز همونطوری باشه که ما می‌خوایم.

بیاید به دخترانمون عاشق بودن رو یاد بدیم. اونها رو وسط میدون مبارزه و پشت جبهه‌های جنگ علیه مردان و جامعه قرار ندیم،‌ بلکه بهشون یاد بدیم که همسنگر با مردانشون باشن تا بتونن روزهایی رو تجربه کنن که لایقش هستن؛ روزهایی سرشار از عشق و شادی.

بهشون یاد ندیم که گربه رو دم حجله بکشن، بلکه بهشون یاد بدیم که کسی که شریک زندگیشون شده جزئی از اونهاست و شادی او باید شادی خودشون باشه.

بیاید باور کنیم که حضورِ ما مهمترین بخش ِ یک زندگیه و هر مردی این رو می‌فهمه و قدر می‌دونه. اما با غر زدن و شمردن هر روزه‌ی کارهایی که می‌کنیم فقط ارزش این کارها رو کم میکنیم و خودمون هم هر روز خسته‌تر می‌شیم. در حالیکه اگر همین کارها رو با عشق انجام بدیم نه تنها لذت می‌بریم بلکه باعث می‌شیم شریک زندگیمون هم بیشتر و بیشتر قدرشناسی خودش رو نشون بده.

بیاید عاشق باشیم و این عشق رو به تک تک آدم‌هایی که می‌بینیم هدیه کنیم تا جهان هم عشق و شادی رو به ما هدیه کنه.

امروز یه فیلم دیدم؛ البته از اواسط فیلم رسیدم. ماجرا از این قرار بود که یه جناب سروان در حین عملیات گروگان‌گیری به طور ناخواسته باعث مرگ یه نفر شد. طرف سرش خورد به دیوار و مرد، در حالیکه سروان بهش قول داده بود که اگه به من اعتماد کنی ازت حمایت می‌کنم. بعد از مرگ اون طرف، سروان به شدت دچار عذاب وجدان شده بود و هر شب کابوس می‌دید؛ یا خواب خود پسره رو می‌دید یا خواب خانواده‌اش رو.

خانواده‌ی اون پسر هم از سروان شکایت کردن اما دادگاه حکم به برائت سروان داد. عذاب وجدان سروان به جایی رسید که تصمیم گرفت درخواست انتقال خودش به بخش اداری رو بده که اطرافیانش گفتن آخه بابا جان این چه کاریه، حالا تو یه اشتباهی کردی، برای هر پلیسی ممکنه پیش بیاد، حالا به جای این کارها بیا برو براشون جبران کن. سروان هم گفت اونها سایه‌ی من رو با تیر می‌زنن و این حرفها، بقیه هم گفتن بالاخره این وسط یه نفر پیدا میشه که به حرف تو گوش بده؛ یه خواهری، برادری،‌ کسی.

سروان هم فرداش انرژی گرفت و بلند شد رفت که یه جوری جبران کنه. به طور مثلا نامحسوس خواهر پسره رو سوار ماشین کرد و هر جا خواهره خواست بردش. آخر شب هم گفت باز هم هر کاری داشتید به من خبر بدید، شماره تماس هم داد. دختره هم تماس گرفت و با هم رفتن یه جایی. نگو که خواهره از همون اول فهمیده که این همون جناب سروانه (حالا از کجا فهمیده؟!! خوب بابا جان همین دو روز پیش دادگاه بود، همه ی کس و کار طرف تو دادگاه بودن وقتی حکم می‌دادن. اما جناب سروان فکر می‌کرد اگر عینک آفتابی بزنه شناسایی نمیشه.)

دختره که می‌فهمه این همون آدمه فکر انتقام میاد تو سرش و تو این دو روز داشته تدارک می‌دیده که سروان رو خفت کنن و ببرن یه جایی و بفرستنش بالای دار که همین کار رو هم میکنن. یعنی با دوست برادرش سروان رو خفت می‌کنن و می‌برنش یه جای پرتی.

دخترِ به دوست داداشه گفته بود که فقط می‌خوایم ازش زهر چشم بگیریم اما در واقع می‌خواسته طرف رو بکشه. هی پسرِ بهش میگه بی‌خیال شو، این راهش نیست، کوتاه بیا،‌ اما دختره بی خیال نمیشه. به هر حال سروان رو مجبور میکنه بره بالای صندلی و طناب دار رو بندازه گردنش.

این وسط اون دوست داداش ِ دو تا تیر میخوره. جناب سروان هم اون بالا که بود داشت سعی میکرد مذاکره کنه، آخر سر گفت ببین الان دویست تا پلیس میریزه اینجا،‌ دختر ِ میگه بلوف نزن، سروان هم میگه بلوف نیست، من این وسط مسط‌ها حس کردم که حرفهای تو با کارهات نمی‌خونه، واسه همین آمار دادم به مافوقم که حواسشون به من باشه. همون موقع که داشت این حرفها رو میزد از پشت داشت دست خودش رو هم باز میکرد.

به هر حال اون دویست تا پلیس مذکور همون موقع می‌رسن و جناب سروان هم دستش رو باز میکنه و هی به دختره میگه به من اعتماد کن من بهت کمک می‌کنم، اما دختره یه تیر میزنه به دست سروان و بقیه‌ی پلیس‌ها هم همون موقع دختره رو خلع سلاح و دستگیر می‌کنن.

در سکانس آخر نشون میده که پسر ه در حالیکه دستش از گردنش آویزونه میاد خونه و به همه خبر میده که سرگرد شده و همگی می‌شینن شام می‌خورن و همه چی به خیر و خوشی تموم میشه.

حالا سوالی که پیش میاد اینه که الان دقیقا چطوری جبران شد؟؟!!!

این ترفیع درجه احتمالا برای تغییر دادن معنای “جبران کردن” در فرهنگ لغات بوده. احتمالا تا قبل از اون همه به اشتباه فکر می‌کردن که جبران کردن یعنی اینکه سعی کنی با خیر رسوندن، شرّی رو که قبلا رسونده بودی راست و ریست کنی. اما جناب سروانِ قصه‌ به ما یاد داد که اصلا هم اینطور نیست. به همین دلیل خب مستحق گرفتن ترفیع هم بود البته.

شاید توجیهی که به ذهن بیاد این باشه که دختره خودش باعث شد، سعی کرد انتقام بگیره. بله، خب وقتی چوب رو به این شکل توو لونه‌ی زنبور بکنی همین هم میشه دیگه. می‌تونستی عین آدم یه واسطه بفرستی یا خیلی صاف و مستقیم بری جلو و داستان رو به اینجا نکشونی.

به این ترتیب در انتهای داستان و پس از دستگیری خواهره و بدبخت‌تر شدن خانواده‌ی طرف، تمام عذاب وجدان‌ها و کابوس‌های شبانه ناگهان رخت بربستن و همه چی کاملا ردیف و میزون شد. به نظرم بد نیست یه دور سناریو رو بخونید بعد شروع کنید به فیلم برداری. 

هر ویژگی منفی ای که داشته باشی با افزایش سن و با گذشت هر روز از عمرت، بزرگ و بزرگتر میشود. مثلا اگر اهل غر زدن باشی هر روز غرغرو تر میشوی، اگر خسیس باشی هر روز خسیس تر میشوی، اگر کینه ای باشی کینه ای تر میشوی، اگر حساس و بدبین باشی هر روز حساس تر و بدبین تر میشوی، اگر وسواسی باشی هر روز وسواسی تر میشوی، اگر افسرده باشی افسرده تر می شوی و ….

یعنی ویژگی های منفی همزمان با تو رشد میکنند و هر روز بالغ تر میشوند تا به نهایت خود در تو برسند و تو را تبدیل به موجودی غیر قابل تحمل کنند. برای این رشد نیازی به توجه تو ندارند چون دقیقا از بی توجهی تو تغذیه می کنند تا بتوانند رشد کنند. این خاصیتِ چیزهای منفی ست. هر چه بیشتر رهایشان کنی فضا را بازتر می یابند و راحت تر رشد میکنند. در حالیکه برای ایجاد کردن و رشد دادنِ چیزی مثبت باید بر آن تمرکز کنی، وقت و انرژی صرف کنی، تمرین کنی تا بتوانی آن را ایجاد کرده و شرایط رشدش را فراهم کنی و هرگز نباید از آن غافل شوی.

چندان عادلانه به نظر نمیرسد، نه؟ اما هست. وقتی تلاش میکنی منفی ها را با مثبت ها جایگزین کنی هزاران پله رشد میکنی. ناگهان می بینی آدم دیگری شدی، آدمی که خودت ساختی و این یعنی تو هر کاری بخواهی می توانی انجام دهی. همین که در اولین قدم به این نتیجه میرسی که چیزی منفی در تو در حال رشد کردن است که باید آن را متوقف کنی و یا با چیزهای مثبت جایگزین کنی، ناگهان وارد سطح جدیدی از آگاهی می شوی. شاید بزرگترین موهبتی که می تواند نصیب انسانی شود این است که همواره در مسیر تغییر کردن باشد، اینکه نسبت به خودش آگاهی داشته باشد و بداند که چیزهایی در او هستند که باید تغییر کنند و سپس قدم در راه تغییر کردن بگذارد. بسیاری از انسان ها تا پایان عمرشان کوچکترین تغییری نمی کنند و دقیقا همانطور که به دنیا آمده بودند از دنیا می روند؛ این آدم ها اصولا معتقدند که هر اشکالی که وجود دارد قطعا در دنیای بیرون است و ربطی به آنها ندارد، در واقع اصلا منفی های درونشان را نمی بینند که بخواهند تغییری ایجاد کنند.

پس اگر تو سخت در حال تلاش برای ایجاد کردن چیزی مثبت در خودت هستی بدان که موهبتی بزرگتر از آنچه تصورش را میکنی نصیبت شده و بدان که تو جزء معدود انسان هایی هستی که می توانند نسخه ی بهتری از خودشان را بسازند. شاید هدف از زندگی همین باشد. اینکه ما بتوانیم نسخه ی اولیه ی خلقتمان را بهبود ببخشیم و خودمان را تبدیل به موجود با ارزش تری کنیم تا بتوانیم این ارزش را به دنیای بیرون نیز منتقل کنیم.  کسی که در درون ارزشمند نباشد قطعا نمی تواند چیز با ارزشی را به جهان عرضه کند.

چراغ زرد یعنی اینکه پاتو بذار رو گاز تا قبل از قرمز شدنِ چراغ بتونی از تقاطع رد شی و اصلا معنیش این نیست که سرعتت رو کم کن که قراره چراغ قرمز بشه و باید توقف کنی. اگر هم کسی همچین برداشتِ اشتباهی از چراغ زرد بکنه مستحقِ اینه که تعدادی بد و بیراه و مقدارِ فراوانی بوق بشنوه و قطعا یکی اون پشت هست که با اعتماد به نفسِ خاصی میگه بی عرضه”. 

مثلِ این لوبیاهایی نباشیم که سه روز خیسشون می کنی، بیست و چهار ساعت می پزیشون، باز هم خیره خیره بهت نگاه می کنن و کوچکترین تغییری نمی کنن. تغییر پذیر باشیم. ??

در بین حیوانات کسی دیگری را گروگان نمی گیرد یا بر سرِ عقاید پوچ و بی سر و ته نمی کُشد.

در بین حیوانات کسی درگیرِ باکره بودن یا نبودن ماده ها نیست.

در بین حیوانات روابط پیچیده نیستند و بچه ها بد تربیت نمی شوند.

 در بین حیوانات تبِ گیاهخواری، همجنسگرایی و فمینیستی واگیردار نیست.

حیوانات هیچ گاه دزدی نمی کنند. 

همه ی حیوانات از همان بچگی نانِ بازویشان را میخورند، نه نانِ پارتی کُلُفت یا پدر کلفت ترشان را……

با این اوصاف نفهمیدیم این حجمِ عظیمِ عقل و درایت که وجه تمایز ما و سایر موجودات است و البته مایه ی مباهات ما، دقیقا کجایِ داستان قرار است که به درد بخور باشد!!!!!!

سرِ یکی از امتحانا با خودم تقلب بردم اما تا اواخر امتحان لازم نشد ازش استفاده کنم، جوابها توو ذهنم بود. تا اینکه رسیدم به یه سوالی که جوابشو نوشته بودم اما خیلی شک داشتم. با هر بدبختی بود برگه ی تقلبمو نگاه کردم و دیدم جواب یه چیز دیگه ست. تغییرش دادم و به خودم افتخار کردم که با بردنِ تقلب حداقل یه سوالو نجات دادم. وقتی اومدم بیرون متوجه شدم که دقیقا همون یه جواب رو توو برگه ی تقلبم اشتباه نوشته بودم و جوابی که از ذهنم نوشته بودم درست بوده. ?? هیچ کلمه ای برای توصیف خودم پیدا نکردم. (اصلا به کلماتی مثل خنگ و احمق و اینا فکر نکنید. خودم به بدتر از اینا فکر کردم بازم کافی نبود به نظرم ??)

—————————

پیامِ اخلاقی داستان: اگه میخواید تقلب کنید اول راجع به عُرضه داشتن تحقیق کنید، مهمه ??

—————————

عشق را اگر تجربه کرده باشی می‌دانی که چگونه نرم و آرام ته‌نشین می‌شود در عمیق‌ترین و پنهانی‌ترین لایه‌های وجودت و همان عمیق‌ترین لایه‌ها با هر تلنگرd به لرزه در می‌آیند و هر آن زلزله‌ای چند ریشترd از اعماق وجودت به سطح می‌آید؛ با هر نگاهd، با هر کلامی و با هر لمسی.

عشق را اگر تجربه کرده باشی می‌دانی که چگونه ذره‌هایی که در طولِ سالها در کنار هم قرار می‌گیرند تبدیل می‌شوند به عجیب‌ترین و ماندگارترین اتفاق زندگی‌ات.

عشق را اگر تجربه کرده باشی می‌دانی که نمی‌توانی سرعتش را زیاد کنی و نمی‌توانی متوقفش کنی، که عشق مستقل‌ترین اتفاقِ عالم است، که عشق می‌داند مسیرش چیست و مقصدش کجاست.

عشق را اگر تجربه کرده باشی می‌دانی که منطقی‌ترین دلیلِ به وجود آمدنت همان عاشق‌شدن است.

بگذار عشق تو را دعوت کند به ناب‌ترین لحظه‌های زندگی و غرق شو در لذتی که به هر ثانیه‌ات می‌بخشد.

خوابیدن مهمترین عامل در حفظ سلامتیه، به مراتب مهمتر از تغذیه و حتی ورزش. اگربه موقع،به اندازهوعمیقنمی خوابید باید به زودی منتظرِ عواقب جبران ناپذیرش باشید. اگه شما هم جز اون دسته از آدم هایی هستید که فکر میکنید خوابیدن مساوی است با وقت تلف کردن و یا گرفتار اضطراب هستید یا یه شغل سخت دارید که بهتون زمان برای خوابیدن نمیده، همین الان (یعنی دقیقا همین الان، خیلی مهمه) پاشید برید خودتونو از شرّ تمامِ این عقاید و عواملِ مزاحم خلاص کنید و به خوابتون سر و سامون بدید وگرنه بدنتون تاوانی ازتون پس خواهد گرفت که تحملش رو نخواهید داشت.

آدم ها در جریانِ یک رابطه ی دو نفره به اندازه ی یک لشگر تلفات می دهند تا مهارتی کلیدی را بیاموزند. مهارتی به نامپذیرشکه تنها راهِ حفظ کردن و لذت بردن از روابط است. اینکه آدم ها را دقیقا همانطور که هستند و با تمام تفاوت هایی که با ما دارند بپذیریم و تلاش نکنیم که غیر ممکنی به اسم ِ تغییر دادن افراد را ممکن کنیم، چون نتیجه اش فقط و فقط اتلاف انرژی و نارضایتی دائمی ست.

پاسخ های بیخودی که معمولا کامپیوتری ها به سوالات غیرکامپیوتری ها می دن وقتی که این سوالات پای تلفن پرسیده میشن:

  • ویروس داری.
  • آپدیت نیستی.
  • فایروالت فعاله.
  • درایورش نصب نیست.
  • کَش رو خالی کن.
  • مودم رو خاموشروشن کن.
  • باطری لپ تاپ رو در بیار.

……

این جواب ها به این دلیل نیست که فکر می کنن طرف نمی فهمه. بلکه به این خاطره که حل کردن مشکلات کامپیوتری پای تلفن مثل این می مونه که از دکتر بخوایم بیمار رو تلفنی درمان کنه بدون معاینه و آزمایش و دارو حتی. پس این دفعه که برای کامپیوترتون مشکلی پیش اومد به جای زنگ زدن به نوه ی خالتون که احتمالا ترم اول دانشگاهه و دوست داره خودی نشون بده، کامپیوتر رو ببرید پیش متخصصین این کار تا هم چرخه ی این کسب و کارها بچرخه و هم اینکه مشکلتون سریع تر رفع بشه.

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد