زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
یک جوری خستهام که دلم میخواهد باقی عمر بنشینم برنامههای صدا و سیما را ببینم؛ چیزهایی در حد «هشدار برای کبرا ۱۱»، مغزم گنجایش چیزی بیشتر از این را ندارد.
گاهی اوقات درحالیکه دستهایم روی کیبورد هستند و سعی دارم چیزکی بنویسم خوابم میبرد، در همان حال نشسته روی صندلی با دستهای آمادهی نوشتن، کافی است یک لحظه تعلل کنم تا چرت بزنم و یک دفعه از خواب بپرم.
به فردا که میاندیشم غصهام میگیرد، باید برای دهمین بار بروم هشتگرد، تنها دلخوشیام این است که بین راه سری هم به مادر میزنم. مادر جانم من نزدیک شده بودم که بیشتر ببینمت، تو چرا دور شدی؟ چرا هیچوقت هیچ میزانی از هیچ چیزی کافی نیست؟ از دیدن و بودن و در آغوش کشیدن و گفتن و شنیدن و …
امروز با یک کلمه حرف باز اشک دوید به چشمهایم. زندگی خیلی خیلی بزرگتر از مغز من است، چیزی نیست که من آن را بفهمم، دیگر دست از فهمیدنش کشیدهام.
به گمانم مهمترین چیزی که باید از آن دست میکشیدم «داشتن» بود، داشتن و احساسِ نیاز به داشتن؛ داشتن هر چیزی یا هر کسی. وقتی حس میکنی چیزی را داری حالا برای نگهداشتنش با تمام توان میجنگی، حالا از نداشتنش درد میکشی، حالا از خودت نمیپرسی مگر من چیزی داشتهام یا چیزی دارم یا میتوانم داشته باشم؟ غرق میشوی در احساسِ داشتن و سپس نیاز به بیشتر داشتن و سپس نگهداشتن آنچه گمان میکنی داری.
چرا باور نمیکنی که هیچ نداری و هیچ نخواهی داشت؟ تو حتی تنت را نداری، باید آن را بگذاری و بروی.
اینجا مثل یک رستوران سلفسرویس است، میتوانی بخوری هر چه میخواهی، اما نمیتوانی چیزی را با خودت ببری. پس فقط میتوانی مجالِ بودنت را قدر بدانی و این تنها در صورتی ممکن میشود که در پی داشتن نباشی و اجازه دهی همهی چیزها از کنارت عبور کنند؛ تو باشی، ببینی، حس کنی بیآنکه داشته باشی.
الهی شکرت…



