هر محله مثل یک جهان کوچک است؛ فروشگاهها، رستورانها، بانکها، تعمیرگاهها و پزشکان خودش را دارد. آدمهای هر محله میدانند که بهترین شیرینیفروشیها کدامها هستند یا از کجا میشود لباسهای بهتر و ارزانتر را خرید. دکترهای محلهی خودشان را میشناسند، میدانند کتابفروشیها کجا هستند و رستورانهای خوب کدامند.
در محلهی کناری دقیقن همهی این جریانات به شکلی مشابه در حال رخ دادن هستند. محلهها به نوعی شبیه به جهانهای موازیاند؛ هر بار که از محلهای به محلهی دیگری نقلمکان میکنی انگار که به جهان تازهای پا گذاشتهای. تا وقتی در محلهی قبلی بودی گمان میکردی که تمام جهان را میشناسی، اما با رفتن به محلهای تازه میبینی که باید همه چیز را از نو بشناسی. این یک جهان تازه است که باید دوباره کشفش کنی.
هزاران جهان موازی وجود دارند که تنها وجه اشتراکشان زمان است؛ آنها همزمان در حال رخ دادن هستند و با یک مهاجرت کوچک میتوان جهان تازهای را تجربه کرد.
این تنوع از یک جهت حیرتانگیز است و از یک جهت آگاهیدهنده؛ اینکه تو، خانوادهات، تمام متعلقات و چیزهایی که برایت مهم هستند تنها بخش کوچکی از یک جهان کوچکاید که اگر فقط چند کیلومتر از آنها دور شوی برای هیچکس مهم نیستند. اگر اتفاقی در جهان تو بیفتد در جهانهای دیگر آب از آب تکان نمیخورد.
اگر جهانت را مقیاس کنی با کل هستی میبینی که از نقطهی زیر «ب» هم کوچکتر است، حالا تصور کن که بزرگترین مشکل تو در مقابل کل جهان چه اندازهای دارد؟
آدم خجالت میکشد که هیچ چیزی را جدی فرض کند، احتمالن خندهی کائنات را در پی خواهد داشت.
الهی شکرت…
من اصلن گزینهی مناسبی برای همدردی نیستم چون هرگز نمیتوانم به کسی بگویم «الهی بمیرم برات، چقدر اذیت شدی، حق با توئه»، چون میدانم که حتی اگر به قدر یک عمر حق را به او بدهم کمکی به او نمیشود. مثل این است که کسی مسموم شده باشد و به من بگوید تقصیر مادرم است که من مسموم شدهام، او غذای مسموم به من داده است و من بگویم راست میگویی، اشتباه مادرت بوده. شاید هم واقعن مادرش سهلانگاری کرده باشد یا اصلن عمدن غذای مسموم به او خورانده باشد، اما به هر حال اوست که تا شب از درد به خودش خواهد پیچید.
بعضیها هم که میگویند مادرم باید سِرُم و آمپول بزند تا یادش بماند که دفعهی بعدی غذای سالم به من بدهد یا بفهمد که من چه عذابی کشیدهام. به فرض هم که این کار انجام شود، آیا غیر از این است که فقط مادرش را اذیت کرده است و در نهایت خودش هنوز درد میکشد؟
اگر زخمی باز در تن کسی هست باید به دنبال مرهمی برای آن باشد، درددل کردن مثل انگشت کردن در زخم باز است. اما بعضیها دوست دارند زخمهایشان را باز نگه دارند، علیرغم اینکه میگویند به دنبال شفا هستند اما در واقع نیستند، چون این زخم اگر واقعن درمان شود دیگر دربارهی چه چیزی حرف بزنند؟
من حتی با خودم هم نمیتوانم همدردی کنم، خودم را سرزنش نمیکنم اما مسئولیتِ شفا را متوجهی خودم میدانم. به همین اندازه دیگران را هم مسئولِ مرهم گذاشتن روی زخمهایشان میدانم.
به همین دلیل وقتی کسی درِ همدردی را باز میکند من از آن در عبور نمیکنم، چون به نظرم به سرزمین خوبی راهنمایی نمیکند. متاسفانه بیشتر اوقات هم دیگران را ناراحت میکنم چون خیلی وقتها فقط دوست دارند در موردش حرف بزنند تا بارشان سبک شود اما برای من این شرطبندی روی بازنده است که ترجیح میدهم انجامش ندهم.
الهی شکرت…
کفشم بیهوا دهان باز کرد؛ هنوز ده دقیقه از پیادهروی نگذشته بود که دهانِ گشاد کفشم باز شد، حالا برای یک ساعت و نیم بعدی قرار بود وراجی کند و من هم مجبور بودم که گوش دهم. مرا باش که صابونِ یک پیادهروی آرام و دلنشین را به دلم زده بودم. کفشها هیچوقت حرفهای درست و حسابی نمیزنند؛ غر زدنهای مداوم، یعنی آنقدری که کفشها غر میزنند خود پاها نمیزنند.
از بس که همه جا گفتهاند پا قلب دوم آدم است کفشها را هوا برداشته است، انگار که هنر پاها را به حساب خودشان میگذارند؛ منشیهای دکتر از دکترها شدهاند.
بله من نقش مهم شما را میدانم اما به هر حال بودهاند کفشهایی که سالها در سکوت آدم را همراهی کردهاند، بعضیهاشان اما ادعاشان بسیار بیشتر از عملکردشان است؛ این یکی از آنها بود. شکل و قیافهاش را که نگاه میکردی فکر میکردی رئیسجمهور اگر نباشد دست کم وزیری یا حداقل مدیرعاملی هست، اما چند باری بیشتر نپوشیده بودمش که زهوارش از همه طرف در رفت.
مسیر پیادهروی شلوغ بود و آدمهای جورواجور آمده بودند تا روز تعطیل را کنار سبزه و آب سر کنند. اگر چند سال قبل بود احتمالن برمیگشتم خانه، اما حالا چیزی ندارم که یک کفش دهانگشاد بتواند آن را از من بگیرد.
بچهای درِ خانه را پشت سر پدرش که همان چند لحظهی قبل آن را بسته بود باز کرد و صدا زد «بابا جون، برای من کفش بگیر.» میخواستم بگویم یکی هم برای من بگیر.
عجیب نیست که یکی دیگر هم همان موقع دغدغهی کفش داشت؟خدا میداند کفش چند نفر دیگر همان موقع دهان باز کرد و شروع کرد به وراجی کردن.
دغدغهی مشترک آدمهای متمایز سبب میشود فکر کنیم یا آدمها متمایز نیستند یا دغدغهها کلیشهای شدهاند. شاید اصلن دغدغهای نیست و همهی دغدغهها در واقع یک وسواس بیهودهاند، شاید هم اصلن آدمی نیست و همه چیز یک توهم است.
(گفتم که کفشها خیلی وراجی میکنند.)
«بابا جون، برای من کفش بگیر.»
الهی شکرت…
فرض کنید که میخواهم یک لیوان نسکافه بخورم؛ اول لیوان را با آبجوش داغ داغ میکنم، بعد قاشقی که قرار است محتویات لیوان را هم بزند را هم داغ میکنم، آب را در حال غُل زدن از روی حرارت برمیدارم و بلافاصله بعد از ریختن آن در لیوان شروع به خوردن میکنم، اما باز هم از ذهنم میگذرد که «این چرا اونطوری که باید داغ نیست؟»
چند نفر هم گول مرا خوردهاند و به هوای من دچار سوختگی شدهاند، اما من هنوز باور دارم که هیچ نوشیدنیای آنطور که باید داغ نیست.
(خواهش نگویید که برای فلان چیز ضرر دارد یا سرطانِ فلان تولید میکند؛ بگذارید این یک قلپ چای بدن دق و سرطان از گلویمان پایین برود.)
لیوانهای دو جداره هم تلاش خوبی هستند اما کافی نیستند. کجا کافی است؟ چه کار باید کرد که بالاخره نوشیدنی داغ داغ شود؟
چه کار باید کرد که بالاخره شاد شاد شوی؟ کی راضی راضی میشوی؟ کجا بالاخره کافی است؟
مگر نه اینکه چایی که برای تو داغ نیست دیگران را میسوزاند؟ شاید چیزی که برای تو کافی نیست هم همینطور باشد. شاید حسگرهایی که میزان داغی را تشخیص میدهند در تو از بین رفتهاند، حسگرهای تشخیص شادی و رضایت چطور؟
الهی شکرت…
وقتی میخواستم شنا یاد بگیرم چون میدانستم که در این حوزه بسیار مستعد و توانمند هستم مربی خصوصی گرفتم که خدایی نکرده استعدادهایم زیر دست و پای گروهی از افراد کماستعداد و دستوپاچلفتی له نشوند.
مربیام دختری هجده ساله بود؛ بسیار قوی و تنومند، قهرمان شنا و صاحب چندین مدال. ده سال جوانتر از آن روزهای من بود، من در مقابلش دو پاره استخوان بودم که دوران میانسالی را میگذراندم.
بخشی از تمرین قاعدتن مربوط میشد به تنفس. مربی میگفت «مریم، وقتی میری زیر آب نفسگیری کن.» من هم بیرون از آب، شکم و دیافراگم و ریه و لپ و هر جایی که میشد در آن هوا را ذخیره کرد پر میکردم و وقتی میرفتم زیر آب همه را در همان نقاطْ سفت و محکم نگه میداشتم. فکر میکردم وقتی میگوید نفسگیری کن یعنی باید نفسم را نگه دارم. (گفتم که خیلی مستعد بودم).
مربی دوباره میگفت «مریم من نمیبینم زیر آب نفسگیری کنی.» و من بیشتر نفسم را نگه میداشتم طوری که سیاه و کبود بیرون میآمدم. اگر کمی بیشتر تاکید میکرد احتمالن جنازهام روی آب میآمد.
بعد از دورهی مقدماتی برای اینکه استعدادهایم بیشتر شکوفا شوند در دورهی پیشرفته هم شرکت کردم که به همان منوال پیش میرفت. اواخر ترم بود که بالاخره فهمیدم که باید زیر آب هوا را از بینیام خارج کنم و به این کار میگویند نفسگیری. واقعن حس میکنم در انتخاب اسم کمی عجول بودهاند، وگرنه حتمن میتوانستند اسم مناسبتری برای این حرکت انتخاب کنند که تا این اندازه دوگانه نباشه.
این کجفهمی باعث شد تنها شنایی که در آن خوب بودم کرال پشت باشد.
دفعهی بعدی که فکر کردید در چیزی استعداد ندارید نگاهی دوباره بیندازید، شاید چیزی را بد گفتهاند یا بد فهمیدهاید.
الهی شکرت…
نورهای رنگی از پنجرههای اُرسی داخل آمده بودند، سه سال قبل. خیال داشتم بزنم زیر کاسه کوزهی دنیا که زدم هم اندکی بعد از همین نورهای رنگی زیر کاسهی آن روزها، اما جهان که بیکار نمیماند، زیر هر کاسهای که بزنی کاسهی تازهای به دستت میدهد، که داد، که زیر آن یکی هم زدم.
زیاد زدهام زیر کاسه کوزهها، حالا جرأتم بیشتر شده است، کاسههای سنگینی را شکستهام و حالا خیال ندارم دستم را برای گرفتن کاسهی تازهای دراز کنم.
دستت که پر باشد هر از گاهی خسته میشوی، باید جایی را پیدا کنی که کاسهات را با احتیاط زمین بگذاری، تمام مدت هم باید نگاهت پی کاسه باشد که سُر نخورد، یا کسی از کنارش رد نشود و بیهوا پایش به آن گیر نکند. تازه کاسه که خالی نیست، درونش هم چیزی ریخته شده است؛ آبی، آشی، آبگوشتی، باید مراقب محتویاتش هم باشی که بیرون نریزد. هزاران کیلومتر با کاسهای در دست راه میروی به این خیال که برسی به یک آبادی و آنجا کاسهات را بفروشی و برای همیشه خوشبخت شوی.
با خودت میگویی بعدش دیگر نیازی به کاسه ندارم، اما اگر واقعن از کاسه بینیاز باشی همین حالا آن را زمین میگذاری و میروی. اگر نمیتوانی، عمرت را در پی مراقبت از کاسه خواهی گذراند.
من میخواهم دستم خالی خالی باشد. تا کی؟ تا آخر عمر.
گول جهان را برای دستگرفتن کاسهای تازه نخواهم خورد. دستهای خالیام را کنارم تکان میدهم و آزاد و بیخیال راه میروم.
بگذار وقتی میروم بگویند حتی یک کاسه هم نداشت.
الهی شکرت…
فهمیدهام که من تا به حال غم را تجربه نکرده بودم؛ آنچه تجربه کرده بودم تنها لایهی نازکی از حسی نزدیک به غم بوده است؛ چیزی شبیه به لایهی برشتهی روی یک قرص نان، حالا اما کل آن قرص نان را خوردهام انگار.
نانی که برای قلب من زیادی بزرگ است و هضم نمیشود.
صدای هقهقام با صدای رودخانه در هم میآمیزد و به گوش کسی نمیرسد.
چقدر زود هفتمها از راه میرسند.
پنج ماه گذشت…
و باز هم الهی شکرت…
مصاحبهکننده از خانم ثروتمند پرسید کار شما چیست؟
گفت من فروشندهام.
پرسید فروشندهی خوبی هستی؟
گفت من میتوانم آب را به ماهی بفروشم.
احتمالن اشارهاش به ماهی داخل آب بود، یعنی وقتی ماهی خودش داخل آب است او هنوز میتواند آب بیشتری به او بفروشد، چون ماهی اگر بیرون از آب باشد که هلاک یک چکه آب است، در آنصورت حتی من هم میتوانم آب را به او بفروشم.
(البته چندان هم مطمئن نیستم از صحت این ادعا، احتمال دارد که حتی موفق نشوم به ماهی در حال مرگ از بیآبی هم آب بفروشم. شاید ترجیح بدهد که بمیرد تا از من آب بخرد.)
برای فروختن آب به ماهیای که همین حالا در آب است، باید به او بقبولانی که به این آب دلخوش نباش، به زودی خشکسالی اقیانوس را در برخواهد گرفت، آنوقت تویی که از قبل به فکر بودهای و آب ذخیره کردهای بیشتر زنده میمانی. فقط به این ماهی نگران از بیآبی میشود آب فروخت.
تا به حال یک ماهی را نگران دیدهاید؟ کدام ماهی دچار ترس از بیآبی میشود و شروع میکند به ذخیره کردن آب؟ اصلن این آب را کجا میخواهد ذخیره کند که دست کسی به آن نرسد یا تبخیر نشود؟ ماهی چطور میتواند مالک بخشی از اقیانوس شود و مالکیتش را به دیگر ماهیها ثابت کند؟
غالبِ آنچه به ما میفروشند به لطف نگرانیهای بیپایان ماست وگرنه هیچ موجودی در جهان در پی خریدن و ذخیره کردن چیزی نیست چون نگرانِ تمام شدنها و نداشتنها نیست.
ما از کی انقدر نگران شدیم که میتوانند هر چیزی را به ما بفروشند؟
الهی شکرت…
بچهْ چکمههای قرمزش را پوشیده است و کلاه بافتنی قرمزش هم تا روی چشمش آمده است، طوریکه چشمهایش پیدا نیستند، در همان حال در چالههای پر از آب و گِل شلپ و شلوپ میکند.
من از بچهها وحشت دارم؛ نمیدانم چرا حس میکنم در عین حال که وجهی معصومانه و صاف و روشن دارند وجهی شبیه به یک خونآشام هم در درون آنها هست که کافیست غفلت کنی تا گردنت را گاز بگیرند و خونت را بمکند. راستش حتی این وجه را بسیار پررنگتر میبینم و حس میکنم آن یکی وجه در واقع نقابی است تا ما متوجهی این یکی نشویم.
هیچوقت نمیدانی عکسالعملشان چیست و حرکت بعدیشان چه خواهد بود. از هیچ چیزشان مطمئن نیستی و این عدم اطمینان حسی شبیه به برزخی دلهرهآور را به آدم میدهد. همیشه تلاش میکنم فاصلهام را با بچهها حفظ کنم و همیشه هم در تلهی آنها گیر میافتم. باور کنید که حتی نگاهم را از آنها میدزدم، میترسم که با بچهها چشم در چشم شوم و تبدیل به طعمهی بالقوهای برای این خونآشامهای کوچک گردم.
راستش با وجود تمام تلاشی که برای گریختن از آنها میکنم اغلب به دامشان میافتم؛ یک بار وسط یک مهمانیِ واقعن پر سر و صدا بچهای از بغل مادرش به بغل من آمد و درحالیکه من آن وسط میرقصیدم روی شانهی من به خواب عمیقی فرو رفت. تمام این اتفاق در کمتر از یک دقیقه افتاد طوریکه من فرصتی برای هیچ انتخابی نداشتم. با کودکی خوابیده در آغوشم به رقصیدن ادامه دادم. تانگویی عاشقانه بود اما گریزناپذیر. انگار که در اتوبوس کسی سرش را روی شانهی تو گذاشته باشد و تو مجبور شوی از اینجا تا اصفهان تکان نخوری که خواب او را مختل نکنی. یک جور نوعدوستی اجباری که در آن گیر افتادهای. احتمالن اسمش را میگذاری عمل خیرخواهانه، شاید هم پیش خودت حس کنی که چیزی در تو بوده که برای این کار خیر انتخاب شدهای، اما تضمین میکنم که صرفن گیر افتادهای، اگر دوست داری خودت را گول بزنی که درد خشک شدن را راحتتر بپذیری اشکالی ندارد، اما لطفن به خودت نگیر.
یک بار دیگر دخترکی را دیدم که به حق شیرین و خواستنی بود، یادم نمیآید به او چه گفتم اما یادم هست که به دهانش اشاره کرد و به من رساند که شکلات در دهانم است و با دهان پر نمیتوانم صحبت کنم. من روی زانوهایم نشسته بودم تا همقد او شوم، وقتی شکلاتش را خورد بیهوا خودش را پرت کرد در بغلم و مرا سفت چسبید. واقعن انتظار هر حرکتی را داشتم به جز این یکی، دوباره رکب خورده بودم. آنقدر محکم بغلم کرده بود که مادرش با تعجب به این صحنه نگاه میکرد و به زور او را از بغلم بیرون آورد.
متاسفانه آنقدر زیرک نیستم که در دام نیفتم، اما آنها هم واقعن کارشان را بلدند و من واقعن از این کاربلدهای به ظاهر فسقلی میترسم.
الهی شکرت…
بچه بیهوا مرد را صدا میزند: «آقا، آقا». مرد میگوید بله؟ بچه میگوید «این چنگال رو میکنم تو کونت.»
مرد که میداند بچه از این حرفها میزند بیآنکه معنیاش را بداند و برای اینکه به ماجرا دامن نزند میگوید «باشه» (در واقع به قیمت فرو رفتن چنگال در کونش به ماجرا فیصله میدهد.)
من که شاهد صحنه هستم و میدانم بچه دلش میخواهد خانم متشخصی جلوه کند میگویم «یه خانوم بیشخصیت حرف زشت نمیزنه». سریع خودش را جمع و جور میکند و یک پایش را روی دیگری میاندازد و میگوید «ببخشید… چنگال رو میکنم تو کونت حرف زشتیه».
در درون میخندم. اگر چند سال قبل بود نگران آیندهی بچه میشدم، یا کمکاری پدر و مادرش را زیر سوال میبردم یا میگفتم بچه این حرفها را از کجا یاد میگیرد و چرا کسی حواسش نیست.
این روزها اما اصلن نگران یا ناراحت نمیشوم، میدانم که این یک زندگی تازه است که به طریق خاص خودش پیش میرود، میدانم که صدها بچهی مودب بودهاند که در بزرگسالی واقعن چنگال را در کون خیلیها فروکردهاند و صدها بچهی ظاهرن بیادب هم بودهاند که خیرشان به جهان رسیده است.
و اما ورای همهی اینها، میدانم هیچ چیز آنقدرها واقعی نیست که نگرانکننده باشد.
الهی شکرت…
در وضعیت «باداکون» نشستهام و یک چیزی را به یک چیزی میدوزم، درحالیکه زانوهایم کاملن روی زمین هستند و هیچ فشاری را احساس نمیکنم. نشستن در این آسانا برایم بسیار ساده است؛ نه به این دلیل که چند سال در هاتا و آشتانگا عرق ریختهام، بلکه از همان اولین جلسهای که یوگا را شروع کردم نشستن در باداکون برایم ساده بود.
آن زمان هر کس که مرا میدید تصور میکرد چقدر پیشرفتهام، درحالکیه بین دستم تا انگشتان پایم ۴ کیلومتر فاصله بود و گمان نمیکردم هرگز به هم برسند.
قبل از اینکه دانشجو شوم تایپ ده انگشتی را با نمرهی صد گذرانده بودم، بنابراین وقتی در سایت دانشگاه بودم همه فکر میکردند چقدر حرفهای هستم، درحالیکه خدا را شاهد میگیرم که به کامپیوتر نگاه میکردم و فکر میکردم اینترنت یک برنامه است که باید خودش خود به خود باز شود و شروع به کار کند.
عکاسی را یازده سال پیش با یک 5D Mark 2 شروع کردم، در کلاس عکاسی همه فکر میکردند من کاملن حرفهای هستم که چنین دوربینی دارم درحالیکه حتی نیمشاتر کردن برایم پدیدهای عجیب و غریب بود.
حقیقت این است که هیچگاه در هیچ زمینهای حرفهای نبودم و این فقط چیزی بود که از بیرون دیده میشد؛ سوءتفاهمی که به واسطهی مهارتهای جانبی یا به واسطهی ابزار ایجاد میشد.
حالا هم هیچ ادعایی از حرفهای بودن در هیچ مسیری ندارم. انگار که تمام زندگیام را درون حبابی ساخته بودم که حالا ترکیده است و من عریان وسط کوچه ایستادهام اما معذب نیستم، چون حداقل میدانم که این عریانی یک سوءتفاهم نیست و قرار هم نیست در آن حرفهای باشم. پس میتوانم یک نفس راحت بکشم.
الهی شکرت…
دختر پنج ساله کنارم مینشیند و میگوید برایم خیار پوست بکن، میکنم. یک نمکدان نمک روی آن خالی میکند و با چنگال مشغول خوردنش میشود. لپهای گردش بیشتر باد میکنند و لبهای کوچکش بیشتر پنهان میشوند. مثلن من رفتهام خانهی او مهمانی و قرار است با هم میوه بخوریم، میگوید تو هم بخور.
وسط مهمانیِ دو نفرهمان به عکس روی شومینه اشاره میکند و میگوید «اون مادربزرگ مُرده که عکسش اونجاست؟» میگویم آره. میگوید «نمیشد دستش رو بگیری و بگی بذار اول خیابون رد بشه بعد تو برو که تفادص نکنی؟» میگویم «من اون موقع اونجا نبودم»، میگوید «خب باید میبردیش دیگه»، میگویم «آره راست میگی، باید میبردمش» و میپرسم «پس به نظرت باید اول خیابون رد میشد؟» میگوید «آره، به این میگن آرامشِ زندگی».
نمیدانم در ذهن کوچکش دقیقن چه میگذرد که برایش معنای آرامش زندگی را دارد، اما حسش میکنم. تعبیر خیالانگیزش از اینکه بگذار اول خیابان رد شود بعد تو برو که تصادف نکنی مرا به جهان تازهای پرتاب میکند؛ از دید او خیابان هم دارد گذر میکند، چرا فکر میکردم که فقط ما داریم عبور میکنیم و خیابان ثابت است؟
اگر واقعن ببینی که خیابان هم میگذرد و گاهی هم اجازه دهی که او رد شود و بعد تو عبور کنی تصادف نمیکنی و به این میگویند آرامش زندگی.
الهی شکرت…