جهان به طور متناوب میپرسد بیداری؟ اگر بگویی «بله، بیدارم» کاری به کارت ندارد، اما اگر جواب ندهی اول کمی سر و صدا راه میاندازد، بعد آب میپاشد به صورتت، بعد سیلی میزند زیر گوشت، بعد یک مشت محکم در شکمت، دست آخر هم آویزانت میکند تا بیدار شوی.
در هر مرحله که بگویی بیدارم، دست از سرت برمیدارد تا نوبت بعدی که سوال مهمش را بپرسد و اگر در هیچ مرحلهای پاسخ ندهی در خواب میمیری، اما جهان بیخیالت نمیشود.
مرگْ پایانِ پرسشوپاسخ جهان نیست، آنقدر میپرسد تا جواب بدهی. خیلی وقتها میشود که یک مدت بیداری اما به خاطر سالها خواب بودن نمیتوانی خودت را بیدار نگه داری. اما اگر به قدر کافی هوشیار باشی یک بار که بیدار شدی دیگر دائم خودت را نیشگون میگیری تا دوباره نخوابی. چشمهایت را باز نگه میداری و به محض اینکه جهان سوالش را پرسید میگویی بیدارم.
به تجربه دریافتهام که دشوارترین اتفاقات زمانی افتادهاند که در عمیقترین خوابها بودهام، هر بار که بیدار شدهام درد و کوفتگی را در بدنم حس کردهام، حالا میکوشم هشیار باقی بمانم، نشانهها را جدی بگیرم و گوشهایم برای شنیدن سوال مهم جهان تیز باشد. برای این کار نیاز است از هیاهو فاصله بگیرم تا صدای جهان میان هزاران صدای بیهوده گم نشود. باید به جایی خلوت و آرام بروم تا اولین نجوایش را تشخیص دهم، چون دیگر میدانم که مهمترین کارم همین است؛ همین بیدار ماندن.
الهی شکرت…
در دورهای از زندگی باید انگلیسیام را تقویت میکردم، طبق معمول به معلم خصوصی روی آوردم (کلن زیاد حوصلهام به کارهای عمومی نمیگیرد، میخواهم زود بروم سر اصل مطلب، یا شاید هم میخواهم توجه را معطوفِ خودم بدانم). معلمم را از چندین سال قبل در کلاسهای عمومی میشناختم، همسن خودم بود اما طوری در کارش استاد بود که هنوز نظیرش را در این حوزه ندیدهام.
او که رشد حلزونوار مرا در طی چند سال دیده بود این بار با حیرت از علت پیشرفتم سوال کرد. گفتم همکارانم خارجیآدم هستند و این توفیق اجباری سبب شده است تکانی به خودم بدهم.
دومین جلسهی کلاس به او گفتم بیا هدفی را که به خاطرش به اینجا آمدهام آنقدرها هم جدی نگیریم و به جادهای دلگشاتر بزنیم که همانا جادهی ناسزا و دشنام است. برگهای جلویش گذاشتم و گفتم هر چه فحش بلدی بنویس. انگار که به بانک زده باشی و بگویی هر چه پول داری بریز در این ساک.
او هم که کلن اهل جادههای دلگشا بود مقاومت نکرد و برگه را پشت و رو پر کرد و چند برگهی دیگر را هم به آن افزود و جلسات بعدی را هم کم و بیش پیچاند و من ماندم و چند برگه دشنام و گزارشی که باید به شرکت از روند پیشرفتم میدادم که الحق هم گزارشکردنی بود.
به خودم دلداری میدادم که آمدیم و پایمان به مملکت غریب باز شد و یک نفر بیهوا فحشمان داد، نباید بلد باشیم یک فاک یا فاکینگ ناقابل نثارش کنیم؟ پس شروع کردم به تمرین فحشورزی در قالب سناریوهای مختلف.
حالا که نگاه میکنم میبینم سرمایهگذاری بدی هم نبود، چون آن کار و آن همکارها رفتند اما من هنوز چندتایی فحش بلدم که با آنها گلیمم را از وسط دعوا بیرون بکشم. حالا فقط یک مشکل کوچک وجود دارد؛ اینکه چگونه یک دعوا در مملکت غریب جور کنیم که مهارتهای فاخرمان بلااستفاده نمانند؟
الهی شکرت…
تو برایم زعفرانی؛ با احتیاط میسابمت و نمیگذارم هیچ ذرهای حرام شود، بعد کمی از تو را با نوک قاشق برمیدارم و چای زندگیام را زعفرانی میکنم، یا وقتی غذای زندگیام پخت قدری از تو را میافزایم تا عطر و طعمش را زعفرانی کنی.
زردچوبه نیستی که بیهوا قاشق را پر کنم و تو را خرج پیازِ زندگیام کنم، به دنبال رنگ زرد که نیستم، خودم را هم که نمیخواهم گول بزنم که بگویم همینکه زرد شد خوب است، به دنبال خاصیت هم نیستم حتی… من به دنبال توأم.
اما دیگر دلم میخواهد ناپرهیزیِ زعفرانی کنم؛ دیگر اندکی از تو راضیام نمیکند، زیاد میخواهمت، میخواهم زعفران را ولخرجانه صرف زندگیام کنم، زندگیِ بیزعفران یا کمزعفران را دیگر نمیخواهم، نگهت دارم برای کی؟ برای کجا؟ دیگر نمیخواهم بترسم از اینکه برای فردای زندگیام نداشته باشمت، نمیخواهم محتاط و دستبهعصا باشم در افزودنت به زندگیام.
میخواهم قاشق را بیمحابا پر کنم از تو، بگذار همه فکر کنند گنج پیدا کردهام یا دزدی کردهام که اینطور اسرافکار شدهام، بگذار بگویند که این بریزوبپاشها را نمیشود از راه حلال کرد، بگذار زیاد بودنت حرامخواری زندگیام باشد. این حرام را تو بر من میبخشی که تو بخشندهترینی.
الهی شکرت…
– موسیقی خوب مثل رابطهی جنسی خوبه، اوج لذت داره.
– این چه تشبیه گندیه، دیگه تا چند وقت نمیتونم از موسیقی لذت ببرم تا این تشبیه از سرم بپره.
– ببین من متوجهام که تو یا واقعن تنگی یا دوست داری ادای تنگها رو دربیاری، من هم در هر صورت برات احترام قائلم، اما خب تو بگو به نظرت چی بگم؟ بگم مثل غذای خوبه؟ یا مثل هوای خوب، مثل یه جای قشنگ، مثل یه سفر خوب، مثل یه نقاشی خوب… اینها هیچکدوم نقطهی اوج ندارن. اون جایی که لذت به اوج خودش میرسه، جایی که اشکت درمیاد از ذوقمرگی، حسی که با چیز دیگهای نمیشه جایگزینش کرد.
– من هم متوجهام که تو یا واقعن عاشق موسیقی هستی یا دوست داری ادای همچین آدمی رو دربیاری، اما من در هر صورت برات احترام قائل نیستم چون عاشق یه چیزی بودن نیازی به احترام گذاشتن و نذاشتن من نداره. اما به هر حال میتونستی مثال بهتری بزنی که ذهن رو نبره به اون سمت، مثلن میتونستی بگی موسیقی خوب مثل خاروندن یه جاییه که خیلی میخاره؛ واقعن تو یه نقطهای اوج لذت داره، یه جایی هم باید تمومش کنی وگرنه دیگه نه تنها لذت نداره بلکه درد داره و خون و این حرفها. موسیقیهای قدیمی رو یادته؟ نیم ساعت طول میکشید که به نقطهی اوج برسه، بعدش هم چهل دقیقه طول میکشید تا جمع بشه، الان میشنوی همون خون و درده.
– انصافن قشنگ گفتی. پس این دفعه که موقعیتش پیش اومد من باهاش میخوابم، تو هم خودت رو بخارون، تا تو باشی که برای من احترام قائل باشی.
(خدا رو شکر که گفتگوهای درونی صدا ندارن، وگرنه آبرو واسه آدمیزاد نمیموند.)
الهی شکرت…
تو را عطشِ رسیدن از رسیدن انداخته است و کال افتادهای بر زمین؛ دیگر نمیشود تو را به درخت بازگرداند، هیچ چسبی نمیتواند اتصال از میان رفته را دوباره برقرار نماید.
آدمیزاد شبیه یک کابل نیست که اگر از جایی بریده شد بتوان رشتهها را لخت کرد و با یک چسب دوباره جریان را به راه انداخت. انسان میوهایست که اگر از درخت جدا شود دیگر نمیتوان آن را به درخت بازگرداند، رشدِ متوقف شده ادامه نخواهد یافت.
به همین سبب است که آدمیزاد از هیچ چیز به قدر شتابزدگی آسیب نمیبیند. هر جا که پای دستپاچگی و تعجیل به میان میآید میتوان رد آسیب را در آنجا شاهد بود؛ از شتابزدگی در رانندگی گرفته تا غذا خوردن، حرف زدن، رابطه یا کسبوکاری را پیش بردن.
عطشِ رسیدن انسان را نرسیده از درخت جدا میکند و میوهی کال همانقدر بیارزش است که میوهی له شده.
الهی شکرت…
چند سال قبل یک سناریوی آبکی برای داستانی عاشقانه در ذهن داشتم که بارها مرورش کرده بودم و هر بار جزئیاتی را به آن افزوده بودم، این روزها متوجه شدهام که به طرز عجیبی آن سناریو تبدیل به یک سریال آبکی شده است و دارد پخش میشود.
جلالخالق…. دیگر آدمیزاد در تخیلاتش هم امنیت ندارد، به آنجا هم نقْب میزنند و یک چیزی را برمیدارند.
اما این نشان میدهد که وقتی دانهای در درون کاشته شده و نگهداری میشود حتمن رشد میکند و به ثمر مینشیند، حالا به هر طریقی که باشد. همین.
الهی شکرت…
برق رفته.
– تو چی آب جوش بیاریم؟
– کتری.
– مگه هنوز کتری هست؟
کتری را پیدا میکنم.
– اجاق گاز با چی روشن میشه؟
– سنگ چخماق… کبریت یا فندک نداری؟
– مگه هنوز کبریت هست؟
گازِ فندک تمام شده است، میگردم، کبریت را پیدا میکنم.
– خیلی تاریک شده، چی کار کنیم؟
– شمع.
– مگه هنوز شمع هست؟
شمع روشن میکنم.
– شوفاژها خاموش شدن، خیلی سرد شده.
– پتو که دیگه هست، یا اونم نمیدونی چیه؟ لعنتی فقط برق رفته، تا همین ده سال پیش داشتیم حوالی پارینه سنگی زندگی میکردیم، حالا واسه ما گوزِ شور میای که بگی زندگیت به تسلا و ادیسون گره خورده؟
(فقط مغز من انقدر بیاعصاب است یا همهی مغزها همینطورند؟)
الهی شکرت…
این همه درد ریختوپاش شدهاند روی فرش دلم. هزار بار گفتهام انقدر ریختوپاش نکنید، حداقل کارتان که تمام شد همه چیز را جمع کنید، من چقدر دست و کمر دارم برای جمع کردن… درد هم که سبک نیست که راحت خم شوی و برش داری، سفت و سِقِر و سنگین است، یکیش کافی است تا دیسک کمرت بیرون بزند چه رسد به این همه. لابد باز میخواهید بگویید غر میزنم، غر زدن هم دارد به خدا، شما به جای من، ببینم یک روز میتوانید از پس این همه ریختوپاش بربیایید.. حالا شادی باشد سبک است، پرِ جارو به گوشهاش که گیر کند بلند میشود به هوا، درد اما مثل پنجولِ گربه در پرز فرش گیر میافتد، باید زانو بزنی روی زمین و با هزار مکافات یکییکی برشان داری. خدا را خوش میآید که من هی جمع کنم و شما هی بریزید؟ دیگر بزرگ شدهاید، اصلن بروید در حیاط ریختوپاش کنید، با این فرش کاری نداشته باشید، این یادگار مادرم است.
الهی شکرت…
فکر میکنم «حاشیه» جای خوش آبوهوایی باشد چون آدمیزاد خیلی علاقه دارد به حاشیه برود. صحبت از هر جایی که شروع شود همیشه سر از حاشیه درمیآورد، بعضیها که در همان حاشیه زیرانداز میاندازند و چادر میزنند و بساط کباب را پهن میکنند، طوریکه دیگر امیدی به برگشتنشان نیست.
من هم مشکلی با حاشیه ندارم، اصلن برویم حاشیه خانهای بگیریم و عمری را همانجا سر کنیم. اما رفتوآمد میان حاشیه و متن را من یکی تاب نمیآورم. انگار که برای رفتن به جایی از میان بازار رد شوی، آنقدر جلوی این مغازه و آن مغازه میایستی که تا شب هم نمیرسی.
بگذار این حرف لعنتی را که به یک قصدی شروع کردهایم تمام کنیم بعد هر چقدر خواستی میرویم حاشیه و صفا میکنیم.
الهی شکرت…
فیلم و سریالهای قدیمی ایرانی پیامهای اخلاقی را مثل تُف به صورت آدم پرتاب میکنند؛ در این حد که بنیآدم اعضای فلانند و اگر یکی دردش بیاید بقیه فیسار میشوند و این بیت را با چنان سوز و گدازی میگویند که انگار اولین بار است به گوش مخاطب میرسد و حالا او از هیبت این پدیده باید قامت ببندد به نماز آیات.
در فیلم و سریالهای جدید ایرانی هم که همان بنیآدمْ اعضای یکدیگر را لت و پار میکنند و به درد همدیگر هم قانع نمیشوند و تا اعضا با مرگ وصلت نکنند از پای نمینشینند.
آن طرف تف است و این طرف مشت. مخاطب هم در میان اعضای بنیآدم چیزی شبیه به آپاندیس است که مهم است اما نه آنقدر مهم که ضروری باشد، میتوان آن را کند و بیرون انداخت و آب از آب تکان نمیخورد.
نه اینکه شکایتی باشد (اصلن آپاندیس را چه به شکایت کردن، حتی اگر کلیه هم بود تا یکی از دست نمیرفت حرف آن یکی شنیده نمیشد. در جایگاه فعلی که بهتر است مخاطبْ خودش را سبک نکند.) به هر حال همین مخاطبْ در حد یک آپاندیس هم اعتراضی به اصل و اساس این جریان ندارد؛ مخاطب یاد گرفته است که معترض بودن باعث نمیشود آپاندیس تبدیل به ریه شود یا بنیآدم واقعن اعضای یکدیگر شوند.
بنابراین مخاطب مناعتطبعش را حفظ نموده و شبکهی ورزش را برای تماشا برمیگزیند.
الهی شکرت…
مخلوق از خالق پرسید فرق من و تو چیست؟ خالق گفت «تو اول یک چیزی بزا، خودت فرقش را میفهمی.»
فکر میکنم خالق آن روز اعصاب نداشت، یا زیادی درگیر بود. نه اینکه جواب بیراهی داده باشد، حق گفت، اما به این نکته توجه نکرد که مخلوق اگر زاییدن میدانست این سوال برایش پیش نمیآمد. جواب سوال او را باید در حد امکانات خود او میداد نه در حد توان خودش.
به هر حال خالق هم حق دارد به بیحوصلگی، گیر مخلوقهای عجیبوغریبی افتاده است؛ یکی سوالات فلسفی بیجواب یا سختجواب میپرسد، یکی وجودش را منکر میشود، یکی فحش میدهد، یکی عجز و لابه میکند، یکی نماز نسیه میخواند و توقع رسیدگیِ نقد دارد، یکی میگوید چرا چرا چرا…
در این میان هیچکس لبخند نمیزند، هیچکس حرمت نگه نمیدارد، هیچکس به قدر یک قدردانی مکث نمیکند و هیچکس اعتماد نمیکند.
مخلوق بچهای پرتوقع و قدرنشناس است که تا خودش چیزی نزاید حال او که زاییده است و نمیتواند عاشق نباشد را درک نمیکند.
الهی شکرت…
دقت کردهاید که بچهقورباغهها شبیه اسپرم هستند؟ البته من شخصن با جناب اسپرم ملاقات حضوری نداشتهام فقط تصاویرش را این طرف و آن طرف دیدهام، اصولن هم تصاویرش خوشحال و خنداناند، فکر میکنم احساس مهمبودنِ خاصی در وجودش است یا فکر میکند خیلی هنرمند است.
(واقعن احساسات اسپرم به ما مربوط است؟ شاید هم باشد.) حالا اینکه بچهقورباغه با آن شکل عجیبش که انگار یک کله است با یک دم باریک چطور تبدیل میشود به موجودی با دو دست و دو پا، دو چشم وقزده و یک شکم گنده پدیدهای عجیبوغریب است که در کَت من نمیرود.
وقتی هم موجودی با یک کله و یک دم باریک به نام اسپرم تبدیل میشود به دو دست و دو پا و هزار چیز دیگر که بههیچوجه در کَت من نمیرود.
به نظر من یک جای کار میلنگد، اگر شما طبیعی بودن این دو مورد را باور میکنید باید بگویم که سادهلوح هستید. به نظر من دستی در کار است، آن وسطها اتفاقاتی میافتد، پای چیزی یا کسی در میان است، چیزی شبیه به جادو یا اکسیر. موجودات دیگری هم هستند که بچه و بزرگشان متفاوت است؛ مثل موشها، اما این مورد دیگر از حد تفاوت گذشته است، یک دگرگونی است.
بخش مهمی از رشد بچهقورباغه بعد از تولد رخ میدهد، انگار که برای متولدشدن عجول است و دوست دارد زودتر وارد جهان شود و باقی رشد را بیرون از تخم ادامه دهد. خدا را شکر که بچهی آدمیزاد این عجله را ندارد، تصور کنید که اگر اینطور بود چه فیلم ترسناکی میدیدیم.
حالا تمام اینهایی که به هم بافته شدند قرار است به کجا برسند؟ حرف از اسپرم و بچهقورباغه است، واقعن توقع دارید به جای بهدردبخوری برسد؟ اگر دارید که آدمهای متوقعی هستید. البته تبدیل شدن چیزی شبیه به اسپرم به موجودی دوزیست توقع هر کسی را بالا میبرد.
نقاش وجود این همه صورت که بپرداخت
تا نقش ببینی و مصور بپرستی
الهی شکرت…