مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

تا خرخره خودم را زیر سوال فرو برده بودم، حتی گاهی هم سرم را زیر آن می‌بردم و نگه می‌داشتم تا جایی که دیگر نفسی باقی نمی‌مانْد، به قدر یک دم و بازدم بیرون می‌آمدم و دوباره فرو می‌رفتم.

سوالْ عجب چیز سنگینی است، چه وزن کمرشکنی دارد.

با خودت فکر می‌کنی اگر برای سوال‌ها پاسخی پیدا کنی وزنشان کم می‌شود، اما اگر سوالی سنگین است از آن روست که هیچ پاسخی مناسبش نیست، هر پاسخی که بدهی سنگین‌ترش می‌کنی.

مثلن از خودت بپرس «چرا هیچ رابطه‌ی به دردبخوری نداری؟»، «چرا هیچ پولی در نمی‌آوری؟»، «چرا هرچه می‌دوی نمی‌رسی؟»

حالا به آنها پاسخ بده، چه پاسخی می‌خواهی بدهی که وزنشان را کم کنی؟ هر چه بگویی افزونشان می‌کنی و زیر بار سنگینشان له می‌شوی.

من تمام موجودیت و ماهیتم را، تمام کرده‌‌ها و نکرده‌ها و داشته‌ها و نداشته‌هایم را، تک‌تک انتخاب‌ها ‌و عقایدم را زیر سوال بردم تا وقتی که از رمق افتادم.

تا وقتی این سوال را پرسیدم که چه فایده‌ای دارد این همه سوال بی‌ثمر؟ به فرض که برای همه‌شان هم پاسخی داشته باشی، مگر پاسخ‌ها کمکی می‌کنند؟

پس گفتم

خودت را از زیر بار سوال بیرون بیاور…

حالا نفس بکش.

سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست
گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

در میان تمام بزرگانی که اثری از آنها به جا مانده است گمان نمی‌کنم کسی به قدر سعدی با خودش صادق بوده باشد و خودش را آنگونه که واقعن بوده پذیرفته باشد.

باقی انگار که اغلب در پس حجابی بوده‌اند؛ حجاب شرم و حیا یا خوب دیده شدن، یا هر حجابی که رنگ و بوی سانسور داشته باشد.

سعدی اما اهل سانسور کردن خودش نبود. رک و راست و بی‌پرده حرف می‌زد.

او خود را محق می‌دانسته به نظر انداختن بر پیکر مطبوع، در واقع آن را به منزله‌ی بهره بردن از نعمت چشم بصیر می‌دانسته که اگر انجام نشود حق نعمت ادا نشده است.

آنقدر تلاش می‌کنیم مطلوب دیگران باشیم که جرأت اندیشیدن به نیازها و خواسته‌هایمان را هم نداریم چه رسد به بیان کردنشان.

جالب اینجاست که هر کس کمتر تلاش می‌کند مطلوب دیگران باشد در عمل بیشتر مطلوب دیگران است.

اینکه کت تَنِ چه کسی است چه اهمیتی دارد؟

شاید اهمیتش از این بابت باشد که نشان می‌دهد فقط یک کت وجود دارد،

یا شاید سوال پیش می‌آید که چرا کت تن فلانی است؟

یا این سوال که پس تن بقیه چه چیزی است؟

یا اینکه چه مدت قرار است تن فلانی بماند؟

یا بعد از او کت به چه کسی می‌رسد؟

یا عمر این کت چقدر است؟

یا حالا که کت تن اوست چه مزیتی برایش دارد؟

یا قبل از اینکه کت به او برسد چه چیزی تنش بوده؟

یا شاید از این بابت که نشان می‌دهد کت تن تو نیست.

ببین پاسخ تو کدام است.

مرد به پسر گفت: «مگه آدم همینطوری مادرش رو ول می‌کنه به امان خدا؟»

پسر جواب داد: «شما بهتر از خدا سراغ داری؟»

از شنیدنش شوکه شدم. هزار بار این جمله را شنیده بودم یا حتی استفاده کرده بودم اما هرگز فکر نکرده بودم که مگر بهتر از خدا هست برای سپردن؟

کجا امن‌تر از امانِ خداوند است؟

ما «امان خدا» را باور نداریم؛ ترجیح می‌دهیم همه چیز را به کسی یا چیزی بسپاریم یا خودمان گردن بگیریم؛ پول‌هایمان را به بانک‌ها و گاوصندوق‌ها، خانه‌‌هایمان را به دزدگیرها و قفل‌ها، ماشین‌هایمان را به بیمه‌ها، فرزندانمان را به عقل خودمان، جانمان را هم که به دکترها.

همه‌ی این‌ها را امن‌تر از امان خداوند می‌دانیم. تصور می‌کنیم همه‌ی این‌ها را خودمان به دست آورده‌ایم و حالا مالک همه‌ی آنها هستیم و باید برای حفظ آنچه مالکش هستیم تدبیر کنیم.

هر بار چیزی را واقعن به امان خدا سپرده‌ام آن را نه تنها به همان شکل، بلکه بسیار بهتر از آنچه داده بودم تحویل گرفته‌ام. با این حال هنوز هم آنقدر دورَم از باورش که وقتی کسی می‌گوید «شما بهتر از خدا سراغ داری» شوکه می‌شوم.

من این امنیت را زیسته‌ام اما حتی تجربه‌ی زیسته هم حریف فراموشکاری انسان نمی‌شود.

سرطانِ درایت گرفته‌ام گویا…

سلول‌های سرطانی تمام درایتم را فرا گرفته‌اند.

باید جراحی شوم تا این توده‌ی بدخیم را از درایتم خارج کنند.

دکترها می‌گویند زندگی کردن بدون درایت بهتر از زندگی کردن با یک درایت سرطانی است.

نمی‌دانم درست می‌گویند یا نه.

وقتی می‌گویم «نمی‌دانم درست می‌گویند یا نه» معنی‌اش این است که فکر می‌کنم هرگز بدون درایت نزیسته‌ام.

شاید همین خودش باعث تولید توده‌ی سرطانی در درایتم شده است.

متاسفانه یا خوشبختانه من آدم بسیار لهجه‌پذیری هستم، کافیست یک نفر با لهجه‌ای متفاوت یک هفته اطراف من باشد تا به خوبی بتوان رگه‌های لهجه‌‌ی او را در لحن و گفتار من دید.

این ویژگی، همانقدری که در یادگیری لهجه‌ی انگلیسی برایم مفید بوده است در مورد سایر لهجه‌ها به ضررم تمام شده است.

چند روز پیش می‌خواستم بگویم فلان چیز کوچک شده است، دیدم دارم به سبک افغان‌ها می‌گویم «کوچک آمده است».

با توجه به اینکه در زندگی‌ام با لهجه‌ها و گویش‌های متفاوتی مواجه بوده‌ام، لهجه‌ام تبدیل شده است به آبگوشتی از انواع حبوبات درهم و برهم که اغلب‌شان هم کاملن نپخته‌اند.

از لهجه‌ی من که بگذریم این جابه‌جایی فعل‌ها برایم «جالب آمده است»؛ افغان‌ها به جای فعلِ «شدن» از فعلِ «آمدن» استفاده می‌کنند. ما در فارسی کهن به جای فعلِ «رفتن» از فعلِ «شدن» استفاده می‌کردیم.

شدن = آمدن
رفتن = شدن

اگر از این تناسبْ «شدن» را حذف کنیم معادله به این صورت می‌شود:

آمدن = رفتن

آمدن و رفتن با هم یکی می‌شوند، هر کسی که می‌آید در واقع از یک جایی رفته است که توانسته به یک جایی بیاید. آمدن به هر جایی مساوی است با رفتن از یک جای دیگری. آمدن و رفتن دو روی یک سکه‌اند.

هر آمدن و رفتنی هم یک جور «شدن» را در درون خود دارد. به هر کجا که برویم یا از هر کجا که بیاییم تبدیل به یک چیزی می‌شویم. همیشه شدن در پسِ آمدن و رفتن اتفاق می‌افتد، شدن‌ هرگز در ماندن شکل نمی‌گیرد.

اگر یک جا مانده‌ای و انتظار داری که یک چیزی بشود، در انتظاری عبث مانده‌ای.

وقتی زنش از دنیا رفت تبدیل شد به آنچه از معنای مستأصل به ذهن متبادر می‌شود؛ از بچه خسته بود، از نوه خسته بود، از دوست خسته بود، از زندگی‌اش که حس می‌کرد آن را نزیسته، از پولی که فکر می‌کرد ندارد، از زمانهای از دست رفته، از زمانهای باقیمانده، او به واقعی‌ترین شکل ممکن درمانده بود. دیگر حتی نوشیدن هم دوای دردش نبود.

اما درماندگی‌اش سر و صدا و هیاهوی بیرونی نداشت، از انواع شناخته‌شده‌‌ی درماندگی‌ نبود که برای دیگران قابل قبول و قابل احترام باشد.

جایی در هفتاد و چند سالگی دلش می‌خواست همه چیز جور دیگری باشد که نبود؛ قید دوستی‌های سی ساله را زد، تنها مالی که به نامش بود یعنی ماشینش را فروخت، حتی دوباره زن گرفت اما درماندگی از بین نرفت.

این درماندگی چه بود که آرام نمی‌گرفت؟

انگار که چیزی از تو در جایی جا مانده باشد؛ جایی که نمی‌دانی کجاست و چیزی که نمی‌دانی چیست.

درماندگی جایی است که در آنجا نه راه پس داری و نه راه پیش، جایی شبیه «ثُمَّ لایَمُوتُ فِیها وَ لایَحْیى».

درماندگی‌اش را دست گرفته بود و راه افتاده بود در خیابان‌ها. دلش می‌خواست آن را مثل یک بچه‌ی سرراهی جایی بگذارد و فرار کند. حاضر بود باقی عمرش را با این عذاب وجدان زندگی کند که چیزی از خودش را در خیابان‌ها رها کرده است تا اینکه آن را در دلش نگه دارد.

همه چیز دل است؛ دل که خوب باشد همه چیز خوب است و بد که باشد هیچ چیز خوب نیست.

شاید فکر کنید او عاشق زنش بود که با رفتنش این‌گونه درمانده شد، شاید هم بود، اما قواره‌ی این درماندگی بزرگتر از جای خالی عشق بود، این میزان از درماندگی هیچ تناسبی با هیچ میزان از عشق نداشت.

عجیب است که گاهی درماندگی می‌تواند حتی از عشق بزرگتر شود. درماندگی حتی می‌تواند از جهانی که در آن زندگی می‌کنی هم بزرگ‌تر شود. چیز عجیبی‌ست که وصفش از کلام خارج است، باید آن را زیسته باشی تا عمقش را درک کنی. برای همین بود که پیرمرد از درماندگی‌اش حرف نمی‌زد.

ادامه دارد…

بخش دوم را اینجا بخوانید.

 

الهی شکرت…

بعضی استعاره‌ها به طرز عجیب و غریبی در ذهن آدم شکل می‌گیرند و جا می‌افتند؛ مثلن پرده‌ی پلاستیکی آویزان در حمام‌ها همیشه آدم را به یاد قتل و تجاوز می‌اندازد، از بس که در فیلم‌ها هر بار پرده‌ی پلاستیکی کنار رفته است بعدش یک قتل یا تجاوز صورت گرفته است. البته خیلی از قتل‌ها هم در خیابان‌ها، در تخت‌خواب‌‌ها، در ماشین‌ها،‌ در مکان‌های عمومی یا جاهای دیگر رخ داده‌اند اما فقط پرده‌ی پلاستیکی حمام مترادف شده است با قتل و تجاوز.

شاید به این دلیل که آدم‌ها در حمام تمامن عریان و بی‌دفاع‌اند (البته می‌توانند سنگ‌پا را به سمت قاتل پرتاب کنند اما احتمالن مغزشان جواب نمی‌دهد و محکوم به مرگند. نمی‌دانم چرا هر وقت می‌خواهم در مورد موضوعی جدی بنویسم سر از کوچه پس کوچه‌های لودگی در می‌آورم. انگار هیچ چیزی دیگر برایم آنقدر جدی نیست که در موردش جدی بنویسم.)

برگردیم به صحنه‌ی وحشت.

امیرکبیر را هم در حمام کشته‌اند. انگار که یک جورهایی دست حمام‌ها به خون آغشته است. انگار که با قاتل‌ها هم‌دست‌اند که در زمان مقرر قربانیان را به درون خود بکِشند تا کشته شوند.

حتی در همین سینمای خودمان هم با وجود تمام محدودیت‌هایی که در نشان دادن حمام و متعلقاتش وجود دارد در فیلم «فروشنده‌»ی اصغر فرهادی چنین اتفاقی در پس پرده‌ی پلاستیکی حمام افتاد‌.

البته خیلی از عشق‌ها هم در حمام‌ها شکل گرفته‌اند؛ مثلن همین چند وقت پیش آقای بن افلک در حمام از خانم جنیفر لوپز خواستگاری کرد.

خیلی از ایده‌ها و اکتشافات هم در حمام‌ها رخ‌ داده‌اند؛ مثلن همین متن در حمام و همزمان با کنار زدن پرده‌ی پلاستیکی در ذهن من شکل گرفت.

اما هنوز هم استعاره‌ی پرده‌ی پلاستیکیِ حمام در ذهن ما پررنگ است.

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم زیاد حمام نروید، حمام برای سلامتی‌‌تان مضر است.

یا اگر می‌خواهید بروید مطمئن شوید که وسط فیلم‌نامه‌ی یک نویسنده‌ی بیمار نیستید یا مطمئن شوید که یک پایتان وسط یک ماجرای مافیایی گیر نیست، اگر هیچکدام از این‌ها صادق نیست لااقل مطمئن شوید که پرده‌ی پلاستیکی در حمام آویزان نیست.

اسنپ برای تبلیغ سرویس وانت‌ نوشته بود «تو بفروش، اسنپ میاد می‌بره.»

من با خودم گفتم « نمیشه تو بفروشی من خودم کول کنم ببرم؟»

از این فکر خنده‌ام گرفت، اما واقعن فروختنِ چیزی به دیگران کار ساده‌ای نیست، حداقل برای من که هرگز نبوده. تنها چیزی که بلدم بفروشم «نظراتم» است. من می‌توانم نظراتم را به دیگران بفروشم اما به این نتیجه رسیده‌ام که بهتر است آنها را برای خودم نگه دارم، چون دنیا پر شده است از نظر، نظرات زیر دست و پا ریخته‌اند از بس که زیادند.

من هم که قربان خودم بروم کارخانه‌ی تولید نظر هستم، احساس می‌کنم اگر در مورد پشکل گوسفند نظری نداشته باشم کم‌کاری کرده‌ام و در حق گوسفند اجحاف شده است.

(باور کنید همین الان از گوگل جان پرسیدم پشکل درست است یا پشگل. یکی از دعاهای ثابتم به درگاه خداوند این است که هر وقت من مُردم حافظه‌ی مرورگرم هم با من بمیرد، وگرنه در هر دو دنیا یک ریال آبرو برایم نمی‌ماند از بس که جستجو‌های جفنگ کرده‌ام. نه اینکه فکر کنید مثلن به دنبال پ.و.ر.ن گشته‌ام، ای‌کاش آدم‌ این چیزها را جستجو کند، حداقل یک توجیهاتی دارند. شما ببینید منی که به همه چیز اعتراف می‌کنم چه چیزهایی جستجو کرده‌‌ام که نمی‌توانم به آنها اعتراف کنم.)

داشتیم در مورد نظرات پایان‌ناپذیر من صحبت می‌کردیم.

یک زمانی فکر می‌کردم چقدر فرهیخته هستم که در مورد هر چیزی نظری دارم، بعدها فهمیدم نظراتم از دنیایی شبیه به یک چای کیسه‌‌ای می‌آیند؛ انگار که من و تمام دنیای من به اندازه‌ی یک چای کیسه‌‌ای باشیم ساخته شده از بلااستفاده‌ترین چیزها در کارخانه‌ی چایسازی، محبوس در یک لایه‌ی نازک که وقتی آن را در آب جوش می‌گذارند اندکی رنگ پس می‌دهد اما با خودش فکر می‌کند که چقدر موثر بوده است. این چای کیسه‌ای اصلن خبر از چای دم‌کرده‌‌ی اعلایی که خستگی از تن به در می‌برد ندارد و نمی‌داند که چنین چیزی چگونه می‌تواند باشد، چون فقط داخل همان کیسه را دیده است و فکر می‌کند که دنیا برای همه همین است.

نظرات من مثل رنگ مصنوعیِ یک چای کیسه‌ای پخش می‌شوند در آب داغ زندگی یک نفر دیگر و شاید برای مدت کوتاهی باعث شوند آن فرد تصور کند دارد چای واقعی می‌خورد، اما من دیگر می‌دانم که این اثری حقیقی نیست پس بهتر است آن را به خورد فرد دیگری ندهم.

پی‌نوشت اول: تمام این‌‌هایی که گفتم خودش یک نوع فرهیخته‌بازی مدرن در من است که توصیه می‌کنم گول آن را نخورید، در واقع این استراتژی جدیدم برای فروش است.

پی‌نوشت دوم: اگر یک روز تصویری از حافظه‌ی مرورگرم منتشر کردم بدانید که یا واقعن شجاع شده‌ام یا دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

مرد ته مانده‌های کاهو را با احتیاط درون کارتن می‌ریزد، کارتن پر شده است، پیرمرد با گونی از راه می‌رسد، مرد کمک می‌کند تا ته مانده‌ها را درون گونی‌اش بریزد، نمی‌دانم چه معامله‌ای با هم کرده‌اند. دستان پیرمرد می‌لرزد، گونی را به روی سرشانه‌اش می‌کشد و آهسته آهسته آنقدر دور می‌شود که دیگر نمی‌بینمش.

نشسته‌ام در ماشین زیر درختی که برگ‌هایش یکی یکی چرخ می‌خورند و جایی روی ماشین جا خوش می‌کنند.

منتظرم….

انتظار هیچگاه موقعیت دلخواهم نبوده است، سعی می‌کنم حواسم را از انتظار پرت کنم.

هر بار که در زندگی از موقعیتِ انتظاری به ظاهر تمام نشدنی بیرون آمده‌ام خود را آرام‌تر، منعطف‌تر، قوی‌تر و مطمئن‌تر یافته‌ام. خود را جور دیگری شناخته‌ام که تصور نمی‌کردم بتوانم باشم.

می‌دانم که صبر همیشه موهبتی در درون خود دارد و همین آگاهی، انتظار را برایم قابل تحمل‌تر می‌کند.

شب‌ها آدم‌ها امیدوارترند، این را از نانی که خریده‌اند می‌شود فهمید، نانی که شب خریده می‌شود قرار است به خانه‌ای برود و خانواده‌ای را دور هم جمع کند.

شب‌ها مقصد همه‌ی آدم‌ها خانه‌هایشان است، حتی اگر خانه‌‌شان اتاقک کوچکی باشد باز هم می‌روند که به آن برسند.

شب‌ها همه چیز بیشتر به آدم‌ها می‌چسبد؛ غذا، تفریح، پیاده‌روی، کتاب، فیلم، معاشقه، بیدار ماندن، خوابیدن.

شب‌ها آدم‌ها صبور و آرامند، انگار به خودشان می‌گویند فردا یک فکری به حالش می‌کنیم و با این حرف آرام می‌گیرند.

شب‌ها آدم‌ها با قلبشان زندگی می‌کنند.

پدر من از آن پدرهایی نیست که شلوار جین می‌پوشند و اهل مسافرت و معاشرت‌اند. پدرم روزهای متمادی در اتاقش می‌ماند و «گنج غزل» می‌خواند، در حالیکه لغت‌نامه‌ای کنار دستش دارد و معنی تک‌تک کلماتی که نمی‌داند را در لغت‌نامه پیدا می‌کند، بعد غزل‌‌های مورد علاقه‌اش را رونویسی می‌کند و بارها و بارها با صدای بلند می‌خواند تا زمانی که از بر می‌شود.

سپس خودش غزلی می‌گوید، غزل‌هایی که فقط برای بچه‌هایش می‌خواند.

عصرها به درختان نارنگی و پرتقالش سر‌ می‌زند؛ درختانی که همین سر زدن‌های مداومش آنها را با آب‌و‌هوای غریب اینجا آشتی داده است.

پدرم خجالتی است و همیشه معذب، فقط در اتاقش احساس راحتی می‌کند. او در چشمانش آبی اقیانوس‌ها* را دارد و در قلبش سبزی جنگل‌ها را.

پدرم هرگز این یادداشت را نخواهد خواند، اما من می‌نویسم تا یادم بماند که نطفه‌ی عشق را او در دل ما کاشت؛ عشقِ به بودن و زیستن.

*این یک استعاره نیست، چشمان پدرم به رنگ آبی اقیانوسی است.

واقعی‌ترین چیزی که دریافته‌ام شاید این باشد که «در میان تمام چیزهای موجود در این عالم من هیچ چیز نیستم».

من، با تمام حس‌‌ها و اندیشه‌ها و امیدها و رویاها و داشته و نداشته‌هایم، همچنان هیچ چیز نیستم.

اما وقتی این جمله در درونم طنین می‌اندازد که «تو در زندگی‌ات به هیچ‌ کجا نرسیده‌ای» هنوز به اندازه‌ی همان زمان که شنیدمش غمگین می‌شوم.

چرا با وجودیکه خودم این را می‌دانم، هنوز طاقت شنیدنش را ندارم؟

چرا بعضی از آگاهی‌ها وقتی در دل کلمات قرار می‌گیرند آبستنِ درد می‌شوند؟

فکر می‌کنم فاصله‌ای هست میان دانستن و «واقعن» دانستن.

می‌نشینم و چشم می‌دوزم به زندگی‌ام که هیچ چیز نیست و غم هیچ چیز نبودنش دامنم را می‌گیرد.

مادرم همه چیز را در نایلون نگه می‌دارد؛ از اسناد و مدارک گرفته تا قابلمه و کاسه و بشقاب. سپس برای اینکه نایلون خراب نشود آن را در یک نایلون دیگر می‌گذارد.

هر چه ارزش و اهمیت وسیله‌ای در نظرش بیشتر باشد تعداد نایلون‌های مورد استفاده بیشتر می‌شود. گاهی باید از چهار یا پنج نایلون عبور کنی تا به وسیله‌ی مورد نظر دست پیدا کنی.

می‌گوید نایلون از خراب شدن آن وسیله جلوگیری می‌کند.

آنقدر باورش به نایلون قوی است که فکر می‌کنم بچه که بودیم ما را در نایلون می‌پیچیده که از خراب شدنمان جلوگیری کند، اما راهکارش در مورد ما خیلی کارآمد نبوده، چون دست‌کم بیشتر از نصفمان خراب شده است.

یک زمانی فکر می‌کردیم مادرمان باعث شده است ما خراب شویم، بعد به نایلون‌ها شک کردیم که شاید نایلون‌ها خراب‌اند، از نایلون‌ها بیزار شدیم و آن‌ها را دور انداختیم، بعد گفتیم شاید خدا ما را خراب آفریده بوده، در نهایت هم احساس کردیم که خودمان مشکل داشتیم که خراب شدیم و چون دست‌مان به جای دیگری بند نبوده این فرض آخری را پذیرفتیم و با آن زندگی کردیم.

کسی از خودش سوال نکرد که اصلن تعریفت از درست و خراب چیست؟ چطوری باید باشد که فکر کنی درست است؟ چه کسی گفته که باید حتمن یک طور خاصی باشد تا درست باشد؟

زیر سوال بردن خودت و دیگران، مقصر دانستن خودت و دیگران، بهانه‌تراشی کردن، تعریف‌های اشتباهی و بی‌فایده، این‌ها نایلون‌هایی هستند که ما خودمان را در آن‌ها پیچیده‌ایم؛ نایلون‌های بازیافتیِ به دردنخور.

آدم‌ها جملات و کلمات تو را دقیقن همانطوری می‌شنوند که می‌خواهند بشنوند نه آن طوری که تو گفته‌ای.

آدم ها در ذهنشان سیستمی مانند سیستم مترجم گوگل دارند که  در آن سیستم، به ازای هر فردی که در زندگی می‌شناسند یک زبان  تعریف شده است. افراد جملاتی را که می‌شنوند به این سیستم می‌دهند، سیستم زبان مرتبط با آن آدم را تشخیص داده و آن جملات را ترجمه می‌کند. در واقع فرد متن ترجمه شده را می‌خواند و آن را درک و دریافت می‌کند.

حالا این مترجم، زبان هر فرد را چگونه می‌سازد؟

مترجم با توجه به سابقه‌ای که میان صاحبش و فرد مقابل وجود دارد،‌ همچنین جملاتی که قبلن با هم رد و بدل کرده‌اند، شناختی که نسبت به یکدیگر دارند، احساسی که به هم دارند و خیلی عوامل دیگر  زبان فرد مورد نظر را تشکیل می‌دهد. در تعاملات بعدی سیستم به‌روزسانی‌ شده و چیزهایی به آن اضافه می‌شود.

پُرواضح است که این سیستم همیشه ناقص است چون خیلی از فاکتورها در آن لحاظ نشده‌اند؛ مثلن تجربه‌ی زیسته‌ی طرف مقابل، ماجراهایی که پشت سر گذاشته است، احساساتش، تمام آنچه که دیده و شنیده و خیلی چیزهای دیگر.

بنابراین یک سیستم ناقص همیشه ترجمه‌ای ناقص ارائه می‌دهد. ما در واقع آن چیزی که گفته شده است را نشنیده‌ام، بلکه چیزی را که مترجم درونی ما ترجمه کرده است شنیده‌ایم  که این دو ممکن است بسیار متفاوت باشند. اما من و شما این سیستم ناقص را ملاک قرار می‌دهیم و بر اساس ترجمه‌ی ارائه شده، رفتار خودمان را با آن آدم تنظیم می‌کنیم.

آیا می‌توان با کسی دقیقن و کاملن همراستا شد؟

در زبان انگلیسی برای نشان دادن همراستا بودن با طرف مقابل اصطلاحی وجود دارد به این صورت که «ما در یک صفحه هستیم».

تصور کنید که یک کتاب واحد در دست دو نفر است و  هر دو یک صفحه‌ی مشخص از آن کتاب را پیش روی خود دارند و مشغول خواندنش هستند.

این اصطلاح می‌گوید که ما در فضای فکری یکسانی هستیم و درک متقابلی از یک موضوع مشترک داریم.

اما به نظر من حتی اگر یک صفحه از کتاب پیش چشم همه‌ی ما باشد باز هم ما جملات آن کتاب را بر اساس درک و سواد خودمان می‌خوانیم و تحلیل می‌کنیم. بنابراین برداشت‌های ما از یک صفحه‌ی مشترک به احتمال زیاد متفاوت است.

حالا من فکر می‌کنم که سیستم ترجمه‌ای که در درون هر کدام از ما قرار دارد سیستمی کاملن منحصر‌به‌فرد است که عوامل زیادی در شکل‌گیری آن دخیل بوده‌اند، شاید حتی ما قوه‌ی شنوایی کاملی نداشته باشیم و جملات را ناقص شنیده باشیم و همان‌ها را به سیستم داده باشیم و مترجم ما هم بر اساس همان نقص‌ها شکل گرفته باشد.

پس در وهله‌ی اول هر چیزی که می‌شنویم توسط یک سیستم ناقص ترجمه می‌شود و به سمع و نظر ما می‌رسد، به همین نسبت حرف‌های ما نیز به صورت ناقص به گوش دیگران رسیده و برای آن‌ها ترجمه می‌شود.

بنابراین باید بپذیریم که این یک روند دو طرفه است.

چرا به یک سیستم ناقص اهمیت می‌دهیم؟

اگر این را بپذیریم که سیستمِ مترجم درون ما و همینطور درون سایر آدم‌ها، یک سیستم ناقص است که در حال طی کردن روند رشد خود و در واقع در حال تکامل است، این سوال پیش می‌آید که چرا به قضاوت‌ها و نظرات این سیستم ناقص اهمیت می‌دهیم؟

چرا یک ترجمه‌ی ناقص را می‌شنویم و باور می‌کنیم و اجازه می‌دهیم احوال ما را تعیین کند؟

چرا با خودمان نمی‌گوییم که شاید من اشتباه متوجه شدم؟

اصلن به فرض هم که مترجم درونی من خیلی هم دقیق و کامل است، فرض کنیم طرف مقابل واقعن به من گفته است احمق و من هم آن را درست و کامل درک و دریافت کرده‌ام.

حالا اگر بروم مقابلش بایستم و بگویم «احمق خودتی» فقط سیستم مترجم او را با اطلاعات به دردنخور  بروزرسانی کرده‌ام.

اینکه در مقابلش بایستم و بگویم که هیچ، خیلی از ما کیلومترها دورتر از آن آدم‌ها هستیم اما در ذهنمان مقابل آن آدم‌ها می‌ایستیم و همین حرف‌ها را در درون ذهنمان به آن آدم‌ها می‌زنیم. این دیگر واقعن بی‌فایده که نه بلکه کاملن بیماری‌زا است.

خیلی وقت‌ها ما نگران هستیم که حرف یا عمل ما در سیستم مترجم طرف مقابل چگونه ترجمه می‌شود، ما نگران روند ترجمه هستیم، به همین دلیل خیلی وقت‌ها خودمان را سانسور می‌کنیم، یا حرفمان را جور دیگری می‌زنیم، یا بعد از گفتنش بارها و بارها به آن حرف فکر می‌کنیم و آن را بالا و پایین می‌کنیم.

ما تلاش می‌کنیم سیستم مترجم را دستکاری کنیم چون نمی‌خواهیم تصوری که از ما در ذهن دیگران وجود دارد خدشه‌دار شود، اما جالب اینجاست که این تصور چیزی است که ما «تصور می‌کنیم» در مورد ما وجود دارد، یعنی خود این تصور از تصورات ما سرچشمه می‌گیرد.

این تصور چیزی است که ما خواسته‌ایم در مورد ما وجود داشته باشد؛ ما دلمان می‌خواهد آدم‌ها ما را به آن شکل ببینند و درک کنند، دلمان می‌خواهد مترجمْ جملات ما را مطابق با ارزش‌های درونی ما برای دیگران ترجمه کند، غافل از اینکه این مترجم‌ در درون آنهاست و بنابراین تمام ترجمه‌هایش در واقع مطابق با ارزش‌های درونی آن آدم‌ها است. این مترجم کارمند آن آدم‌ها و حقوق‌بگیر آن‌ها است بنابراین در خدمت ارزش‌های آنها است و نه ما.

انگار که ما می‌خواهیم باج بدهیم به مترجم درون آدم‌های دیگر که ما را جور دیگری نمایش دهد درحالیکه این مترجم هم از توبره می‌خورد هم از آخور؛ از تو پول می‌گیرد و به تو قول می‌دهد که تصویری که می‌خواهی از تو نمایش خواهد داد اما در نهایت برای صاحبش دم تکان می‌دهد.

یادمان نرود که عین همین سیستم در درون ما هم هست که در مقابل دیگران همین رفتارها را دارد.

ما آدم‌ها را همانطوری می‌بینم که قابلیت دیدنشان را داریم نه آنطوری که واقعن هستند. اصلن آدم‌ها خودشان هم نمی‌دانند آنطوری که هستند طور واقعی آنها است یا خیر، اصلن طور واقعی چطوری است؟

تو مگر خودت را در تمام موقعیت‌ها یا در تک تک روزهای زندگی‌ات تجربه کرده‌ای که بدانی واقعن چطور آدمی هستی؟

چند شب پیش مردی را دیدم که به زانو درآمده بود از بیماری مادرش، مردی که خودش صاحب خانواده است، همیشه تصویر و تصورم از او تصویر یک آدم قوی بوده است، خودش هم همین نظر را در مورد خودش داشت، می‌گفت من سخت‌ترین روزها و شرایط را پشت سر گذاشته‌ام، هیچ کجا آخ نگفته‌ام، من هم این را تصدیق می‌کردم و او ادامه داد که الان تمام زندگی‌ام در ابهام فرو رفته است، در شک و ندانستن، حتی می‌خواهم یک لیوان آب بخورم نمی‌دانم بخورم یا نه، نمی‌دانم نیازم واقعی است یا نه.

شمارش کرده بود که مادرش ۷۳ روز است که در کما به سر می‌برد، نه زنده است نه مرده، درست مثل مرد که دیگر نه زنده بود نه مرده، تکلیف خودش را با زندگی‌اش نمی‌دانست. همین آدم مگر ۷۳ روز قبل خودش را اینگونه شناخته بود که امروز می‌شناسد؟

پس حتی خود ما نمی‌دانیم که واقعن چه کسی هستیم، چطور انتظار داریم که دیگران به درک درست و واضحی از ما برسند؟

پس اینکه نگران نظر دیگران در مورد خودمان باشیم در واقع  وا دادن است، وا دادن به یک سیستم ناقص.

 

اهمیت دادن یا ندادن به چه معناست؟

اهمیت دادن به نظر دیگران چه شکل و شمایلی دارد؟

از کجا می‌فهمیم که در حال اهمیت دادن به نظر دیگران هستیم؟

اهمیت بدهیم یا ندهیم؟

اصلن چه معنی دارد اهمیت دادن یا ندادن؟

اصلن چه اهمیتی دارد که اهمیت بدهیم یا ندهیم؟

انگار که دو سیستمِ ترجمه در مقابل هم قرار گرفته‌اند و دارند یکدیگر را زیر سوال می‌برند. یکی می‌گوید من بهتر فهمیدم صاحب تو چه گفت، آن یکی می‌گوید نه تو هیچی نمی‌فهمی، وقتی صاحب تو فلان حرف را زد منظورش این بود، آن یکی می‌گوید من اینجا نشسته‌‌ام آن‌وقت تو داری منظور صاحب مرا تحویل من می‌دهی؟ یعنی می‌گویی تو بهتر از من می‌فهمی چه گفته است؟

و این مشاجره بالا می‌گیرد. این وسط نه تو دخیل هستی و نه آن طرف مقابل، در واقع تقابل سیستم‌ها است. حالا سوال را دوباره بپرس:

اهمیت دادن یا ندادن به این سیستم‌ها چه اهمیتی دارد؟

حتی اینکه به سیستم ترجمه‌ی درونی خودت اهمیت بدهی یا ندهی چه اهمیتی دارد؟

شاید فکر کنی این نشانه‌ی اهمیت دادن به خودت است، شاید فکر کنی این سیستم در واقع سیستم شناختی تو است که اگر به آن اهمیت ندهی ممکن است به شناخت درستی از پدیده‌‌ها و آدم‌ها نرسی و در نتیجه در خطر باشی. شاید این ترس و نگرانی از نیاکان ما به ما رسیده‌ است، شاید آنها نیاز داشتند مرتب سیستم ترجمه‌ی طرف مقابل را بررسی کنند و به حرف‌‌های این سیستم اهمیت بدهند برای اینکه منظور طرف مقابل را بهتر متوجه شوند و خودشان را از خطرِ حمله و مرگ محافظت نمایند، اما ما اکنون چنین نیازی نداریم.

مثل این است که تو کامپیوتری داشته باشی که با آن کارهایت را انجام می‌دهی، با خودت بگویی اگر من به این کامپیوتر اهمیت بدهم او کارهای مرا بهتر انجام خواهد داد، اما متوجه نیستی که در واقع تو هستی که داری آن کارها را انجام می‌دهی، حالا از طریق این کامپیوتر یا هر ابزار دیگری،‌ در نهایت این تو هستی که باید تمام آن کارها را به سرانجام برسانی، هر چقدر هم که به کامپیوترت اهمیت بدهی او به جای تو کاری انجام نمی‌دهد.

بنابراین اگر تو به سیستم مترجم درونی‌ات اهمیت بدهی او بهتر کار نمی‌کند و بهتر منظورها را درک نمی‌کند، به همین نسبت اگر به سیستم فرد دیگری اهمیت بدهی و نگران نوع عملکرد سیستم دیگران باشی آنها در مقابل تو کارها را بهتر انجام نمی‌دهند.

بنابراین اهمیت دادن یا ندادن از اساس بی‌معنی است، ما به کامپیوتر یک نفر دیگر اهمیت نمی‌دهیم، ما نگران عملکرد کامپیوتر فرد دیگری نیستیم، حتی نگران کامیپوتر خودمان هم نیستیم.

پس چرا کنترل حال خوب و بدمان را به دست این سیستم‌های ناقص سپرده‌ایم؟

از بیرون به تمام این‌ها نگاه کنیم

بهترین راهکار این است که از تمام این ماجراها بیرون بیاییم، انگار که ربات ما در حال جنگیدن با ربات طرف مقابل است، از بیرون به ماجرا نگاه کنیم، آن کسی که نظر می‌دهد و قضاوت می‌کند و تحلیل می‌کند ما نیستم، بلکه سیستم مترجم درون ماست، ناراحتی او ناراحتی ما نیست.

حالا سوال اصلی این مقاله را می‌پرسم؛

نظر دیگران دقیقن کجای دیگران است؟

نظرات دیگران درون سیستم مترجم آن‌ها قرار دارد، حالا که کل این سیستم ناقص و بی‌اعتبار است پس نظرات آن‌ها در مورد ما هم ناقص و بی‌اعتبار است و به همان نسبت نظرات ما درباره‌ی دیگران.

پروانه روی گل‌ها

گردش پروانه‌ها به دور گل‌ها هرگز قدیمی نمی‌شود، هرگز از مد نمی‌افتد، هرگز تکراری نمی‌شود.

آیا تا به حال پیش آمده فکر کنی که بارش برف تکراری شده است؟ یا غروب آفتاب از مد افتاده است؟ یا ابرها در آسمان قدیمی شده‌اند؟

کدام آوا در طبیعت است که احساس کنی دیگر قابل شنیدن نیست؟ تا ابد می‌توانی حتی به صدای جیرجیرک‌ها گوش دهی و هرگز خسته نشوی.

چه اعجازی در طبیعت هست که باعث می‌شود هیچ چیزی در آن رنگ و بوی تکرار نگیرد؟ چرا هیچ چیزی در طبیعت قدیمی و کسل‌کننده نمی‌شود؟

به نظر من دلیلش اتصال است؛ عناصر موجود در طبیعت اتصالشان را با سرمنشاء خلقت از دست نداده‌اند، آنها همواره متصل‌اند و همین اتصال زیبایی آنها را اعجاب‌انگیز می‌کند.

در میان انسان‌ها نیز آنها که اتصالشان را حفظ کرده‌اند آثاری جاودانه خلق کرده‌اند.

اتصال برقرار بوده که وحشی بافقی را واداشته است تا بگوید:

ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را

شاید هم بتوان گفت که طبیعت خودش همان اثر جاودانه است که در اثر اتصالِ زمین به پروردگارش خلق شده است.

هر چه که هست، این شعله‌ی شوق را فقط اتصال به او در آتشکده‌ی دل ما روشن نگه می‌دارد. من این شوق را زندگی کرده‌ام و در مقابلش سردی و خاموشی نبودن آن را هم زیسته‌ام.

چه کسی گفته است که جهنم داغ است؟ به نظر من جهنم بی‌نهایت سرد است، چگونه ممکن است که شعله‌ی شوق او در جایی روشن نباشد و آنجا داغ باشد؟ نه، نمی‌شود.

من بارها «ریسمان الهی» را رها کرده‌ام و هر بار با سَر زمین خورده‌ام، حالا دیگر می‌دانم سوختی که شعله‌ی شوق را روشن نگه می‌دارد «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ» است، پس تلاش ‌می‌کنم تا از غافلان نباشم.

 

 

تازگی‌ها جرأت نداری اسم بچه‌های مردم را بپرسی، چون به احتمال خیلی زیاد نمی‌توانی درست تلفظشان کنی.

انگار به پدر و مادرها گفته‌اند که رابطه‌ی مستقیمی وجود دارد میان میزانِ سخت بودن اسم بچه با میزان موفقیت او.

حالا ما هیچ، دل من برای پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی می‌سوزد که سر پیری، بعد از تحمل بار سنگین یک عمر زندگی، حالا باید با مصیبتِ تلفظ کردن اسم نوه‌هایشان کلنجار بروند.

باور کنید که کلمه‌ی «اینشتین» در زبان آلمانی کلمه‌ی ساده‌ایست و باور کنید که اگر نیم نگاهی به خودمان در آینه بیندازیم متوجه می‌شویم که هیچ میزانی از جهش ژنتیکی نمی‌تواند فرزند من و شما را تبدیل به اینشتین کند، پس دیگر شرایط را از آنچه که هست بغرنج‌تر نکنیم.

خیلی اوقات صحنه‌ای را که بیست سال قبل دیده‌ام به خاطر می‌آورم؛ در صف تاکسی ایستاده بودم، پسربچه‌ای را دیدم که آمد روبروی ایستگاه، یک گونی را روی زمین پهن کرد، از یک گونی دیگر دانه‌های یاقوتی زرشک را خالی کرد روی گونیِ پهن‌شده، یک ترازوی دستی سنتی را هم گذاشت کنار دستش.

یک دقیقه نگذشته بود که سر و کله‌ی اولین مشتری پیدا شد، پسر زرشک را با همان ترازوی غیردقیق وزن کرد و پولش را گرفت، سپس نفر بعدی آمد و بعد از آن نفرات بعدی. در همان چند دقیقه‌ای که من منتظر تاکسی بودم نصف جنسی را که داشت فروخت و پولش را گذاشت جیبش.

او فقط یک محصول داشت و تمام وسایلش دو گونی و یک ترازو و چند عدد نایلون بودند.

همان موقع با خودم فکر کردم که من روی یک محصول متمرکز نیستم. حالا منظورم از یک محصول دقیقن یک محصول نیست، بلکه یک نوع محصول است، یعنی محصولی در یک زمینه‌ی مشخص، مثلن یک نفر تمرکزش روی زبان انگلیسی است و هر کاری که انجام می‌دهد در همین زمینه است.

من به کارهای مختلفی پرداخته‌ام و علائق متنوعی داشته‌ام؛ از خوشنویسی و موسیقی گرفته تا عکاسی و یوگا و شاخه‌های مختلف IT و حالا هم که تولید پوشاک. از این بابت پشیمان و ناراحت نیستم، تمام آن مسیرها در یک نقاطی جمع شده‌اند و به یاری من آمده‌اند.

اما همیشه فکر می‌کنم به متمرکز بودن؛ به ورزشکاران پاراالمپین نگاه می‌کنم که با وجود ضعف‌های مختلفی که دارند هر کدامشان روی یک نقطه‌ی قوت خود متمرکز شده‌اند و همان را تقویت کرده‌اند، حالا همان نقطه‌ی قوت آنها را به میدان پاراالمپیک رسانده است.

شاید بزرگترین خیر و برکتی که در متمرکز بودن وجود دارد این باشد که بار استرس‌های بیهوده را از دوش آدم برمی‌دارد؛ وقتی انرژ‌ی‌ات را چندین جا پخش می‌کنی به طور ناخودآگاه از خودت توقع داری که در تمام آن‌ها به یک جایی برسی، و در ضمن هر مسیر تازه نیاز به یادگیری‌های تازه و اقدامات تازه‌ای دارد که تمام اینها مساوی خواهد بود با فشارهای مضاعف.

در مقابلش متمرکز بودن تمام انرژی‌ها را یکپارچه می‌کند، نظم ذهنی ایجاد می‌کند و فشار‌های غیرضروری را از میان برمی‌دارد.

می‌دانم که سفر زندگی برای همه‌ی آدم‌ها یکسان نیست و هر کس به طریقی در این سفر پیش می‌رود که این طریق هر چه که باشد در نهایت نیکوست، اما بخشی از من بی‌قرارِ این یکپارچگی و تجمیع انرژی است و از همه مهم‌تر بی‌قرارِ آرامش.

دو سال قبل این فکر در سرم چرخید که «هر فردی که تا کنون با من برخورد داشته است، هر چند برخوردی بسیار کوچک، حتمن و قطعن خیری را از طرف من دریافت کرده است؛ حتی اگر این خیر در حد یک لبخند یا یک نگران نباش درست می‌شود ساده بوده باشد.»

درون من این فکر را باور داشت و حتی لحظه‌ای به آن شک نکرد. حتم دارم که اگر کسی مرا بشناسد و این جملات را بخواند سری به علامت تصدیق تکان خواهد داد.

و بعد این عبارت به ذهنم آمد که «چند نفر در این هستیِ پهناور هستند که بتوانند با این قطعیت این حرف را در مورد خودشان و نحوه‌ی زندگی کردنشان بزنند؟»

این فکر زمانی به سرم افتاد که درونم متلاطم شده بود از رفتارهای عجیب و غریب آدم‌ها، من به این فکر اجازه دادم که دو سال مرا تغذیه کند تا اینکه به ادراک تازه‌ای رسیدم؛ این درک که در واقع خیرخواهی من در تمام عمرم از منیّت بزرگ من سرچشمه می‌گرفته، من تمام این مسیرها را رفته‌ام که یک روزی همین حرف را به خودم بزنم و اجازه دهم منیّت من باد در غبغب بیندازد.

من تمام عمر تلاش کردم؛ تلاش کردم خودم را بهتر کنم، تلاش کردم عادت‌های خوب ایجاد کنم، عادت‌های بد را ترک کنم، تغذیه‌ی سالم داشته باشم، ورزش کنم، مراقبه کنم، بخوانم، بنویسم، خیرخواه دیگران باشم، دیگران را به مسیرهایی که فکر می‌کردم مناسب‌اند هدایت کنم، آگاهتر زندگی کنم و غیره و غیره، اما در واقع تمام عمر تلاش کردم تا منیّت سیری‌ناپذیرم را ارضاء کنم، منیّتی که ظاهری مثبت داشته و همین ظاهر مثبتش بیشتر آسیب‌زننده بوده.

اگر در خیابان آدمی را ببینیم که رفتاری مبتنی بر عُقده‌های درونی اما در جهت منفی دارد به سادگی آن را تشخیص می‌دهیم و می‌گوییم فلانی عقده‌ای است، باید از او فاصله گرفت. اما زمانی که با عقده‌های به ظاهر مثبت مواجه می‌شویم به این سادگی‌ها متوجه‌ی خطرات آن‌ها نمی‌شویم.

من تمام این راه‌ها را رفته‌ام که یک روز به خودم و به دیگران بگویم که ببینید من چقدر آگاه هستم، چقدر به فکر ساختن نسخه‌ی بهتری از خودم هستم، چقدر استمرار دارم، چقدر فلان و بهمان که به این وسیله یا دیگران را زیر سوال ببرم یا خودم را ارضاء کنم.

من بلد شده‌ام که به ضعف‌ها و کمبودهایم معترف باشم و از آنها نترسم، اما خودِ همین نترسیدن و معترف بودن هم بخش تازه‌ای از منیَت من است که تلاش می‌کند بگوید «ببینید من چقدر شجاع هستم و چقدر صادق و ببینید که شما چقدر می‌ترسید.»

میل به آگاهی در واقع تمایل من به پر کردن عقده‌های درونی‌ام است و من به روشنی می‌بینم که عقده‌های من مرا زندگی کرده‌اند.

این روزها منیّت شفا نیافته‌ی آدم‌های دیگر هم پیش چشمم عریان شده‌اند؛ منیّت‌‌هایی که تا کنون با لباس‌های فاخر در میان عموم ظاهر می‌شدند حالا مثل دیوانه‌ای لُخت این طرف و آن طرف می‌روند و هنوز سعی می‌کنند عزت و بزرگی سابقشان را حفظ کنند، اما آب ریخته را چگونه می‌توان به درون ظرف برگرداند؟

این روزها برایم روشن شده است که عُقده‌هایمان ما را زندگی می‌کنند و شاید بزرگترین چالش ما این باشد که فاصله‌ی قابل قبولی را میان منیّت و خودمان ایجاد کنیم، چون منیّت عادت دارد بیش از حد به ما نزدیک شود و خودش را با ما یکی بداند.

دراز کشیده‌ام روی تختی که با زمین بیشتر از پانزده سانتی‌متر فاصله ندارد. گچ‌های تبله کرده‌ی سقف هر آن ممکن است بریزند پایین که در اینصورت مستقیم روی سرم می‌ریزند.

لامپ کم مصرف، پیچ و تاب خورده است و با سیمی که به طرز مسخره‌ای کوتاه است از سقف آویزان است.

روی کاغذ دیواریِ کهنه و رنگ و رو رفته‌ که احتمالن بیست سالی می‌شود آنجا وصل است، لکه‌های چسب به چشم می‌خورد که خبر از وصل شدن و دوباره کنده شدن چیزهایی را به دیوار می‌دهد.

محل تیرچه‌ها در سقف کاملن پیداست و بین این اتاق و اتاق کناری به طرز عجیبی یک پنجره وجود دارد که اگر این پنجره نبود اتاق کناری در تاریکی محض فرو می‌رفت.

این اتاق خسته است، به زحمت سرِ پا ایستاده، دیوارهایش اگر زبان داشتند چه داستانها که تعریف نمی‌کردند، خوب است که زبان ندارند.

من هم خسته‌‌ام، اما من زبان دارم. نه تنها در دهانم بلکه در مغزم زبان بسیار درازتری دارم که حتی یک لحظه هم بیکار نمی‌ماند. مغزم عادت عجیبی به پرحرفی دارد؛ یک بار همه‌ی حرف‌هایش را می‌زند و بعد هزار بار همان‌ها را نشخوار می‌کند و به خوردم می‌دهد. حیا و آبرو هم که هیچ ندارد.

اگر مغزم موجودیتی خارج از من بود، مثلن یک آدمی که در کنارم نشسته بود و بعد همین حرف‌های همیشگی‌اش را می‌زد، قطعن وحشت‌زده می‌شدم و پا به فرار می‌گذاشتم. اما حالا که در درونم است ساعت‌ها به چرندیاتش گوش می‌‌کنم و نشخوارهایش را با میل و رغبت قورت می‌دهم.

مغزم زن حامله‌ایست که ویارش حرف‌های تکراری و بی‌سر‌وته است.

من اما سال‌هاست که خسته‌ام از این همهمه‌ی پوچ‌. راهش را هم یاد گرفته‌ام. زن حامله هورمون‌هایش به هم ریخته است، نمی‌شود او را قانع کرد که از ویارش بگذرد. راهش این است که به او فرصت وراجی کردن بدهی. نیازش هم یک کاغذ و قلم است. به او می‌گویم «عزیزم نه تنها به حرف‌هایت گوش می‌دهم بلکه آن‌ها را ثبت هم می‌کنم که فراموش نکنم.»

خوشبختانه آنقدرها باهوش نیست و گول می‌خورد. پیش می‌آید که پانزده صفحه پرحرفی می‌کند اما بالاخره ساکت می‌شود.

هشت سال است که هر روز کارم همین است تا ببینم بالاخره کی فارغ می‌شود. ۹ ماه که هیچ، ۹ سال هم که هیچ، فکر می‌کنم بعد از ۹۰ سال بالاخره بچه‌اش به دنیا بیاید. فقط امیدوارم افسردگی بعد از زایمان نگیرد.

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد