زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
«رفیق کسی است که بدون سوال و جواب بیل را بردارد و جسد را خاک کند.»
به نظرم این دقیقترین و کاملترین تعریف از رفاقت است. این تعریف را از یک خانم خانهدار شنیدهام که میگفت در زندگیاش دو رفیق دارد؛ دو نفری که بدون سوال و جواب بیل را برمیدارند و جسد را خاک میکنند.
چه خوشبخت است کسی که رفیق دارد؛ کسی را دارد که از او نمیپرسد چرا مرتکب قتل شده است، فقط جسد را سربهنیست میکند تا رفیقش از آن مهلکه بیرون بیاید. رفیق بودن کار سادهای نیست؛ ما در نزدیکترین فاصلهها شک میکنیم، زیرسوال میبریم، دلزده میشویم و پشت دستِ منافعمان بازی میکنیم.
من چنین رفیقی نبودهام و قید داشتنِ چنین رفیقی را هم زدهام. حالا دیگر میدانم که اگر مرتکب قتل شوم فقط خداوند است که بیل را برمیدارد و بیسوال و جواب جسد را خاک میکند. بارها این کار را برایم کرده است بیآنکه بپرسد چرا دستم به این خون آغشته شده است. او به من شک نمیکند و مرا زیر سوال نمیبرد، او پناهی امن و حضوری دلگرمکننده است؛ رفیق است او و رفاقتش چه کفایت میکند آدمی را.
الهی شکرت…




