اینجا انگار بیپرواترم، شاید هم بیوسواستر. به گمانم میپندارم که کسی اینجا را نمیخواند. چه کسی در این زمانه به وبسایتها سر میزند؟ وبسایتها متروک شدهاند. (متروک یعنی ترک شده، نه لزومن تخریب شده. البته اگر جایی را ترک کنی به زودی تخریب میشود، برای همین است که آدم پشت آدم به این جهان میآید […]
در یخچالش فقط سس پیدا میشد و یخ. میگفت به کوفت هم اگر یک سس خوب بزنی قابل خوردن میشود. حاضر بود کوفتِ سسدار بخورد اما آشپزی نکند. واقعن چه کاری در جهان سختتر از آشپزی کردن است؟ «دوباره آشپزی کردن.» اینکه میگویند فقط مرگ چاره ندارد از اساس بیپایه است، شکم هم چاره ندارد، […]
«آسایشگاه جایی است که آدم در آنجا به آسایش میرسد؛ پس چرا اسم خانههایمان آسایشگاه نیست؟ چرا آدم برای رسیدن به جایی که در آنجا آسایش داشته باشد مجبور است خودش را به دیوانگی بزند یا واقعن دیوانه شود؟ چرا نمیشود قبل از دیوانهشدن به آسایشگاه رسید؟ آیا میشود دیوانه نبود اما آسایش داشت؟ کجا؟» […]
انگشتهایش ریختند زمین و وقتی خواست برشان دارد دید که هیچ انگشتی ندارد و بدون انگشت نمیتوانست انگشتها را بردارد. بدون انگشت نمیشود هیچ چیزی را برداشت. اگر انگشتهایت بریزند دیگر باید قیدشان را بزنی. – اصلن چه شد که انگشتهایش ریختند؟ – شل شده بودند. – نمیشد سفتشان کند که نریزند؟ – زیادی کار […]
تکلیفم را با خیلی چیزها به وضوح روشن کردهام، چون میدانم که ظرفیتی برای کشوقوسهای حاصل از بلاتکلیفی ندارم؛ مثلن سالهاست که پایم را در اینستاگرام نگذاشتهام، نه به این دلیل که آدم فرهیختهای هستم، بلکه دقیقن به این دلیل که اصلن فرهیخته نیستم و میدانم که نمیتوانم آنجا باشم و ذهن و عواطفم را […]
«رفیق کسی است که بدون سوال و جواب بیل را بردارد و جسد را خاک کند.» به نظرم این دقیقترین و کاملترین تعریف از رفاقت است. این تعریف را از یک خانم خانهدار شنیدهام که میگفت در زندگیاش دو رفیق دارد؛ دو نفری که بدون سوال و جواب بیل را برمیدارند و جسد را خاک […]
پولادپارههاییم آهنرباست عشقت / اصلِ همه طلب تو در تو طلب ندیدم نمیدانم چرا این بیت را که خواندم بیاختیار اشکم سرازیر شد. هر بار هم که تکرار میکنم باز اشک میدود به چشمم. من پولادپارهای بودم که آهنربای عشق او مرا جذب خودش کرد؛ آن هم وقتی که به خیال خودم دورِ دورِ دور […]
قلبم سه ساله است و ذهنم چهل ساله. چگونه یک چهل ساله میتواند به یک سه ساله بفهماند که آن کسی که در کیسهی زیپدار مشکی از اتاق بیرون آوردهاند عزیزِ جانش است و حالا باید با او خداحافظی کند و این بخشی از تجربهی زیستن است؟ خواهرم خواب دیده که همهی فامیل و دوست […]
امروز را خیلی خارجیطوری با کروسانی که وسطش پنیر بود و یک فنجان بزرگ قهوه شروع کردم، درحالیکه همزمان پشت کامپیوتر نشسته بودم و خانه هم تمیز و مرتب بود. چه ترکیبی میتواند شگفتانگیزتر از این باشد؟ به ویژه بعد از دو هفته محرومیت از قهوهی صبحگاهی انگار که با یار دیدار کرده باشی، خوشایند […]
الهی تو را شکر برای نفَس تا همینجا و همین امروز؛ ما طلبکار از تو نبودیم و نیامده بودیم اینجا تا طلبهایمان را بستانیم که اگر کم بدهی بیفتیم در پی شَرخری و وصول مطالبات. هر چه دادی لطف تو بود و هر چه ندادی حکمت تو. ما آمده بودیم تا همین یک نفس را […]
از چهارشنبه (۱۴۰۴/۰۴/۰۴) بدنم وارد تونل بیماری شد (این تاریخ ویژه را چه مبارک گذراندم)؛ ماجرا با یک سردرد اللهاکبری شروع شد و با یک دل درد بسیار شدید و بالا آوردن ادامه پیدا کرد. سپس درحالیکه دل درد هنوز ادامه داشت بدندرد بسیار شدید هم به آن اضافه شد به طوریکه از گردن به […]
من آن ماشین را برای مادر گرفتم، همان ماشینی که هرگز به مقصد نرسید. آنقدر درگیر بودم که نرسیدنش را نفهمیدم. حالا محکومم به تماشای این سفرِ ناتمام برای تمام عمرم، بیآنکه جرأتِ بستنش را داشته باشم. چگونه بر این درد زندهام هنوز؟ (هشت ماه گذشت…)