مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

پرستوها هر سال به آنجا کوچ می‌کردند. قبلن تصور می‌کردم پرنده‌های بزرگی هستند، اما اولین پرستو را که دیدم هم به وجد آمدم و هم متعجب شدم از نحیف‌ بودنش. عجبا که با آن جثه‌ی کوچک، سروصدای پرستویی بلندی راه می‌اندازد. درست شبیه پرستوها در کارتن‌های بچگی است، دُم دو شقّه‌ای دارد و چابک و سریع این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. پرستوها دسته‌جمعی و پرسرو‌صدا می‌آیند اما ناگهان و بی‌سرو‌صدا می‌روند. هوا که رو به گرما می‌رود آن‌ها هم کوچ می‌کنند.

هر سال اردیبهشت که می‌شد منتظر آمدنشان بودم و آن‌ها هم هیچوقت خلف وعده نمی‌کردند. اما یک سال آن‌ها آمدند و من کوچ کرده بودم. نه سوال کردند و نه ناراحت شدند؛ چرا که آن‌ها به کوچیدن زنده‌‌اند و می‌دانند که زندگی در کوچیدن است که دوام می‌یابد.

الهی شکرت…

مسخره‌ترین سوالی که می‌شود از یک خفاش پرسید چیست؟

اینکه چرا شب‌ها پرواز می‌کنی؟

خفاش می‌تواند در پاسخ به این سوال بگوید: «من سکوت و آرامش شب‌ را دوست دارم یا اینکه عاشق نور سرد و لطیف مهتابم.» اما حقیقت این است که خفاش گزینه‌ی دیگری ندارد. اگر توان پرواز و دید در شب را از خفاش بگیری در واقع «خفاش‌بودن» را از او گرفته‌ای. شاید چنین خفاشی در مسیر تکامل قرار بگیرد و خودش را با شرایط وفق دهد و بتواند روزها هم پرواز کند و زنده بماند اما او دیگر یک خفاش نیست، بلکه پرنده‌‌ی دیگریست، یکی از هزاران پرنده‌ای که روزها پرواز می‌کنند.

نه اینکه این تغییر عیب و ایرادی داشته باشد، چه بسا حتی خفاش از آن راضی هم باشد، اما به هر حال دیگر نمی‌تواند ادعایی در مورد خفاش بودنش داشته باشد؛ شاید حتی بتواند اسم خودش را بگذارد «خفاش مدرن» ولی در درون می‌داند که تبدیل به چیز دیگری شده است که قرار نبوده باشد، که با ذاتش در تضاد است. اگر قرار بود خفاش هم مثل همه‌ی پرنده‌ها روزها پرواز کند از ابتدا نیازی به این مهارت نداشت.

مسخره‌‌ترین سوالی هم که می‌شود از یک نویسنده پرسید این است که «چرا می‌نویسی؟»

او می‌تواند بگوید نوشتن مرا آرام می‌کند، یا به من امکان اندیشیدن و دستیابی به وضوح اندیشه را می‌دهد، یا دوست دارم صدای کسانی باشم که صدایی ندارند یا دلم‌ می‌خواهد ماندگار شوم و هزار و یک دلیل دیگر. احتمالن نویسنده‌ها دلایل مستدل‌تری از خفاش‌ها خواهند داشت برای پاسخ به این پرسش که چرا می‌نویسند.

اما نویسنده‌بودنِ یک نویسنده مثل خفاش‌بودن یک خفاش است؛ چیزی که خفاش را از سایر پرنده‌ها متمایز می‌کند چیزیست که نمی‌‌تواند از او ستانده شود و او همچنان خفاش باقی بماند. این بخشی از ذات اوست؛ چرا کسی از یک آهنگساز نمی‌پرسد که چرا آهنگ می‌سازی؟ مگر می‌تواند نسازد؟ مگر شیوه‌ی دیگری برای زیستن دارد؟ شاید بتواند کارمند جایی باشد و زنده بماند، اما او دیگر آن چیزی نخواهد بود که قرار بوده باشد. نه اینکه اشکالی در کارمندبودن باشد؛ مگر اشکالی در خفاش‌بودن هست؟ مگر او هم باید قناری می‌شد تا بودنش قابل قبول باشد؟ نه، فقط آن کارمندی که قرار بوده آهنگساز باشد، دارد به راهی غیر از آنچه هماهنگ با ذاتش است می‌رود.

پس نویسنده نمی‌نویسد چون جالب است یا تاثیرگذار است یا سبب ماندگار شدن او در این جهان می‌شود، می‌نویسد چون نویسنده است و نمی‌تواند چیز دیگری باشد.

الهی شکرت…

یکی از آزادی‌بخش‌ترین لحظات زندگی انسان وقتی است که می‌فهمد قرار نیست هیچ گُهی بشود، می‌فهمد آن رویاهای بزرگی که در سر داشته و تصور می‌کرده که دیر یا زود جامه‌ی عمل خواهند پوشید نه تنها همچنان عریان هستند بلکه دیگر آنقدر پیر شده‌اند که هیچ ابایی از لخت‌بودن در ملأعام هم ندارند. می‌فهمد رویاهایش برای تبدیل‌شدن به یک آدم مهم و تاثیرگذار و ماندگار، حتی نتوانستند کون خودشان را بشویند.

در آن لحظه‌ی رهایی‌بخش، خیال انسان راحت می‌شود و دیگر نیازی نمی‌بیند حمّالی رویاهای کون‌لختی را بکند که نتوانستند یک تنبان برای خودشان جور کنند و تازه از آن لحظه به بعد زندگی‌کردن را آغاز می‌کند.

مگر آدم‌ها مورچه‌اند که تو از خودت «فرومون» بگذاری و آن‌ها هم مسیر تو را دنبال کنند؟ یا مگر ساختمان‌اند که روی فنداسیونی که تو چیده‌ای بنا شوند؟ به فرض هم که آن‌ها باشند، تو مگر از استحکام خودت یا از درست‌بودن خودت مطمئنی که اینقدر مصر هستی به ردّپایی گذاشتن؟

چطور می‌شود اگر اصرار نداشته باشی به مهم‌شدن، یک چیزی شدن، یک کاری کردن؟

چطور می‌شود اگر نخواهی مفید باشی برای کسی یا کسانی؟

چطور می‌شود اگر بپذیری که نمی‌توانی چیزی به کسی بدهی که او در درون آن را نداشته باشد؟

چطور می‌شود اگر بفهمی که تافته‌ی جدا بافته نیستی؟

این‌ها خیالت را راحت‌ نمی‌کنند؟ این‌ها آزادت نمی‌کنند؟

اگر نمی‌کنند یعنی هنوز تصور می‌‌کنی قرار است یک گهی بشوی و از آن بدتر تصور می‌کنی که جهان به گه‌کاریهای تو نیاز دارد. (خودم را می‌گویم.)

الهی شکرت…

چیزی که همواره متحیرم می‌‌کند این است که چگونه خود را محق می‌دانیم به استفاده از بلندگوی فردی دیگر؟

چرا به دیگری می‌گوییم حالا که صدای تو شنیده می‌شود باید به جای من حرف بزنی؟

چرا از خودمان نمی‌پرسیم دلیل شنیده‌شدن صدای او چیست؟ چرا صدای من و تو شنیده نمی‌شود؟

غیر از این است که عمری را خرج به ثمر رسیدن کاری کرده است؟

غیر از این است که استخوان‌هایش نرم شده‌اند تا صدایش شنیده شود؟

غیر از این است که وقتی من و تو، عمر را هزار پاره و هر پاره را دست‌مایه‌ی نگرش‌های پوسیده و تصمیم‌‌گیری‌های هوسانه کرده بودیم، او متمرکز مانده بود و آنچه درست می‌دانست را مسئولانه و پیگیرانه دنبال می‌کرد؟

غیر از این است که او از مسیر نگرش‌های سالم منحرف نشد و بهای این راست‌اندیشی‌‌اش را پرداخت؟

حالا ما که هستیم که مسئولیت‌های اجتماعی‌اش را به او گوشزد می‌کنیم درحالیکه مسئولیت فردی‌مان در قبال زندگی‌ خودمان را هم به سرانجام نرسانده‌ایم؟

چطور به خودمان اجازه می‌دهیم دیگری را در تنگنای بایدها و نبایدهای متزلزل و بی‌اساس‌مان قرار دهیم؟

چگونه می‌توانیم او را در میان تارِ زمخت ‌تنیده از ‌توقعاتمان گیر بیندازیم و دست‌ و پایش را از هر طرف بکشیم و در عین حال بگوییم چرا ساکتی؟ آواز بخوان.

چرا متوجه نیستیم که او هم اگر مثل ما می‌اندیشید و مثل ما عمل می‌کرد اکنون این بلندگو را در اختیار نداشت؛ که گواهش این است که ما نداریم.

چرا به جای اینکه به دنبال بلندگوی خودمان باشیم به دنبال فریادزدن پشت بلندگوی دیگران هستیم؟

چطور شرمنده‌ی خودمان نمی‌شویم؟

سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری / سر خود گیر که صاحب‌نظر‌ی کار تو نیست

 

الهی شکرت…

این جمله را یک گوشه‌ای نوشتم تا سر فرصت به آن بپردازم: «آدم‌ها از عدم توان تصمیم‌گیری رنج می‌برن.» و به طرز جالبی مدتی بعد از نوشتن این جمله این گزین‌گویه را شنیدم که نمی‌دانم از کیست: «فقیر کسی است که توانایی انتخاب ندارد.»

به نظرم این جمله‌ صحه‌ای بود بر اندیشه‌ای که در ذهن داشتم؛ اینکه آدم‌ها توان تصمیم‌گیری ندارند. واقعن فقیر است کسی که توانایی انتخاب ندارد. این ناتوانی در انتخاب به ندرت از ناتوانی مالی و یا کمبود آزادی نشأت می‌گیرد، بلکه چیزی کاملن درونی است و برمی‌گردد به توانایی آدم‌ها در تصمیم‌گیری. چون همواره بین گزینه‌ها چیزی وجود دارد که هم با توان مالی و ذهنی و فیزیکی ما در هماهنگی باشد و هم بتواند درون ما را ارضاء نماید و ما همواره حتی در ناآزادترین شرایط ممکن می‌توانیم دست به انتخاب‌هایی بزنیم که مدافع نیازها، علائق یا احساسات ما باشند. مثلن می‌توانیم انتخاب کنیم که حواس‌مان به حال خوب‌مان باشد یا به حال بدمان دامن بزنیم.

پس چرا این کار را نمی‌کنیم؟ چون ناتوانیم در تصمیم‌گیری و این از آزارنده‌ترین انواع ناتوانی‌هاست. یک جور ناتوانی تصنعی و کاملن پوچ که به سادگی می‌تواند با توانایی جایگزین شود. مثل این است که کسی که پای حرکت دارد سال‌ها روی صندلی چرخ‌دار بنشیند و توان حرکت را از عضلات سالم‌اش بستاند.

شک‌های همیشگی و ناتمام،‌ پشیمانی بعد از انتخاب، نپذیرفتن مسئولیت تصمیم‌ها، احساسِ جا ماندن و بازنده‌بودن، حسادت، عدم شناختِ خود و خیلی چیزهای دیگر توانایی انتخاب را از انسان می‌ستانند و او را فقیر می‌کنند درحالیکه انسانِ سالم با اندک شناختی از خود به سادگی می‌تواند گزینه‌‌های نامناسب را حذف نموده و به «انتخاب» برسد.

انتخاب به انسان عزت و احترام می‌بخشد، اعتماد به نفس‌اش را می‌سازد، او را از درجا زدن باز می‌دارد و به جلو سوق می‌دهد، و در یک کلمه انسان را «غنی» می‌کند.

الهی شکرت…

در کتاب «شبی از شب‌های زمستان مسافری» بخشی هست به نام «در شبکه‌‌ای از خطوط به‌هم پیچیده» که راوی در مورد زنگ‌خوردن تلفن و درگیری‌های درونی‌اش با این وسیله‌‌ای که صرفن یک شیء نیست بلکه کاملن جاندار است صحبت می‌کند و به درستی آن را به عنوان «احضاریه‌ی خشن و تهدیدآمیز» توصیف می‌کند که «در عین پرهیز و گریز از آن، احساسی از جبر و اضطراری غیرقابل تحمل او را به سوی شتاب‌کردن در اطاعت از آن صدا و پاسخ به آن سوق می‌دهد.» و بعد هم دو سه صفحه‌ای مفصل در مورد احساسش نسبت به تلفن می‌گوید.

من به خوبی می‌توانستم راوی این داستان باشم. تازه راوی از من خوشبخت‌تر است چرا که در زمانه‌ی او موبایل نبوده و او تمام این حس‌ها را در مورد تلفن‌های ثابت دارد پس حتمن کمتر از من گرفتار اضطراب و دل‌پریشی می‌شده است.

تلفن؛ وسیله‌ای که اگر نبود شاید خیلی از اتفاقات نمی‌افتاد، وسیله‌ای که می‌تواند به چیزی جان بدهد و یا جان را از چیزی بگیرد، وسیله‌ای که برای من هم مثل راوی داستان به شدت ترسناک است، حتی اگر زنگ خوردنش مربوط به من نباشد باز هم اضطراب غریبی را در من بیدار می‌کند. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد انگار چیزی در دست آدم آتش می‌گیرد و شعله‌ور می‌شود و من هر بار دوست دارم آن را بگذارم و فرار کنم.

تلفن هرگز وسیله‌ای نبوده که من با آن راحت باشم و یا حتی آن را سودمند بدانم. در دوره‌ای از زندگی ناچار شدم بسیار بیش از حد توانم به تلفن‌ها پاسخگو باشم و آن دوره هنوز برایم مثل جای یک زخم قدیمی است که اگر کمی با آن ور بروم سر باز می‌کند. در همان دوران هم بود که تلخ‌ترین تماس تلفنی زندگی‌‌مان را دریافت کردیم و با اینکه من به واسطه‌ی همین وسیله آخرین نفری بودم که صدای مادرم را شنیدم اما هرگز دلِ من با تلفن صاف نخواهد شد.

باوجودیکه تلفنِ من واقعن به ندرت و توسط عده‌ی بسیار اندکی به صدا درمی‌آید و من غالبن به تلفن‌هایی که نمی‌شناسم پاسخ نمی‌دهم، اما همیشه با خودم فکر می‌کنم که یکی از مزایای بارز ثروتمند‌بودن این است که چنین فردی نیازی به پاسخ‌‌گویی شخصی به تلفن‌ها ندارد. نمی‌دانم چرا تصور می‌‌کنم آدم‌ نمی‌تواند این میزان از آزادی را داشته باشد که به تلفن‌ پاسخ ندهد، درست مثل راوی داستان که حتی وقتی کیلومترها از خانه‌اش دور بود و صدای تلفنی را می‌شنید باز هم پریشان می‌شد و به این فکر می‌کرد که شاید او را پیدا کرده‌‌اند و با او کار دارند یا شاید همین لحظه تلفن در خانه‌ی خودش هم در حال زنگ‌خوردن است، انگار که وقتی زنگ می‌خورد دیگر نمی‌شود آن را بی‌پاسخ گذاشت، یک جور مسئولیت بر دوش آدم قرار می‌دهد که اگر پاسخ ندهی، بعد تمام مدت ذهنت درگیر این است که چه کسی پشت خط بود و چه کار داشت.

به نظرم پاسخ ندادن به تلفن بدون هیچ فکر و دغدغه‌ای یکی از مظاهر بارز آزادی است.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: همینکه نوشتن این یادداشت تمام شد شماره‌ی ناشناسی تماس گرفت و من هم به خاطر شماره‌اش پاسخ دادم. به طور ناخودآگاه همیشه قبل از جواب‌دادن به تلفن «بسم‌الله» می‌گویم، واقعن انگار که آن طرف جن هست.

دو روز است که بعد از هزار سال اندکی دویده‌ام و حالا عضلاتی را در پاهایم پیدا کرده‌ام که هرگز نمی‌دانستم وجود دارند. طوری سفت و سنگین و دردناک شده‌اند که همان راه رفتن ساده‌ی قبلی هم دور از دسترس می‌نماید. راستش یک ساعت مچی هوشمند هدیه گرفته بودم و این هدیه انگیزه‌ای شد برای دویدن. واقعن بعضی‌ها جنبه‌ی هدیه را ندارند، جنبه‌ی هدایای هوشمند را که هیچ ندارند. آدم باید حواسش باشد به هر کسی چه هدیه‌‌ای می‌دهد. به من باید هدایایی داد که به تنبلی‌ام دامن می‌زنند نه آن‌هایی که سبب می‌شوند گمان کنم می‌توانم بدوم؛ مثلن یک جفت دمپایی ابری لاانگشتی بدهند که موقع راه رفتن هی از کف پا در برود و صدای عجیبی از خودش دربیاورد که همین صدا سبب شود همان چند قدم را هم راه نروم، به هر حال من آدم مردم‌آزاری نیستم و دلم نمی‌خواهد صدای دمپایی‌ام سبب آزار کسی شود.

حرف از دمپایی ابری شد، به گمانم آدم‌ها به چهار گروه تقسیم می‌شوند:

۱- یک گروه دمپایی پلاستیکی‌اند؛ از همین دمپایی‌هایی که همه جا انواع و اقسام‌شان ریخته است، شاید کمی شکل و قواره‌شان فرق کند اما در نهایت همگی دمپایی پلاستیکی معمولی هستند. البته بعضی‌هاشان بادوام‌اند و بعضی‌ها دو روز نشده از یک گوشه و کناری پاره می‌شوند. به هر حال معمولی‌بودن ویژگی بارز آن‌هاست.

۲- یک گروه دمپایی جلوبسته‌ی توالتی‌اند که هر قدر تلاش می‌کنند متجدد به نظر آیند در نهایت همیشه لو می‌روند، یکی نیست به آن‌ها بگوید که طوسی هم اگر باشید همچنان جلو‌بسته‌ی توالتی هستید، حتمن نباید قرمز یا قهوه‌ای یا آبی باشید تا لو بروید. این گروه اصیل‌اند؛ قابل‌اعتماد، همدل، صبور، بی‌تکلف، اما اغلب دچار سندروم قربانی‌پنداری و حق‌خورده‌شدگی و بداقبالی.

۳- یک گروه دمپایی طبی هستند؛ چرمی، لژدار، متشخص، اما بی‌قواره و نچسب. آدم را یاد کیف سامسونت می‌اندازند که انگار خودش مهندس بود نه صاحبش. راستش آنقدرها هم که ادعا می‌کنند طبی نیستند و دردی را دوا نمی‌کنند، بیشتر گوز‌اندیشند تا ارزش‌آفرین.

۴- آخرین گروه هم همین دمپایی ابری‌های لا‌انگشتی‌اند که به گمان خودشان خیلی امروزی و باکلاس‌اند اما یک قدم که بردارند نوکیسه بودنشان با صدای عجیبی از کف دمپایی بیرون می‌زند.

دیگر خودتان بیندیشید که جزء کدام دسته هستید؛ اگر تصور می‌کنید هیچ‌کدام نیستید حتمن دمپایی طبی هستید، اگر حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارید دمپایی پلاستیکی معمولی هستید، اگر بهتان برخورده است دمپایی جلوبسته‌ی توالتی هستید و اگر گذرتان به اینجا نیفتاده و این متن را نخوانده‌اید دمپایی ابری لا‌انگشتی.

شکر خدا در این دسته‌بندی هیچ‌کس بهتر یا بدتر از دیگری نیست، همه به یک اندازه بدترند، پس سعی نکنید به زور خودتان را در دسته‌ی دیگری بگنجانید. جایگاه ننگین خود را صادقانه و متواضعانه بپذیرید تا دست‌کم بزدل به نظر نیایید.

من هم که هشت‌هزار قدم راه رفته‌‌ام که به عبارتی می‌شود شش کیلومتر. پس فی‌الواقع من اصلن آدم نیستم که در دسته‌بندی آدم‌ها بگنجم؛ من یک دمپایی پاره‌‌ام که می‌شود آن را با جوجه رنگی معاوضه کرد. (نسل Z برای آگاهی از چند و چون این معاوضه به والدین‌شان رجوع کنند.)

الهی شکرت…

پی‌نوشت: دغدغه‌ی من این است که به نسل بعد از Z چه خواهند گفت؟ احتمالن می‌گویند «زد جونیور».

اگر در زمینه‌ای تازه‌کار باشی عمومن به دنبال معنایابی یا معناسازی در آن زمینه هستی؛ مثلن من وقتی تازه دست در عکاسی برده بودم، همواره به دنبال ثبت تصاویری بودم که معنایی داشته باشند و از این منظر خودم را آدمی عمیق و سطح‌بالا هم می‌دانستم و تصور می‌کردم باقی عکاس‌ها هرگز به این نکته توجه نکرده‌اند که عکس بایستی معنایی در خود داشته باشد وگرنه چرا زمان و منابع را صرف ثبت آن نماییم.

با همین استدلال بسیاری از سبک‌ها در عکاسی را از پایه بی‌هویت و بی‌فایده می‌دانستم چرا که اصولن معنایی را منتقل نمی‌کردند.

از همین رو، به منظور ثبت تصاویری که حاوی معنا باشند صحنه‌آرایی‌هایی از پیش برنامه‌ریزی شده می‌کردم و به جای «عکاسی‌کردن» که ظاهرن باید هدف اصلی‌ام می‌بود به دنبال خلق‌کردن تصاویری بامعنا بودم.

درست مثل اینکه نویسنده‌ای با خود بگوید: «من می‌خواهم مفهوم صداقت را منتقل نمایم. پس بنشینم قصه‌ای بنویسم که حاوی این مفهوم باشد.» و سپس تمام عناصر داستان را کنار هم بچیند و چیزی خلق کند که پیام صداقت را به ذهن متبادر کند و یا صاف و پوست‌کنده آن را منتقل نماید، یا مثل اینکه فیلم یا سریالی به سفارش گروه یا سازمانی ساخته شود و قصدش انتقال معنا و مفهوم معینی باشد.

ثبت چنین تصاویری به همین اندازه مسخره است، اما این مسخرگی در ابتدای مسیر به چشم افراد تازه‌کار نمی‌آید و شاید حتی آن را مزیت رقابتی خود تلقی کنند و آثار فاقد معنا را بی‌ارزش بدانند.

یک بار در عمرم به موزه‌ی هنرهای معاصر رفتم و تابلوهای نقاشی مدرن را دیدم، قاعدتن هیچ برداشتی از معنا و مفهوم آن‌ها نداشتم. البته آن زمان می‌کوشیدم خودم را مطلع جلوه دهم و بگویم که آن آثار را درک کرده‌ام. اما نه تنها آن تظاهر به ادراکْ حقیقی نبود بلکه من در درون از بی‌معنا جلوه‌کردن آن آثار آزرده‌خاطر هم بودم.

اما وقتی فرد در آن زمینه پیش‌تر می‌رود و همنشینی طولانی‌تری با آن موضوع می‌یابد، به طور ناخودآگاه از ابتذالِ معنایابی و یا معناسازیِ تصنعی فاصله می‌گیرد و درمی‌یابد که جاسازی‌کردنِ اجباری معنا در دل یک اثر مثل این است که کسی به خاطر هدفی، کمربند انتحاری به خودش ببندد که سبب کشته‌شدن خودش و بی‌ارزش شدن هدفش می‌گردد.

وقتی بیشتر و بیشتر عکس گرفتم ناخودآگاه گرایشم تغییر کرد و آن شکل معناسازی که به دنبالش بودم کاملن مبتذل جلوه کرد. دیگر به دنبال آزمودن چیزهای تازه بودم، اتفاقاتی که خودم را شگفت‌زده کنند؛ نورهایی که هیچوقت امتحان‌شان نکرده بودم و تاثیرشان را نمی‌دانستم، چیدمان‌هایی که برایم تازه بودند. دیگر به دنبال این بودم که اجازه دهم تصویر ساخته شود و خودش را به من بنمایاند و سپس از شگفتی ایجاد آن حظ ببرم. دیگر لذت این روند بود که مرا به دنبال ثبت تصاویر تازه می‌برد و البته با دید تازه‌‌ای به عکس‌های دیگران نگاه می‌کردم و به دنبال یافتن معنایی در آن‌ها نبودم.

حالا در مسیر نوشتن و البته خواندن می‌دانم که باید با تمام قوا فاصله بگیرم از هر محرکی که می‌خواهد مرا به سمت معنایابی و معناسازی سوق دهد که اگر قرار بود معنا تعیین‌کننده‌ی ارزش اثری باشد بسیاری از آثار بزرگ جهان شاید کاملن بی‌ارزش جلوه می‌کردند.

الهی شکرت…

وقتی از جایگاه خداوند به خودم نگاه می‌کنم چیزی که می‌بینم این است که او هر بار می‌رسد به چنین نقطه‌‌ای: «ای بابا… باز این خنگ خودش رو انداخت تو هچل، باز باید بریم بیاریمش بیرون.» و یکی را می‌فرستد به یاری من که مرا از هچل خوساخته‌ام بیرون بکشد.

صدایش را می‌شنوم که می‌گوید «می‌شود آرام بگیری؟ می‌شود دست برداری از ابتکار عمل‌های بی‌ثمر؟ می‌شود بی‌خیال برنامه‌ریزی و مدیریت و خلاقیت‌های آبکی بشوی؟ می‌شود کنار بایستی و اجازه دهی که این بازی، بازی شود؟»

و من هر بار قول می‌دهم و دوباره فراموش می‌کنم. آنقدر فراموش کرده‌ام که حافظه‌ام پر شده است از درد فراموشی.

چه کسی گفته است که فراموشی چیز خوبیست و آدم را نجات می‌دهد و دردها را کم می‌کند و چه و چه؟ فراموشی مثل بیرون کشیدن چاقویی که تا دسته در قلبت فرو رفته دردناک است. اگر فراموش نکنی نهایت یک سری خاطره‌ی دردناک داری اما اگر فراموش کنی تبدیل می‌شوی به کارخانه‌ی تولید خاطرات دردناک که روی هم تلنبار می‌شوند و مدتی بعد دیگر در وجودت جایی برای انبار کردن دردها باقی نمی‌ماند و تو می‌ترکی.

اگر قرار بود فراموش کنی چرا باید حافظه می‌داشتی؟ حافظه داری که فراموش نکنی. وگرنه مثل دوربینی بودی که همه چیز را فیلمبرداری می‌کرد اما چیزی را ذخیره نمی‌کرد؛ یک ناظر بیهوده.

گاهی اوقات از فراموشی خجالت می‌کشم؛ از اینکه بار دیگر باید به سراغ خداوند بروم و از او بخواهم که دوباره مرا از گرفتاری بیرون بکشد و او سخاوتمندانه فراموشی‌هایم را فراموش می‌کند.

او دچار فراموشیِ عاشقانه است و من عاشق فراموش‌ نکردنِ فراموشکاری‌های او.

الهی شکرت…

بزرگ‌ترین دغدغه و همیشگی‌ترین سوال مامان‌ها این است: «چی بپزم؟» اگر کسی به آن‌ها بگوید چی بپزند باقی مسیر را راحت انجام می‌دهند. من هم از صبح که چشم باز می‌کنم به این فکر می‌کنم که «چی بپزم؟».

خودم را وادار کرده‌ام که حتمن نهار داشته باشم، خیلی روزها موفق می‌شوم اما بعضی روزها هم آنچه می‌پزم به وعده‌ی شام قد می‌دهد. احتمالن اگر متعهد نشده بودم اکثر روزها بی‌غذا می‌ماندم.

اگر کسی بچه داشته باشد ناچار است غذا هم داشته باشد چون بچه را نمی‌توان گرسنه نگه داشت. آدم به خودش می‌آید و می‌بیند سال‌های متمادی هر روز و هر روز (تعطیل و غیرتعطیل) آشپزی کرده است. مادر هیچوقت از خودش نمی‌پرسد آیا امروز حالش را دارم غذا بپزم یا نه؟ یا هیچوقت نمی‌گوید مواد موردنظرم را در خانه ندارم پس غذا نمی‌پزم، با هر چیزی که دارد غذایی دست‌و‌پا می‌کند. حتی اگر لازم باشد از بیرون غذا تهیه می‌کند و این روند را سال‌ها بی‌هیچ‌ وقفه‌ای ادامه می‌دهد؛ بعضی روزها دشوار‌تر و بعضی روزها سهل‌تر. حتی وقتی به گذشته می‌نگرد احتمالن به خاطر نمی‌آورد که چطور از پس این همه سال تداوم برآمده است، شاید حتی احساس فشاری هم نداشته باشد چون آنقدر دلایلش بزرگ بوده‌اند که جای هیچ فکر دیگری را باقی نمی‌گذاشته‌اند و وقتی فکر نکنی فشاری هم نیست چون اغلب فشارها در سطح ذهن وجود دارند نه در سطح تن.

اما همین آدم اگر قرار باشد برای خودش کاری را با همین تداوم انجام دهد به سادگی هزار و یک بهانه می‌تراشد. ما به ندرت به خودمان متعهد باقی می‌مانیم. اغلبِ ما بدهکار خودمان هستیم.

من هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که اگر با همان تعهد و مسئولیت‌پذیری که برای کسب‌و‌کار خانوادگی (و برای تمام مشاغلی که داشته‌ام) کار کردم برای خودم کار می‌کردم حتمن یک اتفاقی افتاده بود. حالا از این حرف که مطمئن نیستم اما نتیجه اصلن مهم نیست، مهم این است که دست‌کم بدهکار خودم نبودم.

حالا متعهد شده‌ام که مثل مادری که بچه دارد و نمی‌تواند غذا نداشته باشد هر روز حتمن یک چیزی بپزم و اینجا منتشر کنم. شاید حتی عمرم به برداشت هیچ نتیجه‌ای قد ندهد اما برای مادر مهم این است که امروز بچه با شکم گرسنه نخوابیده باشد، همیشه امروز مهم‌ترین روز است. تا فردا هم خدا بزرگ است.

الهی شکرت…

انسان قابلیت تبدیل‌کردن هر لذتی به یک رقابت نکبت را دارد. به سادگی می‌تواند تباه کند هر لحظه‌‌‌ی خوشایندی را و حتی تمام لحظاتی را که بالقوه می‌توانستند خوشایند باشند.

هر لذتی را در تقابل با یک رقابت بی‌ثمر قرار می‌دهد و اگر کفه‌ی رقابت سنگین‌تر نشود کفه‌ی لذت را هم کاملن بی‌ارزش تلقی می‌‌کند.

انسان گویی معتاد است به هیاهوی برآمده از رقابت‌ها، انگار آن‌ها به مسیرش و به زندگی‌اش مشروعیت می‌بخشند که اگر نباشند انتخاب‌هایش بی‌کارکرد جلوه می‌کنند. گویی بدون تن‌دادن به رقابت‌ها همه‌ی مسیرها بازی‌های کودکانه‌اند بی هیچ حاصلی.

علاقمندی‌ها را مگر می‌شود به دست رقابت‌ها سپرد؟ رقابت‌ها به آن‌ها رحم نمی‌کنند، آن‌ها را می‌درند و هزارپاره می‌کنند. به فرض هم که پیروز میدان باشند، دیگر آن لذت بکر و بدیع ابتدای مسیر نیستند. زخم‌خورده و ناتوان می‌شوند. مثل چهره‌ای که نور از آن ستانده شده است به واسطه‌ی رنج‌ها و آسیب‌ها. رقابت‌ها چیزی برای از دست دادن ندارند،‌ اما علاقمندی‌ها دختران نورسیده‌ای هستند چشم‌انتظار شاهزاده‌ای بر اسب سپید. رقابت‌ها داغ ننگی می‌شوند بر پیشانی آن‌ها.

علاقمندی‌ها دل‌نازک‌تر از آنند که با رقابت‌ها دست‌به‌گریبان شوند. آن‌‌ها را باید در دستمال ابریشمی پیچید تا آسیبی نبینند.

الهی شکرت…

تن اهل انتقام گرفتن است، تن کینه‌ایست، تن از یاد نمی‌برد.

شاید حتی سال‌ها چیزی را به رویت نیاورد اما هیچوقت فراموش نمی‌کند. اصلن همین فراموش‌نکردن است که تن را از بیماری‌ها نجات می‌دهد چون یادش نمی‌رود که قبلن چگونه از عهده‌ی موقعیت‌ها برآمده است اما تن با تو شوخی ندارد، تن بی‌جواب نمی‌گذارد.

تن که یک وجب و دو وجب نیست، میلیون‌ها سلول است، کدامشان را می‌خواهی راضی کنی؟ همه کینه‌ای، همه خوش‌حافظه، همه پیگیر. به ازای هر کدام که می‌میرند چند تای دیگر زاده می‌شوند، با همان خاطرات، همان اطلاعات.

اگر خوش‌رفتار هستی وظیفه‌ات را انجام می‌دهی اما اگر بدرفتار هستی منتظر انتقام باش. به روزهایی که ساکت است و همراهی‌ات می‌کند دلخوش نباش، منتظر فرصت است؛ پایش که بیفتد دودمانت را به باد می‌دهد. فرصتی که دست بدهد ریشه‌ات را می‌خشکاند.

فکر نکن تو رئیسی. در مقابل تن صبور و آرام و سربه‌‌زیر و بله‌قربان‌‌گو باش تا او هم مرکب راهورت باشد. برای تن مهم نیست که تو باشی یا نه، حتی بودن خودش هم برایش مهم نیست، اما تن گردن‌کشی را تاب نمی‌‌آورد، زورگویی را، بی‌مهری را تاب نمی‌آورد. به هر قیمتی که باشد به حساب و کتابت رسیدگی می‌کند، حتی به قیمت مرگ خودش که مساوی است با مرگ تو.

اگر بیش از حد فشار وارد می‌کنی و تصور می‌کنی که اوضاع روبراه است این فقط آرامش قبل از طوفان است.

زیاد بیدار می‌مانی؟ زیاد می‌خوری؟ زیاد استرس داری؟ منتظر باش که زیاد بمیری. تن به یک بار مردنت رضایت نمی‌دهد، زجرکش کردن شیوه‌ی معمول برخورد تن با عوضی‌هاییست که او را نادیده می‌گیرند.

کم مسواک می‌زنی؟ کم آب می‌خوری؟ کم تحرک داری؟ پس کم مانده تا نوبتت برسد.

به تن احترام بگذار، با تن مهربان باش، برای تن صبوری کن.
به تن گوش بده، با تن همراهی کن، برای تن شکرگزار باش.

تن را دوست داشته باش.

الهی شکرت…

دلم‌ می‌خواهد آن یک نُت را بشنوم؛ همان یک نت ظریفِ جاخوش‌کرده میان هزاران نت غول‌پیکر را،‌ همان که هر از‌ گاهی به گوش می‌رسد و بعد مثل باکره‌ای شرمگین رویش را می‌گیرد. برای شنیدنش باید حسابی حواست را جمع کنی. نت‌های ظریف به‌سادگی به گوش نمی‌رسند. آن‌ها آفتاب‌ و مهتاب ندیده‌اند و قرار است فقط به گوش محرم برسند. در پی شنیدن این نت‌‌ها گوش‌هایم را تیز می‌کنم. نه همیشه اما گاه‌به‌گاهی به گوشم می‌رسند و آن وقت است که حس می‌کنم موسیقی را تمام و کمال شنیده‌ام.

مثل این است که چشم‌هایت را ببندی و تمام مزه‌های یک لقمه غذا را تشخیص بدهی.

دنیا پر از نت‌های ظریف گم‌شده در هیاهوی نت‌های تناور است؛ واژه‌های نازکی که در حضور واژه‌های زمخت از نظر پنهان می‌مانند، حس‌های لطیفی که قلبشان مثل نوزادان تازه‌متولد‌شده شتابان می‌تپد اما حس‌های عظیم‌الجثه‌ای مانند غم به آن‌ها فرصت ابراز وجود نمی‌دهند. لحظه‌های کوچکی که خبر از امید‌ می‌دهند اما له می‌شوند زیر دست‌و‌پای لحظه‌های چغر و ناهنجار.

می‌خواهم گوش‌هایم را تیز کنم برای همین نت‌های ظریف تا موسیقی حیات را تمام‌و‌کمال شنیده باشم.

الهی شکرت…

کِرِم می‌لغزد میان انگشتانم، یا انگشتانم می‌لغزند میان کِرِم‌ها.

خاطره می‌لغزد میان مغزم، یا مغزم می‌‌لغزد میان خاطره‌ها.

درد می‌لغزد میان قلبم، یا قلبم می‌لغزد میان دردها.

انگشتِ خاطره دردناک است، یا دردِ انگشت خاطره‌ است، یا خاطره‌ی انگشت درد است.

گلایه نیست از رفتن و صبر نیست بر ماندن که دیگر همه‌ی فصل‌ها پاییزند و همه‌ی پاییزها بی‌پایان‌اند و همه‌ی پایان‌ها نزدیکند و همه‌ی نزدیک‌ها غمگین‌.

و حالا همه‌ی انگشت‌ها و خاطره‌ها و دردها هم پاییز شده‌اند و پاییز پادشاه دیکتاتور فصل‌ها است و من دیگر هرگز پاییز را دوست نخواهم داشت.

الهی شکرت…

«فیوز» جان عزمش را جزم کرده است که یک کارخانه‌ی تولید کلید/پریز راه‌اندازی کند. به نظرش کلید/پریزها اهمیت ویژه‌ای دارند چون انسان‌ ده‌ها بار در روز به سراغشان می‌رود و ارتباط لمسی نزدیکی با آن‌ها برقرار می‌کند. ضمن اینکه در طراحی فضا اهمیت زیادی دارند چرا که از نظر ارتفاع درست وسط دیوار قرار می‌گیرند و تمام توجه را معطوف خودشان می‌کنند. پس اگر بی‌قواره باشند به سادگی می‌توانند گند بزنند به طراحی کل دیوار. با این همه اکثر کلید/پریزها واقعن زشت هستند. انگار که هیچ‌کس به طراحی آن‌ها اهمیت نمی‌دهد؛ دست‌کم در ایران که اینطور است.

البته از دید فیوز نمونه‌های قابل قبولی هم وجود دارند؛ مثل همین نمونه‌‌؛ اما به هر حال معتقد است که فقدان آن کاملن احساس می‌شود.

کلید پریز شیک روی دیوار جذاب.

≈می‌دانم که راه پیش رویم کوتاه نیست، نیاز به تحقیق و بررسی مفصلی دارم. یک دنیا هم سوال توی ذهنم هست؛ مثلن اینکه:

۱- کدوم کشور(ها) بهترین کلید/پریز‌ها را تولید می‌کنند؟
۲- آیا کشوری هست که به کلید/پریزهایش معروف باشد مثلن همانطور که سوئیس به ساعت یا فرانسه به عطر معروف است؟
۳- روند تولید از طراحی گرفته تا نمونه‌گیری، تست، تولید انبوه، بازایابی و فروشی چگونه است؟
۴- آیا کسی هست که عنوان شغلی‌اش طراح کلید/پریز باشد؛ مثل طراح خودرو یا طراح لباس؟
۵- آیا در دانشگاه چنین رشته‌ای تدریس می‌شود؟ (حتی خارج از ایران)
۶- کسی که بخواهد این سبک از طراحی را انجام دهد به چه دانشی نیاز دارد؟
۷- نرم‌افزارهای طراحی کدام‌‌اند؟
۸- آیا نمایشگاه‌هایی ویژه‌ی کلید/پریزها در ایران و جهان برگزار می‌شود؟
۹- مواد خام مورد نیاز چه چیزهایی هستند؟
۱۰- به چه میزان دانش در زمینه‌ی برق و الکترونیک نیاز است؟ (خودم می‌دانم همین‌که اسمم فیوز باشد سبب نمی‌شود چیزی حالی‌ام بشود از این حوزه.)
۱۱- شاید مهم‌ترین چالشم این باشد که احتمالن برای اغلب آدم‌ها کلید/پریزها آنقدرها مهم نیستند، برای همین است که در هیچ خانه‌ای کلید فاخری دیده نمی‌شود. احتمالن حتی این واژه را در حد و اندازه‌ی یک کلید ناقابل نمی‌دانند. پس لازم است که بتوانم اهمیت آن را برای مردم جا بیندازم اما این کار بدون طراحی‌های چشم‌گیر میسر نخواهد شد. مردم باید تفاوت‌ها را ببینند.≈

فیوز جان قول داده که ما را در جریان تحقیقاتش قرار دهد.

≈قدم اول تحقیقاتم این است که فهمیده‌ام اسم خارجی‌اش می‌شود: Sockets and Switches. به این کلیدواژه برای تحقیقات بعدی نیاز داشتم. تو هم بیشتر از این بیدار نمان. شب هرچقدر دراز بشود تو هم انگار درازتر می‌شوی.≈

 

الهی شکرت…

یک عکس اینجا می‌گذارم ببینید می‌توانید حدس بزنید عکس چیست؟

عقربه‌های شبرنگ ساعت | مریم کاشانکی | ماریا کاف

اگر شما تا این اندازه باهوش بودید مطمئنن الان اینجا نبودید و این سطرها را نمی‌خواندید. حتمن کارهای مهم‌تری داشتید. همیشه حواسم هست که نباید روی هوش و ذکاوت مخاطبم حساب باز کنم.

(اگر باهوش نیستید دست‌کم باجنبه باشید، همین‌طوری هم تعدادتان انگشت‌شمار است.)

این عکس چشم‌های گربه نیست؛ عکسی از عقربه‌های شبرنگ ساعت است که تقریبن بیست دقیقه به دوازده را نشان می‌دهد؛ ساعتی که امیدوار بودم در آن خواب باشم اما به جایش می‌کوشیدم سوژه‌ای برای نوشتن دست‌و‌پا کنم.

از این به بعد «فیوز» هم به جمع ما (یعنی من و شما) اضافه می‌شود؛ فیوز به اندازه‌ی من مؤدب نیست (اوووفففف) و البته به اندازه‌ی من هم یُبس نیست. کمی عجول است و البته خیلی حواس‌جمع. هر جا که نوسان ایجاد شود سریع می‌پرد وسط و جریان را قطع می‌کند تا خدایی نکرده چیزی نسوزد یا حادثه‌ای رخ ندهد. خیلی پرحرف نیست اما در عوض پرمغز حرف می‌زند. اهل حرف‌های قلمبه سلمبه است و متاسفانه رک و بی‌پرواست. به هر حال فیوز است دیگر، نقش مهمی دارد که قابل مسامحه‌‌کاری نیست، باید بتواند ماجرا را فیصله بدهد.

راستش یک‌بار داشتم چیزی را در عکاسی توضیح می‌دادم، گفتم «دیفیوز»، فکر کرد دارم به او فحش می‌دهم، از آن روز کمی با من دل‌چرکین شده است و زیاد جریان حرفم را قطع می‌کند.

≈گربه، ساعت،‌ چشمات،‌ دیوار، قلبم… نمیای… نمیای… (فیوز جان آرام بگیر.)

حالا خدا را شکر که وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی سریع می‌خوابد و اجازه می‌دهد من عقربه‌های شبرنگ ساعت را تبدیل به سوژه‌ای برای نوشتن کنم.

الهی شکرت…

 

– اگر شیر بودم می‌رفتم باغ وحش و می‌شدم سلطان باغ وحش. چه اهمیتی دارد که سلطان کجا باشی؟ مهم سلطان بودن است. اگر سلطان باشی در باغ‌وحش به مراتب بهتر از این است که هیچی نباشی در جنگل. این چه فازی است که خیلی‌ها برمی‌دارند که مثلن می‌خواهند کارِ سخت را انجام دهند؟ به فرض هم که پیروز شوند مگر بیش از یک تاج می‌شود روی سر کسی گذاشت؟ نهایتن همان یک تاج خواهد بود حالا قدری خوش‌رنگ‌ و‌ لعاب‌تر. ارزش این همه زور زدن را دارد؟ همان سلطان جنگل اگر بیاید به باغ‌وحشی که از قبل سلطان دارد نفر دوم است و باید منتظر اجازه‌ی من باشد. پس زور بازو و یال و کوپالش متضمن جایگاهش نخواهد بود. آن همه که زور زده است اعتباری برای خودش دست‌و‌پا کند فقط تا شعاع چند کیلومتری به دادش خواهد رسید. این همه مشقت فقط برای چند کیلومتر؟ به نظرم ریاضی شیرها ضعیف است.

– پس تکلیف آزادی چه می‌شود؟

– آزادی؟ منظورت آزادی در حوالی چند کیلومتری است؟ ممنون، صرف شده است.

– فکر نمی‌کنی این راحت‌طلبیِ تو مثل این است که پولت را جایی بگذاری و سودش را بگیری به جای اینکه آن را صرف راه‌اندازی کاری کنی؟

– منظورت این است که آن شیرها دارند کارآفرینی می‌کنند؟ بله، به هر حال خوردن حیوانات دیگر و به جان هم انداختن شیرهای جوان‌تر کسب‌و‌کار تمیزی است، مطمئنم برایش وام هم می‌دهند.

– در جنگل هر جفتی که بخواهی انتخاب می‌کنی، هر غذایی که بخواهی می‌خوری. در جنگل اختیاردار خودت هستی.

– به خاطر گوزِ شور امثال شماهاست که نسل‌ شیرها رو به انقراض است.

– شاید با روش تو نسل منقرض نشود، اما برده‌وار زندگی کردن در بلند‌مدت ما را از بین خواهد برد؛ وقتی که دیگر نتوانیم مطابق با ذات‌مان زندگی کنیم آن را از دست خواهیم داد و تبدیل به چیز دیگری خواهیم شد.

– ترست از چیست؟ اینکه اگر شیرها نباشند جنگل بی‌سلطان بماند؟

– این همه نادیده‌گرفتن ارزش‌ها، بی‌اعتنا بودن به پیشینه‌ها، از یاد بردن بهای گزافی که برای دست‌یافتن به جایگاه‌مان پرداخته‌ایم برایم عجیب است. تو فقط درگیر زنده‌ماندنی، اما به چه قیمتی؟

– می‌دانی مشکل تو چیست؟ اینکه باهوش نیستی. تو تصور می‌کنی آزادی‌طلبی فقط با نعره‌کشیدن محقق می‌شود. شاید یک زمانی این‌طور بود، اما ارزش‌هایت را باید بازنگری کنی، ارزش‌هایی که نسل‌ات را منقرض می‌کنند حتمن یک جای کارشان خراب است. من نعره نخواهم زد، نه چون بلد نیستم، چون دیگر جواب نمی‌دهد. دنیا پر است از آدم‌هایی که نعره می‌زنند، حتی در موقعیت‌های پیش‌پا‌افتاده مثل خطاهای رانندگی. رفتارهایی که روزی اجداد تو را مبدل به سلطان جنگل می‌کردند دیگر ناکارآمد شده‌اند، نشانه‌اش هم این است که در طول هزاران سال نتوانسته‌اند چیزی را تضمین کنند. اگر این زمان را صرف تغییر نگرش‌هایتان می‌کردید شاید تا الان امپراطوری ساخته بودید و نیازی نبود که هنوز هم دربه‌در غذا و امنیت باشید. شما هم درگیر زنده‌ ماندنید اما با مشقت. می‌دانستی اگر ملکه را از کندو بیرون بیاورند زنبورها دست از کارکردن می‌کشند و به زودی همگی‌ می‌میرند؟ ملکه دلیل زنده‌ماندن زنبورهاست. زنبورهای عسل از مفید‌ترین موجوداتند، اما اسیر نگرش‌های کهنده مانده‌اند درحالیکه می‌توانستند بسیار مفید‌تر و کارآمدتر باشند. شما را هم نگرش‌های فرسوده پابند خودش کرده است تا جایی که هنوز نعره‌زدن را ارزش می‌دانید.

– خدا را شکر که تو شیر نیستی، وگرنه مایه‌ی آبروریزی شیرها می‌شدی.

الهی شکرت…

من این قصه را به تباهی نکشاندم؛ این قصه پیش از من تباه شده بود. من فقط بخشی از این تباهی شدم بی‌آنکه سهمی در ایجادش داشته باشم. این قصه مرا هم با خود تباه کرد. شاید هم اصلن قصهْ قصه‌ی تباهی بود. شاید قصه آمده بود به قصد تباهی، ذاتش تباهی بود.

حالا دیگر چه فرقی دارد که کسی قصه را به تباهی کشانده یا قصه کسی را؟ نتیجه یکی بود. نتیجه یکی است. بعضی‌ها تباه شده‌اند و داستانشان شده‌ است قصه‌ی تباهی، یا قصه‌ی تباهی نوشته شده بود و بعضی‌ها شدند مردمان این قصه. در نهایت تباهی برنده شده است.

حالا من و تو چرا اینجا مشغولیم به کلنجاری بی‌‌ثمر؟ همان‌ اندازه تباهی بسنده نبود که حالا می‌خواهیم باقی قصه را هم تباه کنیم؟ بهتر نیست به دنبال قصه‌‌ای تازه‌ باشیم؟ قصه‌ای که بر خرابه‌های تباهی نروییده باشد؟ قصه‌ای که امیدوارمان کند به سرانجامی روشن‌تر؟

بیا بگذاریم تباهیْ سرگرم پیروزی‌اش باشد، بیا تا حواسش نیست دور شویم،‌ آنقدر دور که پیش از رسیدن به ما تباه شود.

الهی شکرت…

اگر ابزار آشپزخانه بودم لیسک می‌شدم؛ چون هم اسمم جالب بود، هم کار ساده و مفرحی داشتم، هم خوشمزه‌ها را لیس می‌زدم، و هم اینکه همه به جانم دعا می‌کردند از بس که مفید بودم. واقعن چه چیزی را در آشپزخانه می‌شناسید که مفیدتر از لیسک باشد؟ ابزاری که عذاب‌وجدانِ ماندن مواد ته ظرف را از دوش آدم برمی‌دارد. یعنی خود آدمیزاد انقدر مفید نیست که این اختراعش مفید است؛ نه می‌سوزد، نه پاره می‌شود، نه می‌شکند. افزون بر تمام این‌ها یک جور فروتنی خاصی هم در آن هست؛ هیچ ادعایی ندارد.

مثلن قابلمه‌ی تفلون با آن همه ادعا هیچ رفتار دوستانه‌ای ندارد، یک جور تفلونیت خاصی در آن هست که نشان از تفاخر و تفرعن دارد. افزون بر این به یک سال نمی‌کشد که وظیفه‌اش را هم فراموش می‌کند و همه چیز را سفت و محکم نگه می‌دارد به جای اینکه شل بگیرد و رها کند. نه آن رها‌کردنش حرفه‌‌ای است و نه این گرفتنش دوستانه.

شیرجوش هم که هیچوقت اندازه دستش نیست؛ تا وقتی بالای سرش ایستاده‌ای انگار توی رودربایستی است و محتویات را درون خودش نگه می‌دارد، همین‌که سرت را می‌چرخانی همه چیز را بالا می‌آورد.

توستر هم که حفره‌ی فنی دارد و تصور می‌کند چیزها را صدای تیک‌تیک است که گرم می‌کند، برای همین اگر صدای تیک‌تیک‌اش قطع شود دیگر گرما‌دادن را هم فراموش می‌کند. هر چه سعی می‌کنی حالی‌اش کنی که عزیز جان ارتباط این دو با هم مثل ارتباط مثانه و روده است؛ بدون روده هم می‌توانی بشاشی، به خرجش نمی‌رود.

غذاساز هم که کلن یک اشتباه تاکتیکی است؛ قاعدتن از او انتظار می‌رود که غذا را بسازد اما خودش را در سطح یک خرد‌کن تقلیل می‌دهد و برای همان خردکردن هم نیاز به کمک دارد.

حتی کتری و قوری با آن ظاهر نجیب‌شان از همه بدترند، همیشه یکی روی دیگری است و دائم باید بهشان تذکر بدهی یا سانسورشان کنی.

باقی دوستان از قبیل همزن و آبمیوه‌گیری و چرخ‌گوشت و غیره هم که انگار گران‌ترین بلیط‌‌ها را خریده‌اند و رفته‌اند در قسمت لژ سالن نشسته‌اند به تماشا.

تنها کسی که وسط میدان در حال ساختن نان حلال است و بسیار بیشتر از توانش ارزش ایجاد می‌کند فقط لیسک است؛ یک لیس کوچک به هر چیزی که می‌زند آن را مثل آینه پاک می‌کند.

الهی شکرت برای لیسک حتی…

حال دلم را هیچ نمی‌فهمم، حال روز و شب‌هایم را که هیچِ هیچ نمی‌فهمم. روز از پی روز خموده‌تر و خمیده‌تر می‌شوم. هیچ میزان از هیچ چیزی به یاری‌ام نمی‌آید.

پناه برده‌ام به ادبیات، می‌فهمم حال کسانی را که پناه می‌برند به الکل یا به مواد، گاهی آدم باید به چیزی پناه ببرد.

پناهنده‌ی سرزمین خواندن و نوشتن شده‌ام،‌ نه به این امید که مداوایم کند؛ امیدم به مداوا مثل امیدم به هر چیز دیگری رنگ باخته است، می‌نویسم چون زبان دیگری را نمی‌شناسم؛ مثل کسی که زبان زیستن‌اش موسیقی است یا ریاضی است یا هر چیز دیگری.

الهی شکرت…

مریم کاشانکی

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد