زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
برخلاف آنچه تمام عمر تلاش کردهام باشم و یا تظاهر به بودنش کردهام، بسیار بیش از آنکه منطقی باشم احساسیام.
منطقم در مقابل احساسم مثل آدمی دستوپا چلفتی است که از عهدهی امورات روزمرهاش به سختی برمیآید اما به میدان نبرد با یک گلادیاتور فرستاده میشود، چه چیزی قرار است از او به جا بماند؟ حتی استخوانهایش هم طوری خرد میشوند که نمیشود تشخیص داد چه بوده.
حالا دیگر برتری احساسم به منطقم را پذیرفتهام، میدانم آدمی احساسی هستم که تمام عمر کوشیدهام به طریقی منطقی این لشگر سرکش را مهار کنم.
حالا غم هر لحظه طنابی میشود به دور گردنم و دلتنگی هم صندلی را از زیر پایم میکشد و غم آنقدر مرا آن بالا نگه میدارد تا مطمئن شود که از نفس افتادهام.
من در مقابل احساساتم کمتوانتر از آن چیزی هستم که بتوانم فرصتی برای خود بخرم. بسیار پیش از آنکه بتوانم دهان باز کنم توسط آنها بلعیده شدهام.
من که هنوز از روییدن یک جوانهی تازه شگفتزده میشوم و دیدن طلوع هنوز مرا به وجد میآورد چگونه قرار است از عهدهی احساس ستمپیشه و سنگدلی همچون غم بربیایم؟ کجا زور من قرار است به دلتنگی برسد؟ من این همه سال بیهوده ادای منطقیبودن را درآوردهام. خودم را شرمندهی منطق هم کردهام حتی.
اصرار عبثم به گریز از احساسات تنها سبب شد عاشقیکردن را بلد نشوم. حالا تازه باید از نو شاگردی احساسات را بکنم، بلکه بتوانم آنها را زندگی کنم.
الهی شکرت…













