به چه امیدی هر روز این مغازه را باز میکنی؟
یک جای نسبتن دورافتادهای پیادهروی میکردم؛ چشمم افتاد به مغازهای که خیلی مرتب بود و به شکل بسیار زیبایی تزئین شده بود؛ گلهای تازه، درهای چوبی آبیرنگ، محوطهی تمیز. معلوم بود صاحب مغازه با عشق آنجا را باز کرده بود و چای تازهدم را هم برای رهگذران احتمالی آماده کرده بود، باوجودیکه حتی امکان عبور […]

