حس نگاری

نقطه ی اعتماد

گاهی اوقات غمی به وسعت رشته کوههای البرز بر دلم می نشیند. غمی از جنس نشدن؛ مانندِ نمی شود که بشود، مانندِ قرار نبود اینگونه شود ولی انگار دارد می شود، مانند ِ اصلا دیگر نمی خواهم که بشود.

غمی از جنسِ  ندانستن، نتوانستن، نخواستن و هر چه نَ در دنیا هست.

غمی مانند زمستان که وقتی می آید انگار هیچوقت قرار نیست برود. غمی که اصلا نمی خواهی که برود.

غمی از جنسِ چراها و چگونه هایی که پاسخشان را نمی دانی.

این همان نقطه ی اعتماد کردن است، نقطه ی هیچ کاری نکردن و صبور  ماندن است. نقطه ای که معلوم می شود چقدر یاد گرفته ای، نقطه ی رها کردن….

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *