مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

غرق در سرزمین «شب‌ یک شب دو» و دور دور از این جهان.

یک نفر سر دیگری داد می‌زند، من در طبقه‌ی سوم با وضوح کامل می‌شنوم و این مرا برمی‌گرداند به جهان واقعی، شاید هم مرا می‌برد به سرزمین داستانی دیگر. به خاطر می‌آورم که جنگ است، ما درست وسط جنگیم، درست در میانه‌ی چیزی که قرار است به زودی به عنوان تاریخ نگاشته شود، ما تاریخیم.

دلم می‌خواهد دست تکان بدهم برای کسانی که دور از این لحظه ما را از میان چنین خطوطی می‌خوانند و با خود می‌گویند «اووو… اون بیچاره‌ها چه دورانی رو گذروندن.»

هیچ‌کس گمان نمی‌کند که واقعن بخشی از تاریخ باشد، آدم تصور نمی‌کند زندگی‌اش در حدی باشد که تاریخ را بسازد یا تاریخ در آن جا شود یا در قدوقواره‌ی تاریخ باشد، اما تاریخ در همین لحظه آلتش را در سوراخ زندگی ما فروکرده است و ما واقعن بخشی از تاریخ شده‌ایم.

اما شماهایی که راحت نشسته‌اید و ما را میخوانید، بدانید که ما هم آدم بودیم برای خودمان؛ درست به اندازه‌ی شماها، شاید حتی آدم‌تر. ما هم آدم‌حسابی داشتیم میان خودمان، خانه داشتیم، وسیله بود توی خانه‌هایمان، عاشق شده بودیم، کتاب می‌خواندیم، آموزش می‌دیدیم، گلدان داشتیم، خانواده، لحظه‌های آرامش،… شاید هیچ‌کس بهتان نگوید اما یازدهم اسفندماه (دو روز بعد از شروع جنگ) برف بارید اما هیچ‌کس به آن اهمیتی نداد، بی‌اهمیت‌ترین برف بود. این برف هم گمان نمی‌کرد که وسط دل تاریخ ببارد و برای هیچ‌کس مهم نباشد. اگر آرامش بود همین برف کلی حواشی دور خودش می‌ساخت، خیلی‌ها در موردش حرف می‌زدند، شاید اگر اینجا سوئیس بود در موردش مقاله می‌نوشتند، چون یک برف خیلی ناگهانی‌‌ بود وسط اسفند ماهی که از دو هفته قبلش بوی بهار گرفته بود و‌ همه‌ی درخت‌ها شکوفه‌پوش شده بودند.

به هر حال باور کنید یا نه، ما هم زنده بودیم و نفس کشیدیم و تلاش کردیم امیدوار باقی بمانیم؛ امیدوار به اینکه بعد از جنگ را هم ببینیم.

ولی گله‌ای از شما نیست، حقیقت این است که ما هم به آن‌هایی که قبل از ما توی جنگ‌ها بودند و وسط تاریخ نشسته‌ بودند و حالا آنقدر دورند که انگار وجود نداشته‌اند، مثل شماها با نگاه بی‌اهمیت نظر انداخته‌ایم و تصور کرده‌ایم واقعی نیستند، اما الان می‌فهمیم که آن‌ها هم قدّ ما واقعی بودند.

چقدر عجیب است همه چیز، این همه زندگیِ جور واجور، این همه سال، ما کی هستیم؟ بعد از ما چه کسانی هستند؟

البته ما زودتر از این‌ها به این «که چی مثلن» رسیده‌ بودیم؛ وقتی که عزیزمان را از دست دادیم. حالا جنگ برایمان آنقدر عجیب نیست که اگر یک سال پیش بود عجیب می‌نمود. در این یک سال آنقدر به نبودن آدم‌هایی که یک لحظه‌ی قبل بودند فکر کرده‌ایم که دیگر می‌دانیم به چشم برهم‌زدنی می‌تواند هیچ چیز نباشد.

شمایی هم که الان ما را می‌خوانید قرار است همین‌ها را بگذرانید؛ البته امیدوارم ساده‌تر از ما بگذرانید.

دوباره غرق بودم در کتاب که یک دسته گنجشک با هم و بی‌هوا شروع کردند به خواندن، باور کنید که در همین اوضاع گنجشک‌ها خیلی قشنگ می‌خوانند، حتی قشنگ‌تر از زمان‌های آرامش؛ شاید چون الان قدردان‌تریم به همین چیزهای کوچک.

بدانید که درست وسط جنگ گنجشک‌ها می‌خواندند و ما می‌شنیدیم و ذوق می‌کردیم و بارقه‌ای از زندگی حس می‌کردیم و دوباره امیدوار می‌شدیم. 

الهی شکرت…

دریافت‌هایم اغلب به قدری خام‌اند که انگار ماهیْ تازه از آب بیرون آمده باشد و بخواهی همان‌جا آن را به دندان بگیری.

این ماهی‌های کوچک خام را دوباره به آب می‌اندازم و صبر می‌کنم تا ماهی‌های درشت‌تری نصیبم شوند، در این مدت می‌کوشم آتش را مهیا کنم که مجبور نشوم ماهی‌ها را خام ببلعم.

نه پرسشی برای پرسیدن دارم و نه حرفی برای گفتن. گوشه‌ی زمین بازی ایستاده‌ام و توپ‌ها را جمع می‌کنم. خام‌دست‌تر از آنم که نقشی جدی در بازی طلب کنم.

می‌دانم که اگر به قدر کافی صبر کنم پاسخ‌ها از راه می‌رسند حتی اگر ندانم پرسش‌ها کدام‌اند. زندگی صبرم را به چالش کشیده است و من یاد گرفته‌ام که صبورانه کنار آب بایستم و آنقدر قلاب در آب بیندازم تا مناسب‌ترین ماهی را صید کنم.

شتابی نیست، گرسنه نمی‌مانم؛ قلاب و آب و ماهی از آن اویی‌ست که مرا تا اینجا آورده است و او کسی را در میانه‌ی راه رها نمی‌کند.

الهی شکرت…

مشکل آدمیزاد این است که در مستراح تمرکز می‌کند و وقتی بیرون می‌آید می‌ریند، به جای اینکه در مستراح بریند و وقتی بیرون آمد تمرکز کند.

 

الهی شکرت…

نوجوان که بودی پاهایت همیشه درد داشتند؛ مادر می‌گفت پاهایت که درد می‌کنند یعنی داری قد می‌کشی. حالا دردِ قدکشیدن متوقف شده است و مادر نیست که بگوید وقتی قلبت درد می‌کند معنی‌اش چیست.

کاش از مادرم پرسیده بودم که وقتی مادرش را از دست داد چه حالی داشت؛ وقتی که آن همه تنها شده بود آن هم درحالیکه مادرش در آغوش او از دنیا رفته بود. شاید اگر پرسیده بودم حالا شیوه‌ی او به کمکم می‌آمد. البته مادرم خیلی قوی‌تر از من بود، دانستنْ آدم را ایمن نمی‌کند در برابر درد، وگرنه که کم نگفته‌اند و کم نمی‌دانیم. کدام‌شان دوای دردمان شده‌اند؟

دردناک‌ترین بخش زندگی این است که باید مراقبت دردناک‌‌ترین بخش‌های زندگی هم باشی، چون یک زمانی دلت برای همان‌ها هم تنگ می‌شود.


«حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیره آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه می‌گه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و می‌دیدی
زندگیم چه سوت و کوره»

الهی شکرت…

تمام چیزی که برایم مانده؛ بیش و کم، ظاهر و باطن، در یک کلمه خلاصه می‌شود و آن «اعتماد» است. اعتماد کلمه‌ایست که آن را نه از طریق معنایش و نه از طریق باید‌ها و نبایدها، بلکه از دل روز و شب‌هایم درک می‌کنم.

نه اینکه بدانم باید اعتماد داشته باشم، در حقیقت راهی جز این سراغ ندارم. به اعتماد نه از سرِ تاب‌آوردن یا زنده‌ماندن بلکه از سر لاجرم‌بودنش اعتماد دارم. نشانه‌ها مرا به معنا رسانده‌اند نه اینکه باورداشتن به معنا سبب بروز نشانه‌ها شده باشد. صد البته که این‌ها حامی یکدیگرند و یکی دیگری را تقویت می‌کند اما ابتدا معلول‌ها آمده‌اند و بعد علتْ معنا پیدا کرده است.

این معنی هرگز در پی تحمیل خویش نبوده و نیست، اصلن این شیوه‌ی شما نیست. شیوه‌ی شما همواره بر این طریق است که نشانه‌ها آشکارکننده‌ی حقایق باشند. شما هرگز به دنبال اثبات صِرفِ علت بدون تجلی معلول‌ها نبوده و نیستی. نمی‌خواهی کسی بدون برهان تن به پذیرش چیزی بدهد، حتی به پذیرش خود شما.

پس چطور می‌شود اعتماد نداشت؟ باید کور باشی، باید بی‌انصاف باشی، باید نابخرد باشی که اعتماد نکنی.

الهی؛ همه چیز با زمانبندی شما، طبق برنامه‌ریزی شما، با استانداردهای شما و ‌در وقت و مکان مقرر شما. من به قدر کفایت با پاهای خودم رفته‌ام، هیچ نرسیدم، تنها خسته و درمانده شدم، حالا فقط روی شانه‌های شما.

الهی شکرت…

پدر و مادرم بعد از ازدواج‌شان در خانه‌ای مستأجر شده بودند. خانم صاحبخانه بچه‌دار نمی‌شده، بنابراین به خواست و انتخاب خودش همسری برای شوهرش برمی‌گزیند و آن‌ها صاحب پنج یا شش فرزند می‌شوند درحالیکه همگی در یک خانه زندگی می‌کردند.

همسر اول، بچه‌های همسر دوم را مثل بچه‌های نداشته‌ی خودش دوست داشت، برای آن‌ها هم او درست مثل مادرشان بود.

مادر واقعی بچه‌ها یکی دو روز قبل از دنیا رفت. خوش‌به‌حال آن بچه‌ها که یک مادر مضاعف داشتند تا در چنین موقعیتی کمتر احساس بی‌مادرشدن داشته باشند.

کاش خداوند به همه‌ی بچه‌ها دست‌کم دو مادر می‌داد، حتی بیشتر، مادر زیادش هم کم است.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: آنقدر مادرم را دوست داشتند که اسم او را روی آخرین فرزندشان گذاشتند.

بازیگرها آشکارا بازی می‌کنند اما نویسنده‌ها به روی خودشان نمی‌آورند که مشغول بازی‌اند؛ آن‌ها کلمات را به بازی می‌گیرند و صحنه‌ای می‌سازند که می‌تواند هیچ ارتباطی با حقیقت درون آن‌ها نداشته باشد. آن‌ها چیزهایی را می‌نویسند که دل‌شان می‌خواهد نوشته شوند اما اصل و نسب‌شان شاید هیچ ربطی به نویسنده نداشته باشد.

نویسنده‌ها می‌توانند از حس‌هایی حرف بزنند که مال آن‌ها نیست یا رخداد‌هایی را تصویر کنند که هرگز رخ نداده‌اند.

نویسنده‌ها می‌توانند شکل شخصیتی را بگیرند که نیستند و آنقدر آن را واقعی جلوه دهند که هیچ‌کس باور نکند چیزی خیالی‌‌اند.

نویسنده‌ها خیال را عینیت می‌بخشند و در یک لفاف شکلاتی جذاب به خورد دیگران می‌دهند. آدم تصور می‌کند که در این لحظه عاشق‌ترینند یا داغدارترین، درحالیکه ممکن است هیچکدام نباشند.

هیچ هنری چنین رفتاری ندارد و نمی‌تواند این چنین چندگانه باشد؛ همیشه مواد خام عینی وجود دارند که تبدیل به چیزی عینی یا ذهنی می‌شوند؛ مثلن رنگ‌ها و قلم‌موها تابلو‌های نقاشی‌ را می‌سازند، سازها موسیقی‌ها را شکل می‌دهند، گِل‌ها مجسمه‌ها، پارچه‌ها لباس‌ها را، آردها شیرینی‌‌ها…

اما در دنیای نوشتن همه چیز حکم یک شبیه‌سازی مجازی را دارد؛ شخصیت‌هایی که ساخته می‌شوند، قصه‌هایی که شکل می‌گیرند، افکاری که تجسد می‌یابند، گفت‌و‌گو‌هایی که ردوبدل می‌شوند، همگی موجودیت‌های ذهنی‌اند که انگار متعلق به جایی بیرون از نویسنده‌اند.

نمی‌شود به مکنونات نویسنده دست یافت یا به یقین دانست که حرفْ حرفِ خودش است یا یکی از هزاران کودکی که آبستن‌شان بوده اکنون به دنیا آمده است.

شاید اصلن همین دست‌نیافتنی بودن نویسنده‌ها را شیفته‌ی نوشتن می‌کند، اینکه محافظت می‌شوند توسط نوشته‌هایشان، اینکه قابل اکتشاف نیستند، اینکه می‌توانند آنچه را می‌خواهند بگویند طوری بگویند که شبیه آنچه می‌خواهند بگویند نباشد اما در واقع همان باشد، اینکه در نهایت فقط خودشان هستند که می‌دانند حد و مرزهای حقیقت کجاست.

نوشتن همیشه یک چوب تر در آستین داشته و آماده بوده تا نویسنده‌اش را فلک کند، اتفاقی که در دیگر هنرها نمی‌افتد. (همین منِ زپرتی را هم فلک کرده است.*) به گمانم حافظه‌ی تاریخی دردناک نویسنده‌ها سبب شده است که قصه‌سازی کنند یا چیزها را جوری بگویند که کسی به حقیقت قلب‌شان پی نبرد. خیلی اوقات هم تن داده‌اند به چوب فلک.

پس شاید هیچ جهانی حقیقی‌تر از جهان قصه‌ها و هیچ فردی قابل اعتماد‌تر از نویسنده‌ها نباشد.

الهی شکرت…

* من خودم را نویسنده نمی‌دانم، اما همین چیزهای بسیار آبکی که می‌نویسم از چوب تر در امان نبوده‌اند.

حالا مرا بی‌تشویش دوست داشته باش

حالا که دیگر نیستم

ای پنهانی‌ترین تمنای من

که نمی‌دانم در کدام رؤیا می‌توانم آشکارت کنم.

مرا چه به این دغل‌کاری که بگویم دلتنگت نیستم؟

به فرض هم که بگویم

آیا حتی یک سلول در تنم هست که آن را باور کند؟

کاش کلاغ بی‌هجرت بودی برای سرزمین تنم

نه پرستوی همیشه مهاجر

که نمی‌تواند به ماندن تن دهد

حتی در تنانه‌ترین وضعیت ممکن.

کاش دوستم داشتی

با تشویش حتی

که همان هم غنیمت بود برای دلی که

نمی‌توانست دوستت نداشته باشد.

حالا آسوده‌خاطر شدی؟

مگر همین‌ را نمی‌خواستی؟

اینکه من نباشم

تا وجدانت آسوده باشد از اینکه

دوستم نداری.


(اوففف… چه عاشقانه‌ای شد. حس می‌کنم یک عاشق دل‌سوخته آن را سفارش داده بود تا برای یادداشت خودکشی‌اش بنویسم. این متن را که نوشتم در باب نوشتن و نویسندگی به ادراکات تازه‌‌ای رسیدم که در یادداشت فردا به آن می‌پردازم. تصور کرده‌‌اید آنقدر ساده‌لوحم که همه چیز را امروز بگویم و فردا کاسه‌ی «چه کنم؟» دست بگیرم؟ نخیر، یک جمله هم غنیمت است برای خالی نماندن سفره.

به خدا که ما اگر گوز شور هم تولید می‌کردیم یک‌ جایی تولیدات‌مان ته می‌کشید، چه رسد به تولید محتوا. قربان خدا بروم که یک مخاطب هم نداریم تا دل‌مان خوش باشد. البته رفیق بیست ساله‌‌ام به حکم رودربایستیِ رفیقانه همیشه دنبالم می‌کند اما او که نمی‌تواند جور تمام بی‌مخاطبی مرا یک تنه به دوش بکشد. به یاری خداوند نیاز است.)

الهی شکرت…

من بدگمانم به آمدن دوباره‌ی بهار، یا شاید گریزانم از این خوش‌خیالی واهی که بهار می‌آید و با آمدنش چیزها را دگرگون می‌کند. شاید دلم نمی‌خواهد چیزها دگرگون شوند، نمی‌خواهم درختان شکوفه بزنند و گل‌‌ها برویند و خورشید درخشان‌تر بتابد و روزها بلندتر شوند.

شاید دلم می‌خواهد بعد از زمستان دوباره پاییز شود و بعد از پاییز دوباره زمستان و من مطمئن باشم که دیگر بهار را نخواهم دید که دیدنش به معنای عبورِ زمان است از سرِ زندگی، به معنای سال که افزون می‌شود به سال و بدل می‌شود به عمر.

خشمگینم از اینکه نمی‌توانم جلوی آمدن بهار را بگیرم، از اینکه نتوانستم جلوی رفتنت را بگیرم، از اینکه نمی‌شود جلوی هیچ چیز را گرفت.

(تا یادم نرفته بگویم که پدر لباس‌های شیک می‌خرد و بهترین تیپ‌هایش را جمعه‌ها می‌زند، همان یک ساعتی که می‌آییم سر مزار. بعد در طول هفته زنگ می‌زند و از من دستور آشپزی می‌گیرد و قلب من هزار پاره می‌شود. هر دم درگیر موقعیت‌هایی می‌شوم که آرزو می‌کنم کاش بودی و می‌توانستم مشورت بگیرم. حالا می‌فهمم که چقدر زیاد بوده‌اند زمان‌هایی که نیاز داشته‌ام به تو.

آیا فقط منم که نمی‌خواهم بهار بیاید وقتی که قرار نیست تو بیایی یا «بهارگریزی» درد همه‌ی سوگواران است؟

من از شفا گریزانم چون گمان می‌کنم مساوی است با فراموشی. نمی‌‌توانم بگویم زندگی ادامه دارد با اینکه گویی به طرزی خودخواهانه و گستاخانه و شرورانه ادامه دارد.

فهمیده‌ام که تلخی‌ها را نمی‌شود با شکرافزایی از بین برد، شیرین نمی‌شوند، بدمزه می‌شوند. باید بگذاری همان‌قدر که منظورشان است تلخ باشند.)

الهی شکرت…

چند وقتی می‌‌شود که چیزی نظرم را جلب کرده است؛ اینکه من بارها و بارها با شنیدن برخی از قطعات موسیقی‌ اشک ریخته‌ام؛ نه به این دلیل که سبب تداعی چیزی در من شده‌‌اند، مثلن خاطراتی را یادآوری کرده‌اند،‌ بلکه خود همان قطعه‌ی موسیقی اشکم را جاری کرده است. شکوه و اعجاب برخی از قطعات مرا به نقطه‌ی اوج احساسات رسانده‌اند و نتوانسته‌ام جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

اشک شکرگزاری از اینکه می‌توانم شنونده‌ی چنین شکوهی باشم،‌ از اینکه به گوشم رسیده‌اند، از اینکه هنری چنین عمیق وجود دارد که می‌تواند درونی‌ترین بخش‌های وجود انسان را لمس نماید، از اینکه از قوه‌ی شنوایی برخوردارم،‌ از اینکه شنیدن چنین قطعاتی برای همه امکان‌پذیر است و از همه مهم‌تر از غلیانی که به یک‌باره در عمق وجودم ایجاد می‌شود. به نظرم موسیقی تنها هنری است که می‌تواند برای همه، حتی برای آن‌هایی که هیچ سررشته‌‌ای از آن ندارند و یا هیچ علاقه‌‌ای به مشارکت در آن ندارند هم تا این اندازه شوق‌انگیز باشد.

اما حقیقت این است که تا به حال با خواندن هیچ متنی اشک نریخته‌ام (به استثنای چند شعر)؛‌ شده است که حیرت‌زده شوم یا خطاب به نویسنده بگویم «لعنتی، تو چطور توانسته‌ای تا این اندازه عالی باشی؟ این جمله‌ی شگفت‌انگیز چطور به ذهنت رسیده است؟ یک چیزی هم برای دیگران می‌گذاشتی.»

پیش آمده است که از شوق خواندنِ چیزی انرژی‌ام فوران کرده باشد و یا امیدی در دلم زنده شده باشد و یا حتی به راه‌حل‌هایی بسیار کارآمد رسیده باشم، اما هنوز آن حسی را که با شنیدن برخی قطعات موسیقی تجربه کرده‌ام در هنگام خواندنِ هیچ اثری نداشته‌‌ام.

به نظرم هنوز آن‌طور که می‌شنوم نمی‌خوانم؛ چون مطمئنم که جای این شگفتی در خواندن هم وجود دارد اما دریافت من هنوز بسیار ضعیف است و این چیزیست که هم غمگینم می‌کند و هم برایم انگیز‌ه‌بخش است.

خیلی اوقات برای درک زیبایی یک متن باید آن را با صدای بلند بخوانم تا همه‌ی سلول‌هایم بشنوند. خیلی اوقات هم باید اجازه دهم کل متن خوانده شود و سپس از ته‌نشست احساسی که در طول مسیر در قلبم ایجاد شده است متوجه‌ی شکوه آن شوم.

باید بگویم که با دیدن هیچ عکس، نقاشی‌،‌ مجسمه و‌ یا هیچ هنر دیگری هم به آن حس نرسیده‌ام.

اما راستش حس می‌کنم که با نوشتن می‌توانم به آن احساس دست یابم، حتی اغلب به آن بسیار نزدیک می‌شوم؛ گاهی در یک لحظه و گاهی هم در یک مسیر. همان‌گونه که موسیقی را با شنیدن درک می‌کنم،‌ نوشتن را گویی از طریق لامسه حس می‌کنم.

کلمات همچون نوازنده‌های چیره‌دست یک ارکستر باشکوه کنار هم قرار می‌گیرند و آهنگی را می‌نوازند که عمیق‌ترین بخش‌های درون انسان را لمس می‌‌کند. انگار تماشاگر اپرایی جادویی هستی که در آن هر کلمه در حال اجرای نمایشی موزون و بی‌بدیل است و هر لحظه گونه‌هایت تر می‌شوند از ظرافت اجرایشان.

الهی شکرت…

دوست می‌گفت اگر یک روز دخترم سوال کند که چرا من تنها هستم و خواهر یا برادری ندارم من خواهم گفت که دخترم تو اصلن خوابیدی که من و پدرت بتوانیم خواهر و برادری برای تو دست‌و‌پا کنیم؟

آن یکی دوست گفت که فلانی در یک اتاق زندگی می‌کند و سومین بچه‌اش در راه است.

من فکر کردم احتمالن او تنها کسی است که زندگی را نه به شکلی تحت‌الفظی بلکه به معنای واقعی کلمه به تخم‌اش گرفته است و البته مثال بارزی است از اینکه وقتی آدم واقعن چیزی را بخواهد باقی چیزها بهانه‌اند؛ هر کاری انجام‌شدنی است با هر میزان امکانات و با هر شرایطی.

الهی شکرت…

آدم‌‌حسابی‌ها به زندگی امیدوارت می‌کنند؛ هم زندگی در معنای عام آن که زنده‌بودن است و نفس‌کشیدن و ادامه‌دادن و تاب‌آوردن و هم زندگی در معنای خاصش که عشق‌ورزیدن است و باورداشتن و لبخند‌زدن و لذت‌بردن.

آدم‌حسابی‌‌ها به یادت می‌آورند که رقابتی در کار نیست؛ بودن است و بالیدن به قدر بضاعت، دنبال‌کردن آنچه برایت معنا دارد و معنادادن به آنچه بودن از تو می‌خواهد.

آدم‌حسابی‌ها دلگرمت می‌کنند به اینکه مهم نیست کجایی و چقدری و چگونه‌‌ای و چیستی و چرایی… بی‌هیچ کدام از این‌ها می‌توانی باشی، می‌توانی از همان نقطه‌ که هستی به راه بیفتی و نگران نقطه‌ی پایان نباشی.

آدم‌حسابی‌ها یک‌طوری اندازه‌اند که می‌شود با خط‌کشِ آن‌ها مساحت زندگی را به دقت محاسبه کرد و نقشه‌‌اش را کشید و برایش سند گرفت.

آدم‌حسابی‌‌ها تو را فرا می‌خوانند به اندازه‌شدن، به آدم‌حسابی شدن.

الهی شکرت برای آدم‌حسابی‌‌ها…

ای هندوانه که دلت سرخ است و دانه‌های سیاه داری، باور کن بهتر از این است که دلت سیاه می‌بود و دانه‌های سرخ می‌داشتی. شاید در هر صورت ترکیب سرخ و سیاهت چندان صلح‌طلبانه جلوه نکند اما ستیزه‌جویانه هم نیست.

شاید بیش از انتظارت دانه داری یا سرخی‌ات آنطور که می‌خواهی سرخ نیست، اما نباید این‌ها غمگین‌ات کنند، به این چیزها اندیشیدن خودآزاری است. آنقدر به خودت شک کرده‌ای که جرأت می‌کنند شرط چاقو برایت تعیین کنند.

فکر و خیال مهمل نکن، باور کن عمرت کوتاه‌تر از آن است که نگران دلِ سرخ و دانه‌های سیاه باشی،‌ کم‌سرخ یا پُرسرخ دقیقه‌ای بعد درونت بلعیده و بیرونت روانه‌ی زباله‌دانی می‌شود.

عجیب است که نگران چاقو خوردن و پاره‌پاره شدن نیستی، اما نگران اینکه چطور به نظر می‌آیی هستی. شاید فکر می‌کنی همه خوشمزه‌ترین هنداونه‌ی عمرشان را به خوبی به خاطر دارند یا برایشان مهم است، نمی‌خواهم دلسردت کنم اما باور کن که این‌طور نیست.

باور کن نه درونت آنقدر‌ها مهم است و نه بیرونت. این همه می‌کوشی که به ثمر برسی، اما وقتی باید از بودنت لذت ببری نگران نظر دیگرانی. هنداونه‌بودن قرار نبوده این همه بغرنج باشد که تو بغرنجش کرده‌ای. می‌دانم از من می‌رنجی، اما بالاخره یک نفر باید حقیقت را بگوید آن هم در سریع‌ترین زمان ممکن، چون شاید به قدر شنیدن این حقیقت هم فرصت نداشته باشی.

الهی شکرت…

 

گاهی اوقات وسوسه می‌شوم که زندگی را جور دیگری زندگی کنم، جوری که ظاهرن اخلاقی و تروتمیز نیست. نه اینکه حالا خیلی اخلاق‌مدارانه و تمیز باشد، هیچوقت از این ادعاها نمی‌کنم که همگی گوز شور از کار درخواهند آمد. اما به هر حال به اندک اصولی پایبند می‌مانم، مثلن اینکه می‌کوشم از اعتمادهایی که باید سالم باقی بمانند مراقبت ‌کنم.

اما می‌فهمم که وسوسه‌ی گذرکردن از تمام اصول و اخلاقیات گاهی سربرمی‌آورد و من همواره آن‌ را پس می‌زنم. یک زمانی دلیل این پس‌زدن‌ها ترس بود، اما وقتی که دیگر زور ترس‌ها به وسوسه‌ها نرسید دیدم که فقط یک دلیل وجود دارد، آن هم در نظر داشتن منبع محدود انرژی است؛ می‌دانم که تمیز زندگی‌نکردن مستلزم صرف سهمی گزاف از خزانه‌ی بسیار محدود انرژی است.

انسان تمایل دارد بیازماید، دوست دارد تن به هم‌آغوشی با تجربه‌های سرکش بدهد، تصمیم‌های بکر و بی‌پروا را به برهم‌زدن یکنواختیِ روز و شب‌هایش تشویق کند، شور و شرهای تازه را لمس کند و حتی جسارت خود را در برابر نیازموده‌ها محک بزند.

گاهی حتی بسیاری از تجربه‌ها بی‌ضرر و بی‌خطر می‌نمایند اما همه‌ی آن‌ها در یک خصیصه مُشاع‌اند؛ انرژی‌خواری.

دریافته‌ام انرژی‌ام بسیار کمتر از آن چیزیست که بتواند صرف موضوعات انرژی‌خوار و بی‌بازده شود، از این رو از وسوسه‌ها در دل روابط و تجربیات روزمره فاصله می‌گیرم.

اما راستش هنوز هم ایده‌های پراکنده گولم می‌زنند،‌ مهارت‌های متنوع برایم دم تکان می‌دهند و مجبورم می‌کنند هر از گاهی استخوانی برایشان پرتاب کنم. علاقمند‌های گوناگون و اشتیاق به یادگیری حواسم را پرت می‌کند. دوباره به خودم می‌آیم و می‌بینم تهی از انرژی گوشه‌ای کز کرده‌ام و ناتوان‌تر و مأیوس‌تر از همیشه‌ام.

همان‌قدری انرژی را به هدر می‌دهم که اگر اهل تجربه‌های شرورانه بودم به هدر می‌دادم. این خودش مصداق بارز تمیز زندگی‌نکردن است.

لازم بود یادآوری کنم، همین.

الهی شکرت…

فقط یک جا هست که «تفکیک‌ جنسیتی» در آنجا نه تنها مشکلی نمی‌سازد بلکه کاملن پذیرفتنی و حتی الزامی است.

کحا؟

ماشین لباس‌شویی.

بله، تنها جایی که تفکیک جنسیتی در آن جواب می‌دهد ماشین لباس‌شویی است؛ فقط آنجاست که باید جنسیت‌ها را تفکیک کرد، چون اختلاط جنسیتی به جنس ظریف آسیب می‌رساند. آنقدری که تفکیک جنسیتی مهم است تفکیک رنگی اهمیت ندارد.

ماشین لباس‌شویی کلن وسیله‌‌ای نژادپرست و تا حدی دگم است؛ دائم امر و نهی می‌کند که این باید از آن جدا شود، یا این‌ها فقط نیم ساعت وقت دارند. در نهایت هم یک طوری همه را می‌چرخاند که خانواده و اصل و نسب همه‌ با هم قاطی می‌شود. وقتی بیرون می‌آیند دیگر نمی‌شود از هم تشخیص‌شان داد یا تفکیک‌شان کرد.

یک جور درهم‌آمیزی غیرصلح‌آمیز است که نمونه‌‌‌ی وحشیانه‌اش را در چرخ‌گوشت می‌توان دید.

ماشین لباس‌شویی با آن همه تعصب و خشک‌اندیشی چطور راضی می‌شود به این درهم‌آمیزی؟ چطور است که نمی‌گوید لباس‌ها را یکی‌یکی بینداز؟ چون با وجود تفکیک جنسیتی شرایط بغرنج‌تر هم می‌شود و بیشتر پای روسیاهی به میان می‌آید. کاش حداقل اجازه می‌داد به اختلاط جنسیتی، آن موقع احتمالن لباس‌ها هم کمتر ناراضی بودند، یک مغازله‌ی بی‌دردسر و بی‌خطرِ ننگ و رسوایی بود برایشان. اما با این وضع فقط برچسب هم‌جنس‌گرایی به پیشانی‌شان می‌چسبد.

ظاهرن اینحا هم تفکیک جنسیتی جواب قطعی نمی‌دهد.

الهی شکرت…

قسمت اول شوخی‌های آشپزخانه‌ای را اینجا بخوانید.

از دوستم پرسیدم برای تولدت چه هدیه‌ای می‌خواهی، گفت هدیه نمی‌خواهم، تو فلان چیز را به من داده بودی و از این قبیل تعارفات. گفتم دموکراسی جواب نمی‌دهد، من خودم می‌دانم چه کار کنم.

امکان ندارد بتوانید حدس بزنید که چه هدیه‌ای دادم، پس خودم می‌گویم؛ سطل زباله و قابلمه. حتی کیسه‌ی زباله را هم گرفته بودم، و فقط برای اینکه کمتر کسالت‌بار باشد یک دفتر هم گذاشتم کنارشان. نامه‌ی تبریک را هم روی کاغذ کادویش نوشتم.

هدایای چهل سال به بالا این مدلی است؛ ملال‌آور اما کاربردی. تازه گفتم از الان می‌دانم سال بعد چه هدیه‌ای برایت بگیرم.

من که تکلیفم با کادوی تولدم مشخص است؛ از قبل لیست کتاب‌هایی که می‌خواهم را آماده کرده‌‌ام، لیست را برایش می‌فرستم و او هم آن‌ها را به آدرس خودم پست می‌کند؛ شسته‌رفته و سرراست. وقتی کسی تعارف می‌کند نتیجه‌اش‌ می‌شود سطل زباله آن هم با یک ماه تأخیر.

هیچ‌وقت با یک چهل‌ساله تعارف نکنید، او زمخت‌تر از آن است که اهل تعارف باشد. از سال بعد همان سوال ناقابل را هم نخواهم پرسید و صاف به سراغ ایده‌ی خودم خواهم رفت.

از آنجاییکه او هم تازه چهل ساله شده است یک وقت می‌بینی سال بعد تعارف را کنار می‌گذارد و هدیه‌‌ای درخواست می‌کند که برایم گران تمام می‌شود. البته آن موقع من چهل و یک ساله هستم و تعارف را کنارتر می‌گذارم و می‌گویم نمی‌توانم بخرم و همان ایده‌ی خودم را اجرا می‌کنم.

خلاصه که با هر سال افزایش سن، قد تعارفات آدم‌ کوتاه‌تر می‌شود تا اینکه احتمالن یک جایی به دوستش می‌گوید مرده‌شور تمام این سال‌های نکبتی را ببرد که ما با هم دوست بودیم؛ در این حد بی‌تعارف و بی‌تکلف.

حالا که می‌اندیشم می‌بینم یک ذره تعارف هم چیز بدی نیست، تو تعارفی باش دختر جان.

الهی شکرت…

تلفن مثل سیگار است؛ سیگار فقط دودکننده‌اش را نمی‌آزارد، بلکه هر کس در حوالی‌اش باشد آزار می‌بیند. اطرافیانِ فرد سیگاری به اندازه‌ی خود او در معرض سرطان و دردهای دیگرند،‌ اطرافیان فرد معتاد به تلفن نیز هم.

تلفن‌ها مدام زنگ می‌خورند، آدم‌ها با همکار و دوست و غریبه حرف می‌زنند، وقتی حرف‌ها تمام شد هزارهزار ویدئوی بی‌سر‌و‌ته را با صدای بلند تماشا می‌کنند؛ انگار که سیگار پشت سیگار دود می‌کنند در حلق اطرافیان.

به ذهن‌شان خطور هم نمی‌کند که در حال پا گذاشتن به حریم فرد دیگری هستند،‌ اگر هم معترض شوی می‌گویند «خب تو هم حرف بزن، تو هم ویدئو نگاه کن، من مشکلی ندارم.»

تو اگر بهره‌مند از فهم و شعور بودی که کار را به اعتراض نمی‌کشاندی، معلوم است که اذیت نمی‌شوی، چون ابزار لازم برای درک این ناهنجاری را در اختیار نداری.

تلفن‌آلوده شده است تمام فضاها و لحظه‌ها و حالا باید نگران سرطان اعصاب باشیم.

(چه دل پُری دارم من از تلفن.)

الهی شکرت…

شعر تن‌ها را بگو

شعر تن‌هایی را که به تنهایی خو کرده‌اند

شعر تخت‌خواب‌هایی را که هیچ‌گاه دو نفره نشده‌اند

هرچند دو نفر بر آن‌ها خوابیده‌اند

و این اوج تنهایی تن‌هاست

تن‌هایی که همدیگر را نمی‌شناسند.

برخلاف آنچه تمام عمر تلاش کرده‌ام باشم و یا تظاهر به بودنش کرده‌ام، بسیار بیش از آنکه منطقی باشم احساسی‌ام.

منطقم در مقابل احساسم مثل آدمی دست‌و‌پا چلفتی است که از عهده‌ی امورات روزمره‌اش به سختی برمی‌آید اما به میدان نبرد با یک گلادیاتور فرستاده می‌شود، چه چیزی قرار است از او به جا بماند؟ حتی استخوان‌هایش هم طوری خرد می‌شوند که نمی‌شود تشخیص داد چه بوده.

حالا دیگر برتری احساسم به منطقم را پذیرفته‌ام، می‌دانم آدمی احساسی هستم که تمام عمر کوشیده‌ام به طریقی منطقی این لشگر سرکش را مهار کنم.

حالا غم هر لحظه طنابی می‌شود به دور گردنم و دلتنگی هم صندلی را از زیر پایم می‌کشد و غم آنقدر مرا آن بالا نگه می‌دارد تا مطمئن شود که از نفس افتاده‌ام.

من در مقابل احساساتم کم‌توان‌تر از آن چیزی هستم که بتوانم فرصتی برای خود بخرم. بسیار پیش از آنکه بتوانم دهان باز کنم توسط آن‌ها بلعیده شده‌ام.

من که هنوز از روییدن یک جوانه‌ی تازه شگفت‌زده می‌شوم و دیدن طلوع هنوز مرا به وجد می‌آورد چگونه قرار است از عهده‌ی احساس ستم‌پیشه و سنگدلی همچون غم بربیایم؟ کجا زور من قرار است به دلتنگی برسد؟ من این همه سال بیهوده ادای منطقی‌بودن را درآورده‌ام. خودم را شرمنده‌ی منطق هم کرده‌ام حتی.

اصرار عبثم به گریز از احساسات تنها سبب شد عاشقی‌کردن را بلد نشوم. حالا تازه باید از نو شاگردی احساسات را بکنم، بلکه بتوانم آن‌ها را زندگی کنم.

الهی شکرت…

تعجب‌برانگیز است مقاومت آدم‌ها در برابر آزمودن شیوه‌های تازه؛ اینکه گاهی عادت‌های گذشته را رها کنند و تن را به آب تازه‌ای بزنند. آدم‌ها اغلب حوصله‌‌‌ای برای این رویارویی ندارند چرا که جسارت می‌طلبد و هیچ چیز در موردش قطعی نیست. ترجیح می‌دهند در همان مسیری که می‌شناسند راه بروند و همان مناظر قدیمی را ببینید، حتی اگر هزار مسیر بهتر وجود داشته باشد.

دخترِ جوان مادری جوان تازگی‌ها ازدواج کرده است، مادرش می‌گفت هنوز به ماشین ظرفشویی دست نزده است؛ می‌گوید تا من ظرف را پاک کنم و داخل ماشین بگذارم خودم با دست شسته‌ام. حتی چندین بار مهمانی داشته اما باز هم حاضر نشده است که خودش را به این آسایش دعوت کند چرا که برایش شیوه‌ای نیازموده است، او در خانه‌ی مادرش با این وسیله کار نکرده بنابراین خود را با آن غریبه می‌داند. برای توجیه عدم رویارویی هم بهانه می‌آورد که مثلن این وسیله بدتر وقت آدم را می‌گیرد یا کار را برای آدم سخت‌تر می‌کند. مگر تو آن را آزموده‌ای؟

مثل کسی که از رانندگی می‌ترسد و می‌‌گوید که پیاده‌روی را ترجیح می‌دهد.

هیچ اشکالی ندارد اگر نمی‌خواهیم با ترسی مواجه شویم، اما دست‌کم آن را به رسمیت بشناسیم. ما این حداقل شناخت را به خودمان مدیونیم؛ اینکه علت اصلی رفتارهایمان را بدانیم.

برخی کارها هم که هیچ خطری ندارند؛ مثل آزمودن شیوه‌ای تازه‌ در خانه، یعنی واقعن مشتاق نیستیم بدانیم چه اتفاقی خواهد افتاد آن هم وقتی که آزمودن حتی به جسارت هم نیاز ندارد؟ اگر آزمودیم و دوست نداشتیم با خیال راحت از آن می‌گذریم.

اصلن قرار نیست همه شبیه هم باشند یا همه علاقمند باشند به شیوه‌های تازه،‌ اما همیشه باید یک قدم عقب‌تر ایستاد و از بیرون به خود نگاه کرد. باید سوال کرد و صادقانه پاسخ داد؛ چرا این کار انجام می‌دهم؟ چرا حاضر نیستم آن کار را انجام بدهم؟ چرا فلان حرف از دهانم بیرون پرید؟ چرا در فلان موقعیت ساکت هستم؟ چرا همیشه می‌گویم نه یا چرا هیچوقت نمی‌توانم بگویم نه؟

و از هر پاسخ باید سوال تازه‌ای بیرون کشید. هر سوال نوری به یک گوشه‌ی تاریک می‌‌تاباند و کم‌کم درون انسان به نور خودشناسی روشن می‌شود.

اگر تصور می‌کنیم که خودشناسی مسیر زجرآوری است هنوز تبعات خودغریبگی را تجربه نکرده‌ایم. هنوز به قدر کافی توسط زندگی غافلگیر نشده‌ایم. کسی که خودش را نمی‌شناسد درست مثل کسی است که مجبورش کرده‌اند تن به وصلتی ناخواسته بدهد، آن هم با فردی که هرگز ندیده؛ انگار تازه در روز عقد قرار است همدیگر را ببینند و طرف مقابل هم اصلن به چشم‌اش زیبا نمی‌آید. چه مواجهه‌ی دردناکی خواهد بود.

اگر به دنبال وصلتی عاشقانه با درون و بیرون هستیم لازم است که تن به این آشنایی بدهیم.

الهی شکرت…

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد