زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
دریافتهایم اغلب به قدری خاماند که انگار ماهیْ تازه از آب بیرون آمده باشد و بخواهی همانجا آن را به دندان بگیری.
این ماهیهای کوچک خام را دوباره به آب میاندازم و صبر میکنم تا ماهیهای درشتتری نصیبم شوند، در این مدت میکوشم آتش را مهیا کنم که مجبور نشوم ماهیها را خام ببلعم.
نه پرسشی برای پرسیدن دارم و نه حرفی برای گفتن. گوشهی زمین بازی ایستادهام و توپها را جمع میکنم. خامدستتر از آنم که نقشی جدی در بازی طلب کنم.
میدانم که اگر به قدر کافی صبر کنم پاسخها از راه میرسند حتی اگر ندانم پرسشها کداماند. زندگی صبرم را به چالش کشیده است و من یاد گرفتهام که صبورانه کنار آب بایستم و آنقدر قلاب در آب بیندازم تا مناسبترین ماهی را صید کنم.
شتابی نیست، گرسنه نمیمانم؛ قلاب و آب و ماهی از آن اوییست که مرا تا اینجا آورده است و او کسی را در میانهی راه رها نمیکند.
الهی شکرت…





