بایگانی برچسب برای: برنامه ریزی خداوند

روزانه‌نگاری – یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱

یکشنبه یکم آبان… از آن شروع‌های قشنگ است وقتی که هماهنگی میان تاریخ و روز اتفاق می‌افتد؛ یکشنبه – یکم… دوشنبه – دوم … سه‌شنبه – سوم…

امروز صبح با شنیدن یک خبر خیلی خوب شروع شد. خبری که شاید خوب‌تر از آن چیزی بود که ما انتظار شنیدنش را داشتیم. من لیستی از کارهایی دارم که آن‌ها را کاملا به خداوند سپرده‌ام چون می‌دانم که هیچ کاری از ما برنمی‌آید و فقط خداوند است که می‌تواند امور مربوط به آنها را مدیریت نماید. بنابراین من خودم را کاملا کنار کشیده‌ام و تلاش کرده‌ام که تسلیم تصمیم خداوند باشم و خداوند هم به طرز معجزه‌واری آنها را مدیریت کرده است. هر بار که مسیرهای طی شده را مرور می‌کنم حیرت می‌کنم از اینکه خداوند چگونه تمام عوامل را در کنار هم قرار داد تا این نتیجه حاصل شود.

به خوبی به خاطر می‌آورم که یک سال پیش مادر را بردم به یک اداره‌ای تا کارها را پیگیری نماییم. آنجا متوجه حضور دو نفر شدم که دادخواستی را جهت ارائه آورده بودند. من خیلی اتفاقی از یکی از آنها پرسیدم که این دادخواست را خودتان نوشته‌اید؟ که آن آقا گفتند که خودشان وکیل هستند. من شماره تماسشان را گرفتم و متوجه شدم که دفتر کارشان نزدیک خانه‌ی مادر است. من و مادر قرار گذاشتیم و رفتیم آنجا و کار را به آنها سپردیم.

راستش آن زمان من تحت فشار و استرس زیادی بودم، مانده بودم که کار را به چه کسی بسپارم. سه انتخاب داشتیم؛ من خیلی زیاد فکر کردم و از خداوند هدایت طلبیدم و به این نتیجه رسیدم که حتما دلیلی داشته که من این افراد را آن روز آنجا به آن شکل ملاقات کرده‌ام و اینکه بعدا فهمیدیم که نزدیک هستند و آدم‌های محترم و منصفی هستند. بنابراین به خداوند توکل کردم و کار را به آنها سپردم که به لطف خداوند نتیجه هم عالی بود. فکرش را هم نمی‌کردیم که کار به این خوبی انجام شود که این فقط و فقط لطف خداوند بود.

داشتیم با ساناز صحبت می‌کردیم که از بس که مادر دل بزرگی دارد خداوند هم کارهایش را به بهترین شکل پیش می‌برد. مادر من از جریانات بسیار بسیار بزرگی در زندگی‌اش عبور کرده است که شرط می‌بندم هیچ زنی (حداقل زنی در شرایط و وضعیت او) امکان نداشت که بتواند از آنها عبور کند. مادر زنی است که با هر اتفاقی صبورانه مواجه می‌شود و بدون اینکه به هم بریزد و دچار اضطراب و نگرانی شود به دنبال راه حل می‌رود. ایکاش که ما هم بتوانیم از او یاد بگیریم.

بعد از شنیدن این خبر با انرژی بسیار بیشتری کارهای خانه را پیش بردم. دیروز بالاخره برای درست کردن ناخن‌هایم از آرایشگاه وقت گرفتم. آنقدر اوضاع دست‌هایم خراب شده است که خجالت می‌کشیدم به آرایشگاه بروم اما دیگر دیدم که حال روحی‌ام خراب شده است و حتما باید ناخن‌هایم را درست کنم.

بنابراین کارهایم را انجام دادم و دوش گرفتم و بیرون رفتم. قرار بود امروز پرده‌ها را تحویل بگیرم اما وقتی سر زدم خیاطی بسته بود. به جایش به یک گلخانه رفتم و سم خریدم،‌ چون متوجه شدم که در خانه مورچه‌های بسیار ریزی داریم که تعدادشان روز به روز بیشتر می‌شود. بعد از خرید سم به پدر که تنها بود سر زدم و چای خوردم و همزمان به غزل‌خوانی پدر گوش دادم.

بالاخره برای درست کردن ناخن‌هایم رفتم و احساسم خیلی بهتر شد. وقتی از آرایشگاه بیرون آمدم با یک طوفان مواجه شدم؛ باد و باران شدید. اگر چند ثانیه دیرتر ماشین را عقب برده بودم یک تابلوی تبلیغاتی که جلوی در مغازه بود روی ماشین افتاده بود.

آسمان کاملا تیره و تار شده بود. من عاشق طوفانم،‌ به نظرم هیچ پدیده‌ای در طبیعت تا این اندازه قدرتمند نیست؛ طوفان مجموعه‌ای از چندین پدیده‌ی طبیعی همزمان است که احساس قدرت را منتقل می‌نماید. البته که منظورم همین طوفان‌های کوچک است که دوست داری آن‌ها را تجربه کنی، قاعدتا در مورد طوفان‌های خانمان برانداز صحبت نمی‌کنم.

اما این طوفان‌های محلی کوچک که در آنها آسمان تیره و تار می‌شود و باد و باران و رعد و برق با هم همراه می‌شوند مرا ذوق زده می‌کنند. ناگهان احساس می‌کنم انگیزه دارم که هر کاری را انجام دهم. البته که دوست دارم سرد نباشد، سرد نباشد اما طوفانی باشد.

با ساناز قرار داشتم، به موقع به محل قرار رسیدم. باران شدید بود، ما در ماشین نشسته بودیم تا من چند زنگ بزنم و نقل و انتقالات بانکی انجام دهم. به پدر زنگ زدم که به جای من پرده‌ها را بگیرد. من و ساناز به دو فروشگاه رفتیم و خریدهایی کردیم. ساناز می‌خواست یک باشگاه یوگا را ببیند و دوست داشت من هم باشم و نظر بدهم. باشگاه قشنگی بود اما ساعت‌هایش با ساناز جور در نمی‌آمد. ساناز دوست داشت وارد سبک «آشتانگا» شود اما آشتانگا ورزش صبح است. ما که صبح خیلی زود آشتانگا می‌کردیم (از ساعت ۷:۳۰ تا ۹) بنابراین به در بسته خوردیم.

ساناز گفت دوست دارد بقیه‌ی مسیر را تا خانه پیاده برود چون هوا عالی بود. من به خانه‌ی پدر رفتم و پرده‌ها را گرفتم و برگشتم. به محض رسیدنم شیر-قهوه را مهیا کردم و شروع به نصب کردن پرده‌ها کردم.

این چند وقت هر شب با احسان پروژه‌ی دریل‌ کاری و نصب یک چیزی را داشتیم. کارها دارند آهسته آهسته پیش می‌روند. امروز به جاهای خوبی رسیدم. تقریبا اکثر کارها انجام شدند. سمانه و ساناز قبلا وسایل را داخل کمدها قرار داده بودند اما باید آنها را مطابق استفاده‌ی خودمان مرتب می‌کردم که بالاخره موفق شدم همه‌ی کمدها و کشوها را نظم‌دهی کنم.

من در تمیز کردن آدمی بسیار معمولی هستم، هیچگونه ادعایی در مورد تمیز کردن ندارم. مثلا خواهرم سمانه در تمیز کردن شماره‌ی یک است. هیچ‌کس نمی‌تواند به خوبی او جایی را برق بیندازد. اما در نظم دادن به فضاها خودم را شماره یک می‌دانم. من استاد نظم دادن به فضاها هستم به نحوی که هم کاربردی باشند، هم مرتب و هم قشنگ. وقتی می‌خواهی به فضایی نظم بدهی باید استفاده‌‌های بعدی را در نظر بگیری، به نحوی که برداشتن یک وسیله منجر به بر هم خوردن مجدد نظم نشود. یعنی باید به نحوی چیده شوند که اگر نیاز به وسیله‌ای داری بتوانی به راحتی آن را برداری و لازم نباشد سایر وسیله‌ها را بیرون بیاوری. همین‌طور وسایلی که بیشتر استفاده می‌شوند قاعدتا باید دم دست‌تر باشند.

من از نظم دادن به فضاها لذت می‌برم اما از تمیز کردن اصلا؛ دوست دارم وسایل اضافه را دور بریزم، باکس و جعبه و این چیزها تهیه کنم، طبقه‌بندی کنم و هر وسیله‌ای را در محل مناسب خودش قرار دهم. وقتی کار تمام می‌شود بارها درِ آن کشو یا کمد را باز می‌کنم و از دیدن نتیجه‌ی کار لذت می‌برم.

ساناز شب تصمیم گرفت مرخصی بگیرد و فردا خانه‌ی مادر را تمیز کند و بعد از آنجا پیش من بیاید و من از این بابت بسیار خوشحال شدم.

الهی شکرت….

روزانه‌نگاری – سه‌شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۱

در چند روز گذشته مرتب به این موضوع فکر می‌کنم که خداوند چقدر کارش را خوب بلد است. حیرت می‌کنم از اینکه چگونه خداوند از کوچکترین امور این جهان گرفته تا بزرگترین امورات آن را تا این اندازه دقیق مدیریت می‌کند و از هیچ چیزی غافل نمی‌شود؛ از عواطف و احساسات ما گرفته تا امورات کهکشان‌ها همگی توسط قدرت بی‌نهایت او به بهترین شکل مدیریت می‌شوند.

من در این مدت اخیر ماجرایی را تجربه کردم که وقتی آن را در ذهن مرور می‌کنم می‌بینم که چقدر همه چیز دقیق و درست و در زمان مناسب اتفاق افتاد تا من تجربه‌های خاصی داشته باشم و با درونم تا حد بسیار زیادی هماهنگ شوم و زندگی‌ام شکل و روی کاملا جدیدی به خود بگیرد که قبلا هرگز آن را به این شکل تجربه نکرده بودم و دقیقا در این مدتی که این سلسله اتفاقات در کنار هم قرار گرفتند تا من به این نقطه برسم همزمان خداوند حواسش به آدم‌های اطراف من هم بود و آن‌ها را هم دقیقا از همین مسیر مشمول خیر و برکت کرد. یعنی یک بار برنامه‌ریزی کرد اما برای چند نفر.

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم اگر خبره‌ترین مدیران جهان را جمع کنی نمی‌توانند با این دقت برنامه‌ریزی کنند به طوریکه همه از آن سود ببرند و راضی باشند.

واقعا جهان هر لحظه در حال گسترش خودش است و این روند هرگز متوقف نمی‌شود. گسترش از هر نظر و به هر طریق و این‌ اتفاقات همگی باعث گسترش جهان می‌شوند.

خلاصه که من متحیرم از این برنامه‌ریزی خداوند و هر بار بیشتر و بیشتر می‌فهمم که واقعا «خداوند بزرگتر از آن است که به وصف درآید»

به این موضوع هم اشاره کنم که همین چند روز دور بودن ما باعث شده که خانواده کاملا با این روند جدید هماهنگ شوند و من از این بابت بسیار راضی‌ام. نه به این دلیل که هماهنگ شدن یا نشدنشان تاثیری در زندگی ما داشته باشد اما به این دلیل که دلم می‌خواست آنها هم حالشان خوب باشد که به لطف خدا اینطور شده است.

چقدر این قانون درست است که نباید به ناخواسته‌ها پرداخت و به آنها دامن زد. بلکه باید از کنارشان عبور کرد و بر روی آنها تمرکز نکرد. من با تمام توانم تلاش کردم که به ناخواسته‌ها نپردازم و حالا دارم نتیجه‌اش را می‌بینم که چقدر همه چیز عادی و روان و عالی پیش می‌رود.

مطمئنم که زمان همه چیز را بهتر و بهتر هم خواهد کرد و چه بسا حتی این تصمیم ما از هر نظر برای همه مناسب‌تر هم باشد. الان کاری که ما باید انجام دهیم این است که تمام تمرکزمان را روی خواسته‌هایمان و مسیر پیش رویمان بگذاریم و پیش برویم.

امروز رفتم به انباری سر زدم تا ببینم که چه چیزی آنجا مانده که برنداشتیم و یاد یک ماجرایی افتادم؛ من خیلی قبل‌تر از اینکه هیچ ایده‌ای برای جابه‌جایی داشته باشیم به خودم گفتم اگر قرار باشد ما از اینجا برویم چه کاری هست که باید انجام دهیم تا آماده‌ی رفتن باشیم؟

اولین ایده‌ای که به ذهنم رسید این بود که باید انباری را مرتب کنیم و به وسیله‌های آنجا سر و سامان بدهیم. چون می‌دانستم که در خانه وسیله‌ی اضافی که تکلیفش مشخص نباشد نداریم اما در مورد انباری می‌دانستم خیلی چیزها هستند که باید تکلیفشان مشخص شود.

به احسان هم گفتم و یک روز که خانه بودیم دست به کار شدیم و به سراغ انباری رفتیم؛ هر چیزی که به درد نمی‌خورد را دور ریختیم و همه چیز را سر و سامان دادیم. در نهایت کمتر از یک کارتن وسیله باقی ماند به علاوه‌ی کارتن‌های خالی لوازم خودمان که برای جابه‌جایی به آنها نیاز داشتیم. من احساس بسیار خوبی از این کار داشتم و حس می‌کردم که بارمان سبک شده‌ است.

امروز که به سراغ انباری رفتم دیدم هیچ کار خاصی آنجا ندارم و همه چیز آماده است. فقط یک کارتن است که باید برداریم و ببریم.

ما با این کار به جهان اعلام کردیم که آماده‌ی حرکت کردنیم آن هم زمانی که هیچ نشانه‌ای از جابه‌جایی نبود. وقتی سهم خودت را انجام می‌دهی و خودت را مهیا می‌کنی به سمت چیزی که برایش آماده شده‌ای هدایت می‌شوی.

ساعت دیواری در خانه‌ی قدیم جا مانده و این چند روز جای خالی‌اش واقعا حس می‌شد. جالبش این است که ساعت دیواری اولین وسیله‌ای بود که من برای خانه خریدم و حالا آخرین وسیله‌ای است که دارد از خانه می‌رود. اصولا همه ساعت دیواری را در آخرین مرحله می‌خرند. وقتی همه‌ی وسیله‌ها را خریدند تازه به دنبال ساعتی می‌روند که با وسایلشان هماهنگ باشد. اما من وقتی این ساعت را دیدم از همان لحظه‌ی اول فهمیدم که این دقیقا همان چیزی است که من می‌خواهم و بدون معطلی آن را خریدم. هنوز هم عاشقش هستم و از خریدم بسیار راضی‌ام.

الان تنها چیزی که ناراحتم می‌کند وضعیت دست‌هایم است. دست‌هایم در اثر شستشو‌های مکرر دچار اگزمای شدید شده‌اند و ناخن‌هایم کاملا خراب شده‌اند. در این مدت خودم را کاملا رها کرده‌ام چون دیگر جان و زمانی برای رسیدگی به خودم نداشتم. اما خاصیت آدمیزاد این است که روزهای سخت را فراموش می‌کند. باید یک هفته را به خودم اختصاص بدهم و به اوضاع شخصی‌ام رسیدگی کنم تا دوباره حالم روبراه شود.

راستش را بگویم در شرایطی هستم که باید دائما به خودم بگویم «لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ». نیاز دارم به خودم یادآوری کنم که پروردگاری که ما را در این مسیر قرار داده و تا این مرحله قدم به قدم ما را هدایت کرده و همراه ما بوده است قطعا ما را به حال خودمان رها نخواهد کرد. خداوند ما را تا اینجا نیاورده است که حالا رها کند. قطعا نقشه‌های فوق‌العاده‌ای برای ادامه‌ی این مسیر برایمان در نظر گرفته است.

ایمان اگر ایمان است باید در چنین روزهایی خودش را نشان دهد وگرنه ایمان داشتن زمانی که همه چیز روشن و مشخص و روبراه است که دیگر نامش ایمان نیست. ایمان یعنی زمانی که نمی‌دانی قرار است چه پیش بیاید همچنان با حال خوب پیش بروی و مطمئن باشی که در طول مسیر هدایت خواهی شد.

امروز گلدان‌هایی که می‌خواهم با خودم ببرم را شستم تا تمیز و مرتب وارد خانه‌ی جدید شوند. فردا هم در مراسم سوم پسرخاله‌ام شرکت خواهیم کرد و دیگر خدا می‌داند که روز چطور پیش خواهد رفت.

الهی شکرت…

ماجراهای اسباب‌کشی – ۲۰‌ ام تا ۲۴ ام مهر ماه ۱۴۰۱

جابه‌جایی غول‌آسای ما روز چهارشنبه بیستم مهر ماه ۱۴۰۱ اتفاق افتاد. این جابه‌جایی از هر لحاظ غول‌آسا بود، هم به لحاظ فیزیکی هم به لحاظ روحی و روانی. من شب قبلش بسیار کم خوابیدم، با وجودیکه خیلی خیلی خسته بودم اما بدخواب شده بودم. این چندمین شبی بود که با بدخوابی صبح می‌شد.

شب را پایین خوابیده بودیم چون دیگر جایی برای خوابیدن نداشتیم. هر دوی ما روز را خیلی زود شروع کردیم. به محض بیدار شدن رفتیم بالا و دست به کار شدیم. من کلی وسیله داشتم که باید در ماشین خودم جا می‌دادم. احسان هم باید ماشین‌های ظرفشویی و لباسشویی و اجاق گاز و یخچال را آماده‌ی بردن می‌کرد. من بی سر و صدا و بدون اینکه احسان را درگیر این موضوع کنم بارها و بارها از پله‌ها بالا و پایین رفتم و وسیله‌ها را مرتب در ماشینی که از قبل صندلی‌هایش را خوابانده بودم جا دادم. این ماشین طفلکی تا به حال به اندازه‌ی چندین کامیون برای ما بار جابه‌جا کرده است.

نیروهایی که قرار بود برای اسباب‌کشی بیایند به موقع آمدند و شروع کردند به پایین آوردن وسیله‌ها. تا ماشین از راه برسد خیلی از وسیله‌ها را آورده بودند پایین توی پیلوت قرار داده بودند. خیلی‌ها را هم که ما خودمان به مرور پایین آورده بودیم.

راستش را بگویم وقتی حجم وسیله‌ها را در پیلوت دیدم مخلوطی از نگرانی و ناراحتی بر من غالب شد. می‌دانستم که مساله‌ای نیست، نهایتش این است که وسیله‌ها در یک ماشین جا نمی‌شود و همان موقع ماشین دیگری اضافه می‌کنیم. اما بیشتر از دست خودم ناراحت بودم و از اینکه چرا قید وسیله‌های بزرگی مثل کمد و کتابخانه را نزدم. سعی می‌کردم ناراحتی‌ و نگرانی‌ام را به روی خودم نیاورم تا به احسان منتقل نکنم. اما ساعت‌های سختی را گذراندم. نفهمیدم چطور صبحانه‌ی مختصری خوردم. قرار بر این بود که من زودتر حرکت کنم تا خانه را برای ورود اثاثیه مهیا کنم.

فکر می‌کنم ساعت نزدیک ۱۱ بود که شربت و لیوان یک بار مصرف خریدم و با ماشینی مملو از وسیله که جای سوزن انداختن در آن نبود به سمت کرج راهی شدم. وقتی رسیدم اول مستقیم به خانه‌ی پدر رفتم و لپ‌تاپ‌ها را گذاشتم و از پدر کلمن آب و فلاسک چای را (که با وسواس خاص خودش مهیا کرده بود) تحویل گرفتم و به سرعت به خانه رفتم.

با تمام توانی که در تن داشتم وسیله‌های داخل ماشین را خالی کردم. گاهی اوقات تصور می‌کردم که امکان ندارد زنده از این ماجرا بیرون بیایم و دائم از خدا می‌خواستم که کارها را برای من ساده کند. یک بار درحالیکه کلی وسیله دستم بود با شیر آبی که در پیلوت بود برخورد کردم و آب باز شد و با فشار شروع کرد به ریختن روی من. با هر زحمتی بود آب را بستم و از این وضعیت خنده‌ام گرفت. همسایه‌هایمان آدم‌های فوق‌العاده‌ای هستند. برایم آب آوردند. یکی یکی هم می‌آمدند و می‌گفتند که ما هستیم هر کاری داشتی بگو. وقتی هم که نیروها آمدند برایشان چای برده بودند.

زمانی که در ذهنم تصمیم به جابه‌جایی گرفته بودم نوشته بودم که دلم می‌‌خواهد خانه‌‌ی ما خانه‌ای بسیار نورگیر با نقشه‌ی عالی، سه اتاق خواب، در محله‌ای امن و آرام، در کوچه‌ای عریض، با درختان کهن و همسایه‌های فوق‌العاده باشد. شاید باور نکنید (چون خودم هم به سختی باورم می‌شود) اما این خانه دقیقا تمام این مشخصات را دارد. جالب است که این کوچه عریض‌ترین کوچه‌ای است که تا به حال دیده‌ام، در واقع می‌شود گفت که یک خیابان است نه یک کوچه به طوریکه به راحتی می‌شود درحالیکه ماشین‌ها پارک هستند دور یک فرمان زد. ماشین‌ها در عرض کوچه کنار هم پارک می‌کنند به جای اینکه در طول کوچه پشت سر هم پارک کنند. یعنی تا این حد عریض است. فقط فراموش کرده بودم در لیست خواسته‌هایم به آسانسور اشاره کنم 🤭

اما حالا همین تضاد باعث شده است که دلم خانه‌ای همکف بخواهد.

خلاصه که هر طور بود وسیله‌ها را بالا بردم، حتی به اندازه‌ی یک تلفن زدن به احسان و خبر دادن و خبر گرفتن معطل نکردم. همینکه کارم تمام شد احسان تماس گرفت و گفت که احتمالا رسیدنشان یکی دو ساعت زمان می‌برد. وااای خدای من… اصلا لازم نبود انقدر عجله کنم و یک نفس کار کنم. رفتم بالا و غش کردم. یک لیوان چای خوردم و رفتم بیرون و دو بسته بیسکوییت و خرما و از این جور چیزها خریدم که این بندگان خدا که از راه می‌رسند از آنها پذیرایی کنم.

وقتی رسیدم خانه احسان هم از راه رسید. کامیون هنوز نرسیده بود. وقتی رسیدند با شربت خنک و بیسکوییت از آنها پذیرایی کردم و آنها هم بلافاصله شروع به کار کردند. احسان هم به سراغ نهار رفت.

راه پله‌های این خانه بسیار باریک است و سقف آن هم کوتاه. وسایل ما هم همگی مثل اخلاقیات خودم گل درشت هستند. وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم تمام وسایل ما بسیار بزرگ هستند؛ اجاق گاز هفت شعله، کتابخانه‌ی غول‌آسا، کمد از این سر تا آن سر، میز کار بسیار بزرگ، تخت‌خواب با تاج بزرگ و ارتفاع بسیار زیاد، میز آرایش بزرگ، پاتختی بزرگ، میز نهارخوری با یک نیمکت بسیار بزرگ… وای خدای من، چرا همه چیز انقدر بزرگ است و چرا ما انقدر تیر و تخته داریم؟؟؟

تنها چیز جمع و جوری که در خانه‌ی ما وجود دارد مبل‌ها هستند. باید اعتراف کنم که واقعا نگران بالا آمدن این همه وسیله بودم. اما خداوند حتی برای یک لحظه هم نظر لطفش را از ما دور نکرد. آنقدر آدم‌های خوبی نصیب ما شدند که حد نداشت، واقعا با جان و دل کار کردند و هیچ وسیله‌ای را به هیچ کجا نزدند. با وجود فضای تنگ و وسیله‌های بزرگ حتی یک بار هم غر نزدند و در عین حال آدم‌های بسیار سالمی هم بودند. حتی کمک کردند و کتابخانه و میز کار را به شکلی حرفه‌ای در وانت جا دادند تا احسان آنها را برای برش ببرد. احسان هم موقع حساب و کتاب برایشان جبران کرد.

(راستی قبلا نوشته بودم که بعضی از وسیله‌های ما به خاطر کوتاه بودن سقف پیلوت امکان بالا آمدن نداشتند و قرار بود آنها را برش بزنیم. در قزوین یک نفر آمد و گفت فردا می‌آیم برش می‌زنم. فردا جواب تلفنش را نداد و این هم کار خدا بود. چون اولا میز نهارخوری بدون برش بالا رفت، دوما ما این کار را به یک آدم خیلی حرفه‌ای و دقیق با وسایل تخصصی سپردیم و او با ایده‌‌ای عالی‌ باعث شد کتابخانه اصلا خراب نشود و خیلی هم کار را تمیز انجام داد‌‌ و از طرف دیگر حاضر نبود هیچ پولی بگیرد. یعنی احسان با زور و زحمت یک مبلغی را به او داده بود درحالیکه آن فردی که قرار بود در قزوین این کار را انجام دهد و نیامد درخواست مبلغ بسیار بیشتری را کرده بود. و قسمت جالب دیگر ماجرا این بود که فردی که کارها را برای ما انجام داد هیچوقت پنجشنبه‌ها کار نمی‌کند اما این پنجشنبه از شانس ما بود و کار را انجام داد. یعنی هر چه از لطف خداوند بگویم کم گفته‌ام)

وقتی کار تمام شد من و احسان واقعا راضی بودیم از همه چیز. این سخت‌ترین قسمت کار بود. اصلا باورمان نمی‌شد که این قسمت به این خوبی تمام شده باشد. شب را در خانه‌ی پدر گذراندیم و من تا صبح نخوابیدم. شاید از خستگی بود یا شاید چون هورمون‌هایم به هم ریخته بود یا شاید هم از یک نگرانی بی‌دلیل. اما صبح که بیدار شدم حالم خیلی خوب بود. ساناز صبح اول وقت کاملا مهیا با نهار و میوه و خوراکی آمد و رفتیم خانه. احسان برای برش وسیله‌ها رفت و من و ساناز دست به کار شدیم. من خسته بودم اما می‌خندیدم. وقتی داشتیم میز‌ نهارخوری را سرهم می‌کردیم من سرم را داخل یکی از کمدهای زیر میز برده بودم تا پیچ‌ها را ببندم و درحالیکه دستم دقیقا زیر سرم قرار گرفته بود به ساناز می‌گفتم که اجازه بده من همین‌جا در همین موقعیتی که هستم بخوابم، جایم خیلی مناسب است و خودم از خنده مرده بودم.

تمام مدت شُل شُل کار می‌کردم و می‌خندیدم. من و ساناز سالن را که شامل میز‌ نهارخوری، کتابخانه (که حالا دیگر همزمان میز تلویزیون هم هست) و مبل‌ها می‌شد را آماده کردیم که جایی برای نشستن داشته باشیم. بعد به سراغ اتاق خواب رفتیم اما هر کاری کردیم نتوانستیم تخت را سر هم کنیم. سمانه هم از راه رسید. تمام مدت می‌دانستیم که داریم یک کاری را اشتباه انجام می‌دهیم اما نمی‌فهمیدیم چه کاری. بی‌خیال شدیم و سه نفری فلافل‌های خوشمزه‌ای که ساناز آورده بود را دو لپی خوردیم. بالاخره پسرها از راه رسیدند درحالیکه قسمت‌های برش خورده را هم با خودشان آورده بودند و این یعنی کار ما خیلی جلو می‌افتاد.

تخت را به پسرها سپردیم و شروع کردیم به باز کردن کارتن‌هایی که باید زیر میز‌ نهارخوری و کتابخانه قرار می‌گرفتند که خودش کار سنگینی بود. کتابها را هم باز کردیم و چیدیم. من این امکان را نداشتم که هیچ چیزی را بشویم فقط باید آنها را در جای خودشان می‌گذاشتم تا بعدا به مرور شسته شوند.

شب دور هم شام خوردیم و خیلی هم مزه داد. پسرها به سراغ سر هم کردن کمد بزرگ رفتند. آن وسط‌ها حمید به یک قسمت از کمد فشار وارد کرده بود و آن قسمت را شکسته بود و دقیقا در همان زمان محافظی که در آن اتاق به برق بود یک دفعه و کاملا بی دلیل ترکید و باعث شد کنتور آن قسمت بپرد درحالیکه هیچکس کاری به آن محافظ نداشت و از آن استفاده نمی‌کرد. ما انقدر خندیدیم که خدا می‌داند. احسان به حمید می‌گفت «تو بیا برو خونه، نمی‌خواد تو کار کنی».

ساعت ۱:۳۰ شب رفتیم خانه‌ی پدر. من دوش گرفتم و ساعت ۲ رفتم که بخوابم. باز بدخواب بودم. کتاب خواندم تا خوابم برد اما خیلی هم درست و حسابی نخوابیدم. نمی‌دانم چندمین شبی بود که نمی‌توانستم بخوابم، حسابش از دستم در رفته بود.

صبح من و ساناز و احسان زودتر از بقیه رفتیم. حمید خودش پیاده آمده بود (ماشینش در پارکینگ خانه‌ی ما بود) سمانه و مهدی هم بعدا آمدند. هر کس یک کاری انجام می‌داد، پسرها کارهای سنگین را، ما هم ظریف کاری‌ها را. سمانه بیشتر تمیز‌کاری می‌کرد و البته بیشتر از آن با تلفن صحبت می‌کرد.

تا ساعت ۸ شب کارهای اصلی و اساسی انجام شدند. آشپزخانه آماده‌ی بهره‌برداری بود، نصب کردنی‌ها هم نصب شده بودند، خیلی از وسیله‌ها هم جابه‌جا شده‌ بودند. البته که هنوز کلی کار مانده بود اما به جای رضایت‌بخشی رسیده بودیم. همگی هم بسیار خسته بودیم. ساناز و حمید کمی زودتر رفتند و ما هم برگشتیم خانه‌ی پدر و تن‌ماهی با تخم‌مرغ خوردیم. تمام این چند روز پنبه خانم رفته بود برای مراسم عروسی نوه‌ی خاله‌ام.

من دوش گرفتم و خوابیدم. شنبه صبح ما دو نفری رفتیم خانه، احسان شلنگ اجاق گاز را وصل کرد و ما اولین دعوایمان را در خانه‌ی جدید داشتیم که قاعدتا و مثل همیشه من مقصر اصلی بودم. تمام دعواهای اصلی و اساسی ما زمانی اتفاق افتاده و می‌افتند که هورمون‌های من به هم ریخته‌اند و من هیچ کنترلی روی رفتارم ندارم. بسیار از این بابت ناراحت هستم که بعد از این همه سال هنوز نمی‌توانم در این دوران‌ها بر خودم مسلط باشم و به کوچکترین چیزها بیخود و بی‌جهت پیله می‌کنم. درحالیکه در بقیه‌ی زمان‌ها واقعا به سادگی از کنار تمام مسائل می‌گذرم، حتی مسائلی بسیار بزرگ. خلاصه که بعد از حل و فصل شدن دعوا احسان رفت کارگاه و من ماندم و یک دنیا کار. تا ساعت ۹ شب لاینقطع کار کردم. احسان آمد و دوباره رفتیم خانه‌ی پدر.

یکشنبه آخرین فرصت من برای کار کردن قبل از سفر قزوین بود پس باید تمام تلاشم را می‌کردم. اما به نقطه‌ای رسیده بودم که احساس می‌کردم فقط دارم شلوغی را از یک نقطه‌ به نقطه‌ی دیگر منتقل می‌کنم بدون اینکه کار پیش برود. احسان کمک کرد که تخت را آماده کنیم و چند کار دیگر را هم انجام داد و رفت. من بدون اغراق تمام مدت سرپا بودم. واقعا احساس می‌کردم که مسافتی در حدود کرج تا قزوین را پیاده طی کرده‌ام، یعنی تا این حد پاهایم درد گرفته بودند.

این را هم بگویم که در این مدت بازوهایم کاملا عضلانی و قوی شده‌اند از بس که وسایل فوق سنگینی را جابه‌جا کرده‌ام. با اینکه ما همیشه از بچگی وسایل سنگینی را جابه‌جا کرده بودیم با این‌حال ساناز و سمانه حیرت کرده بودند از اینکه من چگونه توانسته‌ام از پس این کار بر بیایم. احساس می‌کنم جفتشان بچه سوسول شده‌اند یا سن‌شان زیاد شده 🤪

من آشپزخانه را کامل کردم، تمام کارتن‌ها را باز کردم و وسایلشان را جابه‌جا کردم، کارتن‌های خالی را یکی کردم و پایین بردم که خود همین کار مساوی بود با حدود پنج بار بالا و پایین رفتن از پله‌ها که واقعا سخت بود، چند بار جارو برقی زدم، هر چیز اضافه‌ای را جابه‌جا کردم، کف آشپزخانه را حسابی تمیز کردم، پرده‌ها را وصل کردم، فرش‌ها را انداختم، لباس‌های آویزان شدنی را داخل کمد گذاشتم و ده‌ها کار ریز و درشت دیگر را انجام دادم،‌تمام اینها در حالی بود که نهار نخوردم و حتی یکی دو لیوان چای را هم سرپا خوردم تا اینکه احسان با میوه آمد. میوه خوردیم و من تازه رفتم دوش بگیرم در حالیکه کلی وسیله برای شستن با خودم به حمام بردم. از اینجا به بعد ماجرا را فردا می‌نویسم که خودش یک داستان است.

 

در تکمیل ماجرای اسباب‌کشی این را بگویم که نقل مکان کردن ما برای خانواده‌ی احسان موضوعی نیست که به سادگی بتوانند با آن کنار بیایند چون به هیچ‌وجه برایش آماده نبوده‌اند. با وجودیکه از همان سالهای اول زندگی مشترکمان احسان بارها گفته بود که می‌خواهد مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد اما آنها باور نمی‌کردند که واقعا بخواهد محل زندگی‌اش را هم تغییر دهد. به ویژه اینکه چنین الگویی هرگز در خانواده وجود نداشته است.

من و احسان در طول زندگی مشترکمان با چالش‌های بسیار زیاد و بعضا بسیار جدی مواجه بوده‌ و هستیم که بعضی از آنها به سادگی تیشه به ریشه‌ی روابط می‌زنند به ویژه اگر قصدت حفظ کردن رابطه نباشد،‌ یعنی به دنبال راه حل و به دنبال ساختن نباشی.

اما به جرات می‌گویم که این سخت‌ترین چالش زندگی ما تا امروز بوده‌ است. واقعا برای هر دوی ما از هر لحاظ روزهای بسیار سختی بود، هم به لحاظ فیزیکی و هم به لحاظ روحی و روانی. خانواده کاملا در مقابل ما بودند و من کاملا احساس می‌کردم که با شخص من وارد جبهه‌گیری خاصی شده‌اند. من هم آدمی کاملا احساساتی و بسیار حساس هستم و چنین برخوردها و حس‌هایی مرا کاملا به هم می‌ریزد. آنقدر این چند روز به من سخت گذشت که فقط خدا می‌داند. دو بار با احسان مفصل صحبت کردیم که همین باعث شد من بسیار آرام‌تر و مطمئن‌تر شوم. واقعا تمام تلاشم را کردم که اجازه ندهم چیزی احساسم را خراب کند. تمام مدت با خودم می‌گفتم که من باید حواسم را به مسیرم بدهم آدم‌ها نتایج خودشان را برداشت می‌کنند. حتی یک بار این وسط‌ها تصمیم داشتم که با خانواده حرف بزنم اما دوباره به خاطر آوردم که توجه کردن و صحبت کردن در مورد آنچه که نمی‌خواهی کمکی به حل شدن مسائل نمی‌کند و صرفا باعث می‌شود این مسائل در زندگی پررنگ‌تر شوند، بنابراین نباید به آنها دامن زد.

خداوند هم واقعا تمام مدت با من بود به طوریکه خانواده برای چند روز به شمال رفتند و من توانستم در آرامش کامل به کارهایم برسم. وقتی هم که برگشتند من خیلی عادی و راحت برخورد کردم و همین باعث شد که آنها هم به همین شکل برخورد کنند.

زمان خداحافظی که رسید زمان خیلی سختی بود، حال مادر احسان اصلا خوب نبود که قاعدتا باعث می‌شد حال من هم خوب نباشد. هم او گریه کرد و هم من. یک چیزهایی هم به من گفت که من جواب خاصی ندادم و فقط گفتم زندگی‌ است دیگر، آدم از هیچ چیز خبر ندارد. خلاصه به هر شکلی که بود این ماجرا را پشت سر گذاشتم و ایمان داشتم که زمان همه چیز را درست می‌کند. در تمام این چند روزی که در حال جابه‌جا کردن وسیله‌ها بودم هر روز از خدا می‌خواستم که به آنها آرامش عطا کند و حال دلشان را خوب کند. من آگاه هستم که این مسیرِ زندگی است و نمی‌شود در هیچ نقطه‌ای متوقف شد و حتی مطمئن هستم که بعد از مدتی خانواده هم از این تصمیم پشتیبانی خواهند کرد اما فعلا همه چیز تازه است و قاعدتا کنار آمدن ساده نیست.

من در تمام این مدت فقط با خدای خودم صحبت می‌کردم و از او می‌خواستم که کارها را برای ما ساده کند. از او می‌خواستم که نظر لطفش را از ما برندارد و همراه با ما باشد و هر چه بگویم از میزان لطف و رحمتش نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم.

در این سه سالی که خداوند به زندگی من برگشته است روزهایی را از سر گذرانده‌ام که اگر او نبود من قطعا جایی آن وسط‌ها تمام کرده بودم. این را به جد می‌گویم. من بدون خداوند حتی یک روز از این روزها را نمی‌توانستم پشت سر بگذارم. بزرگترین سپاسگزاری‌ام در زندگی بابت همین برگشتن خداوند و پذیرفتن دوباره‌ی من است.

سفر اسباب‌کشی ما یک سفر سخت و طولانی و پر از چالش بود که در عین حال باعث شد رابطه‌ی ما وارد فاز کاملا جدیدی شود و عمق بسیار بسیار بیشتری پیدا کند. به تجربه دریافته‌ام که وقتی آدم‌ها در کنار هم از چالش‌ها عبور می‌کنند رابطه‌شان بسیار عمیق‌تر می‌شود.

این را به همه گفته‌ام و اینجا هم می‌گویم که قهرمان اصلی این مسیر احسان بود، کسی که جسارت اصلی را به خرج داد و زحمت‌های اصلی را کشید احسان بود. من حتی زمانی که برای زندگی کردن به قزوین رفتم کار خاصی نکردم. درست است که با اقوام همسرم در یک ساختمان ساکن شدم و به لطف خدا بدون حتی یک بار دلخوری و ناراحتی و در کمال شادی و آرامش این سالها را سپری کردم اما به هر حال این هجرت برای من اصلا سخت نبود. من با قزوین آشنا بودم و خانه و زندگی هم در بهترین حالتش برای من مهیا بود. همه چیز را بر طبق نظر و سلیقه‌ی خودم مهیا کرده بودم و ما تحت حمایت کامل خانواده بودیم.

اما این یکی هجرت انصافا نیاز به یک جهاد اکبر از طرف احسان داشت، او بود که خودش را وارد اقیانوس کاملا جدیدی کرد. او به عنوان تنها پسر خانواده‌ای که بسیار روی پسرشان حساس هستند و درحالیکه کارفرمای خودش بود و در خانه‌ی خودش آن هم نزدیک خانواده‌اش ساکن بود در عرض چند هفته تمام این‌ها را پشت سر گذاشت و بدون اینکه حتی یک بار غر بزند و از چیزی گله کند قدم در مسیری کاملا ناشناخته گذاشت و پیش رفت. او با ترس‌هایش مواجه شد، از منطقه‌ی خیلی خیلی امنی که داشت خارج شد، از محدودیت‌هایش عبور کرد و خودش را به چالش کشید و من واقعا و عمیقا به او افتخار می‌کنم.

انگار که این مرد به جز آس چیزی در دستش ندارد، این هزارمین باری است که مرا شگفت‌زده کرده است. من هر بار در مورش تخمین اشتباهی می‌زنم و او همیشه بسیار فراتر از انتظار من ظاهر می‌شود. باعث افتخار من است بودن در کنار چنین مردی. باید بگویم منی که خودم باعث و بانی شروع تمام این تغییرات بودم بارها در این مسیر غمگین و ناراحت و مضطرب و نگران شدم اما احسان تمام قدم‌هایش را با قدرت برداشت. تنها حسی که هرگز در من شکل نگرفت پشیمانی بود. حتی برای لحظه‌ای هم از تصمیمی که گرفتیم پشیمان نشدم و می‌دانستم که ما این برهه از زندگی را کاملا پر کرده‌ایم؛ این شهر و این خانه و این شرایط را… ما از تمام این‌‌ها پر شدیم و وقتش بود که حرکت کنیم.

اما احسان بسیار روان‌تر و راحت‌تر و پخته‌تر و قویتر از من عمل کرد. شاید اگر کسی ما را از بیرون ببیند متوجه‌ی این موضوع نشود اما من هر چه بیشتر می‌گذرد بیشتر می‌فهمم که احسان بسیار پخته‌تر از من است؛ او قوی، قابل اعتماد، مسئولیت‌پذیر، باهوش، جسور، عملگرا و البته بسیار بامزه و جذاب است. راستش مجموعه‌ی این ویژگی‌ها همیشه در ناخودآگاه من در مورد مرد ایده‌آل وجود داشته و حالا من دارم با مرد رویاهایم زندگی می‌کنم و از این بابت بسیار سپاسگزار خداوندم.

الهی شکرت….

روزانه‌نگاری – دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱

دیروز از نظر من یک روز خاص بود، چون یک بار دیگر فهمیدم که خداوند هوای تک تک بندگانش را دارد و هرگز هیچ بنده‌ای را به حال خود رها نمی‌کند (مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ)

دیروز من دستشویی را شستم و در حالیکه با شورت مشغول جمع‌آوری وسایل دستشویی و حمام بودم در زدند. طبق معمول هم که کلید پشت در بود. من چون وضعیتم مناسب نبود گفتم بله؟ اُلگا بود. گفتم بیا داخل. آمد و گفت که واقعا نیاز دارد با کسی حرف بزند، واحد روبرو هم نبودند و به همین خاطر مجبور شده در این وضعیت به سراغ من بیاید (جاری الگا در واحد روبرویشان ساکن است) گفت تو کارهایت را انجام بده من همینطوری حرف می‌زنم.

نگران وضعیت خواهرش بود که در روسیه با بچه‌ی کوچک تنها مانده چون شوهر خواهرش از ترس اعزام به جبهه‌های جنگ با اوکراین به رومانی گریخته است، الگا هم نمی‌تواند خواهرش را به اینجا بیاورد چون وضعیت ایران بدتر از آنجاست. از آن طرف هم اوضاع اینترنت اینجا خراب است و او نمی‌تواند از حال خانواده‌اش درست و حسابی خبر بگیرد و حالش از این بابت اصلا خوب نیست. حرف ادامه پیدا کرد تا اینکه رسید به زندگی شخصی خودش و گفت که اوضاعشان اصلا خوب نیست و یک جورهایی به آخر خطر رسیده‌اند اما هیچ‌کدامشان چاره‌ای به جز تحمل کردن ندارند؛ الگا باید تحمل کند به خاطر اینکه جایی برای رفتن ندارد و در ضمن نگران بچه‌ها است و همسرش هم باید تحمل کند به خاطر غرور و آبرویش در شهر.

الگا تمام این حرف‌ها را زد و بعد برای سیگار کشیدن پایین رفت درحالیکه موبایلش بالا بود. من شلوار پوشیدم و او برگشت و نشست روی مبل و به حرف زدن ادامه داد. من تصمیم گرفتم تمام کارهایم را رها کنم و بنشینم و گوش کنم. تمام مدت در سکوت کامل به تمام حرف‌هایش که از گذشته‌های دور شروع شده بود گوش کردم و اجازه دادم تمام حرفهایش را بزند.

تمام مدت که حرف می‌زد داشتم در ذهنم به دنبال سریع‌ترین و موثرترین راه‌حلی که می‌شود به زنی در موقعیت او داد می‌گشتم. کاری که بتواند در وهله‌ی اول او را از افسردگی که به آن دچار است خارج نماید و در مراحل بعدی مسیر را برای او روشن نماید، کاری که او را از گذشته و از افسوس و سرزنش و خشم رها نماید، کاری که مقاومت ایجاد نکند و انجام دادنش سخت نباشد… آهان پیداش کردم….

بعد از او شروع به صحبت کردم. یکی دو بار در حرفم پرید، به او تذکر دادم که تو در نوبت خودت حرف زدی و من چیزی نگفتم، حالا سکوت کن و گوش کن. به او گفتم که تو در این موقعیت به دلسوزی من نیازی نداری،‌ اصلا تمام حقِ دنیا با تو است و تو کاملا درست می‌گویی، فرض کن که تمام فامیل هم حق را به تو می‌دهند، این‌ دردی را از وضعیت فعلی تو دوا نمی‌کند.

به موضوع همسرش و وضعیت گذشته و اکنون زندگی‌اش از چند جنبه‌ نگاه کردم؛ به او گفتم که خودت را بابت تصمیمات به ظاهر اشتباهی که در گذشته گرفته‌ای سرزنش نکن، این مسیر، مسیر آگاهیِ تو بوده است. تو باید به همین طریق سخت مسیر آگاهی را طی می‌کردی تا درس‌هایت را یاد می‌گرفتی.

در ضمن من آدم‌هایی را دیده‌ام که می‌توانستم روی اسمشان قسم بخورم اما بعد فهمیده‌ام که همان آدم‌ها خلاء‌ها و نقاط ضعف بسیار بزرگی داشته‌اند. همه‌ی آدم‌ها نقاط ضعف دارند و اگر می‌توانستی بقیه‌ی مردها را از نزدیک بشناسی می‌فهمیدی که همسر تو از خیلی جهات بسیار بهتر از خیلی از مردهای موجود در این جهان است که تو توانسته‌ای بیست و سه سال را در کنار او بگذارنی.

بعد مسیر صحبت را به این سمت بردم که اگر تو نتوانی برای وضعیت کنونی‌ات راه‌حلی درونی پیدا کنی حتی اگر از همسرت جدا شوی و به کشور خودت برگردی همین الگو عینا در زندگی تو تکرار خواهد شد.

تو نیاز به راه‌حل داری و نه مسکّن؛ آن هم راه‌حلی که حال تو را از درون بهبود دهد. سیگار و الکل مسکّن هستند. حتی الان که داری به آموزشگاه می‌روی و زبان روسی تدریس می‌کنی حالت بهتر نشده چون تو هنوز از درون خوب نیستی.

به او گفتم که من زمانی در جایگاه فعلی تو بودم با این تفاوت که این امکان را داشتم که همه چیز را رها کنم و بروم. اما با این‌ حال به دنبال راه حل رفتم نه راه فرار. تو که به قول خودت هیچ امکانی هم برای فرار کردن نداری پس چاره‌ای نداری به جز اینکه به دنبال راه حل باشی.

وقتی به این مرحله رسیدم او آماده‌ی شنیدن راه‌حل بود. گفت: «من دیگه دارم فریاد می‌زنم و به دنبال راه چاره هستم. چه کار کنم؟!»

من راه حلی را به او گفتم که چند سال قبل وقتی خودم در چنین وضعیتی بودم به داد من رسید و حال من را از درون بهبود داد و آهسته آهسته مسیرها را برای من روشن کرد؛ «نوشتن صفحات صبحگاهی»

قوانین را برایش توضیح دادم:

۱- اولین کاری که به محض بیدار شدن باید انجام دهی
۲- سه صفحه می‌نویسی بدون اینکه دستت را از روی کاغذ برداری (بدون توقف)، بدون اینکه خودت را سانسور کنی و بدون اینکه فکر کنی
۳- تا شش ماه چیزهایی که نوشته‌ای را نمی‌خوانی

به او گفتم که تا پایان سال تقریبا شش ماه زمان داریم. متعهد باش که حتی اگر هیچ تغییری احساس نکردی تا شش ماه این کار را انجام دهی، بعد از این شش ماه اگر نتیجه نگرفتی می‌توانی کار را رها کنی. اما اگر این کار را انجام ندهی من به این نتیجه می‌رسم که اُلگا نمی‌خواهد به خودش کمک کند، پس کاری به کارت نخواهم داشت. از او خواستم با من دست بدهد و این تعهد را اعلام نماید که او هم انجامش داد. گفت «انجام دادنش مجانیه، من که توی این مدت کار خاصی نمی‌تونم بکنم، پس این کار رو انجام میدم اگر نتیجه نگرفتم رها می‌کنم»

واقعا امیدوارم که این لطف را در حق خودش بکند و این کار را انجام دهد.

حالا برگردم به ابتدای صحبت‌هایم که گفتم امروز یک روز خاص بود. فقط فکرش را بکنید که فردی تا این حد مستاصل شده باشد که فریادش درآمده باشد و به دنبال چاره باشد، از قضا آن کسی که همیشه با او حرف می‌زده آن روز خانه نبوده باشد که اگر بود احتمالا همان حرف‌های همیشگی را با هم می‌زدند، من هنوز اسباب‌کشی نکرده باشم و در خانه باشم و این فرد بیاید و با من حرف بزند و خداوند از زبان من راهی را پیش پای او بگذارد.

به او گفتم که اگر ادامه بدهی روزی می‌آید که امروز را به خاطر می‌آوری و می‌فهمی که این پاسخی بود به درخواست کمکی که در نهایت استیصال به جهان ارسال کرده بودی و اینکه چطور همه چیز دست به دست هم داد تا تو در این زمان و مکان قرار بگیری و این حرف‌ها را از من بشنوی. به تو قول می‌دهم که ایمان از دست رفته‌ات را دوباره پیدا خواهی کرد اگر به مسیرت ادامه دهی.

دفترم را به او نشان دادم و گفتم ببین که من در این وضعیت اسباب‌کشی هر روز می‌نویسم، بیشتر از شش سال است که هر روز در هر شرایطی این کار را انجام می‌دهم و به این طریق از تمام چالش‌هایم عبور کرده‌ام و راه‌حل‌ها را پیدا کرده‌ام.

من دیروز حیرت کردم از برنامه‌ریزی خداوند و از اینکه هیچ بنده‌ای را به حال خودش رها نمی‌کند و در هر شرایطی به تمام درخواست‌ها پاسخ می‌دهد.

دیروز ما خیلی کار کردیم، هر کاری باقی‌ مانده بود را انجام دادیم، روی کاناپه‌ها هم به سختی نایلون ضربه‌گیر پیچیدیم. کار سختی بود چون اصلا نمی‌دانستیم از کجا شروع کنیم. اما به هر حال کار انجام شد. تمام کارهای نیمه‌تمام را انجام دادیم و وسیله‌ها را در ماشین‌ها قرار دادیم. قرارمان این بود که تمام لوازم آشپزخانه را در این سفر با خودمان ببریم و در خانه قرار دهیم تا خیالمان از بابت شکستنی‌ها راحت باشد.

متاسفانه فردی که قرار بود برای بریدن وسایل چوبی بیاید بدقولی کرد و نیامد. احسان گفت مهم نیست، ما وسیله‌ها را به همین شکل می‌بریم. کنار کارگاهمان یک نفر کارگاه MDF دارد که کارش هم بسیار تمیز و دقیق است. از او می‌خواهیم که برش‌ها را انجام دهد.

من دیشب با وجود خستگی بسیار زیاد کاملا بدخواب شدم و عملا تا صبح بیدار بودم. صبح زود هم بلند شدم و وسایل فریزری را داخل ماشین گذاشتیم و بدون اینکه صبحانه بخوریم حرکت کردیم. در خانه‌ی پدر صبحانه خوردیم و به خانه‌ی خودمان رفتیم.

یک چرخ‌دستی داریم که مخصوصا بالا و پایین رفتن از پله‌هاست. کارتن‌ها را روی چرخ می‌گذاشتم و با کش محکم می‌بستیم و بعد دو نفری پله‌ها را بالا می‌رفتیم. احسان بالا ایستاده بود و می‌کشید، من هم از پایین هل می‌دادم. قاعدتا کار سختی بود، اما خوبی‌اش این بود که سه یا چهار کارتن را با هم بالا می‌بردیم. چهار بار با چرخ رفتیم و چند بار هم بدون چرخ و موفق شدیم همه‌ی کارتن‌ها را بالا ببریم.

همه‌ی کارتن‌ها را در «اتاق فکر» قرار دادیم. (از روزی که این خانه را دیدم برای اتاق سوم اسم انتخاب کردم؛ اتاق فکر. همیشه دوست داشتم اتاق سومی داشته باشم دقیقا به همین منظور، که کنج دنج من باشد برای فکر کردن و ریلکس کردن و حالا به لطف خدا این اتاق را دارم)

خانه را برای آوردن اثاثیه مهیا کردیم و بلافاصله حرکت کردیم. در خانه‌ی پدر، من چای خوردم و احسان نوشابه و بدون فوت وقت حرکت کردیم. از قبل به احسان تخمه داده بودم که اگر خوابش گرفت بخورد و در طول مسیر میدیدم که دارد تخمه می‌شکند. من مثل پدرم هستم، هر چقدر هم که خسته باشم موقع رانندگی خوابم نمی‌گیرد فقط کلافه می‌شوم که امروز هم واقعا کلافه بودم. در بین مسیر برای بنزین زدن توقف کردیم و من هم طبق معمول دستشویی رفتم. فکر می‌کنم ساعت ۳:۳۰ بود که به خانه رسیدیم. مامان و بابا تازه از شمال رسیده بودند. در کنار هم آبگوشت خوردیم (البته من فقط آبش را خوردم با کمی گوشت نکوبیده. چون گوشت کوبیده سیب‌زمینی و حبوبات دارد که من نمی‌خورم)

وقتی آمدم بالا ساعت ۵ بود و من به معنای واقعی کلمه نابود بودم، از شدت خستگی مغزم به درستی کار نمی‌کرد. روی تخت دراز کشیدم و فکر می‌کنم حدود یک ساعتی خوابیدم. بعد به سختی بلند شدم. تصمیم گرفتم هیچ کار دیگری انجام ندهم و کارها را بگذارم برای فردا. حتی انگشت‌هایم به سختی کار می‌کنند. قهوه‌ی فوری و دوش آب داغ (گرم نه داغ) کمی حالم را جا آورد.

باز هم از اسنپ فود غذا سفارش دادیم و منتظریم که بیاید.

فردا باید هر کاری که باقی مانده انجام شود چون ماشین صبح زود می‌آید. قرار است که من کمی زودتر حرکت کنم تا قبل از رسیدن کامیون خانه را مهیا کنم. امیدوارم که باقی کارها هم نرم و روان و راحت پیش بروند.

باید بگویم که با فکر نکردن و صحبت نکردن و نپرداختن به چالش‌های اخیر،‌ توانسته‌ام از آنها عبور کنم و از این بابت بسیار سپاسگزار خداوندم.

الهی شکرت…

روزانه‌نگاری – شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱

تمام امروز صرف خالی کردن کمد بزرگ، باز کردن درهای آن و بسته‌بندی کردن درها با استفاده از نایلون‌های ضربه‌گیر شد. عجب پروژه‌ای بود. در عرض همین یک روز خانه تبدیل به صحرای محشر شده است. اولین بار است که خانه‌ی من در چنین وضعیتی قرار داد و من ناراحت نیستم. عملا جایی برای نشستن وجود ندارد. تمام فرش‌ها را جمع کرده و بسته‌بندی کرده‌ام. در واقع این اولین کاری بود که انجام دادم تا از کثیف شدن فرش‌ها جلوگیری کنم.

لباس‌های داخل کمد را با همان چوب‌کارهایشان (گیره‌های رخت‌آویز) داخل کیسه‌های بزرگ گذاشتم تا در مقصد باز کردن و جابه‌جا کردنشان کار ساده‌ای باشد. من تقریبا داخل تمام کشوها مقسم‌هایی دارم برای نظم دادن به وسایل داخل کشوها. تصمیم دارم محتویات داخل کشوها را هم تا حد ممکن با همین مقسم‌ها داخل کارتون‌ها بگذرام که در مقصد کارم راحت‌تر باشد.

این اولین تجربه‌ی واقعی من از اسباب‌کشی است. ما قبلا (منظورم در خانه‌ی پدر و مادرم است) چندین بار اسباب‌کشی کرده‌ایم اما بین طبقه‌ی بالا و پایین خانه. البته پدر و مادرم چند بار اسباب‌کشی واقعی کرده‌اند اما مربوط به زمان بچگی ما می‌شود (قبل از شش سالگی من) بنابراین ما در آن‌ها دخالت خاصی نداشتیم. البته آخرین اسباب‌کشی را به خاطر دارم و یادم می‌آید که کمک می‌کردیم. اما به هر حال کمک خاصی از ما برنمی‌آمده.

پس در واقع این اولین تجربه‌ی واقعی من است. همه چیز برایم تازه است. اما مطمئنم که تجربه‌ی جالبی خواهد بود. من کلن در بسته‌بندی کردن مهارت زیادی دارم، چون خیلی خیلی زیاد این کار را انجام داده‌ام و کاملا به آن مسلط هستم. بنابراین این بخش کار برایم سخت نیست.

امروز متوجه شدیم که پسرِ مریم (عیسی را نمی‌گویم، پسر مریم دخترخاله‌ام را می‌گویم. بله،‌ اسم دختر‌خاله‌ام هم مریم هست. اگر تصور می‌کنید در خانواده‌ی ما قحطی اسم بوده است و چند تا از دختر‌ها اسمشان مریم است کاملا درست فکر می‌کنید 😐) داشتم می‌گفتم پسر دختر‌خاله‌ام روز هفتم مهر ماه به دنیا آمده است. تولدش دقیقا با ساناز یکی است و از این بابت من دیگر هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

ظاهرا اسمش «لئو» است. بچه‌مان اسم خارجی دارد. کلن ما خیلی خارجی هستیم 😎

الان که می‌نویسم لپ‌تاپ را روی میز نهارخوری گذاشته‌ام و زیر میز بسته‌های بزرگ لباس قرار دارد که پاهایم را روی آنها گذاشته‌ام. جای راحتی دارم، خدا را شکر.

سخت‌ترین قسمت این روزها از نظر من آماده کردن نهار است. امروز که خدا با ما بود و مامان خوراک زبان خوشمزه‌ای فرستاده بود و من هم تا مرز خفگی خوردم. فردا هم خدا بزرگ است. (یعنی من حاضرم یک دنیا کار انجام دهم فقط غذا درست نکنم 🥴)

آخرین وعده‌ی من معمولا ساعت ۸ است که آن هم وعده‌ی شام نیست بلکه معمولا شیر‌قهوه‌ یا یک چیز سبک است. احسان امشب سیب‌زمینی سرخ‌کرده خورد که آن هم از مهمانی چند روز پیش در یخچال مانده بود. فقط داخل سرخ‌کن ریخت که کمی داغ و برشته شود و با سس خورد. البته نه اینکه فکر کنید شب‌های قبلی که اوضاع مرتب بود من شام درست می‌کردم. کلن وعده‌ی شام را از سر خودم باز کرده‌ام و احسان هم پذیرفته‌ است 🤭 البته خدا روزی‌رسان است و همیشه یک چیزی از پایین برای شام به احسان می‌رساند 😄

من واقعا از برنامه‌ریزی خداوند حیرت می‌کنم؛ حیرت می‌کنم از اینکه خداوند چگونه همه چیز را دقیق و منظم در کنار هم قرار می‌دهد تا موقعیت‌های نامناسب در نظر آدم آنقدر کوچک شوند که دیگر اصلا به چشم نیایند و تو تعجب کنی از اینکه اصلا چرا قبلا به این موقعیت‌ها اهمیت می‌دادی! آنقدر از فضای فکری تو دور می‌شوند و آنقدر برایت بی‌اهمیت می‌شوند که خنده‌ات می‌گیرد.

سال گذشته این موقع ذهنم درگیر موقعیت‌ها و آدم‌هایی بود که الان دیگر در تاریک‌ترین نقطه‌ی ذهنم هم جایی ندارند. بعد از آن هم آدم‌ها و موقعیت‌های نامناسب دیگری به سادگی هر چه تمامتر حذف شدند. الان که فکر می‌کنم می‌بینم که آن آدم‌ها و موقعیت‌های نامناسب آنقدر از فضای فکری و احساسی من دور بوده‌اند و هستند که تعجب می‌کنم از اینکه چطور یک زمانی برایم مهم بوده‌اند!!

آنقدر و آنقدر و آنقدر خوشحالم از حذف شدنشان و از رها شدن خودم که خدا می‌داند. انگار که خداوند تمام مدت دارد بار من را سبک و سبک‌تر می‌کند، انگار که آدم‌ها و موقعیت‌های اطراف من را داخل سَرَند ریخته است و مرتب دارد آن‌ها را سرند می‌کند و فقط چیزهای به درد بخور را نگه می‌دارد.

اما جالب‌ترین قسمت قضیه این است که یک جوری شرایط را مهیا می‌کند که هیچگونه فشاری به من وارد نمی‌شود. کاملا می‌داند که من به چه میزان زمان و به چه شرایطی نیاز دارم تا بتوانم از بحران‌ها عبور کنم. واقعا که خداوند «نعم‌ الوکیل» است به معنای واقعی کلمه.

اگر ما آدم‌ها تسلیم بودن را بلد باشیم و اجازه دهیم که خداوند مدیریت امور زندگی‌مان را به عهده بگیرد فقط شاهد معجزه خواهیم بود؛ معجزه پشت معجزه.

الهی شکرت…