متاسفانه امروز مجبور شدم در مراسم خاکسپاری یک نفر که از قضا مادر هم بود شرکت کنم؛ پایم مکرر سر میخورد و میافتادم داخل چاه و به زحمت خودم را بیرون میکشیدم و دوباره میافتادم.
میدانم که مرگ مثل درآوردن لباسی سنگین از تن است؛ انگار که تن آدمیزاد لباس سنگینی برای روحش باشد و روح در هنگام مرگ فقط این لباس سنگین را درمیآورد و سبک میشود، آزاد و رها پر میکشد و میرود.
میدانم که درآوردن لباس و سبکشدن روح نباید کسی را غمگین کند، میدانم که «انا لله و انا الیه راجعون»، فقط انگار که اینها درسهای مقطع دکترا هستند که میخوام آنها را حالی قلبم در پیشدبستانی کنم.
امروز سه نفر گفتند که همیشه مادرم را سر نمازشان یاد میکنند، دلخوشی قشنگی بود شنیدنش از آنهایی که دورند.
دو کبوتر هم در آرامستان قدیمی بودند که کیف دنیا را میکردند، همانجا روی مزارها بوسههای عاشقانه رد و بدل میکردند و دانه میخوردند و دور هم میچرخیدند. فکر کردم اگر یکیشان از دنیا برود دیگری چه میکند؟
آدمیزاد غمهایش را تبدیل به عذاب میکند، همینطور تمام حسهای ناخوشایند دیگرش را. انسان نمیتواند غم را در سطح غم تجربه کند، بلکه اصرار دارد که آن را به سطح عذاب ارتقاء دهد. مغز من استاد تبدیلکردن هر چیزی به عذاب است، از این رو برای درافتادن با این استاد باید تن به جهادی اکبر بدهم که حقیقتن خود را برایش آنطور که باید توانمند نمیبینم.
مادر لباس سنگین تن را از تنِ روحش درآورد و پرکشید و من به سختی میکوشم این غم را تبدیل به عذاب نکنم.
الهی شکرت…
«عبادی مروزی» واعظ و فقیه قرن ششم هجری در کتاب «مناقب الصوفیه»* گفته است:
«جنید را ‑رحمة اللّه علیه‑ پرسیدند که حقیقت صدق چیست؟ گفت آنکه صادق باشی در محلی که نجات تو از آنجا جز به دروغ نخواهد بود.»
ممکن است در مهلکهای گیر افتاده باشی که فقط با گفتن دروغ بتوانی از آن خلاص شوی، اگر در آن موقعیت همچنان صادق باشی به حقیقت صدق دستیافتهای.
ساده نیست، اما ناممکن هم نیست. ما عادت کردهایم به نجاتیافتنهای سریع اما حواسمان به مهلکهی بسیار بزرگتری که در اثر صادقنبودن در آن گیر خواهیم افتاد نیست. اغلب میخواهیم از موقعیت ناخوشایند فعلی به طریقی رهایی یابیم، اما حقیقت این است که داریم خودمان را از چالهای به چاهی میاندازیم.
از موقعیتهای بسیار کوچک و بیاهمیت گرفته تا مسائل بزرگ، به سادگی صندلی را از زیر پای صداقت میکشیم و آن را قربانی نجات موقتی خود میکنیم.
تصور میکنیم آسیبی به کسی نمیرسد اگر من دروغ کوچکی بگویم؛ مثلن تا رسیدن به محل قرار فاصلهی زیادی داریم اما برای اینکه دیگران عصبانی یا ناراحت نشوند میگوییم که به زودی میرسم. دهها دروغ ظاهرن بیاهمیت اینچنینی که طوری با زندگی روزمرهی ما درهمآمیخته شدهاند که اصلن حسشان نمیکنیم؛ مثل اینکه مدتی در فضایی بدبو مانده باشی، دیگر بو را حس نمیکنی. اگر کسی از بیرون بیاید کاملن متوجهی این بوی بد میشود اما تو که مدتی آنجا بودهای دیگر احساسی نسبت به آن نداری.
وقتی مدتی تمرین صدق میکنی کمکم فیزیک بدنت نسبت به دروغ واکنش نشان میدهد؛ مضطرب و آشفته میشوی، زبانت نمیچرخد، انگار وزنهای سنگین از انتهای گلویت آویزان میشود، رنج آنقدر بزرگ میشود که حاضر نیستی تن به ناصداقتی بدهی. در عین حال احساسی که از پایبند ماندن به صدق میگیری آنقدر مطلوب است که مثل مخدری قوی تو را به سمت خودش میکشاند.
به قول سعدی جان:
طاعَت آن نیست که بَرْ خاکْ نَهی پیشانی
صِدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
الهی شکرت…
* نه اینکه من این کتاب را خوانده باشم، فقط همین بخش کوچک را خواندهام.
با عجله ماشین را یک جایی پارک کردم تا خودم را به پدر که در بانک منتظرم بود برسانم. وقتی پیاده شدم یک صدای کوچک سلام بزرگی کرد. دنبال صدا گشتم تا تصویر محوی از او پشت توری پنجره دیدم که لبخند بزرگی روی صورتش بود و با انرژی درخشانی دست تکان میداد.
یکی از بچههای پیشدبستانی بود در اولین روز از اولین کلاس واقعی زندگیاش. نمیدانم چرا آنقدر گرم و صمیمی به من سلام داد، انگار خدا بود که سلام میکرد. من هم صمیمانه جوابش را دادم و اولین روزش را تبریک گفتم. همان لحظه صدای گریهی بچهی دیگری از پنجرهی کناری به گوش میرسید.
اولین روز مدرسه برای من، هم خوشایند بود و هم ناخوشایند؛ به نظرم پس از آن هم این حس را در تمام اولین بارها داشتهام.
مدرسه همیشه برایم یادآور مادر است (نه فقط مدرسه بلکه هر گوشهی زندگی یادآور اوست. چقدر اثرش بزرگ و تمامنشدنی است.)
من درس خواندن را دوست داشتم، برایم چیزی هوسانگیز بود، یادگرفتن سر ذوقم میآورد، هنوز هم چنینام. یادگیری همیشه شبیه به یک پنجره است، مثل همان پنجره که بچه امروز از پشتش سلامی گرم داد، البته پنجرهای بدون توری؛ باز و آزاد رو به سوی جهانی تازه.
البته حالا از اینکه لازم نیست مدرسه بروم عمیقن قدردانم.
باید بخوابم.
الهی شکرت…
چند فکر بیربط:
هر زمان که خانه را تمیز میکنم تا یکی دو روز بعدش آدم فرهیختهای هستم از بس که هنگام تمیزکاری به پادکستها یا فایلهای صوتی گوش میدهم. اگر هر روز خانه را تمیز کنم به زودی به روشنضمیری خواهم رسید.
امروز خودم را عزتتَپان کردم و برای خودم چای زعفرانی دم کردم.
به نظرم تنها ادارهای که همه دوستش دارند ادارهی پست است. البته در گذشته هر از گاهی نامههای ناخوشایندی به دست آدمها رسیده است که فحوای نامه سبب غم و نگرانی آنها شده است اما به هر حال همان نفْس خبر رسیدن خودش اتفاق خوشایندی بوده که سبب بیرون آمدن از بیخبری میشده.
حتی اگر لازم باشد مثلن دفترچهی اعزام به خدمت یا چنین چیزهایی هم پست شود باز هم چندان اتفاق عجیب و ناخوشایندی نیست.
آدمها تقریبن همیشه چیزهای خوشایند را پست میکنند و هر بار که سر و کلهی مامور ادارهی پست پیدا میشود انتظار رسیدن بستهای خوشایند را دارند.
اگر این روزها نامهای به دستمان برسد همچنان به قدر همان روزهای قدیم که نامهها میان آدمها ردوبدل میشدند خوشحال خواهیم شد.
یادم میآید آن وقتها سه ماه تابستان که از دوستانمان جدا میشدیم تقریبن دیگر همگدیگر را نمیدیدم، من و برخی از دوستانم برای هم نامه مینوشتیم، برای من بسیار خوشایند بود، هنوز آن نامهها را دارم.
از زمانی که پای نامههای الکترونیک به زندگی باز شد میان خیلی از افراد نامههای الکترونیک یا همان ایمیلها ردوبدل شدند که خودش مولد داستانهای زیادی هم بوده است.
حتی اگر همین حالا از دوستی نامهای الکترونیکی دریافت کنیم باز هم خوشحال میشویم؛ من که میشوم. با وجودیکه میشود به او پیام داد و به سرعت پاسخ دریافت کرد اما همین منتظر ماندن برای دریافت پاسخ خودش هیجان ارتباط را بیشتر میکند. اینکه دائم به یک صندوق سر میزنی و منتظر میمانی.
در عصر جدید زندگی به سمت هر چه کوتاهکردن زمان انتظار پیش رفته و با سرعت هم پیش میرود. هیچکدام از ما طاقت حتی چند ثانیه انتظار را نداریم و توقعمان این است که پاسخمان را در چشم برهمزدنی دریافت کنیم. هوش مصنوعی در کسری از ثانیه جواب تمام سوالات ما را میدهد.
سرعت عجیبی که وارد زندگیمان شده ما را کمطاقت و بیحوصله کرده است. انسانها در گذشته برای رسیدن به هر نتیجهای مانند یک کشاورز صبور و آرام بودند. نه اینکه من به دنبال آن کُندی باشم، اما میدانم که این سرعت هم همیشه سودمند نیست.
یوگا میکوشید یاد بدهد که کارها را با طمأنینه انجام دهیم؛ مثلن اگر خانه را تمیز میکنیم میتوانیم در حین کار یک لیوان چای را در آرامش بنوشیم و سپس ادامه دهیم. کارکردن در کارگاه تمام آموختههای من به عنوان یک یوگی را شست و برد و مرا تبدیل به آدمی بسیار شتابزده کرد که چای را سرپا مینوشید و برمیگشت سر کار و حتی لحظهای متوقف نمیشد.
(اگر تا پایان عمر بابت بیرون آمدن از این کار سپاسگزار خداوند باشم باز هم قصور کردهام.)
دارم تلاش میکنم خودم را به تنظیمات یوگیمآبانه بازگردانم چون با تمام وجود میدانم که شتابزدگی با نفْس زندگی در تضاد است چرا که اجازهی درک و دریافت آنچه در لحظه جریان دارد را به انسان نمیدهد. وقتی برمیگردی و به زندگیات نگاه میکنی آن را شبیه به تودهای درهموبرهم میبینی که انگار هرگز آن را نزیستهای، هیچ دریافتی از آن به عنوان زندگی نداری چون هیچ لحظهای را واقعن زندگی نکردهای.
همین حالا که به گذشته نگاه میکنم فقط روزهایی را به خاطر دارم که آنها را حس کردهام؛ روزهایی که در آنها دیدهام، شنیدهام، چشیدهام و در یک کلمه «بودهام»، حضور داشتهام و از طریق حواس پنجگانه و بدنم آنها را تجربه کردهام. از روزهایی که غرق در افکارم بودهام هیچ چیز به خاطر نمیآورم.
نوشتن مرا به ذهن-آگاهی رسانده است و ذهنآگاهی مرا به تجربهی بودن در لحظه و بودن در لحظه مساوی شده است با زندگی. به همین علت است که نوشتن برای من مساوی است با زندگی. هر زمان که از نوشتن دور میشوم در واقع از بودن دور شدهام.
وقتی چیزی را مینویسی انگار به آن جسمیت میدهی، انگار از چیزی انتزاعی و ذهنی تبدیلش میکنی به چیزی که بدن دارد، عینی است، قابل لمس و قابل مشاهده است. حتی فکرهایت را از طریق نوشتن است که میتوانی واقعن فکر کنی، وگرنه فقط تودهای گرد و غبار پراکنده در هوا هستند که با کمترین نسیمی از هم میپاشند.
در نه سال گذشته هیچ زمانی نبوده که آزادنویسی روزانه نکرده باشم، حتی در ناجورترین اوضاع، وقتی که زیر فشار کار له شده بودم یا حتی وقتی مادر را از دست دادیم باز هم از نوشتن دست نکشیدم اما این برایم کافی نیست. همیشه این نیاز را داشتهام که فکری یا اتفاقی یا چیزی را به این هدف بنویسم که در جایی منتشر کنم حتی اگر هیچکس نخواند. چون این انتشار مرا ملزم میکند که به آن موضوع سروسامان بدهم. در واقع انگار که یک بدن بسازم که سر و دست و پا و کمر و باسن و همهی اندامها را دارد. نمیتوانستم بدنی بسازم که ناقص باشد. نه اینکه لزومن چیز قشنگی از کار دربیاید اما به هر حال باید سر و ته داشته باشد. در واقع این شکل از نوشتن است که به من آرامش میدهد.
در پشت صحنه فحش میدهم و گریه میکنم و فریاد میزنم و پس از تحمل درد زایمان بچهای را تحویل میدهم و این برایم خوشایندترین احساس است.
در این مقطع، نوشتن جدیترین موضوع زندگیام است.
الهی شکرت…
امشب اشتباه نابخردانهای کردم و یک ویدئوی کوتاه دیدم از مادرانی که سرشان را روی پای فرزندان خردسالشان میگذاشتند تا عکسالعمل آنها را ببینند. سالها قبل هم چنین چیزی را دیده بودم اما اینبار مثل بارهای قبلی نبود، دیگر حریف کودک درونم نشدم. نه اینکه بعد از آن یک هفتهای که قرارش را گذاشته بودیم توانسته باشم حریفش شوم، اما امشب دیگر اصلن حریفش نشدم.
من بارها این کار را کرده بودم؛ اینکه سر روی پای مادر بگذارم.
این شکلِ گریه کردنم حتی خودم را متحیر میکند، چنین تصویر و تصوری هرگز از خودم نداشتم. گاهی میاندیشم شاید اگر مادر به شکلی عادی از دنیا رفته بود این درد انقدر بر سینهی ما سنگین نمیشد، گاهی هم میاندیشم که دیگر هرگز بر این درد کمر راست نخواهیم کرد.
بعد دردهای بزرگ دیگران را به خودم یادآوری میکنم که کم هم نبودهاند؛ خالهام سه پسر جوان از دست داد، خالهی دیگرم همسر و سپس دختر چهارده سالهاش را خیلی ناگهانی روی تخت بیمارستان از دست داد. یکی از همکارانم همسرش و چهار سال بعد دختر شانزده سالهاش را از دست داد درحالیکه دخترش فقط سرما خورده بود. خدا میداند که چه کسانی چه عزیزانی را چطور از دست دادهاند که شاید اگر من به جایشان بودم زنده بیرون نمیآمدم.
به خودم میگویم درد تو بزرگترین درد نیست و دوران تو تاریکترین دوران نیست. خداوند بهترین شیوهی آمدن و رفتن را برای بندهاش در نظر میگیرد، آن چیزی که لازم بوده اتفاق بیفتد نه چیزی که ما فکر میکنیم درست است.
حالا فقط میتوانم سر این کودک را روی زانویم بگذارم، شاید قدری آرام بگیرد.
الهی شکرت…
روییدنِ جوانهی یک فکر تازه در سرزمین نفرینشدهی ذهن او که خودش هم نمیدانست میتواند تا این اندازه سیاهبخت باشد و چه بسا باید میفهمید از این همه ناامنی که حاکم شده بود بر افکار خام او و او نفهمید تا اینکه جوانهای رویید و تازه بعد از روییدنش متوجهی حجم عظیم تبعات یک نفرین به ظاهر ساده شد.
نفرینی که دیگر نمیشد آن را بیاثر کرد و اثری که هر فکر تازهای را پیش از رسیدن به زمین میانداخت و زمینی که حاصلخیز نبود برای روییدن هیچ فکر تازهای و فکری که دیگر هم تازه نبود.
همان نفرین به ظاهر ساده که فکرها را در بر گرفته بود کمکم به قلب سرایت کرد و قلبِ نفرین شده از دوستداشتن باز ایستاد و قلبی که دوست نداشته باشد از قلببودن بازایستاده است و قلب که بایستد زندگی میایستد.
قلب مرده را در تابوت گذاشتند در لباسی شکیل با گلهایی در کنارش و برای همیشه با آن خداحافظی کردند و بعد از آن پای نفرین به همه جا باز شد و زندگی را ناامنی دربرگرفت و روییدن راکد شد و اثری باقی نماند از هر چیزی که قرار بود اثری داشته باشد.
خداحافظ جوانهی نفرینشده، خداحافظ فکر بیاثر، خداحافظ قلب مرده، خداحافظ زندگی ناامن.
الهی شکرت…
راستش هیچوقت فکر نمیکردم که بخواهم در مورد چنین موضوعی بنویسم؛ همیشه تصور میکردم قرار است آدم مهمی بشوم و سوژههایی که در موردشان مینویسم حتمن چیزهای خاص و دهانپرکنی خواهند بود. اما مثل اکثر آدمها با آنچه تصور میکردم قرار است بشوم کیلومترها فاصله دارم و دغدغههایم از همین قبیل دغدغههای دمدستی و روزمره هستند.
به هر حال فعلن تنها انگیزهام این است که شاید به درد کسی بخورد.
راستش من هیچوقت متوجه نشده بودم که پشت لاستیک طوسیرنگ ماشین لباسشویی ممکن است جرم بگیرد. منظورم دقیقن پشت پشت است، جایی که وقتی آن را بلند میکنید میتوانید بدنهی ماشین لباسشویی (رنگ سفید یا سربی یا هر رنگی که ماشین دارد) را ببینید.
لاستیک ماشین لباسشویی یک بخش عریض دارد که همیشه جلوی چشم است و آنجا آب باقی میماند، یک قسمت باریک هم دارد که پشت بخش عریض قرار دارد. این دو بخش با هم کل لاستیک را تشکیل میدهند. حالا اگر این لاستیک کاملن از جایش خارج شود چیزی که باقی میماند بدنهی ماشین لباسشویی است.
حساسترین بخش ماشین هم همین لاستیک جلو در است که به دلیل باقی ماندن رطوبت یا جرم گرفتن ممکن است پوسیده و پاره شود. مادامی که این لاستیک حفظ شود ماشین لباسشویی شما در سلامت کامل به کار خود ادامه میدهد. بنابراین برای جلوگیری از ایجاد هزینهی اضافی و یا تلنبار شدن لباسها و اجبار به شستن آنها با دست، لازم است که از این لاستیک مراقبت کنید.
من که این روضهها را میخوانم خودم فقط آن بخش عریض و جلوی چشم را خشک میکردم و هیچوقت به سراغ بخشهای دیگر نرفته بودم. زمانی متوجهی آنها شدم که جرمی چند ساله دور حلقهی لاستیک ایجاد شده بود.
چارهای به جز دست به کار شدن و پاکسازی نداشتم. خیلی سر و کله زدم و نتیجهاش چیزیست که اینجا مینویسم:
اول با یک کاسه آب گرم و مایع ظرفشویی که در آن ترکیب شده به سراغ جرمها بروید، میتوانید از یک مسواک نسبتن نرم و یا یک اسکاچ استفاده کنید. لاستیک را جلو بکشید و پشت آن را تمیز کنید. اگر مثل من جرم چند ساله دارید احتمالن مدتی درگیر تمیز کردنش خواهید شد. حوصله کنید و هر چقدر که میتوانید جرمها را به این روش پاک کنید. مایع ظرفشویی قدرت پاککنندگی بالایی دارد. سراغ جرمگیر نروید که هم اوضاع را بدتر میکند و هم به ماشین آسیب میزند. حتی برخی جرمگیرها مثل قرص ماشین ظرفشویی مخصوص تمیز کردن ماشین لباسشویی هستند. کاملن از آنها پرهیز کنید چون بوی بسیار بدی ایجاد میکنند.
وقتی موفق شدید تا حدی جرمها را از بین ببرید دو قاشق غذاخوری جوش شیرین را در یک استکان آب حل کنید و این مخلوط را در محلی که پودر ماشین را میریزید بریزید. (احتمالن آخرین خانهی سمت چپ که همیشه پودر یا مایع لباسشویی را آنجا میریزید.)
سپس دو استکان سرکهی سفید را مستقیمن داخل مخزن (لگن) ماشین لباسشویی بریزید.
برنامهی شستشو را روی حالتی قرار دهید که به شما دمای ۹۰ درجهی سانتیگراد را بدهد. (دمای کمتر فایده ندارد، من امتحان کردهام، شما اعتماد کنید.) حالت خشککن را هم قطع کنید، فقط شستشو و آبکشی.
سپس دکمهی شروع را بزنید و اجازه دهید ماشین کار کند تا زمان به پایان برسد.
پس از اتمام کار خواهید دید که جرمهای باقیمانده همگی از بین رفته و بوی بد ماشین لباسشویی هم کامل از بین رفته است.
شاید بگویید ماشین شما اصلن بوی بد نمیدهد که بخواهید آن را از بین ببرید. اگر جرم قدیمی داشته باشید و این جرمها را پاک کنید تازه آن موقع متوجهی بوی افتضاحی که بلند میشود و دیگر هیچ جوری نمیشود از شرش خلاص شد خواهید شد.
اگر به کارتان آمد برایم بنویسید تا کمتر احساس کنم که زندگیام سوخت شده است.
الهی شکرت…
چشمهای پدرم آبی است؛ نه از آبیهای سرد یا از آن آبیهای ترسناک، آبی اصیلی که رگههای طوسی ملایمی هم در خودش دارد؛ آبیِ حقیقی، آبیِ صادق، آبی شعرگونه. تنها بخش واقعن رنگدار زندگیمان است.
اگر رنگ بودم، آبی چشمهای پدر بودم.
اگر شعر بودم شعر حافظ بودم تا هزار هزار بار از لبان پدر جاری شوم.
اگر خودکار بودم خودکار سرخابی مادر بودم تا پدر آن را یادگاری نگه دارد و با ارزشترین نوشتههایش را با آن بنویسد.
اگر درخت بودم درخت نارنج حیاط بودم که پدر طوری از آن مراقبت میکرد که در این نامربوطترین آبوهوا اینطور قد بکشد و دلربایی کند.
اگر کفش بودم راحتترین کتانیهای پدر بودم که ساعتها با آنها پیاده برود.
اگر پنکه بودم پنکهی کوچک با پرههای آبی رنگ بودم که مادر در جوانی خریده بود و پدر هنوز تابستان را با آن سر میکرد و میگفت به آن دست نزنید، من خودم تمیزش میکنم.
اگر زمان بودم صبح خیلیخیلی زود بودم که فقط پدر بیدار است و روی پشتبام نرمش میکند و چای اول وقت دم میکند.
اگر فصل بودم بهار و اگر ماه بودم اردیبهشت بودم که پدر در آن به دنیا میآمد.
پدر شعری ساده و صادق است، جاری در زندگی کوچک و بیریایی که دارد، شعری که این روزها غمگین شده اما هنوز شعر است.
الهی شکرت…
حقیقتن خستهام از گفتن و شنیدن، هر گفتوشنودی برایم دلپیچهآور شده است، حس میکنم یک مارِ بوآ مرا درسته میبلعد و امکان نفسکشیدنم را میگیرد. نه توانی برای همراهی کردن دارم، نه پاسخی و نه حرف بهدردبخوری.
آدمها معمولن آشغالهای مغزشان را روی تو بالا میآورند همانطور که تو روی دیگران همانها را بالا میآوری. آنها خشمها، دلخوریها، نارضایتیها و ترسهایشان را میریزند روی تو یا دمدستیترین دغدغههایشان یا حتی نامربوطترین تجربههایشان را.
در سه سال گذشته دریافتم از تمام گفتوشنودها همین بوده است. نه اینکه خودم چیز بهتری عرضه کرده باشم، از همان هم خستهام.
دردناکی زندگی اینجاست که میدانم باید قدردان همین بلعیده شدن هم باشم چون احتمالن یک روز برای نبودن همین هم قلبم پارهپاره خواهد شد. اما امروز دلم میخواهد گوش و زبانم را بفرستم به تعطیلاتی طولانی تا قدری بیاسایند.
عجیب نیست که نمیتوانیم با هم از عشق سخن بگوییم؟
الهی شکرت…
دیشب حتی یک دقیقه هم نخوابیدم و تمام امروز بدون پلک زدن در حال فعالیت بودم. تا جایی که یادم میآید هرگز چنین تجربهای از نخوابیدن نداشتهام؛ منظورم این است که در بدترین شرایط بیخوابی بالاخره یک ربع یا نیم ساعت یا یک ساعت خوابم برده است، اما دیشب به معنای واقعی حتی یک دقیقه نخوابیدم.
من چهار سال بیخوابی را تجربه کردم تا اینکه یاد گرفتم چطور به خواب بروم و از آن زمان تا کنون (که بیشتر از هشت سال میشود) پیش نیامده بود که گرفتار بیخوابی طولانی مدت شوم اما الان سه ماه است که کاملن بیخواب شدهام. به هر روشی که میدانم روی آوردهام؛ مدیتیشن، هیپنوتراپی، تکرار مانترا، کتاب خواندن، چای بابونه، حذف کافئین هنگام عصر اما باز هم بیخوابی تقریبن هر شب گریبانم را میگیرد.
قرص خواب؟ هرگز… حتی بعد از چهار سال نخوابیدن حاضر نشدم دارو مصرف کنم. چرا انسان باید برای رفع طبیعیترین نیاز بدنش وابسته به دارو باشد؟
میدانم علت بیخوابی چیست، در آن چهار سال هم میدانستم. آن موقع اما اصلن بدنم را نمیشناختم و نمیدانستم چگونه میشود بدن را آسوده و آرام کرد و ذهن را ساکت نمود تا هر دو وارد دنیای خواب شوند. حالا این چیزها را بهتر از قبل میدانم اما موانع خوابیدنم هم قد کشیدهاند و بزرگتر از روشهایی که من بلد بودم شدهاند.
در ابزارهای الکترونیکی برگشتن به تنظیمات کارخانه کار سادهای است، به قدر فشردن یک دکمه زحمت دارد. اما وقتی آدمیزاد از تنظیمات کارخانه خارج میشود برگشتن به این تنظیمات اصلن کار سادهای نیست، ممکن است حتی به قدر یک عمر زمان و انرژی نیاز باشد تا انسان برگردد به نقطهی صفر.
از کجبختی آدمیزاد، خارج شدن از تنظیمات آنقدر ظریف و آرام اتفاق میافتد که تقریبن تا وقتی کار از کار نگذشته باشد انسان متوجهی این ناتنظیمی نمیشود. زمانی میفهمد که از مسیر برگشت کیلومترها فاصله گرفته است. انگار که هر بار فقط یک درجه منحرف شود و بعد از مدتی ۱۸۰ درجه منحرف شده باشد بیآنکه این خروج از مسیر را درک کرده باشد. به همین سبب انسان باید دائم خودش را بر اساس تنظیمات اولیه بسنجد تا به محض انحراف از آن آگاه شود.
هر چه امشب نوشتهام تمامن در خواب نوشته شده است، بنابراین میتوانید زیاد آنها را جدی نگیرید.
الهی شکرت…
بعضیها رقبای کوچکی برای خودشان انتخاب میکنند، کسانی که همسطح خودشان هستند یا حتی پایینتر از خودشان و تلاش میکنند دستاوردهای اندکشان را به رخ آنها بکشند. این آدمها دنیای کوچکی دارند که هر روز هم کوچکتر میشود.
بعضیها رقبای بزرگی برای خودشان انتخاب میکنند، کسانی که فاصلهی زیادی با آنها دارند. این آدمها برای رسیدن به رقبا حسابی لتوپار میشوند و یا ناچار میشوند در مورد دستاوردهایشان مبالغه کنند.
بعضیها هم خودشان را به عنوان رقیبشان برمیگزینند و میکوشند از خودشان بهتر شوند. این افراد ظاهری فرهیخته دارند اما با خودشان و شخصیتشان درگیرند و در زمین مسابقهای بیپایان در حال دویدن.
بعضیها هم زندگی را مسابقه نمیدانند و با هیچکس، نه خودشان و نه دیگران، رقابت نمیکنند. آنها نمیکوشند و نمیدوند چون میدانند که اگر بکوشند یا بدوند از کنار همه چیز با عجله خواهند گذشت و در نهایت همان چیزی را که برایش میدویدند یعنی زندگی را از دست خواهند داد.
آرامش و رضایت از آن کدام گروه است؟
ترجیح میدهیم عضو کدام گروه باشیم؟
آیا میدانیم با چه کسانی در حال رقابتیم؟
آیا رقیب دانستن کسی نشاندهندهی حسادت و خودکمبینی ما نیست؟
گروه آخر چه نتایجی خواهند داشت؟ گروههای دیگر چطور؟
الهی شکرت…
صبح باانرژی نشستم پای کامپیوتر و گفتم امروز به کارهای شخصی خودم که مدتها به دلیل کمبود وقت به تعویق انداختهام رسیدگی میکنم. دقیقن همان لحظه پدر جان زنگ زد و گفت که دو درخت خریده است برای کاشتن سر مزار. (دو تا از درختهایی که قبلن کاشته بود خشک شده بودند.) گفتم بیا پدر جان که ما امروز هم چیزی کاسب نیستیم.
صندلیها را خواباندم و دو سرو ناز به واقع بلندبالا، دو چوب کت و کلفت و بلند، یک بیل حسابی، دوازده ظرف آب پنج لیتری، یک جعبه ابزار، جارو و چندین ابزار ریز و درشت دیگر را در ماشین جا دادم و درحالیکه درختها مثل خطی صاف میان من و پدر قرار گرفته بودند و در واقع فضای سبز درست بغل گوشمان بود حرکت کردیم. ساعت ۱۱ رسیدیم سر مزار درحالیکه من برای ساعت یک ظهر جلسهی آنلاین داشتم.
وقتی آنجا رسیدیم حتی یک نفر از کارگرهایی که همیشه آن حوالی بودند به تورمان نخوردند، البته من چندان هم منتظرشان نبودم، کلن من آدم منتظر ماندن نیستم، پدر اصرار داشت به کارگر گرفتن که مثلن به من فشار نیاید، اما من دستبهکار شده بودم. باید درختهای خشکیده را بیرون میآوردیم و درختهای جدید را جایگزین میکردیم. بیرون آوردن درخت از زمین حتی اگر کاملن خشکیده باشد کار بسیار دشواری است، چون با وجود ساقهی خشکیده ریشهها هنوز کاملن به زمین وصل میمانند، ریشه به هیچ قیمتی حاضر نیست زمین را رها کند، انگار که بخواهی یک بچه را از مادرش جدا کنی، بیخود نیست که زمین را به «مادرزمین» میشناسند چون مثل مادر همهی موجودات را در آغوش خودش میگیرد، حتی عزیزانی که ما به دل خاک سپردهایم در واقع به مادرزمین سپرده شدهاند؛ جایی که از آن زاده شده و در آن ریشه دواندهاند.
با هر مصیبتی بود درختهای خشکیده را از ریشه درآوردم و حالا باید زمین را گودتر میکردم تا درختهای تازه که بزرگ هم بودند کاملن در گودال جا بگیرند. کندن زمین هم اصلن ساده نبود چون خاک آن منطقه کاملن کوهستانی و پر از سنگهای درشت است. به هر حال به قدر رضایت پدر زمین را کندم. تمام مدت به پدر میگفتم شما بنشین در سایه، کار نکن من خودم انجامش میدهم، هرچند که دلش طاقت نمیآورد و سعی میکرد همپای من کار کند اما اجازه ندادم بیش از حد به خودش فشار بیاورد. خودم هم که فکر نمیکردم و فقط کار میکردم. دو جنازه را از کنارمان «لا اله الا الله» گویان حمل کردند و چند قبر آنطرفتر به خاک سپردند، من حتی سرم را بالا نیاوردم که وقتم هدر نشود.
درختها را کاشتیم، چوبهای بلند را کنارشان گذاشتیم و با بستن بند تنهها را صاف کردیم. به تمام درختها و بیش از همه به مهمانهای جدید آب دادم، آشغالها را جمع کردم، جارو زدم، سنگ مزار را با اسپری و دستمال تمیز کردم، عکس مادر را بوسیدم و از او خواستم برایمان دعا کند و حرکت کردیم، دست آخر هم به خاطر ترافیک اتوبان با یک ربع تاخیر به جلسه رسیدم درحالیکه فقط در را باز کردم و نشستم پای کامپیوتر.
بعد هم پروژهی تمیز کردن خانه را وصل کردم به این پروژهی سنگین و موفق شدم دمار از روزگار خودم دربیاورم. بدنم نیاز به ورزش را فریاد میزند و من خودم را به نشنیدن میزنم. خدا میداند که کجا تقاص این نشنیدهگرفتن را پس بدهم.
اما پدر راضی بود و همین مرا هم راضی میکرد. در راه برگشت هم این شعر از «ابوالقاسم حالت» را با آواز برایم خواند و من هم از وسطهای خواندن صدایش را ضبط کردم:
در بزمْ گرفتی می و نوشیدی و رفتی / مستانه به حال همه خندیدی و رفتی
بعد از تو لبی باز نشد از پی خنده / غیر از لب آن جام که بوسیدی و رفتی
ننشستی و یارانِ دگر هم ننشستند / آن بزم که چیدیم تو برچیدی و رفتی
دل بود و وفا بود و صفا بود و محبت / افسوس که چشم از همه پوشیدی و رفتی
آن بزم طرب بهر وجود تو به پا بود / وین را همه گفتند و تو نشنیدی و رفتی
گفتم که بتابد ز رخت پرتو مهری/ با قهر، تو روی از همه تابیدی و رفتی
آن بزم به چشم تو پسندیده نیفتاد؟ / یا «حالت» ما را نپسندیدی و رفتی؟
از بچگی همواره صدای شعر خواندن پدر در گوشمان بوده؛ گاهی شعرهای خودش و باقی هم شعرهای دیگران. چشمان پدر شعر است؛ شعری «آبی»، انگار که چشمهایش پهنهی اقیانوس شعر است، میتوان در ساحلش نشست و موج از پی موج لذت برد. اگر یکی بگوید پدرت را بیش از همه به چه میشناسی میگویم شعر و چه قشنگ است که آدم را به شعر بشناسند، کدام عمر باعزتتر از این است؟
مرا به چه میشناسند؟
الهی شکرت…
در روایتهای عاشقانه همیشه شیفتهی جزئیات یک داستان بودهام نه تصویر کلی آن؛ ممکن است یک داستان عاشقانه روایتی پیچیده از بالا و پایینهای بسیار یا ماجراهایی عجیب یا حتی منحصربهفرد از ارتباط دو نفر باشد و داستانی دیگر از آشنایی دو نفر در همسایگی هم اما با جزئیات ظریفی در روایت این آشنایی و عشقی که میان آنهاست شکل بگیرد. من قطعن داستان دوم را انتخاب میکنم.
به نظرم آنچه که عشق را از داستانی کلیشهای به شعری دلفریب مبدل میکند پیچیدگی مسیر عاشقانه نیست بلکه ظرافتهای ساده اما صادقانهی آن است که میتواند همان موضوع هزاران ساله را تبدیل به حسی کاملن تازه نماید.
در یک فیلم عاشقانه ترجیح میدهم به جای دیدن مسیری پرهیاهو که قرار است دو نفر را از میان کشوقوسهای عجیب به هم پیوند دهد دوربین را در حال حرکت میان صحنههایی صریح و ساده و صمیمی ببینم که جزئیاتی زنده و واقعی از شکلگیری این شورآفرینترین احساس بشری را نمایش میدهد.
من آدم جزئیاتم نه کلیات؛ تصاویر کلی برایم جذابیتی ندارند، آنها را میشکنم به جزئیات ظریفشان تا بتوانم درکشان کنم. عشق هیچگاه نمیتواند تصویری کلی باشد که در آنصورت نمیتوانست این همه سال در دل داستانها دوام بیاورد.
وقتی احساس محبتی شفاف در گوشهی قلب کسی سوسو میزند جزئیاتی شکل میگیرند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت وگرنه عشق دیگر شأنیت عشق را نخواهد داشت و تبدیل به یک روزمرگی کسالتآور مثل یک شغل خواهد شد.
گاهی حتی یک قطرهی اشک و یک آه هم مهم میشوند:
تسلی دل خود میدهم به ملک محبت / گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعله آهی*
دلم میخواهد روایتی عاشقانه با جزئیات ظریف بنویسم که از رویش فیلمی مثل «در حالوهوای عشق» ساخته شود.
الهی شکرت…
*فروغی بسطامی
بهترین عکس سه در چهاری که دارم چسبیده است روی کارتی که گروه خونیام را نشان میدهد؛ +B بزرگی روی آن نوشته شده است. کارت را میگذارم لای داستان «شب سهرابکشان».
(گروه خونی مادر چه بود؟ مطمئن نیستم، به نظرم +A، الان دیگر چه فرقی میکند؟ گروه خونی آدمها در نبودنشان اطلاعاتی غیرضروری و ناکارا است، چون مربوط به تن آدم است و تن دیگر متعلق به او که رفته نیست. اما خاطرات آدمها احتمالن متعلق به روحشان است و روح انگار همیشه حضور دارد چون خاطراتشان بسیار زنده و پررنگ باقی میمانند.)
تصویر چراغ نارنجی افتاده است در آینهای که قبلتر تصویر دیوار سبز روشن را در خودش داشته.
نوشته است: «صدای کوچک دویدن بچهها میآید.» صدای کوچک… قشنگ است.
تصویرهای قشنگی به چشمم میآید؛ مثلن:
«از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگیاش دیده نمیشد.»
«با انگشتش آب را سوراخ کرده بود.»
«پوتین روی ماسه افتاده بود و تاریکی دستش را در آن فرو برده بود.»
چند روز است این تکه ترانه در سرم میچرخد:
«ای که حرفهای قشنگت منو آشتی داده با من.»
فکر میکنم به کسی که میتواند با حرفهای قشنگش مرا با من آشتی دهد. چه حرفهایی میتواند بزند؟ چقدر نیاز دارم که کسی مرا با من آشتی دهد، کسی واسطه شود میان من و من، بزرگتری کند میان ما. احتمالن اصلیترین مشکل این روزهایم همین آشتی نبودن من با من است. ایکاش میدانستم چه حرفهایی باید زده شوند تا این آشتی برقرار شود، آنوقت آن حرفها را به خودم میگفتم. خیلی چیزها به خودم گفتهام اما هیچکدام مرا با من آشتی ندادهاند.
شاید نباید حرف خاصی با خودم بزنم، شاید باید اجازه دهم زمان ما را با هم آشتی دهد.
یاد فیلم Memento میافتم، جایی که شخصیت اصلی که حافظهی کوتاهمدتش را از دست داده میگوید «چطوری قراره رنجم از بین بره وقتی گذر زمان رو حس نمیکنم؟»
عجب رنجی است گذر نکردن زمان، آدمیزاد آمده است برای گذر کردن و نه ماندن، بزرگترین رنجهای انسان همواره از گیر افتادن در زمان شکل میگیرند؛ در ماجرایی که چند سال یا چند روز یا چند ساعت قبل رخ داده است و انسان را در خود گیر انداخته و اجازهی گذر کردن نمیدهد. برای من زمان در بیمارستان متوقف شده است، درست مثل Memento. بعد از آن انگار هیچ چیز نیست، فقط بیمارستان است و هر چه قبل از آن بوده. چگونه قرار است رنجم از بین برود وقتی گذر زمان را حس نمیکنم؟
باید مثل Memento شروع کنم به خالکوبی روی تنم، هر چیز خوبی را که میبینم حک کنم روی بدنم تا یادم بماند؛ بنویسم: آب، روز، شب، پدر، آسمان، خدا.
اینگونه شاید چیزی تازه در من شکل بگیرد که زمان را از زندان ذهن من آزاد کند و اجازه دهد که به رفتنش ادامه دهد. زمان اهل رفتن است و انسان همسفر زمان.
الهی شکرت…
امروز یکی از دفترهای قدیمیام را ورق میزدم؛ حدود پنج یا شش سال پیش، آزادنویسی کرده بودم، اینها نوشته شده بود:
این شعریست برای مادر؛
که عزیز میدارمش با تمام وجود
او… که بود و هست و خواهد بود
او بود وقتی که توان بودنش نبود
وقتی که چیزی برای بودن نمانده بود
او که از خودش گذشت
او که زندگی را زندگی نکرد اما رها نکرد
او ما را به دندان گرفت و بیرون آورد
از هیاهوی زندگی
او پشت و پناه بود
پاسخ تمام سوالها بود
صبور وآرام و مهربان
او ناجی بود
او که درد گرفت و عشق داد
او که تنها بود و کسی نفهمید
گرسنه بود و کسی نفهمید
پیاده بود و کسی نفهید
او بود برای ما؛ بیمنت، بیتوقع،
آرام و صبور آنجا بود
بیهیاهو آنجا بود
با درد آنجا بود
او معنای عشق است
او مأمن است
در کنار او ایمنترینم، قویترینم.
مادر:
عشق از جایی شروع میشود که تو هستی و تو از جایی شروع شدی که کسی نبود آنجا. تو بودی تنهای تنها در تمام روزهایی که باید کسی میبود برای تو. تو عشق بودی و عشق دادی و درد شدی و درد ندادی. تو صبور بودی در زمانهایی که دیگر طاقت صبر نبود و تو بخشیدی وقتی امکان بخشیدن نبود و من خوب به خاطر دارم که چه کردی و که بودی و من بوسه میزنم بر دستان چروکیدهی مهربانت.
چرا اینها را نوشته بودم؟
نمیدانم… رابطهی من با مادر به ویژه در سالهای اخیر بسیار عمیق بود که این هم باعث شادی است و هم باعث درد.
فعلهایم در پایان نوشتهها زمان حال بودند و من نمیفهمیدم چه خوشبختم که از فعلهای حال استفاده میکنم. انسان از کنار عمیقترین خوشبختیهایش به سادگی میگذرد.
امروز تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که برای داشتن چنین مادری تا ابد شکرگزار خداوندم.
الهی شکرت…
امروز کسی را دیدم که اگر قرار بود خودم پیدایش کنم احتمالن باید هر تخته سنگ را بلند میکردم و زیرش را نگاه میکردم.
ماجرا اینطور بود که برای کاری اداری دنبال کسی میگشتم، خداوند اول گفت برو فلان اداره، رفتم آنجا، خانمی که آنجا بود گفت برو آن یکی اداره، من هم رفتم آنجا. داشتم به آقایی که آنجا بود توضیح میدادم که دنبال چه کسی میگردم، دیدم همان کسی که دنبالش میگشتم داخل اتاق است، خودش را معرفی کرد و گفت من فلانی هستم. سه ماه بود که قرار بود پیدایش کنم اما به خاطر مشغله نتوانسته بودم پیگیر شوم و حالا خودش آنجا بود. بیهیچ سوال و جواب و خواهش و تمنایی اطلاعاتی که میخواستم را در اختیارم گذاشت و گفت هر کمکی خواستی بگو.
هنوز حیرانم از این همزمانی، از این غافلگیری که فقط و فقط از عهدهی خداوند برمیآید. حتی از اینکه زمان پیگیریام به دلایل مختلف عقب میافتاد تا رسید به امروز که چه بسا اگر عقب نمیافتاد و من برایش صبور نمیبودم نمیتوانستم او را ببینم.
الان هم ساعت را نگاه کردم و ۱۱:۱۱ را دیدم، تقریبن محال است که اتفاقی به ساعت نگاه کنم و یک عدد رُند نبینم، هر بار به خودم میگویم «این یعنی خدا حواسش به ما هست.»
ساعتهای رند برایم مثل چشمکزدنهای خداوند هستند، انگار که یکی از میان همهمه و شلوغی به تو چشمک بزند و حس کنی که حواسش پی توست.
الهی هزار هزار بار شکرت…
دیشب برای نخستین بار در عمرم خسوف را دیدم. ظاهرن هر دو سه سال یکبار خسوف در ایران با وضوح کامل قابل مشاهده است، اما من هیچوقت موفق به دیدنش نشده بودم، هرچند که باید اعتراف کنم کوشش خاصی هم برای دیدنش نکرده بودم. (خیلیها میخواستند برای دیدنش به کوههای اطراف یا مناطقی که بام محسوب میشوند بروند.)
دیشب بالاخره چشمم به جمال خسوف جان روشن شد که البته دیشب هم خودش آمد جلوی پنجره، احتمالن دید من تنبلتر از آنم که برای دیدن او که مهمان چند سال یکبار ماست تکانی به خودم بدهم. تقریبن اواخر عمرش بود که دیدمش، یعنی من ماه خونین را ندیدم، اما همان چیزی هم که دیدم واقعن زیبا بود.
خسوف زمانی اتفاق میافتد که سایهی زمین روی ماه میافتد. ظاهرن این میشود تعریف خودمانی و قابل فهمش برای مایی که از آنچه در آسمان میگذرد سردرنمیآوریم. تعریف دقیقترش هم چنین چیزی است:
«ماه گرفتگی تنها در صورتی اتفاق میافتد که هنگام نزدیک شدن ماه به صفحه زمین-خورشید (دایرةالبروج)، از نقاطی به نام گرههای مداری عبور کند. ماه هنگام گردش به دور زمین در طول مدارش دو بار از صفحه زمین-خورشید عبور میکند که نقاط تلاقی صفحه دایرةالبروج و مدار چرخش ماه به دور زمین گره نامیده میشود.
ماه گرفتگی فقط زمانی اتفاق میافتد که زمان عبور ماه از یکی از این گرهها با ماهِ کامل همزمان شود. این اتفاق تقریباً هر شش ماه یکبار معمولاً دو هفته قبل یا بعد از خورشید گرفتگی اتفاق میافتد.»
(این تعریف را در وبسایت ایمنا دیدهام.)
تصور کنید که زمین آرام و بدون عجله در حال چرخیدن در مداری دایرهای شکل به دور خورشید است، ماه عزیز هم در مداری بیضوی شکل به دور زمین میگردد، خورشید هم که ستاره است و مرکز منظومهی شمسی، پس سر جای خودش محکم میایستد، از آن طرف ماه کامل شده است، یعنی ماه کاملن گرد و بزرگ و درخشان است، نقطهای هست که این سه بزرگوار در آن نقطه به هم میرسند به طوریکه زمین عزیزمان قرار میگیرد میان خورشید و ماه. خورشید که همیشه نور دارد و نورش را به زمین میتاباند، هر چیزی هم که خورشید به آن بتابد دارای سایه خواهد بود، حالا چون زمین میان خورشید و ماه قرار گرفته است، سایهی زمین روی ماهی که گرد و کامل است میافتد و خسوف دیده میشود.
این هم تصویری از اتفاقی که میافتد.
حالا نمیدانم چه اصراری دارم در مورد ماهگرفتگی انقدر توضیح بدهم، درحالیکه اطلاعاتش همه جا با جزئیات کامل هست و قاعدتن آخرین جایی که اگر کسی بخواهد در مورد خسوف بداند به آنجا مراجعه میکند همینجاست.
در واقع من این توضیحات را برای خودم میدهم تا دستکم یک پدیده را از میان هزاران هزار پدیدهی طبیعی کمی بهتر بشناسم.
هر بار که به عظمت آنچه در آسمان جریان دارد میاندیشم حیرتزده میشوم. پیمیبرم که چقدر کوچک هستم در مقابل شکوه جهان هستی؛ ذرهای به غایت ناچیز اما انباشته از خواسته و ادعا و جهان چقدر صبور است در مقابل مضحک بودن رفتار من. قابلیتش را دارم که وسیلهی تفریح کائنات باشم اما همهی کائنات صبورانه و مشتاقانه با من همراه میشوند تا به درک و آگاهی برسم، همچون کودکی که همه برای بزرگشدنش صبور و مشتاقند.
احتمالن زمانی که از این جهان بروم چیز خاصی از زندگی دستگیرم نشده است، فقط این را میدانم که من به قدر فهمم «شیفتگی» و «شگفتی» را تجربه کردم. (این دو کلمه چقدر جالباند، همه چیزشان شبیه هم است.)
الهی شکرت…
دل یکمرتبه بزرگ شد. از کجا فهمیدم؟ از آنجاییکه دندانهای شیریاش ریختند و دندانهای اصلی جایشان را گرفتند. گفتم اینها دیگر دندانهای اصلیات هستند، باید تا آخر عمر حفظشان کنی. مضطرب نشد، شاید چون شوق بزرگ شدن داشت.
آنقدر بزرگ شد که دندانهای اصلیاش هم ریختند. به جایشان دندان مصنوعی گذاشت. باز هم مضطرب نشد.
گفتم تو چرا مضطرب نیستی؟ دیگر به مرگ نزدیک شدهای.
گفت یعنی آن موقع که دندانهای شیری داشتم از مرگ دور بودم؟
گفتم نه، اما آن موقع امکان عاشقشدن داشتی و همین امکان امید زنده ماندنت را بیشتر میکرد.
گفت به نظرت عشق دلیل زنده ماندن است؟
گفتم آری، دلهای عاشق همیشه زندهاند.
گفت اگر هیچ ظرفی برای پختن غذا نباشد آیا غذایی آماده میشود؟
گفتم نه.
گفت پس چرا فکر میکنی اگر دلی نباشد عشقی میتواند وجود داشته باشد؟ دل، ظرف عشق است. بی ظرف، عشق جایی برای ریخته شدن ندارد. پس عشق دلیل زنده ماندن دل نیست، این دل است که عشق را زنده نگه میدارد.
گفتم عشق که بیاید بالاخره ظرفی برای خودش دست و پا میکند.
گفت آری، اما از میان ظرفهای زنده. عشق نمیتواند نبش قبر کند و دلی مرده را بیرون بکشد و در آن جای بگیرد.
گفتم دلی که قبل از عاشق شدن مرده باشد بدشانس بوده است.
گفت پس میگویی ممکن است دلی درحالیکه هنوز دندانهای شیری دارد بمیرد بیآنکه ظرفِ عشق شده باشد؟
گفتم احتمالش هست.
گفت پس چرا فکر میکنی آن موقع نباید مضطرب میبودم و حالا باید مضطرب باشم؟
گفتم باشد اصلن تو درست میگویی. حالا که پیر شدهای و دیگر چیزی به مرگت نمانده است، چرا مضطرب نیستی؟
گفت مضطرب نیستم چون دلبودنم را زندگی کردهام، منتظر نماندم تا عشق بیاید یا درد برود.
گفتم از کی تا به حال دلها هم اهل شعار دادن شدهاند؟ چه چیزی را زندگی کردهای پس اگر نه ظرف عشق بودهای نه درد؟ انگار که دیگی خالی بوده باشی گوشهی انبار. معنای بودنت چه بوده پس که میگویی آن را زندگی کردهای؟
گفت همان خالی بودنم را. گفت من نگران پر و خالی بودنم نبودم. مظروفِ من مرا تعریف نمیکرد که اگر چیزی نباشد من نباشم. من دل بودم، چه اگر پر بودم چه خالی. انگار که درخت بوده باشم؛ پُربار یا بیبار، یا خاک بوده باشم؛ با درخت یا بیدرخت. تو هم اگر میخواهی مضطربِ مرگ نباشی بودنت را زندگی کن.
گفتم فکر نمیکنی آنچه میگویی زیادی دستفرسود شده باشد؟ تا وقتی اینجا نشستهای گفتنش ساده است.
گفت باشد قبول، بیا فرض کنیم که به مرگ نزدیکم (همانقدری که در هر زمان دیگری از عمرم نزدیک بودهام) و فرض کنیم که حالا ظرفِ اضطرابم. نقشهات چیست؟
گفتم اینطوری خیلی بهتر شد، دیگر آمادگی داری و اگر بمیری غافلگیر نمیشوی.
گفت همین؟
گفتم همین کم است؟ ممکن بود در بیخبری بمیری.
گفت پس بالاخره میمیرم؟ یعنی تو راهکاری برای نمردنم نداری؟
گفتم نمردن که هنوز هیچ راهکاری ندارد اما به هر حال میتوانی یک کارهایی بکنی تا کمی از مردن دور بمانی.
گفت پس چرا مرا ظرف اضطراب کردی؟ بیاضطراب هم میتوانستم یک کارهایی بکنم، مثلن دندان مصنوعی بگذارم به جای دندانهای ریختهام. من که همین کار را کرده بودم.
گفتم همین اضطراب انگیزهی حرکتت میشود و تو را مرگآگاه میکند.
گفت دل همیشه میداند که حوالی مرگ زندگی میکند. اصلن به همین دلیل است که دلبودنش را زندگی میکند و به همین دلیل است که مضطرب نمیشود. دل میداند که عشق و حسرت و شوق و ترس برنامههایی هستند که در تلویزیون پخش میشوند، اما تلویزیون بیهیچ کدام از آنها هنوز وجود دارد. دل برای مرگآگاه بودن نیازی به اضطراب ندارد، چون میداند که پر باشد یا خالی در زمان مقرر خواهد رفت. این ذهن است که خودش را با آنچه درونش است تعریف میکند؛ ذهن خودش را با فکرهایش تعریف میکند اما دل خودش را جدا از حسهایش میداند.
گفتم حالا چه میشود؟
گفت هستیم؛ فعلن اینجا و شاید فردا جایی دیگر.
الهی شکرت...
پینوشت: راستش این یادداشت را امروز ننوشتم، قبلن نوشته بودم اما منتشر نکرده بودم.
به کودک درونم گفتهام بیا فقط یک هفته هر بار که گریهمان گرفت اینها را بلند بلند بگوییم:
«مادر الان زندگی را خیلی کاملتر تجربه میکند.
مادر برگشته است پیش خدا، همهی ما برمیگردیم.
مادر لباس سنگین تن را از تنش درآورده است.
مادر حالا همه جا هست.
مادر دارد بیشتر برایمان دعا میکند.
مادر نزدیکتر از همیشه است.»
به او گفتهام فقط یک هفته همراه من باش بعد هرقدر تو بخواهی گریه میکنیم.
در ده ماه گذشته هر روز به طور متوسط یک ساعت گریه کردهام اما فشار سنگین روی سینهام کمتر نشده است. از هر زاویهای که مینگرم عرصه بر قلبم تنگتر میشود. هیچ منطقی آرامم نمیکند. فهمیدهام که دیگر نباید حرفهای منطقی به خودم بزنم چون بیفایده است، کودک که منطق نمیفهمد.
واقعن کودکی را در درونم میبینم که دست مادرش را رها کرده و گم شده است. حالا خسته و مأیوس و ترسیده همه جا به دنبال مادرش میگردد اما اثری از او نمییابد.
هر زمان که قلبم طغیان میکند انگار که رسیدهام بالای سر یک چاه عمیق که باید از روی آن بپرم، اگر معطل کنم سرم گیج میرود و پایم میلغزد و درون چاه میافتم.
برای پریدن از روی چاه باید یک کاری انجام دهم، کارهای زیادی را امتحان کردهام و به نتیجه رسیدهام که تنها کاری که تا حدی جواب میدهد خواندن است، وقتی مشغول خواندن چیزی میشوم ناخودآگاه توجهام معطوف محتوا یا فرم چیزی که میخوانم میشود. یعنی ذهنم نمیتواند همزمان هم بخواند و هم به آنچه قلبم را فشرده میکند بیندیشد و این مثل پریدن از روی چاه است.
چاههای زیادی هستند؛ چاهِ «که چی؟»، چاه «دلتنگی»، چاه «احساس گناه»، چاه «ناامیدی»، هر بار به یکیشان میرسم و تقریبن همیشه در آنها میافتم. حالا فهمیدهام که به محض دیدن چاه باید بپرم، کافیست فقط چند لحظه کنار آن بایستم تا افتادنم حتمی شود. سعی میکنم همه جا یک چیزی کنار دستم برای خواندن داشته باشم تا به محض رسیدن به چاه چند جملهای بخوانم (حتیالمقدور با صدای بلند) و این کمک میکند دستکم موقتن از روی چاه بپرم. در حمام یا هرجایی هم که نمیتوانم چیزی بخوانم با صدای بلند حرف میزنم.
از یک هفتهای که با کودک درونم قرارش را گذاشتهام چهار روز گذشته است و چندین بار تا مرز افتادن در چاه رفتهام و به زحمت خودم را کنار کشیدهام. همین حالا که اینها را مینویسم در شرف سقوط در چاهم. بهتر است زودتر بروم تا کار از کار نگذشته است.
الهی شکرت…
فقط یک چیز در این جهان هست که همهی ما انسانها در آن وجه اشتراک داریم آن هم «مادر داشتن» است. حتی پدر داشتن اینطور نیست، چون دستکم مسیح به عنوان یک مثال نقض از پدر داشتن وجود دارد.
اما تکتک مایی که قدم به این جهان نهادهایم بدون استثناء مادر داشته یا داریم. شاید برخی از ما هرگز مادرمان را ندیده باشیم، یا شاید حتی آنقدر از سمت او آسیب دیده باشیم که دلمان نخواهد او را ببینیم. اما به هر ترتیب همهی ما از کانال وجود مادر به این جهان آمدهایم.
مادر کاملکنندهی برنامهی خداوند برای خلقت است. خداوند از طریق مادر انسان را خلق مینماید و در شفقت مادر از او مراقبت میکند.
نه اینکه اگر مادر نباشد خداوند راه دیگری برای مراقبت از بندهاش نداشته باشد، شفقت او همیشه از طریقی شامل حال انسان میشود، با اینحال برای این مسئولیت مهم از ابتدا گزینهای پیشفرض را در نظر گرفته است.
به نظر من خداوند باید توجهاش را به بندهای که مادر از او ستانده میشود چندین برابر نماید؛ چون حالا حفرهای در قلب او ایجاد شده است که به این سادگیها پر نمیشود. درست است که داشتنش نعمت خداوند بوده است و نداشتنش حکمت او، اما این نعمتْ پیشفرض زندگی انسان است، وقتی سرش را میچرخاند انتظار دارد او را ببیند و دستش به او برسد. گویی که باقی نعمتها به دستآوردنی هستند و مادر داشتنی. انسان انتظار ندارد که یک چیز داشتنی را نداشته باشد، از این رو در نبودنش خود را وسط تونلی تاریک مییابد و وحشتزده میشود.
در این تاریکی به تنها جایی که میشود پناه برد آغوش خداوند است. یافتن او در دل و جانت و اعتماد کردن به برنامهریزی او و دریافتن اینکه همه چیز خداوند است (مادر، غم، حفرهی خالی، شفقت، تو، عشق) آرامت میکند.
من محو خدایم و خدا آن منست / هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما / گویم که کسی هست که سلطان منست
— مولانا
الهی شکرت…



