زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
“مدیون آنانی هستم
که عاشقشان نیستم
این آسودگی را
آسان می پذیرم
که آنان با دیگری صمیمیترند
با آنها آرامم و
آزادم”
این را خانم شیمبورسکا میگوید.
او را بسیار دوست میدارم؛ او را به خاطر طنز سادهی میانِ کلمات سادهاش، به خاطر نگاه متفاوتش به چیزهای به ظاهر سادهای که هر روز به سادگی از کنارشان میگذریم و به خاطر ظاهر سادهاش دوست میدارم.
و فکر میکنم مجموع همین سادگیها بوده است که جایزهی نوبل را از آن او کرده.
چطور این همه سادگی میتواند اینقدر تاثیرگذار باشد؟



