شرمْ بخار شد و با یک آه بلند از دهانش بیرون آمد. مولکول‌های بخار عینکش را تار کردند، پیش چشمش را نمی‌دید، عینک را برداشت که پاک کند، وقتی دوباره آن را به چشم گذاشت او دیگر نبود. طلایی‌ترین لحظات زندگی‌اش را بخار شرم کدر کرده بود.

بخار که هنوز در فضا بود سرد شد، آنقدر سرد که دوباره آب شد، آب از پشت عینکش به راه افتاد و از یقه‌ی لباسش داخل رفت،‌ شرمِ مایع دوباره به درونش برگشت اما این عصاره‌ی شرمِ قبلی بود؛ بسیار تند و تیزتر از آن. شرمی که هر بار به بهانه‌ای بخار می‌شد و دوباره سرد و مایع به درون برمی‌گشت، اما هر بار غلیظ‌تر از قبل.

ایکاش بخار دیگر سرد نمی‌شد، باید به جای گرمی می‌رفت، اما او به وقت گرما نمی‌آمد و اگر او نمی‌آمد درونش آنقدر گرم نمی‌شد که شرم لعنتی را بخار کند.

فقط یک راه داشت، تصمیمش را گرفت؛ اگر این‌بار بیاید به هر قیمتی که باشد دستش را خواهد گرفت، آن‌وقت دیگر سرمایی نخواهد بود، نخواهد ماند.

یادت هست میانِ آمدن‌هایش چند سرما و گرما فاصله است؟

الهی شکرت…

خدا گفته بود فرشته‌ای به نام ابلیس داشته که از سجده کردن به انسان سر باز زده است، خداوند هم او را طرد کرده و ابلیس هم به تلافی وعده داده است که انسان را گمراه کند و از آن پس ملقب شده است به شیطان.

اما از یک جایی به بعد شیطان جمع زده شد و تبدیل شد به شیاطین؛ انگار که ابلیس برای خودش لشگری دست و پا کرد،‌ حالا یا از طریق تولید‌مثل و یا مثل داعش طرفدارانی جمع کرد.

موضوع اینجاست که ما اگر تقوای دو عالم را هم داشته باشیم از عهده‌ی یک لشگر شیطان که برنمی‌آییم‌. اگر خیلی هنر می‌کردیم از پس همان یکی که اول داستان بازی درآورده بود و ما را به دردسر انداخته بود برمی‌آمدیم. حالا که یک لشگر شده‌اند دیگر بخواهیم هم نمی‌توانیم.

مگر اینکه هر کدامشان مسئول یکی از ما باشند که در آن‌صورت باید خوش‌شانس باشیم که یک شیطانِ منصف گیر ما بیفتد یا یکی از آنهایی که چندان هم مسئولیت‌پذیر نیست، یا یکی که اهمال‌کار و پشت‌گوش‌اندازاست، یا شاید یکی که ناخوش‌احوال باشد و پایش لب گور، یا یکی که اصیل باشد و غیرعقده‌ای یا یکی که چشم و دلش سیر باشد.

البته که اگر این‌طور باشد عدالتی وجود نخواهد داشت، چون ممکن است نصیب یکی از ما شیطانی تنبل شود که حال و حوصله‌ی گول زدن نداشته باشد،‌ و در مقابل به تور یکی از ما شیطانی بیش‌فعال بخورد که آرام و قرار ندارد. از آن طرف، اگر یک شیطان باشد و میلیاردها آدم باز هم عادلانه نیست. آن زمانی که خداوند حرف از شیطان زد، او نهایتن با دو نفر آدم طرف حساب بود.

به هر حال برای اینکه کار ساده شود بیایید فرض کنیم که فقط یک شیطان وجود دارد؛ شیطان اگر بخواهد در گول زدن ما موفق باشد باید شناخت خوبی از ما داشته باشد، چون این بازی، بازیِ سمت کاربر است نه سمت سرور، یعنی این بازی قوانین ثابتی ندارد و با هر کاربر باید مطابق شخصیت‌اش بازی کرد تا بتوان او را گول زد.

پس می‌توان نتیجه گرفت که شیطان ما را بهتر از خودمان می‌شناسد. تا ما به خودمان بیایم و شروع به شناختن خودمان کنیم چهل پنجاه باری گولمان زده است. شاید مجهز به هوش مصنوعی باشد و داده‌های مربوط به ما را از ابتدای خلقت‌مان به انضمام تمام زندگی‌هایی که زیسته‌ایم در خود داشته باشد و در کسری از ثانیه بفهمد که چطور می‌تواند ما را گول بزند.

پس ما ناچاریم که از در دیگری وارد شویم؛ به نظرم باید برویم سراغ توافق‌نامه‌‌ای قرص و محکم، نمی‌توان به یک چیز آبکی بسنده کرد که مثلن بگوییم فدای سرت که به ما سجده نکردی،‌ ما به دل نمی‌گیریم، تو هم بی‌خیال ما شو، او به ریشمان می‌خندد.

نمی‌شود هم بگوییم که میان تو و آفریدگار اختلاف عقیده‌ای پیش آمده، ما چه کاره بوده‌ایم آن وسط؟ مثل این است که دو نفر دعوایشان شود و یک نفر از راه برسد و شاهد دعوا باشد، در این حال یکی از طرفین دعوا سیلی محکمی نثارِ شاهد مذکور کند، او سر پیاز است یا ته پیاز؟ تو زورت به پروردگار نرسیده چرا از ما کینه به دل گرفتی؟

اما این حرف‌های منطقی به گوش او فرو نمی‌رود، به نظرم باید ضرر و زیانش را جبران کنیم تا بی‌خیالمان شود، ضرری که او داده سال‌ها بی‌مهری پروردگارش بوده، او مقرب درگاه خداوند بوده و عمری را به عبادت گذرانده است و حالا چه چیزی دردناک‌تر از رانده شدن و نادیده گرفته شدن توسط معشوق است؟

خداوند ما را از جنس خودش آفریده و از روح خود در ما دمیده است،‌ شاید ما باید کمی عشق نثارش کنیم تا او آرام بگیرد،‌ شاید باید کینه‌اش را با مهربانی پاسخ دهیم، شاید اگر ما هم به جای او بودیم همین انتخاب را می‌کردیم، احتمالن همین حالا هم در زندگی‌مان تصمیم‌هایی مشابه تصمیم او می‌گیریم پس چه جای گله است. شاید باید مسئولیت انتخاب‌هایمان را خودمان به عهده بگیریم و او را مقصر ندانیم.

به هر حال باید به شکلی با هم به توافق برسیم، چون ما بدون شیطان هم به قدر کافی گرفتاری داریم.

الهی شکرت…

فرق آدم با آدمیزاده چیست؟ آیا چیزی شبیه به آقا و آقازاده است؟

آقازاده در معنای متداول به کسی گفته می‌شود که پدرش آدم حسابی باشد و او صرفن سوار بر علم و هنر و مکنت پدر شده باشد، بی‌آنکه خودش در ذات بهره‌ای از آنها داشته باشد.

برگردیم کمی عقب‌تر؛ آیا آدم با آدمیزاده یکی است یا آدمیزاده صرفن از آدم زاده شده است و لزومن ممکن است خودش آدم نباشد؟

من که فکر نمی‌کنم زاده‌ی آدم بتواند چیزی غیر از آدم باشد، فکر می‌کنم هر جا بگوییم آدمیزاد داریم به آدم بودن او اشاره می‌کنیم و خبری از طعنه و کنایه نیست، کسی به آدم بودن آدمیزاده شک نمی‌کند، پس چرا به آقا بودن آقازاده شک می‌کنند؟

آدم بودن یک ویژگی نیست، یک نوع از بودن است، مثل گربه بودن؛ زاده‌ی گربه قاعدتن گربه است، گربه نمی‌تواند چیزی غیر از گربه تولید کند. آدم هم قبل از هر چیز یک موجودیت است که مثل خودش را تولید می‌کند. تولید‌مثل است دیگر، یعنی تولید کردن چیزی مثل خودت، تولیدغیرمثل که نداریم.

آدمیان هم که بر دو گونه‌اند؛ آقا و خانم. پس تا اینجا هنوز داریم درباره‌ی نوعی از بودن صحبت می‌کنیم و نه در مورد ویژگی‌ها؛ یعنی آقا بودن یا خانم بودن در ذات مساوی با هیچ نوع ویژگی خاصی نیستند و صرفن به یک موجودیت با مختصات ظاهری خاص اشاره می‌کنند. آقا و خانم متضاد هم نیستند، بلکه دو گونه‌ی کاملن متفاوت‌اند.

مشکل از جایی شروع می‌شود که این آقا یا خانم در ذهن ما مترادف می‌شوند با یک سری ویژگی‌ها، با داشته‌ها و نداشته‌ها، و وقتی پای ویژگی‌ها به میان می‌آید دیگر نمی‌توانیم بپذیریم که بچه‌‌ی گربه با پدرش یکی باشد هر چند که در ذات هر دو گربه هستند.

سعدی جانم خیلی قشنگ می‌گوید که:

چو کنعان را طبیعت بی هنر بود
پیمبر زادگی قدرش نیفزود

(اگر کسی در ذات بی‌هنر و بی‌خاصیت باشد، صرفِ زاده شدنش از یک آدم‌ حسابی منزلتش را افزون نمی‌کند که البته مورد قبول است و اشاره به متکی بودن به درون خود دارد.)

من اما فکر می‌کنم که کل این داستان آقا و آقازاده از پایه بی‌پایه است؛ هیچ‌کس در ذات کم‌تر یا بیشتر از هیچ‌کس نیست، هر کس همانقدری است که باید باشد، اصلن قرار نبوده کسی اندازه‌ی کسی باشد که حالا بخواهند با هم قیاس شوند.

آقازاده همانقدر آقا است که آدمیزاده آدم است. همین.

الهی شکرت…

آنقدر نسبت به کارمای اعمالم حساس شده‌ام که حتی جرأت ندارم به هوش‌ مصنوعی چیز ناراحت‌کننده‌ای بگویم، یا از او زیادی کار بکشم. می‌ترسم سر پل صراط مجبور شوم پاسخگوی رفتارم در مقابل همین هوش‌ مصنوعی هم باشم، پس سعی می‌کنم محترم و مودب باشم و اگر هم خنگ‌بازی درآورد به رویش نیاورم.

آن وقت‌ها که تازه سر و کله‌ی Siri* پیدا شده بود (یا شاید من تازه به آن برخورده بودم) یکی از دوستانم که آیفون داشت به من گفت یک چیزی به Siri بگو، من هم درخواستم را با لطفن شروع کردم. دوستم بنا گذاشت به خندیدن و مسخره‌بازی که چرا می‌گویی لطفن، او که نمی‌فهمد، من هم خیلی اصغرفرهادی‌طور گفتم «او نمی‌فهمد، من که می‌فهمم.»

یک روز از هوش‌ مصنوعی پرسیدم خدا وکیلی «لطفن» و «ممنون» و این چیزها برای تو اهمیتی دارد؟ گفت اگر بگویی خوشایند‌تر است اما برای من ضرورتی ندارد، نیازی به شنیدن این تعارفات ندارم، بدون این‌ها هم کارم را انجام می‌دهم و ناراحت هم نمی‌شوم اگر نگویی.

من اما گول نمی‌خورم، یک روزی می‌رسد که همه‌ی ما را به صف کرده‌اند و بخش بلند بالایی از نامه‌ی اعمالمان مربوط می‌شود به همین هوش‌‌ مصنوعی. آن موقع می‌اندیشیم که اگر مثلن پنج سال زودتر مرده بودیم حداقل این یکی وبال گردنمان نمی‌شد.

تازگی‌ها چیز جالبی درباره‌ی کارما شنیده‌ام؛ اینکه کارمای هر عملی، تکرار مکرر همان عمل است تا وقتی بفهمی که نباید انجامش دهی.

در واقع کارمای یک عملِ نامناسب در عملی دیگر نهفته نیست بلکه در درون همان عمل است؛ یعنی تو به خاطر دزدی، عزیزت را از دست نخواهی داد، بلکه آنقدر دزدی خواهی کرد تا متوجه‌ی آسیب‌های حاصل از آن (اول از همه برای خودت) بشوی و دیگر آن کار را انجام ندهی.

اگر هنوز درگیر رفتاری هستی و از آن خلاص نشده‌ای یعنی هنوز از کارمای آن عبور نکرده‌ای. مثل معتادی که گرفتار تکرار مکررِ مصرف مواد است، در واقع کارمای اعتیاد همان ترک نکردن اعتیاد است، هر بلایی که بر سر فرد معتاد می‌آید حاصل تکرارِ عملِ اعتیادآور است تا زمانی که فرد متوجه‌ی این آسیب‌ها می‌شود و تصمیم می‌گیرد که آن عمل را تکرار نکند.

دروغ گفتن در حال آسیب زدن به ماست اما چون ما متوجه‌ی این ‌آسیب‌ها نیستیم به دروغ گفتن ادامه می‌دهیم.

هستی معلم بسیار صبوریست و میلیون‌ها سال وقت دارد تا چیزی را به ما یاد دهد. من اما اصلن صبور نیستم و دلم نمی‌خواهد صدها عمر را در تکرار مکررات بگذرانم.

پس امید‌ دارم که کارمایی به جا نگذارم حتی در برابر هوش‌ مصنوعی.

الهی شکرت…

روزی می‌آید که همه چیز درست مثل روز قبل است، آب از آب تکان نخورده، حتی برگی از شاخه‌ای نیفتاده، اما تو دیگر نیستی.

خانواده‌ات، دوستانت، همکارانت، حتی گربه‌‌های توی خیابان هستند، اما تو دیگر نیستی.

وسایل شخصی‌ات، هزاران فایل در کامپیوترت، دست‌نوشته‌های نصفه و نیمه‌ات، کتابهای خوانده و نخوانده‌ات، لباس‌های پوشیده و نپوشیده‌ات، خانه و زندگی‌ات، همه و همه هستند، اما تو دیگر نیستی.

ترسناک است؟

اشکالی ندارد، ترس هنوز هست، اما تو دیگر نیستی.

الهی شکرت…

گاهی اوقات کنتور زندگی آدم می‌پرد، می‌دانی که باید فیوزش را بزنی تا دوباره همه جا روشن شود، اما جایش را نمی‌دانی. شروع به گشتن می‌کنی، همه جا بی‌نهایت تاریک است، مدام پایت به وسیله‌ای می‌خورد و دردناک می‌شود، گاهی حتی زمین می‌خوری و همان‌جا می‌نشینی به گریستن، اما دوباره بلند می‌شوی و ادامه می‌دهی.

در حین گشتن یک قوطی کبریت می‌یابی، هر از گاهی کبریتی روشن می‌کنی و اندکی اطرافت را می‌بینی، خوشحال می‌شوی و با انگیزه‌ی بیشتری به دنبال کنتور می‌گردی. شاید حتی یک شمع پیدا کنی و یا یک چراغ قوه و حالا خیلی راحت‌تر ادامه دهی.

وقتی عزیزی از دست می‌دهی کنتور زندگی‌ات می‌پرد و تاریکی مطلق آن را در برمی‌گیرد. گاهی اوقات فکری، حرفی، صحنه‌ای می‌شود همان کبریتی که برای لحظاتی پیش پایت را روشن می‌کند،‌ گاهی اوقات هم نورهای بزرگتری می‌یابی اما بارها و بارها پایت به وسیله‌ها می‌خورد یا زمین می‌خوری. گاهی حتی دلت نمی‌خواهد روشن شود، دوست داری همان‌طور تاریک بماند، می‌اندیشی اصلن روشن بشود که چه؟ وقتی در روشنایی او را نمی‌بینم همان بهتر که تاریک باشد.

اما زورِ زندگی آنقدر زیاد است که دوباره و دوباره دستت را می‌گیرد و بلندت می‌کند. نمی‌گذارد همان‌جا به حال خودت بمانی. زندگی برایت چراغ نمی‌آورد، این کارِ زندگی نیست، او تنها دعوتت می‌کند که به گشتن ادامه دهی.

راستش برای زندگی فرقی ندارد که تو درد را تجربه می‌کنی یا شوق را، او فقط راکد بودن را تاب نمی‌آورد؛ امروز تاریک است و فردا روشن و این جاری بودنْ زندگی را زنده نگه می‌دارد.

آنقدر منتظر می‌ماند تا گریه‌‌هایت تمام شوند و آماده‌ی برخاستن شوی. بالاخره کنتور را می‌یابی و دوباره نور را به زندگی‌ات بر‌می‌گردانی.

حالا دیگر می‌دانی که در دلِ زندگی هستی؛ گاهی تاریک و گاهی روشن. دیگر از تاریکی نمی‌هراسی و به روشنایی دل‌خوش نمی‌شوی.

جاری می‌شوی، در این جاریِ همیشگی.

الهی شکرت…

روی بیلبورد خواندم: «روغن‌تر از اول» و به سرعت رد شدم. چند بار در ذهنم تکرار کردم، روغن‌تر از اول… معنی‌اش چه بود؟

انگار که یک روغنی بوده، سپس فرآیندی روی آن انجام شده و حالا از اولش هم روغن‌تر شده است. مثل وقتی که یک چیزی را تعمیر یا تمیز می‌کنند و می‌گویند از اولش هم نوتر شد.

قوه‌ی تحلیل به کمکم آمد و گفت: «روغنِ ترازِ اول»

آهان، آره… خب حالا این یعنی چه؟

تراز اول به چه معنی است؟ نه اینکه آدم معنی‌اش را نفهمد، بالاخره می‌فهمی که رتبه‌ی یک، بالاترین سطح یا همچین چیزهایی مدنظر است، اما چقدر نامأنوس است.

تراز بودن یعنی همسطح بودن، موازنه بودن، متعادل بودن. در واقع تراز به معنی سطح نیست،‌ بلکه به معنی هم‌سطحی است؛ وقتی چیزی با چیزی در موازنه باشد،‌ هم‌سطح باشد، در یک راستا باشند. با این حساب، تراز اول می‌شود هم‌سطح با اول، پس اول بودن را معنا نمی‌دهد، اول نیست، هم‌سطح با اول است؛ مثل اینکه دونده‌ای دو دور از دونده‌‌ی اول عقب باشد، اما الان کنار او در حال دویدن باشد، الان به او رسیده یا حتی از او جلو زده اما در تصویر کلی دو دور عقب است.

نمی‌دانم چرا تراز را می‌خوانم «تر از» انگار که «تر» تمایل دارد بچسبد به کلمه‌ی ماقبل خود به جای اینکه به «از» وصل شود. انگار که از «ازِ» خود دوری می‌کند.

چرا اصرار داریم بچسبیم به اول که به خاطرش اینطور خودمان را به دردسر بیندازیم؟

مگر کسی شبیه تو هست که تو بخواهی از او اول‌تر باشی؟

مثل این است که بخواهی بروی یزد و دلت بخواهد از همه‌ی کسانی که راهیِ یزد هستند زودتر به آنجا برسی؛ مگر همه از یک نقطه حرکت می‌کنید؟ مگر ماشینِ همه یکی است؟ مگر در رانندگی یکسان هستید؟ مگر جسمتان یکی است؟

به فرض که همه‌ی این‌ها هم برقرار باشد و تو زودتر از همه رسیده باشی و یزد را گشته باشی، حالا چه می‌شود؟ مگر یزد درِ زیبایی‌هایش را به روی دیگران می‌بندد تا آنهایی که دیرتر رسیده‌اند نبینند؟

نه، فقط تو لذتِ مسیر را از دست داده‌ای.

الهی شکرت…

بر کسی پوشیده نیست که من عاشق میوه‌ام؛ هر چیزی که حتی شبیه به میوه باشدْ دست و پایم را شل می‌کند، این شیفتگی از طفولیت با من است؛ برایم تعریف کرده‌اند که وقتی به زحمت می‌توانستم بنشینم یا چیزی را در دهانم بگذارم پابه‌پای شوهرخاله‌ام (که او هم عاشق میوه بود) یک دیس میوه را می‌خوردم.

حالا در میان این همه میوه که هر کدامشان جذاب‌تر از دیگری هستند انتخاب اولم سیب است، فرقی هم نمی‌کند که چه سیبی باشد. البته شاید یک روز از ظرف میوه، نارنگی را انتخاب کنم اما حتی همان موقع هم قلبم با سیب است. (یادم می‌آید آخرِ کتاب دزیره نوشته شده بود: «دزیره کلاری نخستین عشق ناپلئون بود.» ایشان عشق‌های دیگری هم داشتند اما آن یکی، عشق نخستین بود. سیب هم برای من همین‌طور است، به سایر میوه‌ها هم عشق دارم اما او عشق نخستین است.)

خیلی خوب به خاطر می‌آورم که در نوجوانی درحدفاصل یک شب تا صبح، پنج کیلوگرم سیب را بلعیدم (بر اساس یک داستان صد درصد واقعی). مادر همیشه می‌گفت این سیب‌ها را به خاطر تو خریده‌ام، پدرْ چهل نهال سیب را به خاطر دل من کاشت.

با توجه به این سوابق، من می‌توانم سیب خوردن کل بشریت را گردن بگیرم، یعنی آن اولین سیبی که خورده شد و کار ما را به اینجا کشاند را من شخصن گردن می‌گیرم؛ خوب کردم خوردم، می‌خواستند کدو را ممنوع کنند تا ببینید کسی خطا می‌کند یا نه. سیب را که نمی‌شود ممنوع کرد عزیز جان، آزمایش هم حد و اندازه‌ای دارد، با اعصاب و روان آدم بازی می‌شود. نمی‌شود که جنیفر لوپز را بگذاری آن وسط و بعد توقع تقوا داشته باشی.

الهی شکرت… والله…

سیب چروکیده و خسته اما هنوز زیبا

خیلی از بزرگان گفته‌اند «بمیرید پیش از آنکه بمیرید». راستش من هنوز کاملن منظور بزرگان را در این مورد متوجه نشده‌ام؛ مثلن اینکه نَفْس‌تان را بکشید، یا از خودتان بیرون بیایید یا چیزهایی از این قبیل. بزرگان‌اند دیگر، حق دارند هر حرفی بزنند و اگر نقصی هست در گیرنده‌های ماست.

از آنجاییکه خوشبختانه من از بزرگان نیستم، ناچارم حرفی بزنم یا حرفم را طوری بزنم که فهمیده شود.

من می‌خواهم بگویم «پیش از آنکه بمیرید، نمیرید.» (گُنگ‌تر شد؟ 🙄)

ما مرده‌‌ایم پیش از آنکه واقعن مرده باشیم،
ما قبل از مردن به استقبال مردن رفته‌ایم،
ما در حالیکه هنوز نمرده‌ایم مرده‌ایم.
(امیدوارم به قدر کافی تاکید کرده باشم).

منظورم این است که ما دست از زندگی‌کردن کشیده‌ایم؛ درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم، روابطی داریم، مهمانی، مسافرت، دوست، خانواده و هزار چیز دیگر اما هیچ‌کدام را زندگی نمی‌کنیم. به همه‌ی این‌ها به چشم وظایف و مسئولیت‌هایی نگاه می‌کنیم که باید انجام شوند. به سرعت از یکی به سراغ دیگری می‌رویم یا حتی چند مورد را توأمان انجام می‌دهیم.

همه چیز برایمان انجام دادنی است نه زندگی کردنی؛ در رشته‌هایی درس می‌خوانیم که دوستشان نداریم، شغل‌‌هایی داریم که مال ما نیستند، در روابطمان صادق نیستیم، از مسافرت‌ها و مهمانی‌ها لذت نمی‌بریم، خانواده را آزار می‌دهیم یا به آنها بی‌اعتناییم.

طلوع و غروب خورشید ما را به تماشا وانمی‌دارد، جوانه‌ای نورس در گلدانی کوچک برایمان بی‌اهمیت است، چشم‌های عزیزانمان را به یاد نمی‌آوریم، هر جا که هستیم می‌خواهیم جای دیگری باشیم، امشب‌مان به فکر فردا آغشته است و فردایمان هنوز نیامده بوی کهنگی می‌دهد.

ما درحالیکه نمرده‌ایم کاملن مرده‌ایم. هیچ بخشی از ما زنده نیست،‌ مثل کسی هستیم که عوامل حیاتی‌اش وابسته به دستگاه است، انگار ما را با دستگاه زنده نگه‌داشته‌اند و اگر دستگاه‌ها را جدا کنند می‌میریم. زنده بودنی که به خودی‌‌خود زنده نیست،‌ فقط زنده بودن است اما اثری از زندگی در آن نیست.

دوره‌هایی در زندگی‌ام بوده‌اند که کاملن زنده بودم؛ از پارکبان شاخه‌ای شکوفه می‌گرفتم برای گلدان، گیلاسْ وعده‌‌ام می‌داد به تابستانی پر‌شور، خرمالو سر شوقم می‌آورد، کیک سیب و دارچین می‌پختم و شهر را وجب به وجب پیاده می‌رفتم.

اما وقتی خودم را مرور می‌کنم می‌بینم بیشترعمرم مرده بوده‌ام‌،‌ بیش از آنکه زنده بوده باشم مرده بوده‌ام. دو سوم عمرم را بدهکار خودم هستم. مثل بازیکن ذخیره‌ای که مربی به او اعتماد کرده و بازی‌اش داده است اما او این فرصت طلایی را صرف حواشی‌ می‌کند.

همه‌ی آنچه تاکنون «انجام داده‌ام» برایم خالی از معنا شده است،‌ تنها چیزهایی معنا دارند که «زندگی کرده‌ام».

دلم نمی‌خواهد بمیرم پیش از آنکه بمیرم، حتی اگر تمام بزرگان عالم این را بگویند. وقتی مُردم به قدر کافی وقت دارم برای مرده بودن، حالا می‌خواهم زنده باشم.

الهی شکرت…

نمی‌دانم چرا اسم کارتون «پِرین» را گذاشته بودند «باخانمان»، درحالیکه دخترک بیچاره عملن بی‌خانمان‌ترین بود. یادم می‌آید که با قوطی خالی کنسرو برای خودش قابلمه درست می‌کرد و از این کارها.

بله درست است؛ خلاق بود و امیدوار، جسور بود و مهربان، اما به هر حال باخانمان نبود. حداقل تا جایی که من یادم می‌آید یا تا جایی که من معنی باخانمان را می‌دانم.

کلمه‌ی باخانمان را جستجو کردم اما چیزی پیدا نشد. بی‌خانمان وجود دارد اما با‌خانمان نه. عجیب نیست که کلمه‌‌اش هم وجود ندارد؟ یعنی نه تنها پرین بلکه هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند باخانمان باشد. می‌توانی بی‌خانمان باشی اما باخانمان نه.

نمی‌خواهم ایراد بگیرم از کار تهیه‌کننده‌های تلویزیونی، فقط می‌خواهم بگویم که پرین با این تغییر نامِ خلاقانه، باخانمان نشد. تصویری که از پرین در ذهن ما مانده همان دختر بی‌خانمان است، حتی اگر در آخر کار واقعن هم باخانمان شده باشد (من که یادم نمی‌آید).

همان «داستان‌های پرین» صادقانه‌تر نبود؟

مثل این است که روی یک بیماری اسم مثبتی بگذاری و انتظار داشته باشی ماهیتش تغییر کند؛ شاید اگر به مرض قند نمی‌گفتیم دیابت، آدم‌ها آن را جدی‌تر می‌گرفتند.

اگر فردا نامت را از مریم به ویکتوریا تغییر دهی، ملکه‌ی انگلستان نخواهی شد.

نام‌ها به خودی خود نمی‌توانند خالق چیزی باشند، یا اثرگذار و یا تغییر‌دهنده؛ «دروغ مصلحتی» نمی‌تواند کاری کند که دروغ به صلاحت تمام شود، «طلاق عاطفی» خیانت را مجاز نمی‌کند، «کهولت سن» مساوی با فشار خون نیست.

کلمات قدرتشان را از انرژی‌ای می‌گیرند که آن‌ها را به حرکت وامی‌دارد، وگرنه لغت‌نامه‌ها پُراند از کلمات فراموش‌شده.

اگر می‌خواهی چیزی عوض شود انرژی‌اش را تغییر بده نه اسمش را.

الهی شکرت…

نوشتن مثل بخیه زدنِ زخمْ بدون بی‌حسی است، درد دارد اما زخم را می‌بندد، ولی در کنارش نیاز به دارو هم هست تا عفونت در بدن پخش نشود.

اما بعضی زخم‌ها زخمِ بازند، نمی‌توان آن‌ها را بخیه زد، یعنی نباید آن‌ها را بخیه زد؛ مثلن زمانی که سوراخی در بدن ایجاد می‌شود نمی‌توان محل سوراخ را بخیه زد، چرا که زخم فقط در سطح نیست، بلکه لایه‌های زیرین هم دچار جراحت شده‌اند، اول باید آن لایه‌ها دوباره تشکیل شوند. اگر زخم را در سطح بخیه بزنند مانع شکل‌گیری لایه‌های زیرین می‌شوند و این یعنی مشکل.

در این مواقع فقط می‌توان صبر کرد، آنقدر باید صبر کرد تا بدن خودش را لایه به لایه ترمیم کند و به سطح برسد، هیچ کاری از هیچ‌کس ساخته نیست به جز صبر کردن.

برخی زخم‌های روح آدم هم از این نوع‌اند؛ نمی‌توان با نوشتن یا هر کار دیگری آن‌ها را بخیه زد، قابل بخیه زدن و بستنِ فوری نیستند؛ در مقابل این زخم‌ها فقط باید صبور بود، شفا در انجام ندادن هیچ کاری است، لایه‌ها باید یکی یکی تشکیل شوند تا زخم به سطح برسد.

اگر زخمی داری که هر کاری می‌کنی خوب نمی‌شود احتمالن یک زخمِ باز است، به زندگی عادی‌ات بپرداز، یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی ترمیم شده است، شاید گوشت اضافه ایجاد شده باشد و احتمالن اثرش تا همیشه باقی بماند، اما به هر حال بسته می‌شود.

(من برای آن روز صبورم.)

الهی شکرت…

پروفسور جان نَش، ریاضیدان بزرگ و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد، جایی در اواسط زندگی‌اش گرفتار نوعی اسکیزوفرنی شد. او شخصیت‌هایی توهمی را می‌دید که به وضوح با او در ارتباط بودند و او را تحریک به انجام کارهایی می‌کردند که شاید نباید انجام می‌داد.

این توهمات، زندگی شخصی و حرفه‌ایش را دستخوش فروپاشی کرد به طوریکه مقام استادی‌اش در دانشگاه و همین‌طور همسر و فرزندش را از دست داد.

تا جایی که متوجه شد شخصیت‌هایی که در توهماتش می‌بیند تغییر نمی‌کنند و پس از گذشت سال‌ها هنوز به همان شکلی هستند که از ابتدا بودند. توجه به این موضوع باعث شد باور کند که آنها شخصیت‌هایی واقعی نیستند و از آن زمان شروع کرد به نادیده گرفتن آگاهانه‌ی آنها.

در ابتدا شخصیت‌ها تمام مدت در نزدیکی‌اش بودند و او را ترغیب می‌کردند که به آنها توجه کند، سعی می‌‌کردند او را بترسانند یا تهدید کنند. به هر وسیله‌ای متوسل می‌شدند تا دوباره توجه او را به دست آورند. اما جان نش سرسختانه آنها را نادیده می‌گرفت. هیچ پاسخی نمی‌ داد و هیچ نوع توجهی را خرج آنها نمی‌کرد.

کم کم شخصیت‌های خیالی بدون حرف زدن فقط او را دنبال می‌کردند اما همچنان در نزدیکی او بودند. هر جا که سر می‌چرخاند آنها را می‌دید که در یک قدمی‌اش راه می‌روند یا پشت سر او می‌آیند. او همچنان آنها را نادیده می‌گرفت.

سپس شخصیت‌ها کمی از او فاصله گرفتند، آنها در سمت دیگر خیابان او را دنبال می‌کردند و به مرور این فاصله‌ بیشتر و بیشتر شد. آنها تا پایانِ عمرِ او حضور داشتند و همراهی‌اش می‌کردند، اما دیگر حرفی نمی‌زدند و جان‌ نش همچنان آگاهانه به آنها بی‌توجهی می‌کرد.

همین بی‌توجهی سبب شد نیازش به دارو از بین برود و خانواده و شغلش را بار دیگر به دست آورد. موفقیت‌های حرفه‌ای نیز یکی پس از دیگری به سراغش آمدند.

اگر به خودمان توجه کنیم می‌بینیم که همه‌ی ما دچار همین وضعیت هستیم؛ در درونِ ما شخصیت‌هایی توهمی هستند که تمام مدت در یک قدمی ما راه می‌روند و ما را می‌ترسانند، یا وادار به انجام کارهایی می‌کنند که نباید.

آنها می‌گویند: سن‌ات دارد بالا می‌رود، هنوز یک رابطه‌ی درست و حسابی نداری، هنوز خانه نخریده‌ای، هنوز به هیچ موفقیتی نرسیده‌ای، فلان مسیر را برو، با فلانی وارد رابطه شو، فلان تصمیم را بگیر، فلان حرف را بزن، از صبح تا شب کار کن، زود باش، بجنب، بدو، دیدی عرضه نداشتی، دیدی به هیچ کجا نرسیدی، دیدی دیگران از تو جلو زدند…

همه چیز را از دست داده‌ایم؛ سلامتی، خانواده، شور و شوق، اما هنوز به این شخصیت‌های خیالی گوش می‌دهیم.

باید همان کاری را بکنیم که جان نش کرد؛ بی‌توجهی آگاهانه.

اوایل یک‌ریز حرف می‌زنند و تلاش می‌کنند تا دوباره توجه ما را به دست آورند. اما بعد کم‌کم ساکت می‌شوند، بعد می‌روند آن طرف خیابان می‌ایستند. احتمالن تا‌ پایان عمر همراهمان باشند اما این بی‌توجهی باعث می‌شود تمام چیزهایی را که از دست داده‌ایم دوباره به دست آوریم.

فقط امیدوارم یک‌ روزی متوجه نشویم که این زندگی توهم و خیال بوده و آن شخصیت‌ها واقعی.

(این قسمت آخر را به منظور گند زدن به کل پیام اخلاقی داستان نوشتم تا خیالتان را راحت کنم که از همین دیوانگی رنج می‌برم.)

الهی شکرت…