مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

دختر پنج ساله کنارم می‌نشیند و می‌گوید برایم خیار پوست بکن، می‌کنم. یک نمکدان نمک روی آن خالی می‌کند و با چنگال مشغول خوردنش می‌شود. لپ‌های گردش بیشتر باد می‌کنند و لب‌های کوچکش بیشتر پنهان می‌شوند. مثلن من رفته‌ام خانه‌ی او مهمانی و قرار است با هم میوه بخوریم، می‌گوید تو هم بخور.

وسط مهمانیِ دو نفره‌مان به عکس روی شومینه اشاره می‌کند و می‌گوید «اون مادربزرگ مُرده که عکسش اونجاست؟» می‌گویم آره. می‌گوید «نمی‌شد دستش رو بگیری و بگی بذار اول خیابون رد بشه بعد تو برو که تفادص نکنی؟» می‌گویم «من اون موقع اونجا نبودم»، می‌گوید «خب باید می‌بردیش دیگه»، می‌گویم «آره راست میگی، باید می‌بردمش» و می‌پرسم «پس به نظرت باید اول خیابون رد می‌شد؟» می‌گوید «آره، به این می‌گن آرامشِ زندگی».

نمی‌دانم در ذهن کوچکش دقیقن چه می‌گذرد که برایش معنای آرامش زندگی را دارد، اما حسش می‌کنم. تعبیر خیال‌انگیزش از اینکه بگذار اول خیابان رد شود بعد تو برو که تصادف نکنی مرا به جهان تازه‌ای پرتاب می‌کند؛ از دید او خیابان هم دارد گذر می‌کند، چرا فکر می‌کردم که فقط ما داریم عبور می‌کنیم و خیابان ثابت است؟

اگر واقعن ببینی که خیابان هم می‌گذرد و گاهی هم اجازه دهی که او رد شود و بعد تو عبور کنی تصادف نمی‌کنی و به این می‌گویند آرامش زندگی.

الهی شکرت…

در فیلم‌ها قاضی چکشی را روی میز می‌کوبد و اعلام می‌کند که «جلسه رسمی است.» یعنی دیگر رسمن جلسه‌ی رسیدگی شروع شده است، حرف اضافه نزنید تا کارمان را انجام دهیم.

از امروزْ سال نو هم رسمی است، ۱۴۰۴ رسمن و واقعن شروع شد، بهتر است حرف اضافه نزنیم تا جهان کارش را انجام دهد.

امیدوارم که چنین شود، خدا کند که چنان‌طور پیش برود، آرزو می‌کنم که به فلان هدف برسم و بهمان موفقیت را کسب کنم، این‌ها همه حرف‌های بیهوده‌اند، اینکه دستِ جهان را بگیریم و به زور به یک سمتی بکشیم راه به جایی نمی‌برد. جهان می‌گوید بیا برویم آن طرف، آنجا برای تو خوب است، ما اما دستش را می‌کشیم و می‌گوییم نه، من می‌خواهم نفر اولِ فلان شوم، می‌خواهم جایزه‌ی بهمان را ببرم، می‌خواهم فلان چیز را تجربه کنم، آخر سر هم می‌رویم همان‌جایی که اصرار داشتیم برویم اما هنوز راضی نیستیم، هنوز حالمان خوش نیست.

امسال، و فقط همین امسال، حرف اضافه نزنیم، به چیزی اصرار نورزیم، فقط همین امسال دستمان را بگذاریم در دست جهان و بگوییم این همه سال من تو را این طرف و آن طرف کشاندم، امسال تو مرا ببر.

فقط همین امسال گله‌ای نباشد، عجله‌ای نباشد، گلاویز شدن با جهان نباشد، اعتماد باشد، صبر باشد، لبخند باشد به هر چه که پیش پایمان قرار می‌گیرد.

فقط همین امسال هر طور که بشود خوب باشد.

الهی شکرت….

عید نو یا نو عید | مریم کاشانکی

 

اسمش را گذاشته‌اند «عیدِ نو» یا «نو عید»، اما نه عید است نه نو.

 

 

به مادر گفتم «امسال تولدت یک تاریخ خاص است؛ ۱۴۰۳/۰۳/۰۳، این تاریخ دیگر هرگز تکرار نمی‌شود.» خوشحال شد، خاص بودن را دوست داشت.

رفتنش هم خاص بود، آنقدر خاص که فیلم‌هایش دست به دست میان مردم می‌گشت و همه درباره‌اش حرف می‌زدند.

این را هم گفتم؛ گفتم مادر معروف شده‌اید، فیلم‌هایتان همه جا هست. باز هم خوشحال شد.

شاید دلش نمی‌خواست تولد بعدی‌اش یک تاریخ معمولی باشد.

باورت می‌شود آنچه در اخبار می‌چرخد نفس به نفسِ تو اتفاق افتاده است؟

مگر نه اینکه ما آدم‌هایی کاملن معمولی بودیم؟ آدم‌های معمولی پدر و مادرهایشان را در اثر کهولت سن از دست می‌دهند یا خیلی باشد در اثر بیماری، آنها با پنجاه درصد سوختگی درجه‌ی چهار مواجه نمی‌شوند، آدم‌های معمولی طاقتش را ندارند.

نمی‌دانم پروردگار در ما چه دیده که دست گذاشته است به چنین آزمونی.

تمرین می‌کنم تسلیم بودن را آنجا که کاری از من برنمی‌آید، و وقتی خوب نگاه می‌کنم می‌بینم که هیچ کجا کاری از من برنمی‌آید.

الهی شکرت… 😔

پرورش آووکادو | مریم کاشانکی

 

این اولین تجربه‌ی آووکادویی من است که ظاهرن با موفقیت پیش می‌رود. در عمرم یک عدد آووکادو‌ خوردم آن را هم مجبور کردم که جوانه بزند و خودش را گسترش دهد که خدایی نکرده ضرر نکرده باشیم.

تازه همان یک عدد را هم خودم نخریده بودم، اگر خودم برایش هزینه کرده بودم حتمن مجبورش می‌کردم هر روز برایم قهوه دم کند.

الهی شکرت…

یکی از همین روزهای سرد زمستانی، پسر همسایه فقط با یک شورت در بالکن ایستاده بود، درحالیکه من در خانه جوراب پشمی پوشیده بودم و لباس بافتنی به تن داشتم.

البته میزان چربی بدنش خیلی بیشتر از من بود اما به هر حال جسارتش هم قابل تحسین بود؛ هم برای لخت بودن در سرما، هم برای لخت بودن در بالکن، هم برای لخت بودن با چربی فراوان، هم برای لخت بودن به طور کلی.

لخت بودن از آن مواردی است که همیشه وِلوله به پا می‌کند و همه را به جان هم می‌اندازد، یا جنگ به پا می‌کند و خونریزی راه می‌اندازد.‌ در کمترین حد ممکن هم مغز آدم را تحریک می‌کند به نوشتن.

کمتر اتفاقی در زندگی چنین خاصیتی دارد که به هر حال واکنشی را در پی داشته باشد؛ در هر حالتی و از طرف هر کسی.

اگر کسی پیش چشمت زمین بخورد آنقدر به هم نمی‌ریزی که اگر لخت باشد؛ در حالت دوم یا دست و پایت را گم می‌کنی، یا خجالت می‌کشی، یا تحریک می‌شوی، یا فرار می‌کنی، یا دنبال می‌کنی… به هر حال یک کاری می‌کنی در همان لحظه.

اما وقتی کسی زمین می‌خورد مدتی طول می‌کشد تا مغزت فرمان دهد که این یک اتفاق عادی نبوده است و نمی‌شود از کنارش راحت‌ گذشت و باید عکس‌العملی نشان داد، اگر به خودت بود احتمالن سرت را هم نمی‌چرخاندی، رد می‌شدی و می‌رفتی.

آرنج‌هایش را روی نرده‌های سرد گذاشته بود، وزن بدنش را روی آن‌ها انداخته بود و خیابان را نگاه می‌کرد. آنقدرها برایم صحنه‌ی جذابی نبود، از کجا می‌فهمم؟ از آنجاییکه متوجه‌ی رفتنش نشدم، قهوه‌ای که روی حرارت داشتم برایم جذاب‌تر بود.

این را نمی‌گویم که ادای آدم‌های محجوب را دربیاورم که اصلن نیستم، اما شیفته‌ی تنانگی هم نیستم، جایی هستم وسط این‌ها، بنابراین اگر کسی پیش چشمم زمین بخورد و دیگری لخت شود، بعد از نگاهی تقریبن گذرا به فرد لخت‌شده و حصول اطمینان از اینکه چیزی را از دست نخواهم داد به سراغ فرد زمین خورده می‌روم.

قاعدتن این دو را برعکس انجام نخواهم داد، چرا؟ چون آن کسی که زمین خورده فعلن‌ همان‌جا هست، اما آن کسی که لخت شده ممکن است یک لحظه‌ی دیگر آنجا نباشد. بالاخره عقل را به آدمیزاد داده‌اند که همین‌جور وقت‌ها به کار بیاید دیگر.

الهی شکرت…

اعتراف می‌کنم خیلی جاها از دستم برمی‌آمده که کاری انجام دهم، اما خودم را به ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن زده‌ام تا از زیر بارش شانه خالی کنم.

الهی شکرت…

اعتراف می‌کنم مغزم مثل بچه‌ی بی‌تربیتی است که با فحش‌های آبدار و حرف‌های رکیک در هر جمعی آبروی پدر و مادر را می‌برد.

باید شش دانگ حواست پی او باشد که چه چیزی از دهانش بیرون می‌آید و دائم خجالت بکشی و توضیح بدهی که به خدا من خیلی حواسم هست، نمی‌دانم این حرف‌ها را از کجا یاد گرفته.

همیشه و همه جا در حال حرف زدن است، تمام مدت حرف می‌زند، در مورد همه چیز و همه کس: «طرف با آن قیافه‌اش… با آن هیکلش… با آن تیپش… با آن ماشینش…. با آن سطح سوادش… با آن لهجه‌اش… چرا این شکلی است، این چه لباسی است، چرا آن کار کرد، چرا آن کار را نکرد، مگر عقل ندارد،‌ چرا حرف زد، چرا حرف نزد، این چه تصمیمی بود، این چه رفتاری است….»

اگر مغز شما از این حرف‌ها نمی‌زند حتمن در خانواده‌ای اصیل بزرگ شده است، مغز من مال کوچه و خیابان است و هر حرفی به دهانش بیاید می‌گوید.

من دائم اصلاحش می‌کنم که مادر جان مگر به تحصیلات است؟ مگر به پول است؟ مگر به قیافه است؟ مگر ما خودمان چه شکلی هستیم یا چه کاره هستیم؟

در همان حال که او گستاخ و پرخاشگر و حق‌به‌جانب و پرمدعاست، بدن من درخت‌ها را بغل می‌کند، غذای گربه‌ها را کنار می‌گذارد و شعر کهن می‌خواند.

با خود می‌اندیشم من کی نان حرام سر سفره آورده‌ام که این بچه اینطور وقیح شده است؟

گاهی به این فکر می‌افتم که اسمش را از شناسنامه‌ام بیرون بیاورم، یا حداقل بفرستمش کانون اصلاح و تربیت، اما می‌ترسم آنجا هم کار دستم بدهد، او همیشه قفل فرمان به دست آماده‌ی یورش بردن به هر کسی است.

مغزم آبرو نمی‌شناسد و آبروداری برایش بی‌معنی است.

الهی شکرت…

اعتراف می‌کنم اغلب اوقات مدعی شده‌ام که اثری از حسادت در وجود من نیست و من به چیزی یا کسی حسادت نمی‌ورزم اما به خودم آمدم و دیدم که یک سال تمام درگیر حسادت به یک نفر بودم آن هم فقط به خاطر ظاهرش تا اینکه بالاخره از آن حس خلاص شدم.

چقدر چیز گندی است این حسادت، نورزید، ارزش ورزیدن ندارد.

الهی شکرت…

اعتراف می‌کنم وقتی می‌شنوم که پدرم را در بچگی فلک کرده‌اند آن هم به خاطر کاری که نکرده بوده، می‌توانم بروم مدیر و ناظم الدنگ‌شان را پیدا کنم و دق دلی همه‌ی بچه‌ مدرسه‌ای‌ها را از تمام مدیرها و ناظم‌های الدنگ بر سر آن‌ها خالی کنم.

اینجور وقت‌ها تمام چیزهایی که یاد گرفته‌ام تبدیل به ادا و اصولی کلیشه‌ای و آبکی در سطح کتاب‌های تعلیمات اجتماعی می‌شوند، من قابلیتش را دارم که گردن کسی که پدرم را در بچگی آزار داده است بشکنم، می‌توانم نوه‌هایشان را گروگان بگیرم و زندگی‌شان را آسفالت کنم آن هم از نوع بسیار نامرغوبش.

پدر من شعر می‌گوید، مگر می‌شود کسی که شعر می‌گوید را بی‌دلیل یا حتی با دلیل فلک کرد؟

الدنگ‌های دوزاری.

الهی این مسائل تقصیر شما نیست، شما را شُکر…

اعتراف می‌کنم که خیلی وقت‌ها فکر کرده‌ام (یا بهتر است بگویم توهم زده‌ام) که آدم متفاوت و مهمی هستم. برایم‌ پذیرفتن اینکه توفیری با بقیه ندارم غالبن سخت بوده است.

همیشه هم این حقیقت محکم‌ توی صورتم خورده است که یک آدم کاملن معمولی هستم با یک داستان معمولی در کتاب زیستن که با یا بدون من هم جهان به حرکت خود ادامه می‌دهد.

خیلی سال پیش جایی کار می‌کردم که مثلن مهره‌ی مهمی بودم، فکر‌ می‌کردم من که بروم شرکت متلاشی می‌شود (خداییش هم شد اما نه به خاطر رفتن من 🤭)، اما رفتم و دیدم که کار ادامه پیدا کرد.

سپس از زندگی نزدیکانم حذف شدم و دیدم که زندگی آن‌ها هم ادامه پیدا کرد.

حالا دیگر می‌دانم که داستانِ من هر چه که باشد در مقیاس کلی جهان یک داستان بسیار معمولی است، همیشه داستان‌هایی هستند که از داستان‌ من غم‌انگیزتر، متفاوت‌تر، شورانگیزتر، جذاب‌تر، قابل‌توجه‌‌تر و در یک کلمه شنیدنی‌تر هستند.

دیگر به خودم اجازه داده‌ام که بار متفاوت بودن را زمین بگذارم. رنج‌ها، دغدغه‌ها و حتی دستاوردهایم را بزرگتر از آنچه هستند ندانم و بپذیرم که زندگی برای یک آدم معمولی با توقعات منطقی از خودش و دیگران ساده‌تر پیش خواهد رفت.

الهی شکرت…

اعتراف می‌کنم در خانه وقتی سبزی‌خوردن می‌خورم سبزی را با مشت برمی‌دارم و یک مرتبه در دهان می‌گذارم، درحالیکه لِنگ شاهی و ریحان تا مدتی بیرون دهانم آویزان است و ذره ذره آن را به داخل می‌کشم، اما وقتی پیش دیگران سبزی می‌خورم یکی یکی برمی‌دارم و ساقه‌ی اضافی را هم جدا می‌کنم که خدایی نکرده چیزی آویزان نشود.

وقتی جایی می‌روم ترجیح می‌دهم کلن میوه نخورم، چون میوه خوردنِ شایسته و متمدنانه با آنچه من هستم فرسنگ‌ها فاصله دارد؛ من دوست دارم آن سیب جذاب را گاز بزنم نه اینکه پوستش را دور تا دور صاف و مرتب بگیرم.

وقتی پرتقال پوست می‌کنم آب از کنار دستم راه می‌افتد و تا آرنجم پیش می‌رود.

کیوی را مگر پوست می‌کنند؟ (انصافن در خانه هم بیشتر وقت‌ها پوستش را می‌کنم،‌ فقط روی بیشتر وقت‌ها تاکید می‌کنم که دروغ نگفته باشم.)

این مثال‌ها را می‌توانم تا فردا ادامه دهم.

آن‌طور که پیش خودم هستم با آن‌طوری که پیش دیگران هستم گاهی آنقدر تفاوت دارد که مغزم یکی بودن این دو شخصیت را باور نمی‌کند، باید مدارک شناسایی نشانش دهم که باور کند این همان قبلی است. (متاسفانه عکس روی کارت ملی هم که کلن یک شخصیت سوم است، بیچاره مغزم.)

الهی شکرت…

اعتراف می‌کنم که چالش کمرشکنی بود (سی روز سی عنوان را می‌گویم) اما جان تازه‌ای به من بخشید، مثل احساسِ بدن بعد از ورزشی سنگین. بعضی شب‌ها آنقدر مستاصل بودم از اینکه چگونه عنوانی را که پرانده بودم بسط و گسترش دهم که کم مانده بود بزنم زیر گریه. تمام مدت چشمم به ساعت بود که نکند از ۱۲ بگذرد، انگار که اگر تا قبل از ۱۲ منتشر نمی‌کردم جوخه‌ی اعدام در انتظارم بود.

استاد نازنینی داشتیم (خدا به ایشان عمر طولانی عطا کند) که ما را وادار به انجام تمرینی بسیار سخت اما بسیار اثربخش کردند.

اسم تمرین «اعتراف شب» بود، به این صورت که باید برای مدت یک هفته در پایان روز به چیزی در مورد خودمان اعتراف می‌کردیم و آن را در گروه به اشتراک می‌گذاشتیم که همه ببینند، جمله هم باید با «اعتراف می‌کنم» شروع می‌شد؛ انگار که کشیش پشت شیشه و ما هم جلوی پنجره‌ی اعتراف نشسته بودیم و مثلن باید می‌گفتیم «اعتراف می‌کنم که حالم از فلانی به هم می‌خورد»، «اعتراف می‌کنم از اینکه فلانی با سر زمین خورد دلم خنک شد»، «اعتراف می‌کنم که دلم می‌خواهد با فلانی که از قضا زن هم دارد بخوابم»، «اعتراف می‌کنم که دروغ گفتن برایم راحت‌تر از گلاویز شدن با آدم‌ها است»، «اعتراف می‌کنم که هر وقت فرصت پیدا کنم دست توی دماغم می‌کنم».

می‌توانستیم به اعترافات پر و بال هم بدهیم و هر قدر لازم بود جزئی‌تر معترف شویم.

(نیازی به توضیح نیست که اعتراف قاعدتن به چیزی منفی تعلق می‌گیرد،‌ اینکه بگویی اعتراف می‌کنم خودم را خیلی زیبا می‌دانم فقط دل مادر نازنینت را شاد می‌کند و به کار این تمرین نمی‌آید.)

من هم که خدا نکند برای آموزشی هزینه کرده باشم، تا ریق آن را درنیاورم بی‌خیالش نمی‌شوم، طوریکه روزی یک ریال برایم آب می‌‌خورد (اعتراف می‌کنم که دارم سعی می‌کنم خودم را مسئول و متعهد جلوه دهم، آنقدر آموزش نصفه و نیمه دارم که خدا می‌داند.)

به هر حال کلاس ملیله‌دوزی نرفته بودم که بتوانم تمرین‌هایم را نادیده بگیرم، رفته بودم به دنبال شفا پس باید انجامش می‌دادم. (یادم باشد در این مورد مفصل افاضات کنم.)

انجام دادنش برای منی که همیشه تلاش کرده بودم تصویری بی‌عیب و نقص از خودم بسازم و به نمایش بگذارم واقعن سخت بود اما هر روز انجامش دادم.

از آن زمان تا کنون این تمرین همراه من است‌، آنقدر به همه چیز اعتراف کرده‌ام که «اعترافات ژان ژاک روسو» بچه‌بازی به نظر می‌آید اما هنوز هم خیلی چیزها هستند که جرأت اعتراف کردن بهشان را ندارم (انصافن اعتراف دیگر یک چیز کردنی به نظر نمی‌آید، از هر زاویه‌‌ای هم که بخواهی نگاه کنی. من هم همیشه بی‌‌ادب نیستم، فقط در برخی زوایا هستم.)

به سرم زده است که حالا که استخوان‌هایم در این چالش نرم شده‌اند در این چند شب باقیمانده تا سال نو به اعترافات شبانه بپردازم. هر کس هم که دلش می‌خواهد خونین و مالین به استقبال سال جدید برود می‌تواند به این دورهمی بپوندد.

اگر دوست داشتید اعتراف‌تان را کامنت کنید (اعتماد به نفسم برای خودم هم عجیب است، انگار که دو میلیون دنبال‌کننده دارم).

به هر حال یک جایی اعتراف کنید که دو نفر بخوانند. همین.

الهی شکرت…

بیماری‌های خود‌-ایمنی برایم بسیار عجیب‌اند؛ زمانی که سیستم بر علیه خودش دست به عمل می‌زند، خودش را دشمن فرض می‌کند و یک جنگ‌ِ داخلی تمام عیار را بر علیه خودش راه می‌اندازد.

در این حالت، عملیات تخریب با سرعت زیادی پیشروی می‌کند و سیستم از درون دچار فروپاشی می‌شود.

چرا سیستمی باید برعلیه خودش اقدام کند؟ چرا باید به خودش شک کند و اعتمادش را به عملکرد صادقانه‌ی خودش از دست بدهد آن هم درحالیکه اعضا همچنان دارند وظایف خودشان را به درستی انجام می‌دهند؟ چرا این اختلال در شناسایی خود از بیگانه رخ می‌دهد و چرا بدن برای خودش تبدیل به دشمنی فرضی می‌شود؟

شاید سیستم ایمنی جنگی خودساخته را راه می‌اندازد که کاری برای انجام دادن داشته باشد، انگار می‌خواهد عزت نفس‌اش را بازیابد اما چون تهدیدی بیرونی وجود ندارد ناچار وارد جنگی داخلی می‌شود و آنقدر ادامه می‌دهد تا از سرزمینی که روزی برای حفظ‌ آن می‌جنگید، جز خرابه‌ای باقی نماند.

انگار که سیستم ایمنی می‌خواهد دلیل وجودی‌اش را حفظ کند و به بودنش در بدن رسمیت ببخشد، شاید می‌ترسد که کنار گذاشته شود یا شاید دیگر در دوران اوج خودش نیست؛ مثل هنرمندی که زمانی در اوج بوده و حالا دست به خودکشی می‌زند چون نمی‌تواند فراموش‌شدنش را تاب بیاورد، یا مثل کسی که بازنشست می‌شود و در افسردگی فرو می‌رود، یا مثل پدر و مادری که استقلال فرزندشان را تهدیدی برای نقش خودشان می‌دانند و سعی می‌کنند مانع آن شوند.

نشخوار ذهنی دقیقن همان کاری است که سیستم ایمنیِ معیوب انجام می‌دهد؛ ذهنْ کاری بیهوده و تکراری را تولید می‌کند تا بیکار نباشد، انگار که خودش دائم کف اتاق را کثیف می‌کند و بعد می‌ایستد به تمیز کردن.

شکستی محتوم در انتظار این جنگ است، پیروزی سیستم ایمنی در این موقعیت مساوی با مرگ است اما او چشمش را به روی این حقیقت می‌بندد، جنگجویی که نمی‌تواند شمشیرش را زمین بگذارد حتی وقتی دشمنی نیست.

وقتی خوب نگاه کنیم می‌بینیم که تمام جنگ‌های عالم جنگ‌های داخلی‌اند؛ هیچ جنگی خارجی نیست، آدم‌ها با خودشان می‌جنگند، با آن بخش از خودشان که نمی‌خواهند بپذیرند بخشی از آن‌هاست و جنگ‌ها تنها زمانی پایان می‌یابند که آدم‌ها تا سنگرهای «پذیرش» عقب‌نشینی کنند.

بیماری‌های خود‌-ایمنی برایم بسیار عجیب‌اند؛ زمانی که سیستم بر علیه خودش دست به عمل می‌زند، خودش را دشمن فرض می‌کند و یک جنگ‌ِ داخلی تمام عیار را بر علیه خودش راه می‌اندازد.

در این حالت عملیات تخریب با سرعت زیادی پیشروی می‌کند و سیستم از درون دچار فروپاشی می‌شود.

چرا سیستمی باید برعلیه خودش اقدام کند؟ چرا باید به خودش شک کند و اعتمادش را به عملکرد صادقانه‌ی خودش از دست بدهد آن هم درحالیکه اعضا همچنان دارند وظایف خودشان را به درستی انجام می‌دهند؟ چرا این اختلال در شناسایی خود از بیگانه رخ می‌دهد و چرا بدن برای خودش تبدیل به دشمنی فرضی می‌شود؟

شاید سیستم ایمنی جنگی خودساخته را راه می‌اندازد که کاری برای انجام دادن داشته باشد، انگار می‌خواهد عزت نفس‌اش را بازیابد اما چون تهدیدی بیرونی وجود ندارد ناچار وارد جنگی داخلی می‌شود و آنقدر ادامه می‌دهد تا از سرزمینی که روزی برای حفظ‌ آن می‌جنگید جز خرابه‌ای باقی نماند.

انگار که سیستم ایمنی می‌خواهد دلیل وجودی‌اش را حفظ کند و به بودنش در بدن رسمیت ببخشد، شاید می‌ترسد که کنار گذاشته شود یا شاید دیگر در دوران اوج خودش نیست؛ مثل هنرمندی که زمانی در اوج بوده و حالا دست به خودکشی می‌زند چون نمی‌تواند فراموش‌شدنش را تاب بیاورد، یا مثل کسی که بازنشست می‌شود و در افسردگی فرو می‌رود، یا مثل پدر و مادری که استقلال فرزندشان را تهدیدی برای نقش خودشان می‌دانند و سعی می‌کنند مانع آن شوند.

نشخوار ذهنی دقیقن همان کاری است که سیستم ایمنیِ معیوب انجام می‌دهد؛ ذهنْ کاری بیهوده و تکراری را تولید می‌کند تا بیکار نباشد، انگار که خودش دائم کف اتاق را کثیف می‌کند و بعد می‌ایستد به تمیز کردن.

شکستی محتوم در انتظار این جنگ است، پیروزی سیستم ایمنی در این موقعیت مساوی با مرگ است اما او چشمش را به روی این حقیقت می‌بندد، جنگجویی که نمی‌تواند شمشیرش را زمین بگذارد حتی وقتی دشمنی نیست.

وقتی خوب نگاه کنیم می‌بینیم که تمام جنگ‌های عالم جنگ‌های داخلی‌اند؛ هیچ جنگی خارجی نیست، آدم‌ها بر علیه خودشان می‌جنگند، بر علیه آن بخش از خودشان که نمی‌خواهند بپذیرند بخشی از آن‌هاست و جنگ‌ها تنها زمانی پایان می‌یابند که آدم‌ها تا سنگرهای «پذیرش» عقب‌نشینی کنند.

الهی شکرت…

من معنای هیچ‌کدام از ایسم‌ها را نمی‌دانم؛ دلایل پیدایش‌شان، باورهایی که آن‌ها را پشتیبانی می‌کنند، علت زوال‌‌شان، شخصیت‌هایش شاخص‌شان و هیچ‌چیز دیگر را.

واقعیت این است که دلم هم نمی‌خواهد که بدانم، وقتی هنوز در مورد خودیسمِ خودم هیچ چیز نمی‌دانم چرا باید دلم بخواهد درباره‌ی ایسم‌های دیگر چیزی بدانم؟

وقتی هنوز خودم را از بسیاری از لذت‌های ساده منع می‌کنم، وقتی درونم را سانسور می‌کنم، وقتی تلاش می‌کنم کنترل کنم یا خودم را ثابت کنم، چرا باید فاشیسم درونی‌ام را رها کنم و به دنبال معنای آن جایی بیرون از خودم باشم.

هنوز مطمئن نیستم چای را ترجیح می‌دهم یا قهوه را، هنوز می‌توانم بیش از حد اهمال‌کار شوم و هیچ کاری را به سرانجام نرسانم، هنوز نمی‌دانم چه زمانی عمیقن شاد هستم یا شاد بوده‌ام، هنوز ترسْ بسیار قوی‌تر از من است، … وقتی هنوز یک ایدئولوژی درونی ندارم چرا باید به دنبال شناختن ایدئولوژی‌های بیرونی باشم؟

آری، من معنای فاشیسم را نمی‌دانم و اصلن هم حیف نیست که نمی‌دانم.

الهی شکرت…

بازیگری شغل عجیب و غریبی است؛ در تمام مشاغل پُرکار بودن نقطه‌ی قوت به حساب می‌آید و سبب پیشرفت در آن کار می‌شود، اما در بازیگری پر‌کار بودن مساوی می‌شود با از چشم افتادن و تبدیل شدن به بازیگری که دستِ رد به سینه‌ی هیچ پیشنهادی نمی‌زند و سخت‌گیری در انتخاب نقش ندارد.

در هر شغلی اگر پرکار باشی به عنوان فردی کوشا شناخته می‌شوی که رسیدن به موفقیت را حق تو می‌دانند، اما در بازیگری برداشت‌‌ها جور دیگری است؛ هیچ‌کس نمی‌گوید که بازی کردنْ شغل این فرد است و محل گذران زندگی‌اش، بازیگر را مساوی می‌دانند با نقش‌هایی که می‌پذیرد. انتظار می‌رود که آن‌ها را با دقت انتخاب کند و به بازی کردن در هر نقشی تن ندهد.

این در حالی است که هیچ فردی را در هیچ شغلی مساوی با مشتری‌هایش نمی‌دانند؛ شما می‌توانید جنس خودتان را به هر کسی که می‌خواهید بفروشید، اما بازیگر نمی‌تواند مهارتش را به هر کسی بفروشد.

از آن طرف کم‌کار بودن هم مساوی می‌شود با فراموش شدن؛ اگر به طور منظم دیده نشوی فراموش می‌شوی.

بالاخره پُربازی باشند یا کم‌بازی؟

واقعن ربطش به من چیست که بخواهم به آن بیندیشم؟ شاید از این منظر باشد که مثل زندگی است؛ در نمایش زندگی هم نه می‌شود پربازی بود و نه کم‌بازی، باید جایی در وسط این‌ها باشی؛ روی خط تعادل که لزومن یک خط صاف نیست اما مرز مشخصی دارد.

شاید برای همین است که در نمایش زندگی نمی‌توانی بازیگر باشی، نقشی برای بازی کردن نیست، فقط حضور است؛ یک حضور دائمی و حضور چیزی نیست که از اندازه خارج شود.

الهی شکرت…

چه کسی گفته است که درِ گفتگو باید باز باشد؟ یا تمدن‌ها باید با هم گفتگو کنند؟ یا مشکلات آدم‌ها با گفتگو حل می‌شود؟

درِ گفتگو را باید محکم بست و قفل کرد و پشت در هم یک چیزی گذاشت که به‌هیچ‌وجه باز نشود چون کسی جنبه‌ی گفتگو ندارد؛ تمدن‌ها جنبه‌اش را ندارند، از ما که آدم‌های ساده و معمولی هستیم چه توقعی می‌رود.

گفتگو تشکیل شده است از گفت‌ و گو، یعنی فلانی یک چیزی گفت حالا تو بگو. درحالیکه آنچه در حقیقت رخ می‌دهد این است: گفت‌گفت یا گوگو.

گوگو هم قشنگ است‌ها، اصلن بیشتر آدم‌ها دوست دارند فقط گوگو باشد؛ یکی فقط گوش کند و آن‌ها بگویند و بگویند. اصلن مگر کس دیگری هم چیز قابل گفتنی دارد به غیر از آن‌ها؟

در مجموع به نظرم هر چه گفتگو کمتر باشد آدم راحت‌تر است، هیچوقت از گفتگو نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود و چیزی جز صرف بیهوده‌ی همان انرژی اندکی که داریم نیست.

نمی‌دانم چرا مشاوران و روانشناسان انقدر اصرار دارند به گفتگو، درحالیکه تا قبل از شروع گفتگو همه چیز سر جای خودش است، به محض اینکه آدم‌ها تصمیم می‌گیرند در مورد چیزی گفتگو کنند همه چیز به هم می‌ریزد.

من تا کنون گفتگو ندیده‌ام، تنها چیزی که دیده‌ام تلاش برای اثبات درستی نظرها و عقاید است یا تلاش برای قانع کردن همدیگر که دست آخر هم همه همان‌جایی هستند که پیش از شروع گفتگو بودند، چرا؟ چون نیامده بودند که گوش کنند، فقط آمده بودند که بگویند من بهتر از تو می‌دانم.

ناگفته نماند که خودم سردسته‌ی همین آدم‌ها هستم و چون جنس خراب خودم را می‌شناسم ترجیح می‌دهم گفتگویی نکنم.

الهی شکرت…

دال: خوب است که این روزها کسی حوصله‌ی خواندن ندارد.

صاد: چطور؟

دال: می‌خواهم چیزهایی بنویسم که دلم نمی‌خواهد کسی آنها بخواند.

صاد: بهتر نیست ننویسی؟

دال: نمی‌توانم، دلم می‌خواهد یک جایی آن را نوشته باشم.

صاد: خب بهتر نیست اینجا منتشر نکنی؟

دال: دلم می‌خواهد بنویسم و رها کنم،‌ مثل نامه‌ای به مقصدی نامعلوم.

صاد: به هر حال اگر اینجا بگذاری یعنی هر کسی که از این حوالی رد شود می‌تواند آن را بخواند.

دال: مگر هر کسی که از حوالی‌ نامه‌‌ای رد شود آن را باز می‌کند و می‌خواند؟

صاد: خودت می‌گویی نامه، نامه تا می‌شود و درون پاکت می‌رود که تازه آن هم کنجکاوی آدم‌ها را برانگیخته می‌کند،‌ اگر جلوی خود را می‌گیرند و نمی‌خوانند به خاطر افکار روشنفکرانه‌ای است که چیزهای درباره‌ی حفظ حریم شخصی و این‌ها می‌گویند.

دال: به هر حال وقتی جایی نوشته شده «لطفن این متن را نخوانید» آدم‌ها باید احترام بگذارند دیگر، مگر نه؟

صاد: حالا چه می‌خواهی بنویسی که انقدر نگران خوانده شدنش هستی؟

دال: می‌خواهم داستان آن شبی را بنویسم که نزدیک بود با او بخوابم.

صاد: مسخره کرده‌ای؟ اگر هم کاملن خوابیده بودی باز هم چیز دندان‌گیری از آب درنمی‌آمد، این همه آدم با هم می‌خوابند، شما هم یکی مثل همه، چه اهمیتی دارد؟ اصلن داستانت را روی دیوار بنویس، هیچ‌کس میلی به خواندنش ندارد.

دال: اشتباه می‌کنی، همه کنجکاو همان چند دقیقه‌ی قبلش هستند، چیزی که چنین روایتی را اروتیک می‌کند جایی حوالی اتفاق افتادنش است، وگرنه وقتی اتفاق می‌افتد که پورن است و جذابیتی ندارد.  البته اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که دوست داشتم اتفاق بیفتد، دوست داشتم حس کنم که نزدیک بود اتفاق بیفتد.

صاد: خب، حالا داستانت را تعریف کن ببینیم منظورت از اروتیک چیست.

دال:  نگفتم که می‌خواهم تعریفش کنم، گفتم می‌خواهم بنویسمش.

صاد: ای بابا، خب بنویس، پس چرا نمی‌نویسی؟

دال: برای اینکه تو همین الان هم دندان تیز کرده‌‌ای برای خواندنش.

صاد: لعنت به تو، اصلن چرا از اول درباره‌اش حرف زدی، به من چه ربطی داشت، می‌نوشتی دیگر.

دال: چه اهمیتی دارد که درباره‌اش حرف زده باشم یا نه، می‌دانی چند داستان اروتیک نوشته شده است که تو نخوانده‌ای، این هم یکی از آنها، چه فرقی برایت دارد؟

صاد: بله، اما اولن روی آن‌ها برچسب نزده‌اند که «لطفن این متن را نخوانید»، می‌توانیم هر وقت دلمان خواست بخوانیم، دومن آن‌ها مربوط به شخصیت‌های واقعی نیستند؛ چیزهایی هستند در کتاب‌ها یا فیلم‌ها.

دال: پس اروتیک بودن در ذات برایت جذاب نیست، تو دوست داری داستانِ اروتیک یک آشنا را بدانی. اما من آن را بدون نام منتشر می‌کنم پس خودت را خسته نکن، هیچوقت نخواهی فهمید که این داستانِ من است.

صاد: اگر منم که پیدایش می‌کنم و از لج تو هم که شده برای همان کسی که دوست داشتی با او بخوابی هم می‌فرستم و می‌گویم که تو داستانشان را نوشته‌ای.

دال: حالا چرا انقدر تند می‌روی، مرا بگو که فکر می‌کردم می‌شود به تو اعتماد کرد.

صاد: راست می‌گویی، من تند رفتم، بیا از اول شروع کنیم. داستانت را بنویس و برای اینکه مطمئن شوی که آن را نخوانده‌ام حقیقتی را هم در مورد من بنویس، چیزی که حس می‌کنی اگر بخوانم ساکت نخواهم ماند.

 

دال: قبول.

 

«لطفن این متن را نخوانید»

.

.

.

ناخودآگاه خودم را جمع کردم، قلبم طوری می‌زد که حس می‌کردم صدایش از بیرون هم شنیده می‌شود، صاد لعنتی گوش‌های تیزی دارد.

 

الهی شکرت…

بعضی مفاهیم را آنقدر دستمالی کرده‌ایم که رمقی برایشان نمانده است؛ مفاهیمی مانند موفقیت، خوشبختی، عشق، آزادی،…

وقتی بهشان می‌رسیم انگار به دستمالی کهنه رسیده‌ایم که دیگر حتی به درد گردگیری هم نمی‌خورد.

هر چه خودم را مرور می‌کنم می‌بینم بعد از این همه دست‌فرسود کردن آنها در هر دوره از زندگی، دست آخر هیچ تعریفی برایشان ندارم؛ چیزی که مال من باشد، چیزی که دلم بخواهد آن را مثل دستمالی نو با یک گلدوزی ظریف در جیبم بگذارم و هر جای زندگی که نیاز شد با لذت و افتخار از جیبم بیرون بیاورم.

هر بار که گمان کردم این مفاهیم را می‌شناسم توسط همان‌ها غافلگیر شده‌ام. حالا وقتی ذهنم می‌خواهد تعریفی تازه را به من بفروشد می‌گویم از کجا مطمئنی که معنای خوشبختی را می‌‌دانی وقتی که هنوز این فیلم به پایان نرسیده است؟ شاید در سکانس پایانی اتفاقی بیفتد که مفهوم خوشبختی را برایت دگرگون کند.
کم نبود این همه تعریفِ به ظاهر پرمغز که دست‌آخر پوسیده از کار درآمدند؟ کم نیست این همه یاوه‌گوییِ بی‌ثمر؟

به دنبال معنا بودن برایم بی‌معنا شده است؛ معنایی در کار نیست، همه چیز یک گذار است، یک تغییر مداوم از حالتی به حالتی دیگر.
مولانای جان می‌گوید:

آنچ با معنیست خود پیدا شود
وانچ پوسیده‌ست او رسوا شود

اجازه می‌دهم هر چیزی خودش خودش را معنا کند، من برای معنایابی زیادی دست‌فرسودم.

الهی شکرت…

به شکل و قیافه و قد و قواره و خانواده‌‌ات دل‌خوش نباش، حسابی دست‌هایت را بکش تا بلند شوند، چرا که دستِ کوتاهت را پیشانیِ بلندت جبران نمی‌کند، همین.

پ.ن: آیا در حال آب بستن به عناوین باقیمانده هستم؟ نیت‌اش را کرده‌ام اگر خدا قبول کند، فقط عذاب وجدان دارم، می‌ترسم «مشغول‌‌ذمه‌»ی این عنوان‌ها شوم (دلم‌ می‌خواهد مغزِ کسی که این عبارت را ساخته است باز کنم و ببینم داخلش دقیقن چه خبر است).

با اینکه می‌ترسم از خِفْت شدن در کوچه‌های تنگ و تاریک مغزم توسط این عنوان‌ها، اما خودِ مغزم دیگر مرزهای ترس از ترسیدن را رد کرده است، از بس که تحت فشار است 😐

الهی شکرت…

دسته‌بندی‌ها

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی
Loading
/
  • ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    ردپاهای تازه - ۴۳ - تو متفاوت از دیگران نیستی

    Mar 6, 2026 • 00:14:00

    تو متفاوت از دیگران نیستی (کدام هزینه را می‌خواهی پرداخت کنی؛ هزینه‌ی چاق بودن یا لاغر بودن؟ با توهم متفاوت بودن کار را برای خودت سخت نکن.)

  • ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    ردپاهای تازه - ۴۲ - لطفن سیب را نخور

    Mar 5, 2026 • 00:07:16

    قصه، قصه‌ی خوردن سیب است، سیب را نخور، اعتماد کن.

  • ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    ردپاهای تازه - ۴۱ - خداوند ما را در برگرفته است

    Mar 4, 2026 • 00:06:16

    خداوند ما را در برگرفته است و در شقفت خود از ما مراقبت می‌کند.

  • ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    ردپاهای تازه - ۴۰ - بهترین توصیف جهنم

    Mar 3, 2026 • 00:06:16

    بهترین توصیف جهنم

  • ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    ردپاهای تازه - ۳۹ - بازی را خراب نکن

    Mar 2, 2026 • 00:11:58

    بازی را خراب نکن.

  • ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    ردپاهای تازه - ۳۸ - خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم

    Mar 1, 2026 • 00:11:20

    خداوند را در نعمت‌ها پیدا کنیم.

  • ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    ردپاهای تازه - ۳۷ - ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

    Feb 28, 2026 • 00:04:56

    ایمان مرا قوی‌تر کن با معجزات بزرگ‌تر

  • ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    ردپاهای تازه - ۳۶ - مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

    Feb 27, 2026 • 00:05:29

    مهم‌ترین ویژگی خداوند چیست؟

  • ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    ردپاهای تازه - ۳۵ - نجات از درماندگی

    Feb 26, 2026 • 00:07:08

    نجات از درماندگی

  • ردپاهای تازه - ۳۴ -  آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    ردپاهای تازه - ۳۴ - آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

    Feb 25, 2026 • 00:08:38

    آیا معجزه برای همه اتفاق می‌افتد؟

© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۵ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد