خاطرات سفر ده روزه ی جنوب

دوم فروردین نود و هشت ساعت دو ظهر حرکت کردیم، از سمنان گذشتیم، شب را در دامغان صبح کردیم. فردا صبح از مسیر جندق به سمت کویر مصر حرکت کردیم، تا چشم کار میکرد کویر بود و بیابان صاف و یکدست، در دشت کویر بودیم، ۴۰ کیلومتر بعد از جندق رسیدیم به کویر مصر، آفرود کردیم و پابرهنه راه رفتیم. سپس راه افتادیم به سمت بیرجند و در مسیر از طبس عبور کردیم. بیرجند شهر وسیع و تمیزی بود با شهرسازی خوب، خیابانهای عریض و مغازه هایی که تا نیمه شب باز بودند. چهارم فروردین بیرجند را به...

ادامه مطلب

ماجراهای تولد سی و پنج سالگی

یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ساعت ۶ چشم هام رو باز کردم اما چون سرما خورده بودم به خودم گفتم یه کم دیگه بخواب. اینطوری شد که ساعت ۷ بلند شدم. مواد کیک رو از یخچال بیرون آوردم و وسایل رو آماده کردم. بعد از صبحانه و بعد از رفتن احسان دست به کار شدم. اولین باری بود که می خواستم کیک اسفنجی درست کنم. قبلا دستور کیک رو از سایت شف طیبه توی دفترم نوشته بودم، دو تا دستور داشتم. با اولین دستور شروع کردم. زرده و سفیده رو با وسواس جدا کردم، سفیده رو جدا زدم، زرده هم با شکر...

ادامه مطلب

با غریبه های درونمون آشنا بشیم

روز اول مدرسه، کلاس اول ابتدایی، من و یه عالمه بچه ی دیگه رو انداخته بودن توی یه اتاق شیشه ای در حالیکه یه کارت که اسم و فامیلیمون روش نوشته شده بود به گوشه ی مقنعه ی هر کدوممون وصل بود. معلم ها اسم بچه ها رو از روی لیستی که دستشون بود صدا می زدن و می گفتن مثلا شاگردهای من بیان این طرف. معلم ده بار گفت مریم کاشانکی، مریم کاشانکی. من هیچی نگفتم. آخر سر کارت ها رو یکی یکی نگاه کرد و وقتی رسید به من گفت چرا هرچی صدات می زنم هیچی نمی گی؟ چرا...

ادامه مطلب

من اصلا گیج نیستم، می دونم تو هم نیستی

یه بار از یه کلینیک وقت ِ چشم پزشکی گرفتم. از كرج رفتم تهران و توی اوج شلوغی ِ تهران به سختی خودمو رسوندم به كلينيك. وارد شدم و حضورمو به منشی دکتر اعلام كردم. منشی گفت دکتر عمل داره و با یک ساعت تاخیر میاد. منم از فرصت استفاده کردم و پیش دو تا دکتر  ِ دیگه توی همون کلینیک رفتم، داروهامو از داروخانه ی کلینیک گرفتم، از در اومدم بیرون، از خیابون رد شدم رفتم اون طرف و سوار اتوبوس شدم. يه مدت كه گذشت در حالیکه میله ی وسط اتوبوس رو گرفته بودم و به مناظری که...

ادامه مطلب

احمق نباشیم

پدر من یه عمر سیگار می کشید، وقتی میگم یه عمر منظورم از شونزده سالگی تا حدود شصت سالگیه و در تمام این سالها آمار دو پاکت سیگار در روز رو داشت. از این عمر طولانی، حدود بیست و خورده ای سالش هم نصیب من شد. در تمام اون سالها من متنفر بودم از سیگار، از بوی موندگی ِ تهوع آورش که به فرد سیگاری می چسبه، از نفسی که سعی می کنی بدی داخل اما همش با عذاب و نفرته، از اینکه تمام هیکلت همیشه بوی گند سیگار میده در حالیکه تو فقط یه محکوم به تحملی. پدر جان...

ادامه مطلب

رابطه ی مردان و سوسک

هر وقت شنیدید که یه مردی میگه من از سوسک نمی ترسم اما چندشم میشه، مطمئن باشید که می ترسه، خیلی هم می ترسه. کسی که از سوسک نمی ترسه هیچوقت این جمله رو به کار نمی بره چون پیشفرض اینه که همه از سوسک چندششون میشه و اصلا نیازی به گفتنش نیست. خانوم هایی هم که می ترسن که خیلی واضح می گن که ما از سوسک می ترسیم. من مدتیه متوجه شدم که تعداد آقایونی که از سوسک میترسن خیلی بیشتر از خانوم هاست و تازه شدت ترسشون هم غیر طبیعیه، یعنی از سوسک در حد یه سوسک...

ادامه مطلب

شکست عشقی

زنگ زد گفت: «یه نسخه از پایان نامه ی فوق لیسانست رو بده به من.» من خیلی خوشحال شدم گفتم: «واقعا میخوای پایان نامه ی منو داشته باشی؟!» گفت: «آره، حجمش خیلی زیاده، میخوام پشت برگه هاش چک نویس کنم ورق سفید حروم نشه.» ? ? به نظرم ضایع ترین نوع شکست ِ عشقی بود. ☹️  

ادامه مطلب

عمل دماغ

چند باري رفتم مطب يه دكتر گوش و حلق و بيني كه گوشم رو چك كنم. اگه رفته باشيد مي دونيد كه توو مطب اين پزشكانِ عزيز همه رسما توو دماغِ همديگه هستن. توو يكي از اين مراجعات يه دختر تقريبا هجده ساله (از حرفهايي كه راجع به مدرسه و كنكور ميزد فهميدم) كنار من نشسته بود كه خيلي بي مقدمه از من پرسيد:"خانوم شما دماغتو اينجا عمل كردي؟" منم با اعتماد به نفس گفتم: "نه من دماغمو عمل نكردم." كه اون در جواب گفت:"آهان، خدارو شكر، ترسييييدم." (يعني دقيقا با همين لحن) خوشحال بود كه كار دكتر احتمالا ديگه انقدر...

ادامه مطلب

ماجراهای خواهر عروس

جمعه بود. جمعه ی قبل از عروسی سمانه. عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه. جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه ی پدری. یک هفته ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی موردی که مجبور شدیم انجام بدیم. هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن. یک بند کار کردن. استرس ِ اینکه بالاخره میرسیم این همه کار رو تموم کنیم یا نه. هماهنگی های روزهای آخر نزدیک به عروسی. همه ی اینا اونقدر مارو خسته کرده بود که وقتی جمعه...

ادامه مطلب

سوتی های دانشجویی

دورانِ دانشجوييِ من پُر بود از سوتي هاي ريز و درشت. يه شب قبل از خواب، توو خونه ي دانشجويي، رفتم دستشويي؛ مسواك زدم، گلاب به روتون بقيه ماجرا رو انجام دادم، بلند شدم و دقيقا همون موقع "دوباره" مسواك زدم ?? يعني حتي از مزه ي دهنم هم نفهميدم كه من همين الان مسواك زده بودم ? وَسَطاي مسواكِ دوم بود كه فهميدم. احتمالا ذهنم خيلي درگير بوده، توجيه بهتري نميشه آورد كه كمتر ضايع باشه. ?

ادامه مطلب