ماجراهای اسباب‌کشی – ۲۰‌ ام تا ۲۴ ام مهر ماه ۱۴۰۱

جابه‌جایی غول‌آسای ما روز چهارشنبه بیستم مهر ماه ۱۴۰۱ اتفاق افتاد. این جابه‌جایی از هر لحاظ غول‌آسا بود، هم به لحاظ فیزیکی هم به لحاظ روحی و روانی. من شب قبلش بسیار کم خوابیدم، با وجودیکه خیلی خیلی خسته بودم اما بدخواب شده بودم. این چندمین شبی بود که با بدخوابی صبح می‌شد.

شب را پایین خوابیده بودیم چون دیگر جایی برای خوابیدن نداشتیم. هر دوی ما روز را خیلی زود شروع کردیم. به محض بیدار شدن رفتیم بالا و دست به کار شدیم. من کلی وسیله داشتم که باید در ماشین خودم جا می‌دادم. احسان هم باید ماشین‌های ظرفشویی و لباسشویی و اجاق گاز و یخچال را آماده‌ی بردن می‌کرد. من بی سر و صدا و بدون اینکه احسان را درگیر این موضوع کنم بارها و بارها از پله‌ها بالا و پایین رفتم و وسیله‌ها را مرتب در ماشینی که از قبل صندلی‌هایش را خوابانده بودم جا دادم. این ماشین طفلکی تا به حال به اندازه‌ی چندین کامیون برای ما بار جابه‌جا کرده است.

نیروهایی که قرار بود برای اسباب‌کشی بیایند به موقع آمدند و شروع کردند به پایین آوردن وسیله‌ها. تا ماشین از راه برسد خیلی از وسیله‌ها را آورده بودند پایین توی پیلوت قرار داده بودند. خیلی‌ها را هم که ما خودمان به مرور پایین آورده بودیم.

راستش را بگویم وقتی حجم وسیله‌ها را در پیلوت دیدم مخلوطی از نگرانی و ناراحتی بر من غالب شد. می‌دانستم که مساله‌ای نیست، نهایتش این است که وسیله‌ها در یک ماشین جا نمی‌شود و همان موقع ماشین دیگری اضافه می‌کنیم. اما بیشتر از دست خودم ناراحت بودم و از اینکه چرا قید وسیله‌های بزرگی مثل کمد و کتابخانه را نزدم. سعی می‌کردم ناراحتی‌ و نگرانی‌ام را به روی خودم نیاورم تا به احسان منتقل نکنم. اما ساعت‌های سختی را گذراندم. نفهمیدم چطور صبحانه‌ی مختصری خوردم. قرار بر این بود که من زودتر حرکت کنم تا خانه را برای ورود اثاثیه مهیا کنم.

فکر می‌کنم ساعت نزدیک ۱۱ بود که شربت و لیوان یک بار مصرف خریدم و با ماشینی مملو از وسیله که جای سوزن انداختن در آن نبود به سمت کرج راهی شدم. وقتی رسیدم اول مستقیم به خانه‌ی پدر رفتم و لپ‌تاپ‌ها را گذاشتم و از پدر کلمن آب و فلاسک چای را (که با وسواس خاص خودش مهیا کرده بود) تحویل گرفتم و به سرعت به خانه رفتم.

با تمام توانی که در تن داشتم وسیله‌های داخل ماشین را خالی کردم. گاهی اوقات تصور می‌کردم که امکان ندارد زنده از این ماجرا بیرون بیایم و دائم از خدا می‌خواستم که کارها را برای من ساده کند. یک بار درحالیکه کلی وسیله دستم بود با شیر آبی که در پیلوت بود برخورد کردم و آب باز شد و با فشار شروع کرد به ریختن روی من. با هر زحمتی بود آب را بستم و از این وضعیت خنده‌ام گرفت. همسایه‌هایمان آدم‌های فوق‌العاده‌ای هستند. برایم آب آوردند. یکی یکی هم می‌آمدند و می‌گفتند که ما هستیم هر کاری داشتی بگو. وقتی هم که نیروها آمدند برایشان چای برده بودند.

زمانی که در ذهنم تصمیم به جابه‌جایی گرفته بودم نوشته بودم که دلم می‌‌خواهد خانه‌‌ی ما خانه‌ای بسیار نورگیر با نقشه‌ی عالی، سه اتاق خواب، در محله‌ای امن و آرام، در کوچه‌ای عریض، با درختان کهن و همسایه‌های فوق‌العاده باشد. شاید باور نکنید (چون خودم هم به سختی باورم می‌شود) اما این خانه دقیقا تمام این مشخصات را دارد. جالب است که این کوچه عریض‌ترین کوچه‌ای است که تا به حال دیده‌ام، در واقع می‌شود گفت که یک خیابان است نه یک کوچه به طوریکه به راحتی می‌شود درحالیکه ماشین‌ها پارک هستند دور یک فرمان زد. ماشین‌ها در عرض کوچه کنار هم پارک می‌کنند به جای اینکه در طول کوچه پشت سر هم پارک کنند. یعنی تا این حد عریض است. فقط فراموش کرده بودم در لیست خواسته‌هایم به آسانسور اشاره کنم 🤭

اما حالا همین تضاد باعث شده است که دلم خانه‌ای همکف بخواهد.

خلاصه که هر طور بود وسیله‌ها را بالا بردم، حتی به اندازه‌ی یک تلفن زدن به احسان و خبر دادن و خبر گرفتن معطل نکردم. همینکه کارم تمام شد احسان تماس گرفت و گفت که احتمالا رسیدنشان یکی دو ساعت زمان می‌برد. وااای خدای من… اصلا لازم نبود انقدر عجله کنم و یک نفس کار کنم. رفتم بالا و غش کردم. یک لیوان چای خوردم و رفتم بیرون و دو بسته بیسکوییت و خرما و از این جور چیزها خریدم که این بندگان خدا که از راه می‌رسند از آنها پذیرایی کنم.

وقتی رسیدم خانه احسان هم از راه رسید. کامیون هنوز نرسیده بود. وقتی رسیدند با شربت خنک و بیسکوییت از آنها پذیرایی کردم و آنها هم بلافاصله شروع به کار کردند. احسان هم به سراغ نهار رفت.

راه پله‌های این خانه بسیار باریک است و سقف آن هم کوتاه. وسایل ما هم همگی مثل اخلاقیات خودم گل درشت هستند. وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم تمام وسایل ما بسیار بزرگ هستند؛ اجاق گاز هفت شعله، کتابخانه‌ی غول‌آسا، کمد از این سر تا آن سر، میز کار بسیار بزرگ، تخت‌خواب با تاج بزرگ و ارتفاع بسیار زیاد، میز آرایش بزرگ، پاتختی بزرگ، میز نهارخوری با یک نیمکت بسیار بزرگ… وای خدای من، چرا همه چیز انقدر بزرگ است و چرا ما انقدر تیر و تخته داریم؟؟؟

تنها چیز جمع و جوری که در خانه‌ی ما وجود دارد مبل‌ها هستند. باید اعتراف کنم که واقعا نگران بالا آمدن این همه وسیله بودم. اما خداوند حتی برای یک لحظه هم نظر لطفش را از ما دور نکرد. آنقدر آدم‌های خوبی نصیب ما شدند که حد نداشت، واقعا با جان و دل کار کردند و هیچ وسیله‌ای را به هیچ کجا نزدند. با وجود فضای تنگ و وسیله‌های بزرگ حتی یک بار هم غر نزدند و در عین حال آدم‌های بسیار سالمی هم بودند. حتی کمک کردند و کتابخانه و میز کار را به شکلی حرفه‌ای در وانت جا دادند تا احسان آنها را برای برش ببرد. احسان هم موقع حساب و کتاب برایشان جبران کرد.

(راستی قبلا نوشته بودم که بعضی از وسیله‌های ما به خاطر کوتاه بودن سقف پیلوت امکان بالا آمدن نداشتند و قرار بود آنها را برش بزنیم. در قزوین یک نفر آمد و گفت فردا می‌آیم برش می‌زنم. فردا جواب تلفنش را نداد و این هم کار خدا بود. چون اولا میز نهارخوری بدون برش بالا رفت، دوما ما این کار را به یک آدم خیلی حرفه‌ای و دقیق با وسایل تخصصی سپردیم و او با ایده‌‌ای عالی‌ باعث شد کتابخانه اصلا خراب نشود و خیلی هم کار را تمیز انجام داد‌‌ و از طرف دیگر حاضر نبود هیچ پولی بگیرد. یعنی احسان با زور و زحمت یک مبلغی را به او داده بود درحالیکه آن فردی که قرار بود در قزوین این کار را انجام دهد و نیامد درخواست مبلغ بسیار بیشتری را کرده بود. و قسمت جالب دیگر ماجرا این بود که فردی که کارها را برای ما انجام داد هیچوقت پنجشنبه‌ها کار نمی‌کند اما این پنجشنبه از شانس ما بود و کار را انجام داد. یعنی هر چه از لطف خداوند بگویم کم گفته‌ام)

وقتی کار تمام شد من و احسان واقعا راضی بودیم از همه چیز. این سخت‌ترین قسمت کار بود. اصلا باورمان نمی‌شد که این قسمت به این خوبی تمام شده باشد. شب را در خانه‌ی پدر گذراندیم و من تا صبح نخوابیدم. شاید از خستگی بود یا شاید چون هورمون‌هایم به هم ریخته بود یا شاید هم از یک نگرانی بی‌دلیل. اما صبح که بیدار شدم حالم خیلی خوب بود. ساناز صبح اول وقت کاملا مهیا با نهار و میوه و خوراکی آمد و رفتیم خانه. احسان برای برش وسیله‌ها رفت و من و ساناز دست به کار شدیم. من خسته بودم اما می‌خندیدم. وقتی داشتیم میز‌ نهارخوری را سرهم می‌کردیم من سرم را داخل یکی از کمدهای زیر میز برده بودم تا پیچ‌ها را ببندم و درحالیکه دستم دقیقا زیر سرم قرار گرفته بود به ساناز می‌گفتم که اجازه بده من همین‌جا در همین موقعیتی که هستم بخوابم، جایم خیلی مناسب است و خودم از خنده مرده بودم.

تمام مدت شُل شُل کار می‌کردم و می‌خندیدم. من و ساناز سالن را که شامل میز‌ نهارخوری، کتابخانه (که حالا دیگر همزمان میز تلویزیون هم هست) و مبل‌ها می‌شد را آماده کردیم که جایی برای نشستن داشته باشیم. بعد به سراغ اتاق خواب رفتیم اما هر کاری کردیم نتوانستیم تخت را سر هم کنیم. سمانه هم از راه رسید. تمام مدت می‌دانستیم که داریم یک کاری را اشتباه انجام می‌دهیم اما نمی‌فهمیدیم چه کاری. بی‌خیال شدیم و سه نفری فلافل‌های خوشمزه‌ای که ساناز آورده بود را دو لپی خوردیم. بالاخره پسرها از راه رسیدند درحالیکه قسمت‌های برش خورده را هم با خودشان آورده بودند و این یعنی کار ما خیلی جلو می‌افتاد.

تخت را به پسرها سپردیم و شروع کردیم به باز کردن کارتن‌هایی که باید زیر میز‌ نهارخوری و کتابخانه قرار می‌گرفتند که خودش کار سنگینی بود. کتابها را هم باز کردیم و چیدیم. من این امکان را نداشتم که هیچ چیزی را بشویم فقط باید آنها را در جای خودشان می‌گذاشتم تا بعدا به مرور شسته شوند.

شب دور هم شام خوردیم و خیلی هم مزه داد. پسرها به سراغ سر هم کردن کمد بزرگ رفتند. آن وسط‌ها حمید به یک قسمت از کمد فشار وارد کرده بود و آن قسمت را شکسته بود و دقیقا در همان زمان محافظی که در آن اتاق به برق بود یک دفعه و کاملا بی دلیل ترکید و باعث شد کنتور آن قسمت بپرد درحالیکه هیچکس کاری به آن محافظ نداشت و از آن استفاده نمی‌کرد. ما انقدر خندیدیم که خدا می‌داند. احسان به حمید می‌گفت «تو بیا برو خونه، نمی‌خواد تو کار کنی».

ساعت ۱:۳۰ شب رفتیم خانه‌ی پدر. من دوش گرفتم و ساعت ۲ رفتم که بخوابم. باز بدخواب بودم. کتاب خواندم تا خوابم برد اما خیلی هم درست و حسابی نخوابیدم. نمی‌دانم چندمین شبی بود که نمی‌توانستم بخوابم، حسابش از دستم در رفته بود.

صبح من و ساناز و احسان زودتر از بقیه رفتیم. حمید خودش پیاده آمده بود (ماشینش در پارکینگ خانه‌ی ما بود) سمانه و مهدی هم بعدا آمدند. هر کس یک کاری انجام می‌داد، پسرها کارهای سنگین را، ما هم ظریف کاری‌ها را. سمانه بیشتر تمیز‌کاری می‌کرد و البته بیشتر از آن با تلفن صحبت می‌کرد.

تا ساعت ۸ شب کارهای اصلی و اساسی انجام شدند. آشپزخانه آماده‌ی بهره‌برداری بود، نصب کردنی‌ها هم نصب شده بودند، خیلی از وسیله‌ها هم جابه‌جا شده‌ بودند. البته که هنوز کلی کار مانده بود اما به جای رضایت‌بخشی رسیده بودیم. همگی هم بسیار خسته بودیم. ساناز و حمید کمی زودتر رفتند و ما هم برگشتیم خانه‌ی پدر و تن‌ماهی با تخم‌مرغ خوردیم. تمام این چند روز پنبه خانم رفته بود برای مراسم عروسی نوه‌ی خاله‌ام.

من دوش گرفتم و خوابیدم. شنبه صبح ما دو نفری رفتیم خانه، احسان شلنگ اجاق گاز را وصل کرد و ما اولین دعوایمان را در خانه‌ی جدید داشتیم که قاعدتا و مثل همیشه من مقصر اصلی بودم. تمام دعواهای اصلی و اساسی ما زمانی اتفاق افتاده و می‌افتند که هورمون‌های من به هم ریخته‌اند و من هیچ کنترلی روی رفتارم ندارم. بسیار از این بابت ناراحت هستم که بعد از این همه سال هنوز نمی‌توانم در این دوران‌ها بر خودم مسلط باشم و به کوچکترین چیزها بیخود و بی‌جهت پیله می‌کنم. درحالیکه در بقیه‌ی زمان‌ها واقعا به سادگی از کنار تمام مسائل می‌گذرم، حتی مسائلی بسیار بزرگ. خلاصه که بعد از حل و فصل شدن دعوا احسان رفت کارگاه و من ماندم و یک دنیا کار. تا ساعت ۹ شب لاینقطع کار کردم. احسان آمد و دوباره رفتیم خانه‌ی پدر.

یکشنبه آخرین فرصت من برای کار کردن قبل از سفر قزوین بود پس باید تمام تلاشم را می‌کردم. اما به نقطه‌ای رسیده بودم که احساس می‌کردم فقط دارم شلوغی را از یک نقطه‌ به نقطه‌ی دیگر منتقل می‌کنم بدون اینکه کار پیش برود. احسان کمک کرد که تخت را آماده کنیم و چند کار دیگر را هم انجام داد و رفت. من بدون اغراق تمام مدت سرپا بودم. واقعا احساس می‌کردم که مسافتی در حدود کرج تا قزوین را پیاده طی کرده‌ام، یعنی تا این حد پاهایم درد گرفته بودند.

این را هم بگویم که در این مدت بازوهایم کاملا عضلانی و قوی شده‌اند از بس که وسایل فوق سنگینی را جابه‌جا کرده‌ام. با اینکه ما همیشه از بچگی وسایل سنگینی را جابه‌جا کرده بودیم با این‌حال ساناز و سمانه حیرت کرده بودند از اینکه من چگونه توانسته‌ام از پس این کار بر بیایم. احساس می‌کنم جفتشان بچه سوسول شده‌اند یا سن‌شان زیاد شده 🤪

من آشپزخانه را کامل کردم، تمام کارتن‌ها را باز کردم و وسایلشان را جابه‌جا کردم، کارتن‌های خالی را یکی کردم و پایین بردم که خود همین کار مساوی بود با حدود پنج بار بالا و پایین رفتن از پله‌ها که واقعا سخت بود، چند بار جارو برقی زدم، هر چیز اضافه‌ای را جابه‌جا کردم، کف آشپزخانه را حسابی تمیز کردم، پرده‌ها را وصل کردم، فرش‌ها را انداختم، لباس‌های آویزان شدنی را داخل کمد گذاشتم و ده‌ها کار ریز و درشت دیگر را انجام دادم،‌تمام اینها در حالی بود که نهار نخوردم و حتی یکی دو لیوان چای را هم سرپا خوردم تا اینکه احسان با میوه آمد. میوه خوردیم و من تازه رفتم دوش بگیرم در حالیکه کلی وسیله برای شستن با خودم به حمام بردم. از اینجا به بعد ماجرا را فردا می‌نویسم که خودش یک داستان است.

 

در تکمیل ماجرای اسباب‌کشی این را بگویم که نقل مکان کردن ما برای خانواده‌ی احسان موضوعی نیست که به سادگی بتوانند با آن کنار بیایند چون به هیچ‌وجه برایش آماده نبوده‌اند. با وجودیکه از همان سالهای اول زندگی مشترکمان احسان بارها گفته بود که می‌خواهد مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد اما آنها باور نمی‌کردند که واقعا بخواهد محل زندگی‌اش را هم تغییر دهد. به ویژه اینکه چنین الگویی هرگز در خانواده وجود نداشته است.

من و احسان در طول زندگی مشترکمان با چالش‌های بسیار زیاد و بعضا بسیار جدی مواجه بوده‌ و هستیم که بعضی از آنها به سادگی تیشه به ریشه‌ی روابط می‌زنند به ویژه اگر قصدت حفظ کردن رابطه نباشد،‌ یعنی به دنبال راه حل و به دنبال ساختن نباشی.

اما به جرات می‌گویم که این سخت‌ترین چالش زندگی ما تا امروز بوده‌ است. واقعا برای هر دوی ما از هر لحاظ روزهای بسیار سختی بود، هم به لحاظ فیزیکی و هم به لحاظ روحی و روانی. خانواده کاملا در مقابل ما بودند و من کاملا احساس می‌کردم که با شخص من وارد جبهه‌گیری خاصی شده‌اند. من هم آدمی کاملا احساساتی و بسیار حساس هستم و چنین برخوردها و حس‌هایی مرا کاملا به هم می‌ریزد. آنقدر این چند روز به من سخت گذشت که فقط خدا می‌داند. دو بار با احسان مفصل صحبت کردیم که همین باعث شد من بسیار آرام‌تر و مطمئن‌تر شوم. واقعا تمام تلاشم را کردم که اجازه ندهم چیزی احساسم را خراب کند. تمام مدت با خودم می‌گفتم که من باید حواسم را به مسیرم بدهم آدم‌ها نتایج خودشان را برداشت می‌کنند. حتی یک بار این وسط‌ها تصمیم داشتم که با خانواده حرف بزنم اما دوباره به خاطر آوردم که توجه کردن و صحبت کردن در مورد آنچه که نمی‌خواهی کمکی به حل شدن مسائل نمی‌کند و صرفا باعث می‌شود این مسائل در زندگی پررنگ‌تر شوند، بنابراین نباید به آنها دامن زد.

خداوند هم واقعا تمام مدت با من بود به طوریکه خانواده برای چند روز به شمال رفتند و من توانستم در آرامش کامل به کارهایم برسم. وقتی هم که برگشتند من خیلی عادی و راحت برخورد کردم و همین باعث شد که آنها هم به همین شکل برخورد کنند.

زمان خداحافظی که رسید زمان خیلی سختی بود، حال مادر احسان اصلا خوب نبود که قاعدتا باعث می‌شد حال من هم خوب نباشد. هم او گریه کرد و هم من. یک چیزهایی هم به من گفت که من جواب خاصی ندادم و فقط گفتم زندگی‌ است دیگر، آدم از هیچ چیز خبر ندارد. خلاصه به هر شکلی که بود این ماجرا را پشت سر گذاشتم و ایمان داشتم که زمان همه چیز را درست می‌کند. در تمام این چند روزی که در حال جابه‌جا کردن وسیله‌ها بودم هر روز از خدا می‌خواستم که به آنها آرامش عطا کند و حال دلشان را خوب کند. من آگاه هستم که این مسیرِ زندگی است و نمی‌شود در هیچ نقطه‌ای متوقف شد و حتی مطمئن هستم که بعد از مدتی خانواده هم از این تصمیم پشتیبانی خواهند کرد اما فعلا همه چیز تازه است و قاعدتا کنار آمدن ساده نیست.

من در تمام این مدت فقط با خدای خودم صحبت می‌کردم و از او می‌خواستم که کارها را برای ما ساده کند. از او می‌خواستم که نظر لطفش را از ما برندارد و همراه با ما باشد و هر چه بگویم از میزان لطف و رحمتش نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم.

در این سه سالی که خداوند به زندگی من برگشته است روزهایی را از سر گذرانده‌ام که اگر او نبود من قطعا جایی آن وسط‌ها تمام کرده بودم. این را به جد می‌گویم. من بدون خداوند حتی یک روز از این روزها را نمی‌توانستم پشت سر بگذارم. بزرگترین سپاسگزاری‌ام در زندگی بابت همین برگشتن خداوند و پذیرفتن دوباره‌ی من است.

سفر اسباب‌کشی ما یک سفر سخت و طولانی و پر از چالش بود که در عین حال باعث شد رابطه‌ی ما وارد فاز کاملا جدیدی شود و عمق بسیار بسیار بیشتری پیدا کند. به تجربه دریافته‌ام که وقتی آدم‌ها در کنار هم از چالش‌ها عبور می‌کنند رابطه‌شان بسیار عمیق‌تر می‌شود.

این را به همه گفته‌ام و اینجا هم می‌گویم که قهرمان اصلی این مسیر احسان بود، کسی که جسارت اصلی را به خرج داد و زحمت‌های اصلی را کشید احسان بود. من حتی زمانی که برای زندگی کردن به قزوین رفتم کار خاصی نکردم. درست است که با اقوام همسرم در یک ساختمان ساکن شدم و به لطف خدا بدون حتی یک بار دلخوری و ناراحتی و در کمال شادی و آرامش این سالها را سپری کردم اما به هر حال این هجرت برای من اصلا سخت نبود. من با قزوین آشنا بودم و خانه و زندگی هم در بهترین حالتش برای من مهیا بود. همه چیز را بر طبق نظر و سلیقه‌ی خودم مهیا کرده بودم و ما تحت حمایت کامل خانواده بودیم.

اما این یکی هجرت انصافا نیاز به یک جهاد اکبر از طرف احسان داشت، او بود که خودش را وارد اقیانوس کاملا جدیدی کرد. او به عنوان تنها پسر خانواده‌ای که بسیار روی پسرشان حساس هستند و درحالیکه کارفرمای خودش بود و در خانه‌ی خودش آن هم نزدیک خانواده‌اش ساکن بود در عرض چند هفته تمام این‌ها را پشت سر گذاشت و بدون اینکه حتی یک بار غر بزند و از چیزی گله کند قدم در مسیری کاملا ناشناخته گذاشت و پیش رفت. او با ترس‌هایش مواجه شد، از منطقه‌ی خیلی خیلی امنی که داشت خارج شد، از محدودیت‌هایش عبور کرد و خودش را به چالش کشید و من واقعا و عمیقا به او افتخار می‌کنم.

انگار که این مرد به جز آس چیزی در دستش ندارد، این هزارمین باری است که مرا شگفت‌زده کرده است. من هر بار در مورش تخمین اشتباهی می‌زنم و او همیشه بسیار فراتر از انتظار من ظاهر می‌شود. باعث افتخار من است بودن در کنار چنین مردی. باید بگویم منی که خودم باعث و بانی شروع تمام این تغییرات بودم بارها در این مسیر غمگین و ناراحت و مضطرب و نگران شدم اما احسان تمام قدم‌هایش را با قدرت برداشت. تنها حسی که هرگز در من شکل نگرفت پشیمانی بود. حتی برای لحظه‌ای هم از تصمیمی که گرفتیم پشیمان نشدم و می‌دانستم که ما این برهه از زندگی را کاملا پر کرده‌ایم؛ این شهر و این خانه و این شرایط را… ما از تمام این‌‌ها پر شدیم و وقتش بود که حرکت کنیم.

اما احسان بسیار روان‌تر و راحت‌تر و پخته‌تر و قویتر از من عمل کرد. شاید اگر کسی ما را از بیرون ببیند متوجه‌ی این موضوع نشود اما من هر چه بیشتر می‌گذرد بیشتر می‌فهمم که احسان بسیار پخته‌تر از من است؛ او قوی، قابل اعتماد، مسئولیت‌پذیر، باهوش، جسور، عملگرا و البته بسیار بامزه و جذاب است. راستش مجموعه‌ی این ویژگی‌ها همیشه در ناخودآگاه من در مورد مرد ایده‌آل وجود داشته و حالا من دارم با مرد رویاهایم زندگی می‌کنم و از این بابت بسیار سپاسگزار خداوندم.

الهی شکرت….

هیچکس جز خودمان نمی‌تواند به ما دروغ بگوید

دانشجو که بودم یک شب خیلی دیروقت در سالن انتظار درمانگاه نشسته بودم. دختری کنارم نشست و خیلی بی‌هوا پرسید: «احساسِت آره است یا نه؟»

انگار می‌خواست پیغامی بدهد و به دنبال تایید یا نشانه‌ای بود که این کار را بکند یا نه!

احساس من چه بود؟ یک «نه» خیلی خیلی بزرگ، اما نمی‌دانم چرا با لبخند نگاهش کردم و گفتم «آره».

بلافاصله که «آره» از دهانم در آمد دلم می‌خواست فریاد بزنم و بگویم دروغ گفتم، نه نه نه…. احساسم نه است.
اما نمی‌دانم چرا باز هم چیزی نگفتم.

من به او دروغ گفتم…. او هم یک «نه» خیلی بزرگ در چهره‌اش بود اما به خودش دروغ گفت و پیغامی که نباید فرستاده می‌شد را فرستاد. هنوز هم گاهی به او فکر می‌کنم و به تاثیری که شاید در آن برهه از زندگی‌اش داشته‌ام؛ آن هم با گفتن چیزی که حقیقت درونم نبود.

اما همیشه به این نقطه میرسم که من در واقع به او دروغ نگفتم بلکه به خودم گفتم، همانگونه که او جواب را داشت اما به خودش دروغ گفت‌.

من حالِ خرابم را از خودم پنهان می‌کردم تا شاید خودم را سرپا نگه دارم، او هم احساس منفی‌اش را از خودش پنهان می‌کرد تا شاید هنوز امیدوار باقی بماند.

ما به هیچ کس جز خودمان نمی‌توانیم دروغ بگوییم
و
هیچکس جز خودمان نمی‌تواند به ما دروغ بگوید.

 

 

خاطرات سفر ده روزه ی جنوب

دوم فروردین نود و هشت ساعت دو ظهر حرکت کردیم، از سمنان گذشتیم، شب را در دامغان صبح کردیم. فردا صبح از مسیر جندق به سمت کویر مصر حرکت کردیم، تا چشم کار میکرد کویر بود و بیابان صاف و یکدست، در دشت کویر بودیم، ۴۰ کیلومتر بعد از جندق رسیدیم به کویر مصر، آفرود کردیم و پابرهنه راه رفتیم. سپس راه افتادیم به سمت بیرجند و در مسیر از طبس عبور کردیم. بیرجند شهر وسیع و تمیزی بود با شهرسازی خوب، خیابانهای عریض و مغازه هایی که تا نیمه شب باز بودند. چهارم فروردین بیرجند را به مقصد زاهدان ترک کردیم، از نهبندان عبور کردیم و وارد زابل شدیم. شهر کوچک زابل با کمترین امکانات و خانه های نامناسب و رستورانهایی پر از مگس، اما غذاهای خوب.

حرکت کردیم به سمت شهرسوخته و چند ساعتی را در شهر سوخته گذراندیم و شب در زاهدان اقامت کردیم. چهارراه رسولی در زاهدان تماما بازار است. در زاهدان یادمان آمد که کارت سوخت نداریم و در این نفت خیز ترین خطه ی کشور از بنزین آزاد و این حرفها خبری نیست. تعدادی از پمپ بنزینها به مسافرین اجازه می دادند که بدون کارت سوخت بنزین بزنند. زاهدان هنوز گازکشی ندارد و همه جا کپسول های گاز مایع به چشم میخورد.

ایرانشهر را رد کردیم و رفتیم به سمت سرباز. آب رودخانه در سرباز کاملا خشک شده بود و خبری از طبیعت زیبا نبود. به سمت چابهار حرکت کردیم و در مسیر از جکیگور عبور کردیم. ساعت نه شب پنجم فروردین به چابهار رسیدیم و با سیل عظیمی از جمعیت روبرو شدیم که جایی برای اقامت باقی نگذاشته بودند، حتی جایی برای چادر زدن. اما به هر حال توانستیم خانه ای برای اقامت پیدا کنیم.

فردا صبح از چابهار به سمت گواتر حرکت کردیم، طبیعت در این منطقه واقعا منحصر به فرد است، تا چشم کار می کند صخره های مرجانی. در مسیر در اسکله ای توقف کردیم تا خرید و فروش ماهیها را ببینیم. در پسابندر ماهی شوریده و میگو و ماهی های دیگری خریدیم. گواتر عالی بود. سوار قایق شدیم و رفتیم وسط آب که با جنگل احاطه شده بود و دلفین ها همه جا اطرافمان بودند.

در مسیر برگشت ساعتی را در دل صخره های مرجانی گذراندیم و از سکوت و عظمت طبیعت خاص این منطقه حظ بردیم. نان محلی خریدیم و نهار را در خانه ی چابهار خوردیم. ساعت پنج عصر دوباره حرکت کردیم؛ اول بازار سنتی و بعد هم منطقه ی آزاد. ترافیک سنگین بود، جنس ها نامرغوب و قیمت ها نجومی. دست خالی و فقط با یک دسته ی سلفی برگشتیم. شب ماهی خوردیم با برنج کته.

ساحل چابهار بی نهایت زیبا بود. از چابهار به سمت کُنارک حرکت کردیم. بازار کُنارک بازار خاصی است، کف تمام مغازه ها موکت است و باید کفش ها را قبل از ورود درآورد. مردم منطقه اغلب سنی هستند. این بازار پیش از این بازار بسیار خوبی برای خرید کردن بوده اما این بار چیز دندان گیری نداشت به جز ملافه های پنبه ای بسیار عالی که خریدیم. ساعت چهار بعد از ظهر ما در جاده ی منتهی به میناب در حال حرکت بودیم. جاده ای فوق العاده زیبا که مسافت بسیار زیادی از آن با صخره های بسیار بلند و فوق العاده زیبا احاطه شده بود. صخره ها شبیه نقش و نگار بودند. همه جای جاده پر از پستی و بلندی بود که باعث می شد دم به دم دل آدم بریزد که خیلی مزه می داد.

بافت طبیعت در هر قسمتی از جاده تغییر می کرد و هر تکه از آن زیبایی خاص خودش را داشت. کپرها از دور به چشم می خوردند. بچه ها در کنار جاده در حال چراندن گله های محقر گوسفند بودند. چیزی حتی برای خوردن پیدا نمیشد.

رسیدیم به زرآباد و مستقیم رفتیم به ساحل دَرَک که می گفتند غروب های فوق العاده ای دارد، اما از شانس ما هوا ابری بود و خبری از غروب نبود. اما رمل های شنی و ماسه ای با نخل های پراکنده به اندازه ی کافی زیبا بودند که حسرت ندیدن غروب را بشویند و ببرند.

در ساحل درک در شن گیر افتادیم، بلوچ ها کمک کردند و بعد از دو ساعتی تلاش بالاخره بیرون آمدیم.

فردا صبح اول وقت حرکت کردیم سمت باغ های موز، چه باغ های زیبایی و چه موزهای منحصر به فردی. از دخترکان زیبای منطقه عکس گرفتیم. نگهداری از باغ ها دست افراد عادی بود و مساله ای که خیلی جلب توجه می کرد این بود که با اینکه این افراد واقعا فقیر بودند و می توانستند مثلا به ما موز بفروشند و پولش را بگذارند جیب خودشان و کسی هم متوجه نمی شد اما حتی یک نفرشان هم حتی به یک عدد موز از باغ دست نزد. همگی گفتند اگر میخواهید خرید کنید بیرون از باغ بخرید. موز خریدیم اندازه ی قد یک انگشت با طعم بهشت، شبیه هیچ کدام از موزهایی که تا آن روز خورده بودیم نبود.

مسیر را به سمت میناب ادامه می دادیم که منحرف شدیم سمت ساحل، پلیکان مرده و شترهای مرده را در این مسیر دیدیم و وقتی جاده را ادامه دادیم به دریاچه ای رسیدیم پر از پلیکان. در ادامه ی مسیر سری زدیم به بندری به نام بندر صیادی و محلی های سخاوتمند منطقه بزرگترین میگوهایی که در عمرمان دیده بودیم را به ما هدیه دادند. میگو ها را در ساحل ونک درست کردیم و چه مزه ای داد. ساحل ونک فوق العاده بود، تمیز، هوای عالی، پر از انواع صدف های خاص.

دوباره مسیر را به مقصد میناب ادامه دادیم و از جاسک گذشتیم. در بازار میشی توقف کردیم، چرخی زدیم و خرید مختصری کردیم. در شهر سیریک توقف کردیم، سیریک بر خلاف انتظار شهری بود با مغازه های بزرگ و خوب. شام سوسیس بندری و پیتزا خوردیم و دوباره سری به بازار میشی زدیم.

روز جمعه ساعت ده صبح رسیدیم به میناب و با شهری کاملا تعطیل مواجه شدیم، بازار که هیچ کل شهر تعطیل بود. ما زمان نداشتیم که بمانیم. تخمه ی آفتابگردان سفید خریدیم که ظاهرا سوغات میناب است. از چندتایی روستا عبور کردیم و به شهر کَهنوج رسیدیم اما مسیر را به سمت جیرفت ادامه دادیم. در این مناطق درخت قشنگی بود که اسمش را نمی دانستیم.

از ساحل ونک به بعد وارد استان هرمزگان می شوید و همه جا علائم هشداردهنده درباره ی پشه ی مالاریا را می بینید. در جیرفت غذا خوردیم؛ اکبر جوجه و زرشک پلو، معمولی بود اما زیاد.

حرکت کردیم به سمت شهر راین و ارگ تاریخی راین را دیدیم. نان خرمای محلی خریدیم و سبد حصیری. از جیرفت به بعد استان کرمان شروع می شود. باغ شازده را در ماهان دیدیم؛ چه صفایی، چه طراحی ای، لذت بردیم، مسیر آب را دور تا دور باغ دنبال کردیم و از بالای ایوان خودمان را به جای شاهزاده گذاشتیم و از تماشای منظره ی پیش چشممان لذت بردیم. به سمت کرمان حرکت کردیم.

کرمان شهری بسیار بزرگ و بسیار تمیز است؛ با مغازه های عالی، خیابان های عریض، پل های خیلی خوب و پر از رستورانها و کافه های عالی. ما اما تا نیمه شب در قسمت اورژانس بیمارستان راضیه فیروز بودیم تا خواهرم که در طول سفر مریض شده بود معاینه شود. لهجه ی کرمانی لهجه ی کشدار و آرام و شیرینی است. بعد از بیمارستان به یک بستنی فروشی بسیار بزرگ به اسم ژامینو رفتیم که عالی بود، انواع بستنی ها و نوشیدنی ها با طعم های مختلف.

فردا صبح دهم فروردین از بازار سنتی کرمان دیدن کردیم. حمام گنجعلی خان و اکونو موزه بانو حیاتی را دیدیم که در آن دختر با سلیقه ای شلغم را داخل آب گذاشته بود و ظرف آب پر شده بود از ریشه های قرمز شلغم.

بعد از کرمان به سمت شهداد رفتیم. شهداد ظاهرا گرمترین نقطه ی زمین است که واقعا هم گرم بود. اما گویی شب های سردی دارد. تمام شهر در یک خیابان از درختان نخل و تعدادی درخت دیگر خلاصه می شود. شهر جالبی ست. در شهداد شهری باستانی با قدمت چند هزار ساله معروف به شهر کوتوله ها وجود دارد که از آن بازدید کردیم، چیزی زیادی از شهر باقی نمانده بود. آب انبار حاج محمد تقی را دیدیم که ضخامت دیوارهایش هفت متر است و گنجایش هفت میلیون لیتر آب را دارد.

در یک اقامتگاه بوم گردی به نام «آب انبار» که بسیار با صفا بود غذای بسیار خوشمزه ای خوردیم؛ دیزی، بزقورمه و جوجه کباب. غذا عالی بود به خصوص بز قورمه که محشر بود؛ ترکیبی از گوشت، نخود و سیب زمینی میکس شده همراه با سیر و سبزیجات با کشک فراوان. حتی الان که می نویسم دلم می خواهد.

متاسفانه آسیاب آبی بسته بود، اطراف شهر را چرخیدیم، شهری بسیار قدیمی پوشیده از درختان نخل و با اینکه آباد نیست اما انرژی خوبی در آن جریان دارد. به سمت میبد حرکت کردیم. اقامتمان در یزد عزیزم مثل همیشه بسیار لذتبخش بود. آش شولی و آش رشته خوردیم و بعد تمام میبد را به دنبال جگرکی زیر پا گذاشتیم اما آخر سر پیدا کردیم که بسیار هم مزه داد.

صبح روز یازدهم فروردین محل سکونت را ترک کردیم و به سمت بناهای تاریخی شهر رفتیم، نارین قلعه را دیدیم، با اصرار و خواهش به کارخانه ی سفال سر زدیم، ظروف سفالی و زیلو خریدیم و ظهر به مقصد تهران حرکت کردیم.

نهار را در قم خوردیم؛ چلو ماهیچه ی مفصلی بود که بسیار مزه داد. از قم باران شروع به باریدن کرده بود، همان بارانی که آن سال باعث شده بود در تمام شهرهای ایران سیل به راه بیفتد، ظاهرا تمام مدت باران پشت سر ما بوده، ما از هر شهری که عبور می کردیم فردایش در اخبار می گفت که در آن شهر هم سیل آمده اما به ما برخورد نکرده بود. خدا با ما بود.

از قم یکریز باران می آمد. شب بود که به کرج رسیدیم. عجب عیدی بود و عجب سفری. دلم برای جنوب عزیزم یک ذره شده است.

ماجراهای تولد سی و پنج سالگی

یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ساعت ۶ چشم هام رو باز کردم اما چون سرما خورده بودم به خودم گفتم یه کم دیگه بخواب. اینطوری شد که ساعت ۷ بلند شدم. مواد کیک رو از یخچال بیرون آوردم و وسایل رو آماده کردم. بعد از صبحانه و بعد از رفتن احسان دست به کار شدم. اولین باری بود که می خواستم کیک اسفنجی درست کنم. قبلا دستور کیک رو از سایت شف طیبه توی دفترم نوشته بودم، دو تا دستور داشتم. با اولین دستور شروع کردم. زرده و سفیده رو با وسواس جدا کردم، سفیده رو جدا زدم، زرده هم با شکر و وانیل زدم. آرد و بیکینگ پودر الک شده رو اضافه کردم به زرده و بعد هم سفیده رو به آرومی داخل زرده فولد کردم.

توی قالب کمربندی کاغذ روغنی انداختم و مواد کیک رو خیلی آهسته داخلش ریختم. به قول شف طیبه مثل یه نوزاد باهاش برخورد کردم. گذاشتمش داخل فر از قبل گرم شده و سپردمش به دست خدا و ازش خواستم که از کیک تولدم مراقبت کنه و یه کیک عالی تحویلم بده.

توی این فاصله ظرف ها رو شستم، گلدونِ لیندا خانم رو عوض کردم، بالکن رو هم شستم. بعد از بیست و پنج دقیقه در فر رو باز کردم و دیدم کیک پخته. حرارت بالا رو روشن کردم تا یه کم قسمت روی کیک برشته بشه. چند دقیقه ی بعد کیک روی میز بود. بعد از ده دقیقه قالب رو باز کردم و کیکی رو که مثل پر سبک بود گذاشتم روی توری. چون قالبم بزرگ بود ارتفاع کیک کم بود، ‌واسه همین تصمیم گرفتم که دومی رو درست کنم.

اما دومین دستور با اولین دستور متفاوت بود، می خواستم ببینم اون یکی چی میشه. توی این یکی دستور ۲ قاشق غذاخوری شیر بود. کیک رو  که درست کردنش راحتتر از قبلی بود به سرعت درست کردم و گذاشتم داخل فر. بعد گفتم بذار بقیه ی شیر رو بخورم. دو سه قلپ خوردم اما احساس کردم مزه ی شیر یه کم تیزه، جوشوندم و دیدم شیر بریده. به خاطر دو قاشق غذاخوری شیر همه ی زحماتم به هدر رفت.

خلاصه کیک رو از قالب خارج کردم و گذاشتم روی توری تا خنک بشه و سریع رفتم دوش گرفتم. دیگه ظهر شده بود. رفتیم پیش مامان اینا نهار خوردیم. وقتی اومدیم بالا احسان خیلی اتفاقی به کیک اسفنجی (کیک شماره ی یک) دست زد و از شدت نرم بودن و سبک بودن کیک خشکش زد. گفت این کیک عالیه، بهش گفتم که چه اتفاقی برای اون یکی کیک افتاده. دیگه کیک دوم رو که نمیشد استفاده کرد بنابراین بلافاصله دست به کار شدم و به سرعت یه کیک اسفنجی دیگه رو داخل فر گذاشتم. خوبیش به این بود که فقط ۲۵ دقیقه داخل فر بود و خیلی سریع آماده میشد.

متاسفانه فر من خیلی کوچیکه و فقط به اندازه ی یه کیک جا داره. واسه همین بود که مجبور شدم یه دونه یه دونه درست کنم. کیک دوم هم عالی شد،‌ همونقدر سبک و نرم.

بعد از درست کردن کیک سوم آماده شدم که برم بیرون. روز قبل یه جا یه لباس دیده بودم و می خواستم برم ببینم اگه خوبه برای خودم بخرم. هوا خیلی دم دار و گرم شده بود. ماشین رو گذاشتم توی یه پارکینگ همون حوالی،‌ رفتم پیراهن رو پوشیدم اما دیدم که توی تنم خیلی دوستش ندارم. یه کم خیابون رو بالا و پایین کردم و ترجیح دادم که برگردم.

موقع برگشت از نزدیکی خونه دو تا خامه قنادی، یه بسته پودر کاکائو، یه بسته کاغذ روغنی، پودر خامه و یه کاردک برای خامه کشی روی کیک خریدم. وقتی رسیدم خونه یه دفعه به این نتیجه رسیدم که این دو طبقه هم باز کمه چون می خواستم به کل ساختمون (که همه فامیل هستند) کیک بدم.

ساعت ۷:۳۰ عصر بود و قرار بود مهمون بیاد برای دیدن الناز (خواهر همسرم) که تازه عمل کرده بود. در عرض چند دقیقه دست به کار شدم و کیک چهارم رو به سرعت درست کردم. وقتی احسان رسید کیک چهارم هم روی توری در حال خنک شدن بود در حالیکه از دو تا کیک اسفنجی قبلی سبک تر و نرم تر بود. دست شف طیبه جان درد نکنه برای این دستور فوق العاده اش.

با خیال راحت رفتم پایین و پیش مهمونها بودم. مامان هم کیک درست کرده بود. اونجا کیک خوردم اما اصلا دلم شام نمی خواست. شب کیک هام رو سر و سامون دادم و گذاشتم توی یخچال.


روز بیست و دوم اردیبهشت که روز تولدم بود ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. رفتم توی بالکن و هوای صبح رو توی عمق ریه هام جا دادم. هزار بار سپاسگزاری کردم برای نعمت بی همتای حیات، برای اینکه به دنیا اومدم و طعم زندگی کردن رو چشیدم. برای دیدن صبح، طلوع آفتاب، پرستوها،‌ گیاهان، آسمان بی انتها و برای زندگی ای که دارم خداوند رو صدها بار شکر کردم. بعد اومدم توی خونه و چندین صفحه نوشتم،‌ تمام حال خوبم رو روی کاغذ آوردم و باز هم بارها و بارها برای همه چیز سپاسگزاری کردم.

احسان که بیدار شد مشغول درست کردن یه وسیله ای شدیم که خیلی وقت بود می خواستم برای اتاق خواب درست کنم. کلی دردسر کشیدیم بابتش اما نشد. احسان گفت بذار همینطوری بمونه تا من بیام. منم رفتم سراغ کارهای خودمون چون قرار بود شب مامان اینا برای شام بیان خونه ی ما. مرغ رو گذاشتم بپزه برای الویه. جارو زدم،‌ بالکن رو یه کم دیگه تمیز کردم و سریع رفتم حمام.

وقتی اومدم بیرون یه پست برای تولدم گذاشتم اینستاگرام، بعد دیدم هیچ کس به من زنگ نمی زنه تولدم رو تبریک بگه، هیچ کس یادش نبود. همراه اول یک روز مکالمه ی رایگان بهم هدیه داده بود، یکی یکی زنگ زدم به همه گفتم به من تبریک بگید  😀  واقعا هم یادشون نبود، اول به ساناز زنگ زدم، بعد به سمانه. به فریبا که زنگ زدم طبق معمول اشغال بود. یک ساعت بعد خودش زنگ زد،‌ فکر کردم یادش اومده یا اینکه اینستاگرام رو دیده، گفتم بذار من بهت زنگ بزنم (دیگه باید از مکالمه ی رایگان نهایت استفاده رو می کردم 😀 ) فریبا یک ساعت از در و دیوار حرف زد آخرش نگفت تولدت مبارک چون  اصلا یادش نبود. آخر سر گفتم بابا من فکر کردم زنگ زدی تولدم رو تبریک بگی. کلی شرمنده شد. بعدش رفت به بابا تقلب رسوند و بابا بلافاصله زنگ زد تولدم رو تبریک گفت. هی می خواستم به مامان هم زنگ بزنم اما دیگه واقعا استرس کارهای باقیمونده نمی ذاشت.

شروع کردم به درست کردن خمیر جادویی برای پیتزایی که احسان قرار بود درستش کنه. بعدش رفتم سراغ خامه ی کیک، من تا به حال خامه ی فرم گرفته درست نکردم. اولین سری خامه که درست کردم اصلا فرم نگرفت. بعدا فهمیدم که باید از توی فریزر در میاوردم و هم می زدم، خامه ی من سرد نبود. خامه هارو گذاشتم توی فریزر و برای نهار رفتیم پایین. البته نمی دونستم که قراره بریم پایین، یه دفعه باخبر شدم. به هر حال سریع آماده شدم رفتم. نهار جوجه کباب شش طاووق خوردیم که غذای خیلی خوشمزه ایه و من خیلی دوست دارم. یه کم اونجا رو جمع و جور کردم و سریع برگشتم بالا. نگران خامه ی کیک بودم.

احسان هم مرغ هارو برای سالاد الویه ریش ریش کرد. سیب زمینی و تخم مرغ رو گذاشتم که بپزه. باز طبق معمول با احسان سر اینکه غذا چی باشه و چقدر باشه بحثمون شد. اون هی می گفت زیاد داری درست می کنی و من باز به هم ریخته بودم. در واقع نگرانی من بابت خامه ی کیک باعث میشد نتونم به اعصابم مسلط باشم.

به هر حال از حجم غذا کم کردم. احسان هم تصمیم گرفته بود سیب زمینی شکم پر به عنوان پیش غذا بده. خمیر پیتزا عالی شده بود، بهتر از همیشه.

احسان پیتزاها رو آماده کرد و داخل فر گذاشت تا بعدا بیاد آماده شون کنه. سیب زمینی هارو هم کبابی کرده بود. دیگه اینجا خیلی استرس گرفته بودم که نکنه خامه درست نشه.

رفتم سراغ خامه هایی که توی فریزر سرد شده بودن. نصف یه بسته رو ریختم و یه قاشق پودر خامه. هم زدم و خامه فرم گرفت. ظرف رو برگردوندم و خامه نریخت، هر چند باز هم مثل توی فیلم ها که خیلی پف می کنه و فرم میگیره نبود اما خوب بود. کمی پودر نسکافه قاطیش کردم تا خامه طعم نسکافه ای بگیره. سریع طبقه ی اول رو خامه زدم و با کادرک پخش کردم. یه کم پودر کاکائو روی کیک الک کردم و کل سطح کیک رو با موز پوشوندم. کیک رو برگردوندم داخل یخچال.

کاسه و تیغه ها رو شستم و گذاشتم توی فریزر تا سرد بشن. سیب زمینی ها و تخم مرغ رو رنده کردم و مرغ رو هم اضافه کردم.

نصف دیگه خامه رو توی ظرف ریختم و با پودر خامه هم زدم تا خامه فرم گرفت. هر بار پنج دقیقه ای طول می کشید. این بار آب آلبالو بهش اضافه کردم تا صورتی بشه. لایه ی دوم کیک رو باخامه پوشوندم و روی کل سطح خامه توت فرنگی گذاشتم. دوباره کیک رو برگردوندم توی یخچال، کاسه و تیغه ها رو شستم و گذاشتم توی یخچال.

ظرفها رو که یه کوه بود شستم، یه کم مربت کردم و رفتم سراغ سری بعدی. این دفعه هم خامه رو زدم تا فرم گرفت و یه کم پودر قهوه بهش اضافه کردم چون  دوست داشتم خامه خیلی سفید نباشه. رو و اطراف کیک رو با خامه پوشوندم و با کاردک مرتب کردم. دیگه فقط مونده بود تزئین روش که گفتم بعدا انجام میدم. سریع همه ی ظرف هارو شستم، همه جارو مرتب کردم و رفتم خیلی سریع یه دوش دیگه گرفتم. وقتی اومدم بیرون دویدم رفتم توی حیاط و یه کم برگ و گل کندم آوردم. وقتی برگشتم یه کم پای تلفن با احسان جر و بحثم شد و قطع کردم.

لباس پوشیدم، آرایش کردم، موهام رو درست کردم. مامان عزیزم زنگ زد، منم گفتم بذار من بهت زنگ بزنم 😀  مامان جانم تولدم رو تبریک گفت و کلی خوشحالم کرد.

بعدش احسان اومد چه اووووومدنی، اومد در حالیکه یه ارکیده ی زیبا دستش بود. وای خدای من چقدر این گل زیباست، من که کلی دیالوگ آماده کرده بودم بگم و فکر می کردم قراره کلی اوقات تلخی داشته باشم‌ تمام ناراحتی ها از یادم رفت. 😍❤️

احسان سریع رفت سراغ درست کردن سیب زمینی شکم پر. منم به سرعت کیک رو با برگ و گل تزئین کردم و بردمش توی اتاق تا چند تا عکس ازش بگیرم. دیگه عکس هام رو گرفته بودم که شنیدیم مامان اینا دارن میان. سریع کیک رو گذاشتم توی یخچال و رفتیم سراغ خوشامدگویی. برای من دو تا گلدون زیبا آورده بودن که یکیش مرجان خانم بود، اسم اون یکی زیبا رو هم نمی دونم.

کیک رو به همه نشون دادم و ماجرای کیک هارو تعریف کردم.

خلاصه شب خیلی خوب پیش رفت، پیتزای احسان عالی شد و سیب زمینی شکم پر هم خیلی خوب بود. بعد از شام رفتیم همسایه هارو خبر کردیم که بیان کیک بخوریم. چایی گذاشتم، همه نشستیم گفتیم و خندیدیم. بچه ها یکی یکی می اومدن اما از همه جالب تر این بود که دانیال وارد شد در حالیکه دو تا شاخه گل رز صورتی خیلی خوش آب و رنگ دستش بود. من گفتم وااای مرسی واسه من گل آوردی، دستت درد نکنه. دانیال که از همه جا بی خبر بود هاج و واج مونده بود، نگو که گل هارو همینطوری کنده بوده برای خودش و من به زور گل هارو از دست بچه گرفتم. کلی سر این موضوع خندیدیم. من و احسان با کیک عکس گرفتیم. اشتباهی که کردیم چایی رو زود ریختیم چون یکی از همسایه ها عجله داشتن، اینطوری شد که مراسم شمع فوت کردن و کیک بریدن خیلی سریع انجام شد.

موقع فوت کردن شمع از خدا خواستم کمکم کنه تا امسال رو تبدیل به بهترین سال زندگی خودم کنم. چایی با کیک خوردیم، کیک خیلی خوب شده بود، همه دوست داشتن و تا آخر شب خدارو شکر کیک کامل تموم شد. خیلی از این بابت خوشحال بودم که کیک کامل خورده شده. هر کسی هم که می رفت یه مقدار بهش دادم ببره، فقط خیلی حیف شد که یادم رفت وقتی که کیک رو برش زدم ازش عکس بگیرم. چون داخلش هم خیلی جذاب بود.

بچه گربه ی اولیا هم اومد خونمون مهمونی، چقدر دوستش دارم من این بچه رو… خلاصه یه شب عالی بود در کنار همه. وقتی همه رفتن من آهنگ جنتلمن ساسی مانکن رو گذاشتم و من و احسان دو نفری با هم رقصیدیم چون وقت نشده بود که برقصیم 😀

بعدشم یه کم جمع و جور کردم و ظرفها رو گذاشتم توی ماشین و ماشین رو تنظیم کردم برای صبح. لباس عوض کردم، صورتم رو شستم، به دست هام که حسابی خشک شده بودن کرم زدم و رفتم توی تخت. دیگه وقتش بود که برم سراغ اینستاگرام. همه ی پیغام هارو خوندم و جواب دادم و لذت بردم از محبتی که این هم آدم به من داشتن. فکر می کنم ساعت ۲:۳۰ صبح بود که دیگه خوابیدم.

و به این ترتیب شمع سی و پنج سالگی رو فوت کردم. خدایا شکرت برای بودن و طعم لذت بخش زندگی رو چشیدن.

 

پ. ن. دستور فوق العاده ی کیک اسفنجی از شف طیبه ی عزیز 

با غریبه های درونمون آشنا بشیم

روز اول مدرسه، کلاس اول ابتدایی، من و یه عالمه بچه ی دیگه رو انداخته بودن توی یه اتاق شیشه ای در حالیکه یه کارت که اسم و فامیلیمون روش نوشته شده بود به گوشه ی مقنعه ی هر کدوممون وصل بود. معلم ها اسم بچه ها رو از روی لیستی که دستشون بود صدا می زدن و می گفتن مثلا شاگردهای من بیان این طرف.

معلم ده بار گفت مریم کاشانکی، مریم کاشانکی. من هیچی نگفتم. آخر سر کارت ها رو یکی یکی نگاه کرد و وقتی رسید به من گفت چرا هرچی صدات می زنم هیچی نمی گی؟ چرا هیچی نمیگفتم؟ چون تا اون روز نمی دونستم که «مریم» هستم (اطلاع رسانی خانواده در این زمینه واقعا کامل و دقیق بود 😑)، وقتی گفت چرا هیچی نمی گی باز هم مات و مبهوت نگاهش کردم و با خودم گفتم این آدم چرا به من میگه مریم!!!

سواد که نداشتم کارت رو بخونم، سواد که هیچی، آی کیو هم نداشتم که تا اون سن فامیلیم رو بدونم و حداقل بتونم یه ارتباطی بین مریم کاشانکی و خودم پیدا کنم 🤦‍♀️

من اون روز برای اولین بار با مریم کاشانکی مواجه شدم؛ یه غریبه بود،‌ اونقدر غریبه که هیچ حرفی نداشتم باهاش بزنم.

هنوز هم خیلی وقت ها وقتی اسم خودم رو می شنوم احساس غریبگی بهم دست میده، انگار که اون غریبه ی کوچیک هنوز هم درون ِ من زندانیه.

نمی دونم بقیه ی آدم ها هم از شنیدن اسم خودشون چنین حسی پیدا می کنن یا نه ولی فکر می کنم همه مون غریبه های زیادی درونمون داریم که هر از گاهی پیداشون می شه و مارو متعجب می کنن از اینکه چرا این جنبه از خودمون رو تا به حال ندیده و نشناخته بودیم. دست دادن و آشنا شدن با بعضی هاشون و پذیرفتن اینکه درون ما و جزئی از ما هستن خیلی سخته، ولی اگر این کار رو نکنیم در نهایت تمام ِ آنچه واقعا هستیم رو نشناختیم.

به بچه ها ياد بديم كه با غريبه هاي درونشون آشنا بشن.

من اصلا گیج نیستم، می دونم تو هم نیستی

یه بار از یه کلینیک وقت ِ چشم پزشکی گرفتم. از كرج رفتم تهران و توی اوج شلوغی ِ تهران به سختی خودمو رسوندم به كلينيك. وارد شدم و حضورم رو به منشی دکتر اعلام كردم. منشی گفت دکتر عمل داره و با یک ساعت تاخیر میاد. منم از فرصت استفاده کردم و پیش دو تا دکتر  ِ دیگه توی همون کلینیک رفتم، داروهامو از داروخانه‌ی کلینیک گرفتم، از در اومدم بیرون، از خیابون رد شدم رفتم اون طرف و سوار اتوبوس شدم.

يه مدت كه گذشت در حالیکه میله‌ی وسط اتوبوس رو گرفته بودم و به مناظری که از روبروم رد می‌شدن نگاه می کردم با خودم گفتم: «خدارو شکر که دکتر نگفت چشمات ضعیف شدهخداروشکر که چشمام سالمن

هان؟!!!  دکتر چی نگفت؟ اصلا دکتر کیه؟ کجاست؟

خدای من!!!! من اصلا دکتری رو که به خاطرش این همه راه رو رفته بودم ندیدم. مگه میشه؟!!!!!

همگی می‌دونید که جبرانِ چنین اشتباهی توی تهران اون هم در ساعت اوج شلوغی مساوی است با دست کم دو ساعت زمان تا بتونی برگردی سر ِ همون نقطه‌ی اولی كه بودی. با هر بدبختی‌ای بود خودم رو رسوندم به کلینیک و نفس‌نفس زنون رفتم پیش منشی. منشی گفت: “خانم شما کجایی؟ من که دویست بار اسم شمارو صدا زدم.”

گفتم: “ببخشید، یه کار واجبی پیش اومده بود، مجبور شدم برم بیرون.”

خیلی واجب بودها، خیييلی،‌ اصلا واجب‌ترین کار زندگیم تا اون لحظه بود. انتظار نداشتید که حدّ اعلای بلاهتم رو برای منشی توضیح بدم؟

فکر کنم بهترین کاری که می‌تونستم برای خودم بکنم این بود که برم طبقه‌ی بالا و از یه روانپزشک وقت بگیرم‌!!!


شمایی که اینو می خونی الکی نگو که هیچوقت از این گیج بازیها نداشتی و من تنها گیج ِ موجود روی زمینم. بیا یکیشو بنویس، قول می دیم زیاد بهت نخندیم.

احمق نباشیم

پدر من یه عمر سیگار می کشید، وقتی میگم یه عمر منظورم از شونزده سالگی تا حدود شصت سالگیه و در تمام این سالها آمار دو پاکت سیگار در روز رو داشت. از این عمر طولانی، حدود بیست و خورده ای سالش هم نصیب من شد. در تمام اون سالها من متنفر بودم از سیگار، از بوی موندگی ِ تهوع آورش که به فرد سیگاری می چسبه، از نفسی که سعی می کنی بدی داخل اما همش با عذاب و نفرته، از اینکه تمام هیکلت همیشه بوی گند سیگار میده در حالیکه تو فقط یه محکوم به تحملی. پدر جان که می دونست من واقعا اذیت میشم بیشتر وقت ها بیرون از خونه سیگار می کشید اما به هر حال دو تا پاکت سیگار رو نمیشه یه جایی بیرون از خونه خلاص کرد.

الان دوازده سالی میشه که ترک کرده و روزی نیست که من خدارو شکر نکنم؛ هم به خاطر خودش هم به خاطر خودم.

از قضای روزگار من یه بار مجبور شدم برم سیگار بخرم که یه عکسی بگیرم. مثل یه زندانی فراری خیلی مشکوک رفتم در مغازه و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم آقا یه سیگار تپل به من بدید. فروشنده یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: خانم یعنی چی یه سیگار تپل؟ گفتم: یعنی از این سیگارهای لاغر نباشه یه چیز تپل باشه.

(هیچ اسمی نگفتم چون اون زمان که بابای من سیگار می کشید سیگارهای وینستون و مونتانا و از این قبیل بودن، ترسیدم اسم این سیگارها رو بیارم طرف بگه اینا که مال زمان کاظم فلانه، واسه همین ترجیح دادم فقط بگم تپل?طرف خنده اش گرفت و یه بسته سیگار تپل آورد. من مثل برق گرفته ها گفتم نهههه… یه پاکت نه، یه دونه میخوام، یه نخ.

در تمام مدت نگران فکری بودم که فروشنده ی محلی درباره ی من ممکنه بکنه، یعنی به معنای واقعی کلمه اسکل بودم، حالا به فرض هم طرف فکر میکرد دارم سیگار می خرم که برم بکشم، چه اهمیتی داشت اصلا و اصلا به اون چه مربوط بود.

چقدر ما آدم ها خودمون رو درگیر قضاوت های بی اهمیت دیگران می کنیم. یه مدت که از اون ماجرا گذشت و یه کم عاقل تر شدم گفتم واقعا احمقی اگه زندگیت رو صرف معذب بودن بابت نظرات دیگران کنی و سعی کردم که دیگه احمق نباشم. نصیحت امروز: احمق نباشیم.

عمل دماغ

چند باري رفتم مطب يه دكتر گوش و حلق و بيني كه گوشم رو چك كنم. اگه رفته باشيد مي دونيد كه توو مطب اين پزشكانِ عزيز همه رسما توو دماغِ همديگه هستن. توو يكي از اين مراجعات يه دختر تقريبا هجده ساله (از حرفهايي كه راجع به مدرسه و كنكور ميزد فهميدم) كنار من نشسته بود كه خيلي بي مقدمه از من پرسيد:”خانوم شما دماغتو اينجا عمل كردي؟” منم با اعتماد به نفس گفتم: “نه من دماغمو عمل نكردم.” كه اون در جواب گفت:”آهان، خدارو شكر، ترسييييدم.” (يعني دقيقا با همين لحن)

خوشحال بود كه كار دكتر احتمالا ديگه انقدر بد نيست و قرار نيست دماغش شبيه اين لنگه كفشي بشه كه رو صورت منه. هنوزم نميدونم واقعا چرا اين حرفو زد!!! احتمالا اقتضاي سنش بوده اگه بخوايم خوشبين باشيم ?

ماجراهای خواهر عروس

جمعه بود؛ جمعه‌ی قبل از عروسی سمانه، عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه.

جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه‌ی پدری. یک هفته‌ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه‌ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی‌موردی که مجبور شدیم انجام بدیم، هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن، یک بند کار کردن، استرس ِ اینکه بالاخره می‌رسیم این همه کار رو تموم کنیم یا نه، هماهنگی‌های روزهای آخر نزدیک به عروسی.

همه‌ی اینا اونقدر ما رو خسته کرده بود که وقتی جمعه رسیدم خونه‌ی پدر و یه دوش گرفتم همونطوری با موهای خیس رفتم روی تخت و یادم میاد که داشتم با لبخند به حرفهای پدر گوش می‌کردم که نمی‌دونم راجع به چی حرف میزد. بعدش دیگه یادم نمیاد چی شد، یادم نمیاد کِی خوابیدم. مثل لحظاتی قبل از بیهوش شدن برای عمل جراحی که وقتی چشم باز می‌کنی می‌بینی اومدی بیرون و اصلا نمی‌دونی که این مدت چطوری گذشته؛ یه حس بی‌خبری خیلی خوبیه.

یک ساعت شد که در این حالت بودم و وقتی بیدار شدم در واقع بیدار نشدم بلکه دوباره زنده شدم. اما هنوز اونقدر خسته بودم که برگشتم قزوین تا دو روز دور باشم از ماجراهای عروسی. دوشنبه صبح دوباره کرج بودم. از همون موقع که رسیدم آخرین آماده‌سازی‌ها رو برای عکاسی انجام دادم تا یه کم خیالم راحت‌تر بشه که البته هیچ جوری راحت نمی‌شد.

تهیه کردن کم و کسریها از لیست بلند بالای سمانه، من و ساناز رو به معنای واقعی کلمه نابود کرد. اما هیچ کدومِ اینها قابل مقایسه با روز عروسی نبود. من از ساعت پنج صبح با عروس رفتم آرایشگاه با کلی دم و دستگاه عکاسی. ساعت ۷ عروس باید لباسش رو می‌پوشید تا آرایشش رو شروع کنن. سمانه دستش رو برد توی اولین آستین لباس تنگش که مرواریدها از پشت لباسش شروع کردن به دونه دونه افتادن و همراه با افتادن هر مروارید احساس می‌کردم که قلبم داره یک قدم به ایستادن نزدیک‌تر میشه. برای اولین بار در عمرم دستهام می‌لرزیدن و مغزم تقریبا کار نمی‌کرد. در عین حال می‌خواستم که عروس رو از همچین استرسی دور نگه دارم.

عقلش کار کرده بود و یه سوزن نخ با خودش آورده بود. بهش گفتم سمانه جان اصلا نگران نباش، من الان همه چیو برات ردیف می‌کنم، من بلدم، دیدم خیاط‌ها چی کار می‌کردن و در تمام مدت یه نفر دقیقا وسط مغزم نشسته بود و میگفت کمتر شعر بگو، ولی باید می‌کردم، مگه راه دیگه‌ای هم بود؟!

با دستهایی که واقعا میلرزیدن شروع کردم به گذاشتن مرواریدها سر جاهاشون و دوختن. وقتی دید که واقعا بلدم یه کم خیالش راحت شد. از اون طرف آرایشگر هی صدا می‌زد که عروس بیا دیرت میشه‌ها.

با هر بدبختی‌ای بود فرستادمش زیر دست آرایشگر و وقتی کارش تموم شد بقیه مرواریدها رو درست کردم. توی آرایشگاه تقریبا جای سوزن انداختن نبود. من که اون همه نور و وسیله برده بودم برای عکاسی عملا نتونستم هیچ کدوم از ایده‌هایی که داشتم رو اجرایی کنم و فقط چند تا شات زدم.

نمی‌گم از اوضاع اینترنت و جابه‌جا کردن پول واسه آرایشگاه و نمی‌گم از جابه‌جا کردن اون همه وسیله تا پایین و خیلی اتفاق‌های دیگه. فقط رسوندمش به ماشین و به داماد. تمام برنامه‌ریزیهام به هم خورده بود و من حداقل دو ساعت از زمانبندی عقب بودم.

به محض اینکه رسیدم خونه کارم رو شروع کردم. تمام مدت وسط کارم پدر پایین بود و با عروس و داماد صحبت می‌کرد و منم که دلم نمی‌اومد ازش بخوام بره بالا، تقریبا هر شات رو باید حداقل پنج شش بار بیشتر می‌گرفتم تا برسم به اون چیزی که باید. ساناز طفلکی ریسک کرد و گفت که بابا جان ساکت باشید بذارید کارشو بکنه. اما خب طبق معمول به پدر برخورد و نتیجه‌ی دیگه ای هم نداشت. من اما سعی می‌کردم صبورانه به کارم ادامه بدم. نمی‌دونم مغزم چطوری دست و پام رو هماهنگ می‌کرد و منو وادار می‌کرد به سر پا ایستادن و کم نیاوردن و در عین حال بدخلقی نکردن.

نوشیدنی‌های انرژی‌زا هم که فقط دلگرمی بودن وگرنه کاری ازشون بر نمی‌اومد. فکر می‌کنم ساعت چهار بود که عروس و داماد رو سپردم به تیم فیلمبرداری و احسان رو همراهشون راهی کردم و آخرین توصیه‌ها رو بهش کردم و رفتم که شروع کنم به آماده شدن. رخشا هم همون موقع رسید. من آخرین توانم رو به کار گرفتم که بتونم هر چه سریعتر آماده بشم اما خب مگه می‌شد این همه کار رو انجام داد.

دیگه نمی‌گم از ترافیک وحشتناک و نمی‌گم از کراوات احسان که جا موند و از اینکه چه مسیر وحشتناک شلوغی رو الکی و بیخودی رفتیم، فقط بگم که در مسیر رسیدن، سمانه دقیقا هر دو دقیقه یک بار به موبایل من زنگ می‌زد و می پرسید کجایید، دقیقا هر دو دقیقه یک بار، و من هر بار قبل از اینکه جواب بدم می‌گفتم وای خدای من، چرا این انقدر به من زنگ می‌زنه و فقط خدا می‌دونه که چه حالی داشتم. اما بعد گوشی رو برمی‌داشتم و میگفتم «جانم عزیزم؟ ما داریم میایم، اصلا نگران نباش

من؟؟؟ من و اینجور جواب دادن به تلفنی که پشت سر هم زنگ می‌خوره؟ منی که اگر اسم یه نفر بیشتر از یک بار در یک روز روی موبایلم دیده بشه، فرقی نداره که کی باشه، قطعا یه حالی بهش می‌دم که تا یه مدتی به فکر زنگ زدن به من نیوفته، بله من، دقیقا همین من اونطوری به تلفن‌های پشت سر هم سمانه جواب می‌دادم.

وقتی رسیدیم سالن من چشمم هیچ کس رو نمی‌دید، فقط می‌دونم که رسیدم به اتاق پرو و رو هوا لباسم رو عوض کردم و حالا هر چی به سمانه زنگ می‌زدم که خبر بدم ما آماده‌ایم اون جواب نمیداد. خدایاااا….

و وقتی فهمیدم کراوات احسان جا مونده تمام استرس دنیا اومد نشست رو دلم. واقعا نمی‌تونم بگم اون مدت چقدر حالم خراب بود. اما به خودم گفتم امشب عروسی خواهرته، پس سعی کن همه‌ی چیزهای بیخودی رو بذاری کنار و شب خوبی داشته باشی. سمانه اوایل مراسم یه عروس بداخلاق و عصبی بود چون از طرز خوندن ِ خواننده‌ای که از صدای خودش خوشش میومد اما بقیه خوششون نمی‌اومد به شدت شاکی بود. هی با عصبانیت به من میگفت برو بگو خودش نخونه. بگو من DJ خواستم.

منم که به عمرم از این کارها نکردم. مگه روم میشد آخه؟ اما سمانه خیلی شاکی بود. دل رو به دریا زدم و رفتم هر جوری بود به طرف گفتم. اما خب خداییش از وقتی دیگه خودش نخوند و نقش DJ رو داشت حال و هوای مهمونی خیلی عوض شد. دیگه من رفتم توو فاز شاد بودن و سعی کردم چیزی ناراحتم نکنه.

سعی کردم به تمام مهمونها سر بزنم و حواسم به همه باشه. هم رقصیدم هم با مهمونها گپ زدم هم حواسم به پذیرایی و بقیه مسائل بود. باید اعتراف کنم که واقعا طاقت‌فرسا بود. اما تازه این تمام ماجرا نبود. بالاخره مراسم توی سالن تموم شد و ما برگشتیم سمت خونه ی پدری. تمام ِ خانواده‌ی داماد هم با ما اومدن که از عروس و داماد خداحافظی کنن که تازه ماجرای اصلی اونجا شروع شد.

عروس گفت ما اصلا با هم عکس نداریم، بیاید بریم چند تا عکس بگیریم!!!! حالا ساعت چنده؟ ۲ شب. من کی هستم؟ همون کسی که از پنج صبح اون حجم از استرس رو تحمل کرده و سر پا بوده!!!  اما دیگه چاره‌ای نبود، باید انجام می‌شد. به خودم گفتم همین یه شبه، بهترین کاری که از دستت بر میاد رو انجام بده.

و اینطوری شد که تک تک خانواده‌ها اومدن کنار عروس و داماد ایستادن و من از همه عکس گرفتم. تازه بعد از اینکه اونها رفتن همه گفتن ما خودمون هم دسته جمعی عکس نداریم. دوباره هممون لباس پوشیدیم و عکس گرفتیم. الان که می نویسم باورم نمیشه که تمام این کارها توی یک روز انجام شدن.

اون روز و شب سخت و طولانی به هر ترتیبی بود تموم شد و با وجود تمام سختی‌ها و نگرانی‌ها تبدیل شد به یه خاطره‌ی خوب و یه خیال راحت که رفت نشست کنج دل همه‌مون. من اما در تمام طول مراسم حتی برای یک بار دلم نخواست که جای عروس باشم. دلم نخواست که چنین مراسمی داشته باشم و هر لحظه بیشتر و بیشتر مطمئن شدم از اینکه تصمیمی که برای زندگی خودم گرفته بودم دقیقا همون چیزی بوده که میخواستم.

تماس با ۱۱۸

یه بار زنگ زدم ۱۱۸، اپراتور گفت مثلا “راهنمای شماره ی فلان، بفرمایید.” خانمی که گوشی رو برداشت به محض جواب دادن گفت: “گوشی”.

مطمئنم کاملا می تونید لحنش رو تصور کنید. کلمه ی کلیدی “لطفا” هم که خدارو شکر هیچ جایی توو فرهنگ ما نداره.

گفت گوشی اما یادش رفت که منو هُلد کنه و اون طرف به مکالمه ای که با موبایلش با یه خانم ِ دیگه راجع به عروسی دیشب داشت ادامه داد. من هی مونده بودم که قطع کنم یا نکنم و اصلا شک کرده بودم که به ۱۱۸ زنگ زدم یا جای دیگه. توی همین کش و قوس بودم که اومد این طرف گفت بفرمایید. من گفتم: “خانم من با ۱۱۸ تماس گرفتم؟” گفت: “وقتی میگم بفرمایید یعنی بفرمایید دیگه.” (با همون لحن آشنا) منم گفتم آخه شما داشتید راجع به عروسی دیشب صحبت می کردید فکر کردم اشتباهی با جای دیگه ای تماس گرفتم. برای یک دقیقه سکوت خاصی حکمفرما شد و فکر می کنم حداقل تا مدتی سرِ کار به تلفن های شخصیش جواب نداد.