درباره مریم کاشانکی
من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من آدم بهتری بسازد.
مطالب توسط مریم کاشانکی
مبتلای عشق
«ندا»ی بازیگوش و خندانم میگوید خوابم را دیده است. خواب دیده که صاحب یک پسر شدهام به غایت زیبا و درحالیکه او را در آغوش گرفتهام به طوریکه سرش روی شانهام قرار دارد و پتو یا لباس قرمز دارد از در کارگاه داخل میشوم. (کاش یوسف پیامبر بود و خوابش را تعبیر میکرد.) «سعدیه»ی باهوشم […]
سعدی از مواد افزودنی استفاده نمیکند
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارم یعنی باحالتر از سعدی در این دنیا فقط خودش است. به خدا که من ندیدهام کسی را باحالتر از سعدی و هرگز هم نخواهم دید. آنقدر با خودش هماهنگ است، آنقدر خودش را قبول دارد، آنقدر نظر دیگران برایش مهم […]
کلام در دست سعدی مثل موم بوده
سخنِ لطیفِ سعدی نه سخنْ که قندِ مصری / خجل است از این حلاوتْ که تو در کلام داری آقا من چطوری، به چه زبانی و با چه کلامی بگم که چقدر عاشق سعدی هستم؟ اصلا در مقابل چنین آدمی که اینطوری سخن گفته مگه جایی برای سخن گفتن هم باقی میمونه؟ به خدا […]
رابطهی آرامش و ایمان
آرامش بدون ایمان همانقدر ناممکن است که حیات بدون آب.
آزادی
فطرتِ انسان بر پایهی آزادی بنا نهاده شده است و انسان حد غایی ذاتِ درونی خویش را تنها در حضور آزادی است که میتواند تجربه نماید.
مصائب دو اسمی بودن
دیدید توی فیلمها وقتی کسی میره توی کُما یا یه همچین موقعیتهایی، دکترها از همراه میپرسن اسمش چیه و اسم طرف رو صدا میزنن چون آدم نسبت به اسمش یه حساسیت ویژهای داره و در واقع مغز آدم نسبت به شنیدن اسمش واکنش نشون میده. حالا این سوال برای من پیش اومده که اگه من […]
از من چرا رنجیدهای؟
ای یارِ ناسامانِ منْ از من چرا رنجیدهای؟ وی درد و ای درمانِ منْ از من چرا رنجیدهای؟ ای سروِ خوش بالای منْ ای دلبرِ رعنایِ من لعلِ لبتْ حلوایِ منْ از من چرا رنجیدهای؟ به نظر من هیچ مردی در این جهان بهتر از سعدی عاشقی کردن رو بلد نیست. همهی مردها باید […]
داستانِ ایمانِ من
من از بچگی تا یک جایی در بزرگسالی (حدود بیست و پنج سالگی) ارتباط بسیار نزدیکی با خداوند داشتم. هر چیزی رو فقط از او میخواستم و فقط به او تکیه میکردم. تا اون زمان زندگی برای من مثل یک رود آرام و زیبا بود که نرم و پیوسته جاری بود و از میان […]
دَر اگر بر تو بِبَندد مَرو و صبر کُن آن جا
دَر اگر بر تو بِبَندد مَرو و صبر کُن آن جا / زِ پَسِ صَبرْ تو را او به سَرِ صَدْر نِشانَد و اگر بر تو بِبَندد همه رَهْها و گُذَرها / رَهِ پنهان بِنَمایَد که کَس آن راه نَدانَد چقدر دوست دارم من این شعر مولانا جان رو؛ چقدر امیدبخشه، چقدر دلنشینه، […]
الهی شکرت…
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
تازهترین نوشتهها
- ماهیهای کوچک خام8 اسفند 1404 - 7:46 ب.ظ
- جای تمرکز7 اسفند 1404 - 10:39 ب.ظ
- کاش پرسیده بودم6 اسفند 1404 - 9:44 ب.ظ
- روی شانههای شما5 اسفند 1404 - 8:57 ب.ظ
- زیادش هم کم است4 اسفند 1404 - 8:45 ب.ظ
