مریم کاشانکی
  • خانه
  • منِ نوعی
  • آموزش‌های رایگان
    • وردپرس حرفه‌ای – آموزش کامل وردپرس به صورت رایگان
    • آموزش عکاسی و نورپردازی
    • آموزش IT و سئو
  • محصولات آموزشی
    • محصولات تخصصی IT
    • محصولات تخصصی عکاسی
    • محصولات شخصی
  • نوشته‌ها
    • تمام نوشته‌ها
    • اصیل زیستن
    • گزین‌گویه
    • هر روز یک جمله
    • حلوای پارسی
    • او هست و کافیست
    • محض خنده
  • ردپاهای تازه
  • گالری
  • تماس با من
    • گروه همفکری
  • Login / Register Login / Register Page Link Login / Register Page Link
  • Click to open the search input field Click to open the search input field جستجو
  • منو منو
  • سبد خرید فروشگاه سبد خرید فروشگاه
    0سبد خرید فروشگاه
  • خانه
  • منِ نوعی
  • نوشته‌ها
  • ردپاهای تازه
  • دوره‌ی آموزشی عکاسی تبلیغاتی؛ از ایده تا اجرا
  • محصولات آموزشی
  • آموزش‌های رایگان عکاسی و نورپردازی
  • آموز‌ش‌های رایگان IT و سئو
  • گالری
  • اصیل زیستن
  • حلوای پارسی
  • او هست و کافیست
  • محض خنده
  • هر روز یک جمله
  • گزین‌گویه
  • گروه همفکری
  • تماس با من
  • حساب کاربری
مریم کاشانکی

زندگی شگفت‌انگیزترین اتفاقی‌ست که می‌توانی تجربه کنی؛

همین زندگی که گاهی آنقدر سخت می‌شود که استخوان‌هایت از درد تیر می‌کشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خنده‌ات به آسمان هفتم می‌رسد.

همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را می‌بُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق می‌آورد.

همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.

اصلا شگفت‌انگیزی ِ زندگی به همین گاهی این‌طور و گاهی آن‌طور بودن است.

این معجونِ شگفت‌انگیز را یک‌جا سر بکش و نخواه که همه‌اش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را می‌زند.

محض خنده

دمپایی پاره

دو روز است که بعد از هزار سال اندکی دویده‌ام و حالا عضلاتی را در پاهایم پیدا کرده‌ام که هرگز نمی‌دانستم وجود دارند. طوری سفت و سنگین و دردناک شده‌اند که همان راه رفتن ساده‌ی قبلی هم دور از دسترس می‌نماید. راستش یک ساعت مچی هوشمند هدیه گرفته بودم و این هدیه انگیزه‌ای شد برای دویدن. واقعن بعضی‌ها جنبه‌ی هدیه را ندارند، جنبه‌ی هدایای هوشمند را که هیچ ندارند. آدم باید حواسش باشد به هر کسی چه هدیه‌‌ای می‌دهد. به من باید هدایایی داد که به تنبلی‌ام دامن می‌زنند نه آن‌هایی که سبب می‌شوند گمان کنم می‌توانم بدوم؛ مثلن یک جفت دمپایی ابری لاانگشتی بدهند که موقع راه رفتن هی از کف پا در برود و صدای عجیبی از خودش دربیاورد که همین صدا سبب شود همان چند قدم را هم راه نروم، به هر حال من آدم مردم‌آزاری نیستم و دلم نمی‌خواهد صدای دمپایی‌ام سبب آزار کسی شود.

حرف از دمپایی ابری شد، به گمانم آدم‌ها به چهار گروه تقسیم می‌شوند:

۱- یک گروه دمپایی پلاستیکی‌اند؛ از همین دمپایی‌هایی که همه جا انواع و اقسام‌شان ریخته است، شاید کمی شکل و قواره‌شان فرق کند اما در نهایت همگی دمپایی پلاستیکی معمولی هستند. البته بعضی‌هاشان بادوام‌اند و بعضی‌ها دو روز نشده از یک گوشه و کناری پاره می‌شوند. به هر حال معمولی‌بودن ویژگی بارز آن‌هاست.

۲- یک گروه دمپایی جلوبسته‌ی توالتی‌اند که هر قدر تلاش می‌کنند متجدد به نظر آیند در نهایت همیشه لو می‌روند، یکی نیست به آن‌ها بگوید که طوسی هم اگر باشید همچنان جلو‌بسته‌ی توالتی هستید، حتمن نباید قرمز یا قهوه‌ای یا آبی باشید تا لو بروید. این گروه اصیل‌اند؛ قابل‌اعتماد، همدل، صبور، بی‌تکلف، اما اغلب دچار سندروم قربانی‌پنداری و حق‌خورده‌شدگی و بداقبالی.

۳- یک گروه دمپایی طبی هستند؛ چرمی، لژدار، متشخص، اما بی‌قواره و نچسب. آدم را یاد کیف سامسونت می‌اندازند که انگار خودش مهندس بود نه صاحبش. راستش آنقدرها هم که ادعا می‌کنند طبی نیستند و دردی را دوا نمی‌کنند، بیشتر گوز‌اندیشند تا ارزش‌آفرین.

۴- آخرین گروه هم همین دمپایی ابری‌های لا‌انگشتی‌اند که به گمان خودشان خیلی امروزی و باکلاس‌اند اما یک قدم که بردارند نوکیسه بودنشان با صدای عجیبی از کف دمپایی بیرون می‌زند.

دیگر خودتان بیندیشید که جزء کدام دسته هستید؛ اگر تصور می‌کنید هیچ‌کدام نیستید حتمن دمپایی طبی هستید، اگر حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارید دمپایی پلاستیکی معمولی هستید، اگر بهتان برخورده است دمپایی جلوبسته‌ی توالتی هستید و اگر گذرتان به اینجا نیفتاده و این متن را نخوانده‌اید دمپایی ابری لا‌انگشتی.

شکر خدا در این دسته‌بندی هیچ‌کس بهتر یا بدتر از دیگری نیست، همه به یک اندازه بدترند، پس سعی نکنید به زور خودتان را در دسته‌ی دیگری بگنجانید. جایگاه ننگین خود را صادقانه و متواضعانه بپذیرید تا دست‌کم بزدل به نظر نیایید.

من هم که هشت‌هزار قدم راه رفته‌‌ام که به عبارتی می‌شود شش کیلومتر. پس فی‌الواقع من اصلن آدم نیستم که در دسته‌بندی آدم‌ها بگنجم؛ من یک دمپایی پاره‌‌ام که می‌شود آن را با جوجه رنگی معاوضه کرد. (نسل Z برای آگاهی از چند و چون این معاوضه به والدین‌شان رجوع کنند.)

الهی شکرت…

پی‌نوشت: دغدغه‌ی من این است که به نسل بعد از Z چه خواهند گفت؟ احتمالن می‌گویند «زد جونیور».

13 بهمن 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-02-02 23:21:422026-02-02 23:24:42دمپایی پاره
منطق نگاری

تازه‌کارها به دنبال معنا هستند

اگر در زمینه‌ای تازه‌کار باشی عمومن به دنبال معنایابی یا معناسازی در آن زمینه هستی؛ مثلن من وقتی تازه دست در عکاسی برده بودم، همواره به دنبال ثبت تصاویری بودم که معنایی داشته باشند و از این منظر خودم را آدمی عمیق و سطح‌بالا هم می‌دانستم و تصور می‌کردم باقی عکاس‌ها هرگز به این نکته توجه نکرده‌اند که عکس بایستی معنایی در خود داشته باشد وگرنه چرا زمان و منابع را صرف ثبت آن نماییم.

با همین استدلال بسیاری از سبک‌ها در عکاسی را از پایه بی‌هویت و بی‌فایده می‌دانستم چرا که اصولن معنایی را منتقل نمی‌کردند.

از همین رو، به منظور ثبت تصاویری که حاوی معنا باشند صحنه‌آرایی‌هایی از پیش برنامه‌ریزی شده می‌کردم و به جای «عکاسی‌کردن» که ظاهرن باید هدف اصلی‌ام می‌بود به دنبال خلق‌کردن تصاویری بامعنا بودم.

درست مثل اینکه نویسنده‌ای با خود بگوید: «من می‌خواهم مفهوم صداقت را منتقل نمایم. پس بنشینم قصه‌ای بنویسم که حاوی این مفهوم باشد.» و سپس تمام عناصر داستان را کنار هم بچیند و چیزی خلق کند که پیام صداقت را به ذهن متبادر کند و یا صاف و پوست‌کنده آن را منتقل نماید، یا مثل اینکه فیلم یا سریالی به سفارش گروه یا سازمانی ساخته شود و قصدش انتقال معنا و مفهوم معینی باشد.

ثبت چنین تصاویری به همین اندازه مسخره است، اما این مسخرگی در ابتدای مسیر به چشم افراد تازه‌کار نمی‌آید و شاید حتی آن را مزیت رقابتی خود تلقی کنند و آثار فاقد معنا را بی‌ارزش بدانند.

یک بار در عمرم به موزه‌ی هنرهای معاصر رفتم و تابلوهای نقاشی مدرن را دیدم، قاعدتن هیچ برداشتی از معنا و مفهوم آن‌ها نداشتم. البته آن زمان می‌کوشیدم خودم را مطلع جلوه دهم و بگویم که آن آثار را درک کرده‌ام. اما نه تنها آن تظاهر به ادراکْ حقیقی نبود بلکه من در درون از بی‌معنا جلوه‌کردن آن آثار آزرده‌خاطر هم بودم.

اما وقتی فرد در آن زمینه پیش‌تر می‌رود و همنشینی طولانی‌تری با آن موضوع می‌یابد، به طور ناخودآگاه از ابتذالِ معنایابی و یا معناسازیِ تصنعی فاصله می‌گیرد و درمی‌یابد که جاسازی‌کردنِ اجباری معنا در دل یک اثر مثل این است که کسی به خاطر هدفی، کمربند انتحاری به خودش ببندد که سبب کشته‌شدن خودش و بی‌ارزش شدن هدفش می‌گردد.

وقتی بیشتر و بیشتر عکس گرفتم ناخودآگاه گرایشم تغییر کرد و آن شکل معناسازی که به دنبالش بودم کاملن مبتذل جلوه کرد. دیگر به دنبال آزمودن چیزهای تازه بودم، اتفاقاتی که خودم را شگفت‌زده کنند؛ نورهایی که هیچوقت امتحان‌شان نکرده بودم و تاثیرشان را نمی‌دانستم، چیدمان‌هایی که برایم تازه بودند. دیگر به دنبال این بودم که اجازه دهم تصویر ساخته شود و خودش را به من بنمایاند و سپس از شگفتی ایجاد آن حظ ببرم. دیگر لذت این روند بود که مرا به دنبال ثبت تصاویر تازه می‌برد و البته با دید تازه‌‌ای به عکس‌های دیگران نگاه می‌کردم و به دنبال یافتن معنایی در آن‌ها نبودم.

حالا در مسیر نوشتن و البته خواندن می‌دانم که باید با تمام قوا فاصله بگیرم از هر محرکی که می‌خواهد مرا به سمت معنایابی و معناسازی سوق دهد که اگر قرار بود معنا تعیین‌کننده‌ی ارزش اثری باشد بسیاری از آثار بزرگ جهان شاید کاملن بی‌ارزش جلوه می‌کردند.

الهی شکرت…

12 بهمن 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-02-01 11:15:502026-02-01 11:15:50تازه‌کارها به دنبال معنا هستند
عکس‌نوشته کنار گل | فراموشی عاشقانه | ماریا کاف
درون‌نگاری

فراموشیِ عاشقانه

وقتی از جایگاه خداوند به خودم نگاه می‌کنم چیزی که می‌بینم این است که او هر بار می‌رسد به چنین نقطه‌‌ای: «ای بابا… باز این خنگ خودش رو انداخت تو هچل، باز باید بریم بیاریمش بیرون.» و یکی را می‌فرستد به یاری من که مرا از هچل خوساخته‌ام بیرون بکشد.

صدایش را می‌شنوم که می‌گوید «می‌شود آرام بگیری؟ می‌شود دست برداری از ابتکار عمل‌های بی‌ثمر؟ می‌شود بی‌خیال برنامه‌ریزی و مدیریت و خلاقیت‌های آبکی بشوی؟ می‌شود کنار بایستی و اجازه دهی که این بازی، بازی شود؟»

و من هر بار قول می‌دهم و دوباره فراموش می‌کنم. آنقدر فراموش کرده‌ام که حافظه‌ام پر شده است از درد فراموشی.

چه کسی گفته است که فراموشی چیز خوبیست و آدم را نجات می‌دهد و دردها را کم می‌کند و چه و چه؟ فراموشی مثل بیرون کشیدن چاقویی که تا دسته در قلبت فرو رفته دردناک است. اگر فراموش نکنی نهایت یک سری خاطره‌ی دردناک داری اما اگر فراموش کنی تبدیل می‌شوی به کارخانه‌ی تولید خاطرات دردناک که روی هم تلنبار می‌شوند و مدتی بعد دیگر در وجودت جایی برای انبار کردن دردها باقی نمی‌ماند و تو می‌ترکی.

اگر قرار بود فراموش کنی چرا باید حافظه می‌داشتی؟ حافظه داری که فراموش نکنی. وگرنه مثل دوربینی بودی که همه چیز را فیلمبرداری می‌کرد اما چیزی را ذخیره نمی‌کرد؛ یک ناظر بیهوده.

گاهی اوقات از فراموشی خجالت می‌کشم؛ از اینکه بار دیگر باید به سراغ خداوند بروم و از او بخواهم که دوباره مرا از گرفتاری بیرون بکشد و او سخاوتمندانه فراموشی‌هایم را فراموش می‌کند.

او دچار فراموشیِ عاشقانه است و من عاشق فراموش‌ نکردنِ فراموشکاری‌های او.

الهی شکرت…

17 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2026/01/Maria-Kaaf-16.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-01-07 19:39:442026-01-08 09:15:38فراموشیِ عاشقانه
خودزیستی

چی بپزم؟

بزرگ‌ترین دغدغه و همیشگی‌ترین سوال مامان‌ها این است: «چی بپزم؟» اگر کسی به آن‌ها بگوید چی بپزند باقی مسیر را راحت انجام می‌دهند. من هم از صبح که چشم باز می‌کنم به این فکر می‌کنم که «چی بپزم؟».

خودم را وادار کرده‌ام که حتمن نهار داشته باشم، خیلی روزها موفق می‌شوم اما بعضی روزها هم آنچه می‌پزم به وعده‌ی شام قد می‌دهد. احتمالن اگر متعهد نشده بودم اکثر روزها بی‌غذا می‌ماندم.

اگر کسی بچه داشته باشد ناچار است غذا هم داشته باشد چون بچه را نمی‌توان گرسنه نگه داشت. آدم به خودش می‌آید و می‌بیند سال‌های متمادی هر روز و هر روز (تعطیل و غیرتعطیل) آشپزی کرده است. مادر هیچوقت از خودش نمی‌پرسد آیا امروز حالش را دارم غذا بپزم یا نه؟ یا هیچوقت نمی‌گوید مواد موردنظرم را در خانه ندارم پس غذا نمی‌پزم، با هر چیزی که دارد غذایی دست‌و‌پا می‌کند. حتی اگر لازم باشد از بیرون غذا تهیه می‌کند و این روند را سال‌ها بی‌هیچ‌ وقفه‌ای ادامه می‌دهد؛ بعضی روزها دشوار‌تر و بعضی روزها سهل‌تر. حتی وقتی به گذشته می‌نگرد احتمالن به خاطر نمی‌آورد که چطور از پس این همه سال تداوم برآمده است، شاید حتی احساس فشاری هم نداشته باشد چون آنقدر دلایلش بزرگ بوده‌اند که جای هیچ فکر دیگری را باقی نمی‌گذاشته‌اند و وقتی فکر نکنی فشاری هم نیست چون اغلب فشارها در سطح ذهن وجود دارند نه در سطح تن.

اما همین آدم اگر قرار باشد برای خودش کاری را با همین تداوم انجام دهد به سادگی هزار و یک بهانه می‌تراشد. ما به ندرت به خودمان متعهد باقی می‌مانیم. اغلبِ ما بدهکار خودمان هستیم.

من هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که اگر با همان تعهد و مسئولیت‌پذیری که برای کسب‌و‌کار خانوادگی (و برای تمام مشاغلی که داشته‌ام) کار کردم برای خودم کار می‌کردم حتمن یک اتفاقی افتاده بود. حالا از این حرف که مطمئن نیستم اما نتیجه اصلن مهم نیست، مهم این است که دست‌کم بدهکار خودم نبودم.

حالا متعهد شده‌ام که مثل مادری که بچه دارد و نمی‌تواند غذا نداشته باشد هر روز حتمن یک چیزی بپزم و اینجا منتشر کنم. شاید حتی عمرم به برداشت هیچ نتیجه‌ای قد ندهد اما برای مادر مهم این است که امروز بچه با شکم گرسنه نخوابیده باشد، همیشه امروز مهم‌ترین روز است. تا فردا هم خدا بزرگ است.

الهی شکرت…

16 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-01-06 20:07:382026-01-06 20:07:38چی بپزم؟
عکس‌نوشته کنار برگ | تقابل لذت و رقابت | ماریا کاف
حس‌نگاری

تقابل لذت و رقابت

انسان قابلیت تبدیل‌کردن هر لذتی به یک رقابت نکبت را دارد. به سادگی می‌تواند تباه کند هر لحظه‌‌‌ی خوشایندی را و حتی تمام لحظاتی را که بالقوه می‌توانستند خوشایند باشند.

هر لذتی را در تقابل با یک رقابت بی‌ثمر قرار می‌دهد و اگر کفه‌ی رقابت سنگین‌تر نشود کفه‌ی لذت را هم کاملن بی‌ارزش تلقی می‌‌کند.

انسان گویی معتاد است به هیاهوی برآمده از رقابت‌ها، انگار آن‌ها به مسیرش و به زندگی‌اش مشروعیت می‌بخشند که اگر نباشند انتخاب‌هایش بی‌کارکرد جلوه می‌کنند. گویی بدون تن‌دادن به رقابت‌ها همه‌ی مسیرها بازی‌های کودکانه‌اند بی هیچ حاصلی.

علاقمندی‌ها را مگر می‌شود به دست رقابت‌ها سپرد؟ رقابت‌ها به آن‌ها رحم نمی‌کنند، آن‌ها را می‌درند و هزارپاره می‌کنند. به فرض هم که پیروز میدان باشند، دیگر آن لذت بکر و بدیع ابتدای مسیر نیستند. زخم‌خورده و ناتوان می‌شوند. مثل چهره‌ای که نور از آن ستانده شده است به واسطه‌ی رنج‌ها و آسیب‌ها. رقابت‌ها چیزی برای از دست دادن ندارند،‌ اما علاقمندی‌ها دختران نورسیده‌ای هستند چشم‌انتظار شاهزاده‌ای بر اسب سپید. رقابت‌ها داغ ننگی می‌شوند بر پیشانی آن‌ها.

علاقمندی‌ها دل‌نازک‌تر از آنند که با رقابت‌ها دست‌به‌گریبان شوند. آن‌‌ها را باید در دستمال ابریشمی پیچید تا آسیبی نبینند.

الهی شکرت…

15 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2026/01/Maria-Kaaf-17.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-01-05 17:06:412026-01-07 19:44:49تقابل لذت و رقابت
عکس‌نوشته کنار مجسمه‌ی گربه | تن از یاد نمی‌برد | ماریا کاف
حس‌نگاری

تن از یاد نمی‌برد

تن اهل انتقام گرفتن است، تن کینه‌ایست، تن از یاد نمی‌برد.

شاید حتی سال‌ها چیزی را به رویت نیاورد اما هیچوقت فراموش نمی‌کند. اصلن همین فراموش‌نکردن است که تن را از بیماری‌ها نجات می‌دهد چون یادش نمی‌رود که قبلن چگونه از عهده‌ی موقعیت‌ها برآمده است اما تن با تو شوخی ندارد، تن بی‌جواب نمی‌گذارد.

تن که یک وجب و دو وجب نیست، میلیون‌ها سلول است، کدامشان را می‌خواهی راضی کنی؟ همه کینه‌ای، همه خوش‌حافظه، همه پیگیر. به ازای هر کدام که می‌میرند چند تای دیگر زاده می‌شوند، با همان خاطرات، همان اطلاعات.

اگر خوش‌رفتار هستی وظیفه‌ات را انجام می‌دهی اما اگر بدرفتار هستی منتظر انتقام باش. به روزهایی که ساکت است و همراهی‌ات می‌کند دلخوش نباش، منتظر فرصت است؛ پایش که بیفتد دودمانت را به باد می‌دهد. فرصتی که دست بدهد ریشه‌ات را می‌خشکاند.

فکر نکن تو رئیسی. در مقابل تن صبور و آرام و سربه‌‌زیر و بله‌قربان‌‌گو باش تا او هم مرکب راهورت باشد. برای تن مهم نیست که تو باشی یا نه، حتی بودن خودش هم برایش مهم نیست، اما تن گردن‌کشی را تاب نمی‌‌آورد، زورگویی را، بی‌مهری را تاب نمی‌آورد. به هر قیمتی که باشد به حساب و کتابت رسیدگی می‌کند، حتی به قیمت مرگ خودش که مساوی است با مرگ تو.

اگر بیش از حد فشار وارد می‌کنی و تصور می‌کنی که اوضاع روبراه است این فقط آرامش قبل از طوفان است.

زیاد بیدار می‌مانی؟ زیاد می‌خوری؟ زیاد استرس داری؟ منتظر باش که زیاد بمیری. تن به یک بار مردنت رضایت نمی‌دهد، زجرکش کردن شیوه‌ی معمول برخورد تن با عوضی‌هاییست که او را نادیده می‌گیرند.

کم مسواک می‌زنی؟ کم آب می‌خوری؟ کم تحرک داری؟ پس کم مانده تا نوبتت برسد.

به تن احترام بگذار، با تن مهربان باش، برای تن صبوری کن.
به تن گوش بده، با تن همراهی کن، برای تن شکرگزار باش.

تن را دوست داشته باش.

الهی شکرت…

14 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2026/01/Maria-Kaaf-13.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-01-04 21:26:592026-01-07 11:15:44تن از یاد نمی‌برد
عکس‌نوشته کنار برگ سبز | موسیقی حیات | ماریا کاف
حس‌نگاری

موسیقی حیات

دلم‌ می‌خواهد آن یک نُت را بشنوم؛ همان یک نت ظریفِ جاخوش‌کرده میان هزاران نت غول‌پیکر را،‌ همان که هر از‌ گاهی به گوش می‌رسد و بعد مثل باکره‌ای شرمگین رویش را می‌گیرد. برای شنیدنش باید حسابی حواست را جمع کنی. نت‌های ظریف به‌سادگی به گوش نمی‌رسند. آن‌ها آفتاب‌ و مهتاب ندیده‌اند و قرار است فقط به گوش محرم برسند. در پی شنیدن این نت‌‌ها گوش‌هایم را تیز می‌کنم. نه همیشه اما گاه‌به‌گاهی به گوشم می‌رسند و آن وقت است که حس می‌کنم موسیقی را تمام و کمال شنیده‌ام.

مثل این است که چشم‌هایت را ببندی و تمام مزه‌های یک لقمه غذا را تشخیص بدهی.

دنیا پر از نت‌های ظریف گم‌شده در هیاهوی نت‌های تناور است؛ واژه‌های نازکی که در حضور واژه‌های زمخت از نظر پنهان می‌مانند، حس‌های لطیفی که قلبشان مثل نوزادان تازه‌متولد‌شده شتابان می‌تپد اما حس‌های عظیم‌الجثه‌ای مانند غم به آن‌ها فرصت ابراز وجود نمی‌دهند. لحظه‌های کوچکی که خبر از امید‌ می‌دهند اما له می‌شوند زیر دست‌و‌پای لحظه‌های چغر و ناهنجار.

می‌خواهم گوش‌هایم را تیز کنم برای همین نت‌های ظریف تا موسیقی حیات را تمام‌و‌کمال شنیده باشم.

الهی شکرت…

13 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2026/01/Maria-Kaaf-12.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-01-03 20:04:462026-01-03 20:08:13موسیقی حیات
جنگل در پاییز به همراه عکس‌نوشته پاییز پاشاه دیکتاتور فصل‌هاست. ماریا کاف
حس‌نگاری, خودزیستی

پاییز پادشاه دیکتاتور فصل‌هاست

کِرِم می‌لغزد میان انگشتانم، یا انگشتانم می‌لغزند میان کِرِم‌ها.

خاطره می‌لغزد میان مغزم، یا مغزم می‌‌لغزد میان خاطره‌ها.

درد می‌لغزد میان قلبم، یا قلبم می‌لغزد میان دردها.

انگشتِ خاطره دردناک است، یا دردِ انگشت خاطره‌ است، یا خاطره‌ی انگشت درد است.

گلایه نیست از رفتن و صبر نیست بر ماندن که دیگر همه‌ی فصل‌ها پاییزند و همه‌ی پاییزها بی‌پایان‌اند و همه‌ی پایان‌ها نزدیکند و همه‌ی نزدیک‌ها غمگین‌.

و حالا همه‌ی انگشت‌ها و خاطره‌ها و دردها هم پاییز شده‌اند و پاییز پادشاه دیکتاتور فصل‌ها است و من دیگر هرگز پاییز را دوست نخواهم داشت.

الهی شکرت…

12 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2026/01/Maria-Kaaf-11.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-01-02 15:15:582026-01-03 01:25:50پاییز پادشاه دیکتاتور فصل‌هاست
عکس‌نوشته | تصمیم مهم فیوز | ماریا کاف
خودزیستی

تصمیم مهم فیوز

«فیوز» جان عزمش را جزم کرده است که یک کارخانه‌ی تولید کلید/پریز راه‌اندازی کند. به نظرش کلید/پریزها اهمیت ویژه‌ای دارند چون انسان‌ ده‌ها بار در روز به سراغشان می‌رود و ارتباط لمسی نزدیکی با آن‌ها برقرار می‌کند. ضمن اینکه در طراحی فضا اهمیت زیادی دارند چرا که از نظر ارتفاع درست وسط دیوار قرار می‌گیرند و تمام توجه را معطوف خودشان می‌کنند. پس اگر بی‌قواره باشند به سادگی می‌توانند گند بزنند به طراحی کل دیوار. با این همه اکثر کلید/پریزها واقعن زشت هستند. انگار که هیچ‌کس به طراحی آن‌ها اهمیت نمی‌دهد؛ دست‌کم در ایران که اینطور است.

البته از دید فیوز نمونه‌های قابل قبولی هم وجود دارند؛ مثل همین نمونه‌‌؛ اما به هر حال معتقد است که فقدان آن کاملن احساس می‌شود.

کلید پریز شیک روی دیوار جذاب.

≈می‌دانم که راه پیش رویم کوتاه نیست، نیاز به تحقیق و بررسی مفصلی دارم. یک دنیا هم سوال توی ذهنم هست؛ مثلن اینکه:

۱- کدوم کشور(ها) بهترین کلید/پریز‌ها را تولید می‌کنند؟
۲- آیا کشوری هست که به کلید/پریزهایش معروف باشد مثلن همانطور که سوئیس به ساعت یا فرانسه به عطر معروف است؟
۳- روند تولید از طراحی گرفته تا نمونه‌گیری، تست، تولید انبوه، بازایابی و فروشی چگونه است؟
۴- آیا کسی هست که عنوان شغلی‌اش طراح کلید/پریز باشد؛ مثل طراح خودرو یا طراح لباس؟
۵- آیا در دانشگاه چنین رشته‌ای تدریس می‌شود؟ (حتی خارج از ایران)
۶- کسی که بخواهد این سبک از طراحی را انجام دهد به چه دانشی نیاز دارد؟
۷- نرم‌افزارهای طراحی کدام‌‌اند؟
۸- آیا نمایشگاه‌هایی ویژه‌ی کلید/پریزها در ایران و جهان برگزار می‌شود؟
۹- مواد خام مورد نیاز چه چیزهایی هستند؟
۱۰- به چه میزان دانش در زمینه‌ی برق و الکترونیک نیاز است؟ (خودم می‌دانم همین‌که اسمم فیوز باشد سبب نمی‌شود چیزی حالی‌ام بشود از این حوزه.)
۱۱- شاید مهم‌ترین چالشم این باشد که احتمالن برای اغلب آدم‌ها کلید/پریزها آنقدرها مهم نیستند، برای همین است که در هیچ خانه‌ای کلید فاخری دیده نمی‌شود. احتمالن حتی این واژه را در حد و اندازه‌ی یک کلید ناقابل نمی‌دانند. پس لازم است که بتوانم اهمیت آن را برای مردم جا بیندازم اما این کار بدون طراحی‌های چشم‌گیر میسر نخواهد شد. مردم باید تفاوت‌ها را ببینند.≈

فیوز جان قول داده که ما را در جریان تحقیقاتش قرار دهد.

≈قدم اول تحقیقاتم این است که فهمیده‌ام اسم خارجی‌اش می‌شود: Sockets and Switches. به این کلیدواژه برای تحقیقات بعدی نیاز داشتم. تو هم بیشتر از این بیدار نمان. شب هرچقدر دراز بشود تو هم انگار درازتر می‌شوی.≈

الهی شکرت…

11 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2026/01/Maria-Kaaf-10-copy.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2026-01-01 23:02:252026-01-01 23:02:25تصمیم مهم فیوز
دیفیوز فحش نیست | مریم کاشانکی | ماریا کاف
خودزیستی

دیفیوز فحش نیست

یک عکس اینجا می‌گذارم ببینید می‌توانید حدس بزنید عکس چیست؟

عقربه‌های شبرنگ ساعت | مریم کاشانکی | ماریا کاف

اگر شما تا این اندازه باهوش بودید مطمئنن الان اینجا نبودید و این سطرها را نمی‌خواندید. حتمن کارهای مهم‌تری داشتید. همیشه حواسم هست که نباید روی هوش و ذکاوت مخاطبم حساب باز کنم.

(اگر باهوش نیستید دست‌کم باجنبه باشید، همین‌طوری هم تعدادتان انگشت‌شمار است.)

این عکس چشم‌های گربه نیست؛ عکسی از عقربه‌های شبرنگ ساعت است که تقریبن بیست دقیقه به دوازده را نشان می‌دهد؛ ساعتی که امیدوار بودم در آن خواب باشم اما به جایش می‌کوشیدم سوژه‌ای برای نوشتن دست‌و‌پا کنم.

از این به بعد «فیوز» هم به جمع ما (یعنی من و شما) اضافه می‌شود؛ فیوز به اندازه‌ی من مؤدب نیست (اوووفففف) و البته به اندازه‌ی من هم یُبس نیست. کمی عجول است و البته خیلی حواس‌جمع. هر جا که نوسان ایجاد شود سریع می‌پرد وسط و جریان را قطع می‌کند تا خدایی نکرده چیزی نسوزد یا حادثه‌ای رخ ندهد. خیلی پرحرف نیست اما در عوض پرمغز حرف می‌زند. اهل حرف‌های قلمبه سلمبه است و متاسفانه رک و بی‌پرواست. به هر حال فیوز است دیگر، نقش مهمی دارد که قابل مسامحه‌‌کاری نیست، باید بتواند ماجرا را فیصله بدهد.

راستش یک‌بار داشتم چیزی را در عکاسی توضیح می‌دادم، گفتم «دیفیوز»، فکر کرد دارم به او فحش می‌دهم، از آن روز کمی با من دل‌چرکین شده است و زیاد جریان حرفم را قطع می‌کند.

≈گربه، ساعت،‌ چشمات،‌ دیوار، قلبم… نمیای… نمیای… (فیوز جان آرام بگیر.)

حالا خدا را شکر که وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی سریع می‌خوابد و اجازه می‌دهد من عقربه‌های شبرنگ ساعت را تبدیل به سوژه‌ای برای نوشتن کنم.

الهی شکرت…

10 دی 1404/2 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/12/Maria-Kaaf-9.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-31 17:01:232025-12-31 14:48:13دیفیوز فحش نیست
چراگاهی در طبیعت | ماریا کاف | مریم کاشانکی
خودزیستی

سلطان کجا هستی؟

– اگر شیر بودم می‌رفتم باغ وحش و می‌شدم سلطان باغ وحش. چه اهمیتی دارد که سلطان کجا باشی؟ مهم سلطان بودن است. اگر سلطان باشی در باغ‌وحش به مراتب بهتر از این است که هیچی نباشی در جنگل. این چه فازی است که خیلی‌ها برمی‌دارند که مثلن می‌خواهند کارِ سخت را انجام دهند؟ به فرض هم که پیروز شوند مگر بیش از یک تاج می‌شود روی سر کسی گذاشت؟ نهایتن همان یک تاج خواهد بود حالا قدری خوش‌رنگ‌ و‌ لعاب‌تر. ارزش این همه زور زدن را دارد؟ همان سلطان جنگل اگر بیاید به باغ‌وحشی که از قبل سلطان دارد نفر دوم است و باید منتظر اجازه‌ی من باشد. پس زور بازو و یال و کوپالش متضمن جایگاهش نخواهد بود. آن همه که زور زده است اعتباری برای خودش دست‌و‌پا کند فقط تا شعاع چند کیلومتری به دادش خواهد رسید. این همه مشقت فقط برای چند کیلومتر؟ به نظرم ریاضی شیرها ضعیف است.

– پس تکلیف آزادی چه می‌شود؟

– آزادی؟ منظورت آزادی در حوالی چند کیلومتری است؟ ممنون، صرف شده است.

– فکر نمی‌کنی این راحت‌طلبیِ تو مثل این است که پولت را جایی بگذاری و سودش را بگیری به جای اینکه آن را صرف راه‌اندازی کاری کنی؟

– منظورت این است که آن شیرها دارند کارآفرینی می‌کنند؟ بله، به هر حال خوردن حیوانات دیگر و به جان هم انداختن شیرهای جوان‌تر کسب‌و‌کار تمیزی است، مطمئنم برایش وام هم می‌دهند.

– در جنگل هر جفتی که بخواهی انتخاب می‌کنی، هر غذایی که بخواهی می‌خوری. در جنگل اختیاردار خودت هستی.

– به خاطر گوزِ شور امثال شماهاست که نسل‌ شیرها رو به انقراض است.

– شاید با روش تو نسل منقرض نشود، اما برده‌وار زندگی کردن در بلند‌مدت ما را از بین خواهد برد؛ وقتی که دیگر نتوانیم مطابق با ذات‌مان زندگی کنیم آن را از دست خواهیم داد و تبدیل به چیز دیگری خواهیم شد.

– ترست از چیست؟ اینکه اگر شیرها نباشند جنگل بی‌سلطان بماند؟

– این همه نادیده‌گرفتن ارزش‌ها، بی‌اعتنا بودن به پیشینه‌ها، از یاد بردن بهای گزافی که برای دست‌یافتن به جایگاه‌مان پرداخته‌ایم برایم عجیب است. تو فقط درگیر زنده‌ماندنی، اما به چه قیمتی؟

– می‌دانی مشکل تو چیست؟ اینکه باهوش نیستی. تو تصور می‌کنی آزادی‌طلبی فقط با نعره‌کشیدن محقق می‌شود. شاید یک زمانی این‌طور بود، اما ارزش‌هایت را باید بازنگری کنی، ارزش‌هایی که نسل‌ات را منقرض می‌کنند حتمن یک جای کارشان خراب است. من نعره نخواهم زد، نه چون بلد نیستم، چون دیگر جواب نمی‌دهد. دنیا پر است از آدم‌هایی که نعره می‌زنند، حتی در موقعیت‌های پیش‌پا‌افتاده مثل خطاهای رانندگی. رفتارهایی که روزی اجداد تو را مبدل به سلطان جنگل می‌کردند دیگر ناکارآمد شده‌اند، نشانه‌اش هم این است که در طول هزاران سال نتوانسته‌اند چیزی را تضمین کنند. اگر این زمان را صرف تغییر نگرش‌هایتان می‌کردید شاید تا الان امپراطوری ساخته بودید و نیازی نبود که هنوز هم دربه‌در غذا و امنیت باشید. شما هم درگیر زنده‌ ماندنید اما با مشقت. می‌دانستی اگر ملکه را از کندو بیرون بیاورند زنبورها دست از کارکردن می‌کشند و به زودی همگی‌ می‌میرند؟ ملکه دلیل زنده‌ماندن زنبورهاست. زنبورهای عسل از مفید‌ترین موجوداتند، اما اسیر نگرش‌های کهنده مانده‌اند درحالیکه می‌توانستند بسیار مفید‌تر و کارآمدتر باشند. شما را هم نگرش‌های فرسوده پابند خودش کرده است تا جایی که هنوز نعره‌زدن را ارزش می‌دانید.

– خدا را شکر که تو شیر نیستی، وگرنه مایه‌ی آبروریزی شیرها می‌شدی.

الهی شکرت…

9 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/12/Maria-Kaaf-۴.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-30 18:36:082026-01-04 21:34:01سلطان کجا هستی؟
ماریا کاف | مریم کاشانکی | بیا تا حواسش نیست دور شویم
خودزیستی, درون‌نگاری

بیا تا حواسش نیست دور شویم

من این قصه را به تباهی نکشاندم؛ این قصه پیش از من تباه شده بود. من فقط بخشی از این تباهی شدم بی‌آنکه سهمی در ایجادش داشته باشم. این قصه مرا هم با خود تباه کرد. شاید هم اصلن قصهْ قصه‌ی تباهی بود. شاید قصه آمده بود به قصد تباهی، ذاتش تباهی بود.

حالا دیگر چه فرقی دارد که کسی قصه را به تباهی کشانده یا قصه کسی را؟ نتیجه یکی بود. نتیجه یکی است. بعضی‌ها تباه شده‌اند و داستانشان شده‌ است قصه‌ی تباهی، یا قصه‌ی تباهی نوشته شده بود و بعضی‌ها شدند مردمان این قصه. در نهایت تباهی برنده شده است.

حالا من و تو چرا اینجا مشغولیم به کلنجاری بی‌‌ثمر؟ همان‌ اندازه تباهی بسنده نبود که حالا می‌خواهیم باقی قصه را هم تباه کنیم؟ بهتر نیست به دنبال قصه‌‌ای تازه‌ باشیم؟ قصه‌ای که بر خرابه‌های تباهی نروییده باشد؟ قصه‌ای که امیدوارمان کند به سرانجامی روشن‌تر؟

بیا بگذاریم تباهیْ سرگرم پیروزی‌اش باشد، بیا تا حواسش نیست دور شویم،‌ آنقدر دور که پیش از رسیدن به ما تباه شود.

الهی شکرت…

8 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/12/Maria-Kaaf-1-1.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-29 15:55:002025-12-30 19:11:18بیا تا حواسش نیست دور شویم
ماریا کاف | مریم کاشانکی | شوخی‌های آشپزخانه‌ای
خودزیستی, محض خنده

شوخی‌های آشپزخانه‌ای

اگر ابزار آشپزخانه بودم لیسک می‌شدم؛ چون هم اسمم جالب بود، هم کار ساده و مفرحی داشتم، هم خوشمزه‌ها را لیس می‌زدم، و هم اینکه همه به جانم دعا می‌کردند از بس که مفید بودم. واقعن چه چیزی را در آشپزخانه می‌شناسید که مفیدتر از لیسک باشد؟ ابزاری که عذاب‌وجدانِ ماندن مواد ته ظرف را از دوش آدم برمی‌دارد. یعنی خود آدمیزاد انقدر مفید نیست که این اختراعش مفید است؛ نه می‌سوزد، نه پاره می‌شود، نه می‌شکند. افزون بر تمام این‌ها یک جور فروتنی خاصی هم در آن هست؛ هیچ ادعایی ندارد.

مثلن قابلمه‌ی تفلون با آن همه ادعا هیچ رفتار دوستانه‌ای ندارد، یک جور تفلونیت خاصی در آن هست که نشان از تفاخر و تفرعن دارد. افزون بر این به یک سال نمی‌کشد که وظیفه‌اش را هم فراموش می‌کند و همه چیز را سفت و محکم نگه می‌دارد به جای اینکه شل بگیرد و رها کند. نه آن رها‌کردنش حرفه‌‌ای است و نه این گرفتنش دوستانه.

شیرجوش هم که هیچوقت اندازه دستش نیست؛ تا وقتی بالای سرش ایستاده‌ای انگار توی رودربایستی است و محتویات را درون خودش نگه می‌دارد، همین‌که سرت را می‌چرخانی همه چیز را بالا می‌آورد.

توستر هم که حفره‌ی فنی دارد و تصور می‌کند چیزها را صدای تیک‌تیک است که گرم می‌کند، برای همین اگر صدای تیک‌تیک‌اش قطع شود دیگر گرما‌دادن را هم فراموش می‌کند. هر چه سعی می‌کنی حالی‌اش کنی که عزیز جان ارتباط این دو با هم مثل ارتباط مثانه و روده است؛ بدون روده هم می‌توانی بشاشی، به خرجش نمی‌رود.

غذاساز هم که کلن یک اشتباه تاکتیکی است؛ قاعدتن از او انتظار می‌رود که غذا را بسازد اما خودش را در سطح یک خرد‌کن تقلیل می‌دهد و برای همان خردکردن هم نیاز به کمک دارد.

حتی کتری و قوری با آن ظاهر نجیب‌شان از همه بدترند، همیشه یکی روی دیگری است و دائم باید بهشان تذکر بدهی یا سانسورشان کنی.

باقی دوستان از قبیل همزن و آبمیوه‌گیری و چرخ‌گوشت و غیره هم که انگار گران‌ترین بلیط‌‌ها را خریده‌اند و رفته‌اند در قسمت لژ سالن نشسته‌اند به تماشا.

تنها کسی که وسط میدان در حال ساختن نان حلال است و بسیار بیشتر از توانش ارزش ایجاد می‌کند فقط لیسک است؛ یک لیس کوچک به هر چیزی که می‌زند آن را مثل آینه پاک می‌کند.

الهی شکرت برای لیسک حتی…

7 دی 1404/2 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/12/Maria-Kaaf-5.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-28 19:00:052026-01-04 13:40:33شوخی‌های آشپزخانه‌ای
ماریا کاف | مریم کاشانکی | پناهنده‌ی کدام سرزمینی؟
حس‌نگاری, درون‌نگاری

پناهنده‌ی کدام سرزمینی؟

حال دلم را هیچ نمی‌فهمم، حال روز و شب‌هایم را که هیچِ هیچ نمی‌فهمم. روز از پی روز خموده‌تر و خمیده‌تر می‌شوم. هیچ میزان از هیچ چیزی به یاری‌ام نمی‌آید.

پناه برده‌ام به ادبیات، می‌فهمم حال کسانی را که پناه می‌برند به الکل یا به مواد، گاهی آدم باید به چیزی پناه ببرد.

پناهنده‌ی سرزمین خواندن و نوشتن شده‌ام،‌ نه به این امید که مداوایم کند؛ امیدم به مداوا مثل امیدم به هر چیز دیگری رنگ باخته است، می‌نویسم چون زبان دیگری را نمی‌شناسم؛ مثل کسی که زبان زیستن‌اش موسیقی است یا ریاضی است یا هر چیز دیگری.

الهی شکرت…

مریم کاشانکی

6 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/12/Maria-Kaaf-3.jpg 321 845 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-27 16:59:542025-12-30 21:42:41پناهنده‌ی کدام سرزمینی؟
حس‌نگاری, درون‌نگاری

جنبه‌ی عمومی درد

یک وقتی تصور می‌کردم درد که مشترک شود از شدتش کاسته می‌شود؛ یعنی وقتی عده‌ی زیادی گرفتار درد یکسانی می‌شوند آن درد برایشان کمرنگ‌تر می‌گردد؛ مثلن در جنگ‌ها خانواده‌های زیادی عزیز از دست می‌دهند، هر کس به خانواده‌ی دوست و همسایه نگاه می‌کند و می‌بیند که آن‌ها هم در همان وضعیت‌اند، بنابراین غصه‌ی خودش سبک‌تر می‌شود.

البته تا حدودی هم درست است اما این تنها «جنبه‌ی عمومی درد» است که کاهش می‌یابد؛ جنبه‌ی شخصی آن به قوت خود باقی می‌ماند. حتی اگر تمام عالم عزیزانشان را از دست بدهند این درد برای تک‌تک آن‌ها معنای مشخصی دارد و با همان شدتی که اگر تنها بودند از آن رنج می‌بردند در درونشان زنده می‌ماند.

درد هم جنبه‌ای عمومی دارد و هم جنبه‌ای شخصی؛ وقتی دردی مشترک می‌شود جنبه‌ی عمومی آن تلطیف می‌گردد، به این معنی که «پذیرش» اتفاق می‌افتد و چرایی‌ها از بین می‌روند یا کمرنگ می‌شوند. دیگر فرد نمی‌گوید «چرا برای من این اتفاق افتاد؟» چون می‌پذیرد که دیر یا زود برای همه اتفاق خواهد افتاد. اما جنبه‌ی شخصی درد هیچ ارتباطی با پذیرش ندارد بلکه مرتبط است با خاطرات، روابط، دلتنگی‌ها، روزها و لحظه‌های گذشته، نبودن‌ها، فرصت‌های ازدست‌رفته، جاهای خالی و خیلی چیزهای دیگر. این‌ها را نمی‌توان از افراد جدا کرد.

به گمانم گذشت هیچ میزان از زمان نمی‌تواند بخش شخصی درد را کمرنگ نماید و این صرفن قدرت زندگی و تمایل انسان به زنده‌بودن و ادامه‌دادن است که سبب می‌شود آگاهانه آن‌ بخش را در محاق قرار دهد تا بتواند دوام بیاورد.

الهی شکرت…

5 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-26 19:28:222025-12-26 19:33:06جنبه‌ی عمومی درد
تجربه‌نگاری, مقالات

سفر سلامتی؛ از مقاومت انسولین تا حساسیت انسولین

یازدهم دی ماه سال ۱۴۰۰ مصادف با اول ژانویه سال ۲۰۲۲ (این را گفتم که خودم را باکلاس جلوه دهم، یعنی مثلن همه‌ی شروع‌های ما میلادی هستند.) برنامه‌ی غذایی‌ام را تغییر دادم و وارد رژیم کتوژنیک شدم. هدف اولیه‌ام از این تغییر، تقویت حافظه و ایجاد شفافیت ذهنی بود اما موضوع مهم‌تری انگیزه‌هایم را تقویت کرد.

بگذارید کمی عقب‌تر بروم؛ یک هفته قبل از شروع، آزمایش بسیار کاملی دادم تا بتوانم تغییرات آینده را با تصویر اولیه مقایسه کنم، اما جواب آزمایش مرا شوکه کرد؛ منی که با قد ۱۷۳ سانتی‌متر و وزن ۵۳ کیلوگرم در اوج لاغری در تمام دوران بزرگسالی‌ام بودم و سال‌ها به طور حرفه‌ای و در دو سبک یوگا می‌کردم و پیاده‌روی برنامه‌ی دائمی‌ام بود تصور می‌کردم بدنم در سلامت کامل قرار دارد.

اما آن روز با وجود قند ناشتایی پایین با «مقاومت انسولین» (که شاخصی محاسباتی در آزمایش‌ها است و با HOMA-IR مشخص می‌شود) بسیار بالا در ناحیه‌ی پیش‌دیابت مواجه شدم.

انسولین هورمونی است که توسط لوزالمعده ترشح می‌شود و در بدن نقش پیغام‌دهنده را دارد؛ به زبان ساده انسولین به در خانه‌ی هر سلول می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد که درها را باز کنند و اجازه دهند قند وارد شده و مصرف شود. حال تصور کنید که انسولین بیش از اندازه به سراغ سلول‌ها برود، در این صورت سلول‌ها او را یک مزاحم تلقی می‌کنند و می‌شود گفت او را بلاک می‌کنند. به این معنی که به پیغام‌های انسولین پاسخ نمی‌دهند و آن‌ها را نادیده می‌گیرند، بنابراین قندِ واردشده به بدن را مصرف نمی‌کنند. نتیجه چه می‌شود؟ قند در سیستم می‌ماند و ابتدا تبدیل به چربی اطراف اندام‌های داخلی و سپس تبدیل به دیابت می‌شود.

استرس و خواب نامناسب از علل شایع مقاومت سلول‌ها در برابر انسولین است.

تکانی که این موضوع به من داد سبب شد با انگیزه‌ای چند برابر به استقبال تغییر بروم. بنابراین با جدیتی خدشه‌ناپذیر زندگی‌ام را زیر و زبر کردم.

مفهوم پایه‌ای رژیم کتوژنیک به این صورت است:

قند = صفر
کربوهیدارت = کم
چربی = زیاد

من برای مدت چهار ماه دقیقن به همین شکل عمل کردم؛ قند را به طور کامل از زندگی‌ام حذف کردم.

لازم است همین‌جا توضح مختصری در این رابطه بدهم؛ خیلی از افراد تصور می‌کنند که حذف قند مساوی است با حذف شکر، درحالیکه شکر تنها یکی از منابعی است که در بدن تبدیل به قند (یا همان گلوکز) می‌شود. تقریبن تمام مواد غذایی، به جز چربی، تبدیل به قند می‌شوند، البته با سرعت‌های متفاوت و چیزی که موادغذایی را پرخطر یا کم‌خطر می‌کند همین «سرعت تبدیل شدن آن‌ها به قند» است که با شاخص گلیسمی یا Glycemic Index (عددی بین ۰ تا ۱۰۰) مشخص می‌شود.

شاخص گلیسمی برای شکر سفید تقریبن ۶۵ است درحالیکه این شاخص برای سیب‌زمینی پخته و برنج سفید نزدیک به ۹۰ است. تصور کنید که این مواد با چه سرعتی در بدن تبدیل به قند می‌شوند.

پس وقتی صحبت از حذف قند می‌شود به معنای حذف‌کردن هر ماده‌ای است که با سرعت بالا به گلوکز تبدیل می‌شود که شامل این موارد هستند:

۱- برنج،‌ نان، سیب‌زمینی، ماکارونی و انواع کربوهیدارت‌ها.
۲- تمام انواع میوه‌ها (شامل میوه‌های خشک و لواشک‌ها).
۳- تمام انواع لبنیات (به جز پنیر پارمسان، پنیر کوزه، خامه و کره).
۴- تمام انواع حبوبات و دانه‌های گیاهی مانند سویا، ذرت و غیره.
۵- تمام خوراکی‌هایی که از سوپرمارکت‌ها خریداری می‌شوند.
۶- تمام انواع روغن‌های دانه‌ای و گیاهی به جز روغن زیتون (و هر از گاهی روغن کنجد).
۷- تمام سس‌ها و البته رب.
۸- برخی از آجیل‌ها مانند بادام زمینی.
۹- برخی سبزیجات مانند هویج پخته و لبو.

من برای چهار ماه کامل به هیچ ماده‌ای که شاخص گلیسمی بالاتر از ۲۵ داشت لب نزدم؛ احتمالن حالا می‌توانید تصور کنید که چه دایره‌ی محدودی در برنامه‌ی غذایی من قرار داشت؛ فقط پروتئین و برخی از سبزیجات و تعدادی از آجیل‌ها و البته قهوه (و به ندرت خامه). عملن هیچ چیزی دیگری نمی‌خوردم.

(باید بگویم که من هرگز، حتی یک‌بار هم تقلب نکردم. کلن اهل تقلب‌کردن در مسیری که شروع می‌کنم نیستم، من که به اجبار وارد چنین مسیرهایی نمی‌شوم، خودم آن‌ها را انتخاب می‌کنم، پس چرا باید سعی کنم خودم را دور بزنم؟ نتیجه‌اش صرفن سرخوردگی و بی‌اعتمادی به خود خواهد بود.)

پس از چهار ماه، با حالتی بسیار امیدوارانه آزمایش دادم و انتظارم این بود که شاخص مقاومت انسولین پایین آمده باشد اما در کمال تعجب دیدم که باوجودیکه قند ناشتایی به شکل قابل ملاحظه‌ای پایین‌تر آمده بود اما مقاومت انسولین هیچ تکانی نخورده بود (شاید در حد دو صدم درصد).

احساس سرخوردگی شدیدی می‌کردم چون در این مدت فشار زیادی را پذیرفته بودم؛ حذف کردن کامل قند برای بدنی که دچار مقاومت انسولین است یکی از سخت‌ترین چالش‌ها به شمار می‌رود. من آدم چالش‌پذیری هستم و تا قبل از آن انواع چالش‌‌های بسیار دشوار را برای خودم تعریف کرده و به تک‌تک آن‌ها پایبند مانده بودم. اما به جرأت می‌گویم که تجربه‌ی حذف کامل قند چیزی ورای تصور است. فقط باید انجامش داده باشی تا بتوانی درکش کنی. برای مدت سه هفته من کاملن شبیه به معتادی بودم که با انواع دردها و ناراحتی‌ها و عصبیت‌ها و حال‌خرابی‌ها دست‌به‌گریبان شده بودم تا بدنم متوجه‌ی تغییرات تازه شود و تصمیم بگیرد با من همکاری کند و این در حالی بود که شغل بسیار سنگینی داشتم که بدون حذف قند هم می‌توانست هر کسی را از پا درآورد.

جواب آزمایش واقعن برایم ناراحت‌کننده بود چون به هیچ‌وجه انتظارش را نداشتم و این درحالی بود که میزان کلسترول و تری‌گلیسیرید نیز به طرز خطرناکی بالا رفته بود.

اما به هر حال من آدم بی‌نتیجه رها‌کردن مسیرها نیستم. بنابراین شروع کردم به تحقیق‌کردن و آزمودن نتایج تحقیق‌هایم. تغییرات اندکی در برنامه‌ی غذایی‌ام دادم به این صورت که چربی‌ها را تا حد ممکن حذف کردم (که این شامل کره و خامه می‌شد)، فقط روغن زیتون استفاده می‌کردم. سیب و خرما را هم به برنامه‌ی غذایی‌ام افزودم.

اما تغییر مهمی که ایجاد کردم وارد شدن به یک دوره‌ی جدّی از «روزه‌داری» بود. روند روزه‌داری را از ۱۸ ساعت در روز آغاز کردم و آن را به ۲۴ ساعت، سپس ۳۶ ساعت و سپس ۴۸ ساعت در هفته رساندم؛ یعنی با حفظ ۱۸ ساعت در روز در هفته نیز یکی از این موارد را رعایت می‌کردم. (باید توضیح بدهم که بدن من از قبل آماده‌ی ۱۸ ساعت روزه‌داری بود چون در طول چهار ماه قبل، ۱۶ ساعت در روز چیزی نمی‌خوردم.)

این برنامه‌ی جدید و تقریبن سنگین را برای مدت چهار ماه ادامه دادم و حالا وقت آزمایشی تازه بودم.

یوهووو…. بله، موفق شدم. حالا مقاومت انسولین با حساسیت انسولین جایگزین شده بود و تمام فاکتورها از قبیل چربی‌ها، قند، ویتامین‌ها، کارکرد کلیه و کبد، شمارش خونی، … همگی در وضعیت ایده‌آل قرار داشتند؛ نه فقط خوب بلکه ایده‌آل.

من تبدیل شده بودم به جنسی قابل فروختن؛ یعنی اگر دوران برده‌داری بود می‌شد مرا به قیمتی گزاف فروخت؛ از هر نظر در سلامت کامل.

از آن زمان به بعد برنامه‌ی غذایی‌ام را به تعادل رساندم؛ به این معنی که موادی که شاخص گلیسمی کمتر از ۵۵ دارند را می‌خورم و روزه‌داری را به طور متناوب البته با مدت زمان کمتر (بین ۱۲ تا ۱۴ ساعت) حفظ می‌کنم.

من پزشک نیستم و به‌هیچ عنوان توصیه‌ای برای کسی ندارم، اما با توجه به روندی که طی کردم به این می‌اندیشم که چرا روش معمول پزشکی برای مقابله با دیابت، تزریق انسولین است؟ بدن به دلیل مقاوم شدن نسبت به انسولین وارد فضای دیابت می‌شود، پس آیا ورود انسولین بیشتر برای وادار کردن سلول به مصرف قند واقعن منطقی است؟

این همان بدنی است که در گذشته بلد بوده قند را مصرف کند، پس هنوز هم می‌‌تواند این کار را انجام دهد. کافی است با بدن همراهی کنیم و فرصت دهیم تا مقاومت رفع شود و بنابر تجربه‌ی شخصی من این کار صرفن با روزه‌داری (فستینگ) ممکن می‌شود. در واقع آنچه که می‌خوریم اهمیت بسیار کمی دارد، بلکه شکل خوردن است که تعیین‌کننده‌ی سلامت بدن خواهد بود.

اگر به قدر کافی به بدن فرصت داده شود تا آنچه را دریافت کرده است هضم و جذب نماید، بدن قوی انسان قادر به سوزاندن قند و چربی خواهد بود.

الهی شکرت برای این بدن شگفت‌انگیز …

پی‌نوشت: اول ژانویه ۲۰۲۶ که بیاید (۱۱ دی ماه ۱۴۰۴) چهار سال می‌شود که برنج نخورده‌ام و حقیقتن راضی‌ام.

4 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-25 12:59:512026-01-05 13:40:35سفر سلامتی؛ از مقاومت انسولین تا حساسیت انسولین
خودزیستی

موضع باد

– باد موضع ملایمی در برابر ابر گرفته است و همین سبب خشکسالی شده است. گاهی ملایمت بیش از حد ضرر دارد؛ مثل مادری که زیاد از حد به فرزندش سخت نمی‌گیرد. باد باید به ابرها سخت بگیرد تا باران ببارد، باید آن‌ها را حرکت دهد و به جنگ هم بیندازد. ابرها که دعوا راه بیندازند آسمان تاریک می‌شود و صدای فریادهایشان رعد‌و‌برق می‌شود و بعد یکیشان می‌زند زیر گریه و مابقی هم مثل بچه‌ای که از گریه‌ی بچه‌ی دیگری به گریه می‌افتد اشک می‌ریزند و به این ترتیب باران می‌بارد و خشکسالی رفع می‌شود. وقتی به آن‌ها سخت نمی‌گیری جا خوش می‌کنند همان‌جا که هستند و نتیجه‌اش می‌شود بی‌بارشی. مهربانی که همیشه به سخت‌نگرفتن نیست، باید آینده‌نگر بود. باد باید هراز‌گاهی هم که شده موضع سخت‌گیرانه‌ای در برابر ابرها داشته باشد تا تکانی به خودشان بدهند، این برای خودشان هم خوب است.

– – مگر همه چیز دست باد است؟ از کی آسمان انقدر بی‌صاحب شده است که هر بادی از راه برسد ابرها را بتاراند؟ همین شماهایید که باد را پر می‌کنید که یک جنگی راه بیندازد. باد نادان است که نمی‌فهمد شماها به فکر خودتانید و او نباید خودش را خراب کند. هرچند که تا بوده باد به هر طرف که نفعش بوده وزیده است.

– اگر آسمان صاحب دارد پس بگویید بباراند و ما را از این خشکسالی برهاند. ما هم خوش نداریم به باد باج بدهیم، اما نسل‌کشی شده است از ما درختان بی‌نوا. معلوم است که به هر باد و نابادی متوسل می‌شویم.

– – – بهتر است به یادتان بیاورم که من همه جا هستم و گوش هم دارم.

(ادامه دارد…)

الهی شکرت…

3 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-24 23:16:082025-12-24 23:16:08موضع باد
حس‌نگاری, درون‌نگاری

عشق به شرط چاقو

عاشقی اگر به شرط چاقو بود همه می‌رفتند سراغش؛ دیگر کسی از عاشق‌شدن نمی‌هراسید، بازش می‌کردند و اگر به قدر کافی سرخ نبود نمی‌خریدند. دنیا پر می‌شد از عاشقانه‌‌های سرخ، بی‌شک و بی‌هراس.

عاشقی اما مثل خریدن هنداونه‌ی یلداست، گران و نامطمئن از سرخ‌بودن.

اما واقعن چه لطفی دارد عشق به شرط چاقو؟ به فرض هم که سرخ‌ترین باشد؛ کارتی از پیش بازی شده است، بلیطی سوخته، کوپنی تاریخ گذشته، مزه‌‌ای چشیده‌شده.

لطف عاشقی به نامطمئن بودن است، به قابل‌پیش‌بینی نبودن، به نو بودن و نو شدن.

به دنبال اطمینان‌ بودن برای این نامطمئن‌ترین پدیده‌ی انسانی مثل این است که به دنبال نامیرایی باشی در میراترین جهانی که در آنیم.

زندگی به شرط مرگ است و عاشقی (گاهی) به شرط ترک یا شاید ترس یا درد.

اما ما همه زندگی می‌کنیم، حتی به شرط مرگ، پس چرا عاشقی نمی‌کنیم حالا به هر شرطی؟

الهی شکرت…

2 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-23 23:00:352025-12-23 23:00:35عشق به شرط چاقو
خودزیستی, درون‌نگاری

هوش مصنوعی شبیه گل مصنوعی است

کاری که هوش مصنوعی نمی‌تواند (و شاید هیچوقت هم نتواند) انجام دهد اصلاحِ مسیر فکر‌کردنش است؛ وقتی پرسشی مطرح می‌شود هوش مصنوعی در جهتی شروع به حرکت می‌کند تا به پاسخ مناسب برای آن پرسش برسد، اما فقط در همان جهت ادامه می‌دهد و این طریق ادامه‌دادن اغلب سبب پیچیده‌شدن موضوع می‌شود و هر چه اوضاع پیچیده‌تر شود یعنی از پاسخ دورتر‌ شده‌ای.

هوش مصنوعی نمی‌تواند از بالا به کلیت موضوع نگاه کند و مسیر فکر کردنش را اصلاح نماید؛ یعنی نمی‌تواند بگوید شاید از ابتدا باید جور دیگری فکر می‌کردم و حالا برگردم عقب و مسیر را تصحیح کنم.

این موضوع به‌ویژه در کدنویسی نمود واضحی دارد؛ هوش مصنوعی را اگر رها کنی تا ابد در همان جهتی که قدم اول را برداشته بود ادامه می‌دهد. باید مرتب آن را اصلاح کنی وگرنه می‌تواند اوضاع را تبدیل به کلافی پیچیده کند که دیگر به هیچ طریقی باز نشود. باید دائم به او بگویی که از این زاویه نگاه کن یا به این طریق فکر کن. کاری که خودش قادر به انجامش نیست اما انسان به سادگی از عهده‌‌اش برمی‌آید.

اینکه می‌توانی از زاویه‌‌ی تازه‌‌‌ای به همان موضوع قبلی نگاه کنی شاید در ظاهر قابلیت مهمی به چشم نیاید اما در واقع بسیار بسیار مهم است؛ اینکه انسان توانایی اصلاح مسیر از پایه را دارد خیلی اوقات می‌‌تواند به قیمت زندگی‌اش بیارزد. اصلن همین ویژگی به انسان کمک‌ کرده است که امور را تا حد ممکن ساده نماید. تمامی اختراعات مرهون نگاه‌های جدیدی هستند که به مسائل جور دیگری نظر انداخته‌اند.

تصور کنید که می‌خواهید به سمت مقصدی بروید و اشتباهی به خیابانی بپیچید که نباید در آن داخل می‌شدید. اگر نتوانید مسیر خود را اصلاح کنید و تا ابد در همان مسیر پیش بروید نه تنها هرگز نخواهید رسید بلکه عمر را هم از دست خواهید داد.

هوش مصنوعی آدم را یاد گل مصنوعی می‌اندازد؛ خوب است و بعضی جاها کاربردی، اما هرگز جای گل طبیعی را نخواهد گرفت.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: ساعت ۹:۰۹ است، خدا حواسش به ما هست.

1 دی 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-22 21:09:102025-12-22 21:11:03هوش مصنوعی شبیه گل مصنوعی است
خودزیستی, درون‌نگاری

ضربان قدرشناسی

نمی‌توانم به قدر کافی قدردان حضور بعضی آدم‌ها در زندگی‌ام باشم؛ کاش می‌شد نوار قلبی گرفت که در آن ضربان قدرشناسی انسان مشخص باشد، یا می‌شد نمایی از درون قلب نشان داد که احساس قدرشناسی در آن پیدا بود.

انسان‌هایی که نه فقط درس‌‌هایی مقطعی بلکه‌ شیوه‌های تازه‌ای از نگریستن و اندیشیدن را یاد می‌دهند. انسان‌هایی که آموزگاری را صرفن مجالی برای مهارت‌آموزی نمی‌دانند، بلکه آن را فرصتی تلقی می‌کنند برای ایجاد یک نوع «سیاق زیستن» که تسری می‌یابد به تمام جنبه‌های زندگی آدم. آن‌ها می‌دانند که مهارت‌ها را اغلب به سادگی می‌توان آموخت اما سخت می‌توان مسیر آموختن را تبدیل به سبک تازه‌ای برای زیستن کرد؛ چیزی که خودشان عمومن به دشواری و البته با هوشمندی آموخته‌اند و آن را سخاوتمندانه در اختیار دیگران می‌گذارند.

اگر کسی آنقدر توانمند است که نه تنها چیزی برای یاد‌دادن دارد بلکه می‌تواند آن را تبدیل به شکل تازه‌ای از «بودن» نماید می‌توان تا ابد قدردانش بود و من آنقدر خوش‌اقبال بوده‌ام که چنین آموزگارانی داشته باشم.

الهی شکرت…

(گفته بودم که هر بار بی‌هوا به ساعت نگاه می‌کنم یک ساعت خوشگل می‌بینم و به گمانم این لبخندزدن یا چشمک‌زدن خداوند است؟ ساعت ۰۰:۰۰ را دیدم؛ به نظرم این دیگر نه یک لبخند ساده بلکه خنده‌ی بلند خداوند است.)

30 آذر 1404/0 دیدگاه /توسط مریم کاشانکی
https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png 0 0 مریم کاشانکی https://www.maryamkashanaki.com/wp-content/uploads/2025/03/maria-kaaf-logo-website-340-156-300x138.png مریم کاشانکی2025-12-21 12:27:492025-12-22 00:31:58ضربان قدرشناسی
صفحه 1 از 31123›»

دسته‌بندی‌ها

  • تمام نوشته‌ها

    تمامِ تراوشاتِ غالبن غیرفخیمِ بنده که از همین‌جا شروع می‌شوند.

  • حلوای پارسی

    حلاوت و شیرینی زبان فارسی.

  • او هست و کافیست

    داستانِ ایمانِ من.

  • محض خنده

    نخندی هم می‌گذره، اما اگه بخندی خوش می‌گذره.

  • اصیل زیستن

    خود بودن و ذاتِ یکتای خود را زندگی کردن.

  • Droplet Droplet

    گزین‌گویه

    افاضات خاص.

ردپاهای تازه

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۲۶ - جسارت؛ رهاورد خداباوری
Loading
00:00 / 00:03:51
RSS Feed
Share
Link
Embed
  • ردپاهای تازه - ۲۶ - جسارت؛ رهاورد خداباوری

    ردپاهای تازه - ۲۶ - جسارت؛ رهاورد خداباوری

    Jan 10, 2026 • 00:03:51

    جسارت؛ رهاورد خداباوری.

  • ردپاهای تازه - ۲۵ - حذف شدن‌ آدم‌ها به مثابه معجزه‌ی خداوند

    ردپاهای تازه - ۲۵ - حذف شدن‌ آدم‌ها به مثابه معجزه‌ی خداوند

    Jan 9, 2026 • 00:03:02

    حذف شدن‌ آدم‌ها به مثابه معجزه‌ی خداوند.

  • ردپاهای تازه - ۲۴ - مثال دیگری از معجزات خداوند

    ردپاهای تازه - ۲۴ - مثال دیگری از معجزات خداوند

    Jan 8, 2026 • 00:07:17

    مثال دیگری از معجزات خداوند

  • ردپاهای تازه - ۲۳ - مثالی از نشانه‌گذاری

    ردپاهای تازه - ۲۳ - مثالی از نشانه‌گذاری

    Jan 7, 2026 • 00:07:55

    یک مثال از نشانه‌گذاری.

  • ردپاهای تازه - ۲۲ - نشانه‌گذاری برای دریافت هدایت‌های خداوند

    ردپاهای تازه - ۲۲ - نشانه‌گذاری برای دریافت هدایت‌های خداوند

    Jan 1, 2026 • 00:07:10

    نشانه‌گذاری برای دریافت هدایت‌های خداوند.

  • ردپاهای تازه - ۲۱ - جنبه‌های سهل و دشوار خداباوری

    ردپاهای تازه - ۲۱ - جنبه‌های سهل و دشوار خداباوری

    Dec 31, 2025 • 00:05:37

    جنبه‌های سهل و دشوار خداباوری

  • ردپاهای تازه - ۲۰ - خداوند آبرونگهدارترین است

    ردپاهای تازه - ۲۰ - خداوند آبرونگهدارترین است

    Dec 30, 2025 • 00:07:03

    خداوند آبرونگهدارترین است.

  • ردپاهای تازه - ۱۹ - مثالی از معجزه‌ی خداوند

    ردپاهای تازه - ۱۹ - مثالی از معجزه‌ی خداوند

    Dec 29, 2025 • 00:06:29

    مثالی از معجزه‌ی خداوند

  • ردپاهای تازه - ۱۸ - عدالت خداوند چگونه است؟

    ردپاهای تازه - ۱۸ - عدالت خداوند چگونه است؟

    Dec 28, 2025 • 00:09:46

    عدالت خداوند چگونه است؟

  • ردپاهای تازه - ۱۷ - زنده نگه‌داشتن معجزات

    ردپاهای تازه - ۱۷ - زنده نگه‌داشتن معجزات

    Dec 27, 2025 • 00:06:15

    زنده نگه‌داشتن معجزات.

الهی شکرت…

الهی، بدون تو نمی‌شود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم می‌شود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفته‌ای باش.
از آن فاصله‌ای که گفته‌ای حتی ذره‌ای دورتر نشو. اگر می‌شود از آن هم نزدیک‌تر شو؛ «نزدیک‌تر از رگ گردن».

تازه‌ترین نوشته‌ها

  • دمپایی پاره13 بهمن 1404 - 11:21 ب.ظ
  • تازه‌کارها به دنبال معنا هستند12 بهمن 1404 - 11:15 ق.ظ
  • عکس‌نوشته کنار گل | فراموشی عاشقانه | ماریا کاف
    فراموشیِ عاشقانه17 دی 1404 - 7:39 ب.ظ
  • چی بپزم؟16 دی 1404 - 8:07 ب.ظ
  • عکس‌نوشته کنار برگ | تقابل لذت و رقابت | ماریا کاف
    تقابل لذت و رقابت15 دی 1404 - 5:06 ب.ظ

آموزش گام‌به‌گام نورپردازی و عکاسی از محصولات با جنس‌های مختلف و با استفاده از سوژه‌های نمونه

عکاسی تبلیغاتی؛ از ایده تا اجرا | نورپردازی و عکاسی از محصولات | مریم کاشانکی

خودزیستی درباره‌ی «اصیل زیستن» است. درباره‌ی «خود بودن» و ذات یکتای خود را زندگی کردن.
  • حساب کاربری من
© کپی رایت ۱۳۹۳-۱۴۰۴ | حقوق تمامی تصاویر و مطالب منتشر شده متعلق به مریم کاشانکی بوده و هرگونه کپی برداری غیرمجاز می‌باشد
  • Link to X
  • Link to LinkedIn
  • Link to Youtube
رفتن به بالا رفتن به بالا رفتن به بالا