زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
پدر و مادرم بعد از ازدواجشان در خانهای مستأجر شده بودند. خانم صاحبخانه بچهدار نمیشده، بنابراین به خواست و انتخاب خودش همسری برای شوهرش برمیگزیند و آنها صاحب پنج یا شش فرزند میشوند درحالیکه همگی در یک خانه زندگی میکردند.
همسر اول، بچههای همسر دوم را مثل بچههای نداشتهی خودش دوست داشت، برای آنها هم او درست مثل مادرشان بود.
مادر واقعی بچهها یکی دو روز قبل از دنیا رفت. خوشبهحال آن بچهها که یک مادر یدکی داشتند تا در چنین موقعیتی کمتر احساس بیمادرشدن داشته باشند.
کاش خداوند به همهی بچهها دستکم دو مادر میداد، حتی بیشتر، مادر زیادش هم کم است.
الهی شکرت…
پینوشت: آنقدر مادرم را دوست داشتند که اسم او را روی آخرین فرزندشان گذاشتند.





