زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
به کنشها نباید در سطح همان کنش نگاه کرد؛ مثلن وقتی آدمی را خشمگین میبینیم نباید در سطح خشم بایستیم و بگوییم این رفتار غلط است، فلانی حق نداشت خشمگین شود، مگر میگوییم که آدمها حق ندارند چاق شوند؟ چاقی نمودِ بیرونی اتفاقات درونی است. وقتی میگوییم فلانی نباید خشمگین میشد یعنی میگوییم خودمان نباید خشمگین شویم و این یعنی ما با خشم مسالهای حلنشده داریم؛ چیزی که هنوز به آن نپرداختهایم یا نپذیرفتهایم. آدمها میتوانند خشمگین یا غمگین یا شرمگین یا هر چیز دیگری باشند همانطور که ما میتوانیم باشیم.
بخش خشمگینِ ما کمارزشتر از بخش مهربان ما نیست؛ گاهی خشمی که بهموقع بروز مییابد یا از سمت شخص دیگری به ما منتقل میشود میتواند مسیرهای تازهای را در درون و بیرون ما بگشاید یا چراغهایی را در ما روشن کند، کاری که شاید مهربانی نتوانسته باشد بکند.
آیا میتوانیم احساسات را به خوب یا بد، مثبت یا منفی تقسیم کنیم؟
در دورهای از زندگی اضطرابی کمرشکن مرا دوباره به خداوند وصل کرد و من همواره برای آن اضطراب سپاسگزارم. معنایش این نیست که اضطراب ارزشمندتر از آرامش است که چنین برداشتی احمقانه مینماید، اما خیلی اوقات نیازها و خواستههای حقیقیمان را از دل تضادهای احساسی میشناسیم؛ همان مثال معروف که اگر درد را حس نکنی هیچوقت دستت را از آتش بیرون نمیکشی.
گاهی نمود بیرونی یک احساس، کنشی بهظاهر ناخوشایند است اما چند قدم که جلوتر میرویم میبینیم ضروری بوده و یا حتی اجتنابناپذیر، اصلن شاید آنقدرها هم که تصور میکردیم ناخوشایند نبوده.
همین را تعمیم بدهیم به همهی آدمها، روابط و زندگیها؛ آنوقت کنشها کمتر آزارمان میدهند چون جایی بالاتر از آنها ایستادهایم.
الهی شکرت…




