دلم میسوزد برای منی که دم غروب سنگ گذاشت روی مزار مادرش، منی که به نگهبان بیمارستان گفت «ترخیص نشدن، فوت شدن.»، منی که صداها و بوها و لحظهها را از یاد نمیبرد، منی که اعلامیه درست کرد، منی که ناامید شد، منی که گریه نکرد. دلم میسوزد برای این منی که همیشه مانده است […]
آنقدر در چای دادن به مردم ممارست کردیم تا هوا رو به خنک شدن رفت. در چلهی تابستان هم دست برنداشتیم از چای دادن، اولن اینکه همت نداشتیم شربت درست کنیم، دومن مادر عاشق چای بود. هرچند که ایرانیجماعت دست رد به سینهی چای دمی آن هم ساعت ۷:۳۰ صبح که حتمن خودش چای نخورده […]
بعضی برنامههای روی گوشی پیامهای عجیبوغریبی میدهند؛ مثلن چیزهایی شبیه به این: «کتابهایی که باید قبل از مردن بشنوید.» قبلن که کتابهای صوتی نبودند میگفتند کتابهایی که باید قبل از مرگ بخوانید، حالا میگویند بشنوید. بیزارم از لیستهایی که میگویند قبل از مردن باید آنها را انجام داده باشیم. تازه بعضی لیستها که برای قبل […]
بعد از مدتها بوی پیاز راه انداختم، من و این بدبوی پرخاصیت هیچگاه میانهی خوبی با هم نداشتهایم. همیشه با دستکش به سراغش میروم و آنقدر میسوزم و اشک میریزم که از غذا خوردن پشیمان میشوم. یک زمانی میگفتم من برایش احترام قائلم چون حضورش تمام بوهای نامطبوع دیگر را از بین میبرد و اگر […]
بعضی چیزها مثل استخوان گیرکرده در گلوی آدم هستند؛ نه میتوانی قورتشان دهی و نه بیرونشان بیاوری. گیر کردهاند درست بیخ گلویت؛ نه میگذارند چیزی بخوری، نه راحت بخوابی، نه راحت حرف بزنی. راهِ نفست را حتی بستهاند و راهی برای خلاصی از شرشان نمییابی. تابهحال شده است استخوانی در گلویت گیر کند؟ چیزی که […]
در بیمارستان مادری همراه پسرش آمده بود که میگفت پسرش دچار ۸۵ درصد سوختگی درجهی ۳ و ۴ شده به طوریکه کلیه از بدنش بیرون بوده است (عکسهایش را به ما نشان داد.) پسرش سلامتی را بازیافته و روی پای خودش بود. خداوند او را از یک قدمی مرگ برگردانده بود. خداوند آدمها را از […]
به سرعت لباس پوشیدم و در تاریکی مطلقِ شهر از خانه بیرون زدم. تاریکی نعمت بزرگیست؛ وقتی تاریک است چروک بودن لباست مهم نیست، اینکه سوتین بستهای یا نه اهمیتی ندارد، قیافهی کجوکوله و بیروحت دیده نمیشود. فقط باید از زمانبندی ادارهی برق مطمئن باشی تا در میانهی راه غافلگیر نشوی که خدا را شکر […]
ویدئوی خندهداری دیدهام که ظاهرن بخشی از یک سریال قدیمی است (من آنقدر پرتم که تازه دیدم)، در آن آقای نصرالله رادش با آقای نادر سلیمانی در نقشی که داشتند صحبت میکردند. مکالمه اینطور بود (از آقا فاکتور میگیرم): رادش: «میتونم یه نخ سیگار بکشم؟» سلیمانی: «مگه شما سیگار میکشین؟» رادش: «اینکه همیشه بکشم؟ نه […]
دوست دارم از پدر بنویسم؛ از اقیانوسی که در چشمهای آبیاش موج میزند، از دستهای سبزش، از تنهایی عمیقی که بر قلبش نشسته است و میگوید که هر یک ساعتش یک سال میگذرد، از اینکه هر روز شعر میخواند و من شعر خواندن را از او آموختهام. شعر شاید تنها بارقهی نور در این دورهی […]
وقتی قرار باشد آزادنویسی کنم واقعن آزادانه انجامش میدهم؛ جملاتی که سر و ته ندارند و هیچ هدفی را دنبال نمیکنند. نمیگذارم دستم از کاغذ فاصله بگیرد چون ذهن به دنبال همان یک فاصلهی کوچک است تا خودش را میان تو و قلم جای دهد و ردپای خودش را آنجا بگذارد. ذهن نمیگذارد تو به […]
چو نشناسد انگشتریْ طفلِ خُرد / به شیرینی از وی توانند بُرد تو هم قیمتِ عمر نشناختی / که در عیش شیرین برانداختی کاش آن را در عیش شیرین برانداخته بودیم، لااقل دلمان نمیسوخت، هم برانداختیم هم در تلخی و ناکامی، ما دیگر واقعن قیمت عمر نشناختیم. انگشتر گرانبهای عمر را به هیچ از دستمان […]
خوابدارویی از خیالِ خوش تو خوردهام و حالا بیخوابتر شدهام. چگونه گمان میبردم که خواهم خوابید؟ مگر میشود خیال تو جایی باشد و آنجا خوابْ مجالِ ماندن بیابد؟ در سرم یا جای خواب است یا خیال تو، چه کسی این خوابدارو را تجویز کرده است؟ خیالِ تو که خیال توست، خیال تو که شامل توست، […]