اگر ده زندگی دیگر به من داده شود تا در آنها فقط سپاسگزار نعمتهایی باشم که در این یک زندگی به من عطا شده است
باز هم زمانم کافی نخواهد بود
اگر ده زندگی دیگر به من داده شود تا در آنها فقط سپاسگزار نعمتهایی باشم که در این یک زندگی به من عطا شده است
باز هم زمانم کافی نخواهد بود
در جاده میرفتیم، از یک سمت ماه بالا آمده بود و از سمت دیگر خورشید در حال پایین رفتن بود. یک نیمهی آسمان تاریک بود و یک نیمهی دیگر روشن
ماه و خورشید همزمان در آسمان بودند، گویی دو هَوو بودند که بر سر آسمان میجنگیدند
در نهایت وقتی خورشید غروب کرد ابرها هم روی ماه را پوشاندند. هیچ کدامشان صاحب آسمان نشدند
تازگیها به این نتیجه رسیدهام که تمام حرفهایم به شدت منطقی هستند
و همینطور تمام فکرهایم، تمام رفتارهایم، تمام تصمیماتم و تمام زندگیام.
احتمالا من منطقیترین ابله روی زمینم…
نشخوار کردنِ دوباره و دوبارهی همان فکرهای لعنتی
بالا آوردن و دوباره قورت دادنشان برای هزارمین بار
طعم تلخشان را در دهان حس کردن
و تلاش بیثمر برای پایان دادن به این تسلسلِ رنج
زندگی بر انسان حادث میشود، همانگونه که مرگ.
و به حد فاصل میان این دو حادثه، تنها «عشق» است که معنا میدهد.
کاج یک شبه خشک شد؛ درحالیکه ظاهرش هنوز سبز بود اما از درون خشک شد. حالا چهار سال است که دارد تلاش و تقلا میکند تا آن یک شب را فراموش کند.
هر جای دنیا که بروی خودت را با خودت میبری؛ خودت را با تمام افکار، باورها و عادتهایت.
دنیای جدیدی که میخواهی تجربه کنی باید اول در درونت شکل بگیرد.
مرد شمارهی یک من در عرصهی شعر و ادبیات و معرفت و فرهنگ و شعور و عشق و عاشقی و هر چی چیز خوب و قشنگ تو این دنیا هست اون کسیه که گفته:
میگفتمت که جانی دیگر دریغم آید
گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
