صبح به دنبال مادر رفتم و یک بار دیگر به اداره‌ی آب رفتیم. آقایی که مسئول بود و باید پرونده‌ی مادر را به ما می‌داد (که البته بگویم که آدم خوبی هم هست و قصدش کمک رساندن به ارباب رجوع است) امروز در دفتر مدیرعامل بود و گفت که مجبور است آنجا باشد و نمی‌تواند به اتاق خودش برگردد بنابراین به پرونده‌ها دسترسی ندارد. به من گفت خودت فردا بیا و بگیر. نیازی نیست مادرت را بیاوری.

خلاصه دست از پا درازتر برگشتیم. در مسیر همراه مادر به بانک ملی سر زدیم تا کارت بانکی پدر را بررسی کنیم و ببینیم می‌توانیم کارت جدید بدون حضور پدر (با کارت ملی او و فرمی که قبلا پر کرده بود) بگیریم یا نه که نشد. من نوبت گرفتم و مادر را به خانه رساندم و به جایش پدر را سوار کردم و برگشتیم.

خیلی با عجله برگشتم و تمام مدت با خودم فکر می‌کردم الان که برسم از نوبت ما گذشته است. باور نمی‌کنید که وقتی برگشتیم عددی که روی تابلو بود هنوز همان عدد قبل از رفتنمان بود. یعنی حتی یک نفر هم کارش انجام نشده بود که برود. واقعا تعجب کردم. البته که بانک ملی شرایطش را به لحاظ خدمات اینترنتی واقعا ارتقا داده است و می‌شود گفت که در حال حاضر یکی از بهترین‌ها در این زمینه است اما از نظر خدمات حضوری هنوز یک افتضاح کامل است. حداقل این شعبه که به ما نزدیک است اینطور است. ساعت‌ها باید منتظر انجام شدن یک کار کوچک باشی. یادم آمد که حتی شعبه‌ی مرکزی در قزوین هم همینطور بود و یک شعبه‌ی دیگری هم که من سر زده بودم.

نمی‌دانم چرا بررسی نمی‌کنند که چه کاری را اشتباه یا ناکارآمد انجام می‌دهند که نمی‌توانند مثل بانک‌های خصوصی سریع‌تر کارها را انجام دهند!

حالا خوشبختانه خیلی از کسانی که نوبت گرفته بودند ظاهرا به ستوه آمده و بانک را ترک کرده بودند. بنابراین زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم نوبت ما شد اما کارمان انجام نشد چون حساب پدر مشکلی داشت که باید از جای دیگری رفع می‌شد. خلاصه بیرون آمدیم و همراه پدر برای خرید نان جو رفتیم. نان را گرفتیم و برگشتیم.

پدر را به خانه رساندم، یک سری وسیله از آنجا برداشتم و به خانه برگشتم. به ذهنم رسید که می‌توانم بخشی از کابینت‌ها را بهبود بدهم تا وسایل کاربردی‌تر بیشتر در دسترس‌ باشند. هر چقدر بگویم از اینکه تا چه اندازه عاشق نظم دادن به یک فضا هستم نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم. می‌توانم ساعت‌ها سرگرم این کار باشم و خسته نشوم.

امروز به جان ادویه‌ها و دمنوش‌ها افتادم، هر چیز به دردنخوری را بیرون ریختم، آنهایی که در نایلون بودند را به شیشه و قوطی منتقل کردم، بعضی‌ها را یکی کردم، شیشه‌ها را کلن به محل دیگری منتقل کردم و جا را برای تابه‌ها و قابلمه‌های ضروری و پر استفاده باز کردم. در نهایت به اندازه‌ی یک کیسه‌ی بزرگ زباله‌ی بازیافتی تولید کردم و بسیار هم راضی و خوشحال بودم. کلن من متخصص تولید زباله‌ی بازیافتی هستم از بس که از پلاستیک و این چیزها بیزارم. دوست دارم هر چیزی در شیشه‌ها و قوطی‌های مخصوص خود باشند. البته که هنوز خیلی چیزها دارم که در نایلون هستند اما تمام نایلون‌ها با هم داخل باکس هستند که جلوی چشم من نباشند.

امروز با خودم فکر کردم که تا زمانی که ما در این خانه هستیم نیاز به هیچ نوع دمنوشی نداریم، حتی به جز ادویه‌‌های ضروری مثل زردچوبه و پودر سیر و پیاز نیاز به هیچ ادویه‌ای هم نداریم از بس که از این چیزها داریم. حالا هم که هوا رو به سرما می‌رود باید هر روز یک نوع دمنوش درست کنم تا این‌هایی که هستند مصرف شوند.

وقتی یک چیزی مورد استفاده قرار نمی‌گیرد کلافه و دیوانه می‌شوم. هر چیزی که وجود دارد باید استفاده شود یا اصلا نباید وجود داشته باشد. به همین دلیل خانه‌هایی که در آنها ویترین بزرگی از کریستال‌ها و ظروف دکوری به چشم می‌خورد که فقط سالی یکی دو بار تمیز می‌شوند بدون اینکه از آنها استفاده شود را اصلا درک نمی‌کنم!!

ساعت‌ها بی‌وقفه و بدون احساس خستگی کار کردم. همزمان چندین سری ظرف هم داخل ماشین گذاشتم چون هنوز فرصت نکرده بودم ظرف‌هایی که آورده بودیم را بشویم. حالا این همه هم که شسته‌ام هنوز سرویس چینی کامل مانده است و باید شسته شود. اما از کار امروزم بسیار راضی بودم.

من امروز نهار نخوردم و تصمیم گرفتم احسان که آمد با هم شام بخوریم. برنج را گذاشته بودم و جوجه کباب هم که فقط باید داخل دستگاه می‌رفت. خدا پدر و مادر مخترعین بعضی از دستگاه‌ها را بیامرزد؛ ما قبلا در خانه‌ی خودمان کباب‌پز گازی در بالکن داشتیم. اما از یک جایی به بعد کباب‌پز را منتقل کردیم به شمال و از آن زمان در دستگاه هواپز (سرخ‌کن بدون روغن) کباب درست می‌کردیم که هم بسیار راحت‌تر است و هم تر و تمیز‌تر. هر غذایی را حداکثر در عرض ۲۰ دقیقه بدون نیاز به روغن آماده می‌کند. یک جورهایی شبیه فر است اما راحت‌تر.

احسان که آمد شام خوردیم اما راستش هر دوی ما سنگین شده بودیم و بی‌خواب. چون ما عادت به غذا خوردن دیروقت نداریم.

چقدر خوشحالم از اینکه ما ماهواره نداریم. یکی از بهترین تصمیماتی که در زندگی‌ام گرفتم حذف کردن تلویزیون بوده؛ این کار را از زمانی که دانشجو شدم انجام دادم. آنجا تلویزیون قراضه‌ای داشتیم که کانال‌های ایران را هم نمی‌گرفت. من از همان موقع تلویزیون را حذف کردم. وقتی به خانه برمی‌گشتم طبقه‌ی پایین زندگی می‌کردم که آنجا هم تلویزیون نبود. وقتی هم که به خانه‌ی خودمان رفتم به احسان گفتم که ماهواره خط قرمز من است و ما نباید در خانه ماهواره داشته باشیم. خوشبختانه احسان هم موافقت کرد. سال اول، خانواده‌ی احسان اصرار داشتند که برای ما ماهواره بگیرند که ما قبول نکردیم. کم کم همه پذیرفتند که وقتی به خانه‌ی ما می‌آیند خبری از تلویزیون نیست. خودمان هم که از هفتاد دولت آزاد بودیم.

وقتی به خانه‌ی پدر و مادرها می‌رویم (مخصوصا اگر چند روز آنجا باشیم) با اخبار منفی بمباران می‌شویم و بیشتر و بیشتر می‌فهمیم که چقدر بیزاریم از دیدن برنامه‌های تلویزیون. چرا انسان باید نشخوار فکری دیگران را قورت بدهد؟ نمی‌دانم… وقتی به خانه می‌آییم دوباره آرامش در درونمان و در زندگی‌مان برقرار می‌شود.

الهی شکرت…

امروز صبح نه قهوه خوردم و نه نوشتم. از وقتی چشم باز کردم مشغول آماده شدن و جمع کردن وسایلم شدم تا راهی قزوین شویم. این روزها با خودم فکر می‌کنم که «دقیقا دارم چی کار می‌کنم؟»

دوباره وسیله‌هایم را جمع می‌کنم و حالا در مسیر برعکس می‌روم. عملا فقط جهت رفت و برگشت تغییر کرده است و در هفته‌های آتی احتمالا روزهای رفت و برگشتمان تغییر خواهد کرد اما نفس موضوع همان است که بود.

می‌دانم که بالاخره این روند تغییر شکل خواهد داد و این رفت و آمدها کم خواهند شد، می‌دانم که واقعا نفس موضوع همان نیست که بود، اما گاهی اوقات از بالا که به موضوع نگاه می‌کنم ذهنم درگیر می‌شود. می‌دانم فعلا جریان به همین شکل است و من هم بخشی از آن هستم. فعلا باید همراه این جریان باشم. وقتی می‌پذیری که در مسیر زندگی با شخص دیگری همراه شوی در واقع داری تمام این‌ها را می‌پذیری. خیلی وقت‌ها اصلا نمی‌دانی که چه چیزهایی را پذیرفته‌ای چون هنوز در دل ماجرا قرار نگرفته‌ای و هنوز حتی از خیلی از چیزهایی که باید بپذیری آگاه نیستی چون در طول مسیر با آنها مواجه می‌شوی.

مسیری که راه برگشت ندارد و فقط به سمت جلو است. به نظر من هیچ مسیری در زندگی راه برگشت ندارد. هر مسیری یک مسیر یکطرفه و رو به جلو است. ما همواره در حال پیش رفتن به سمت جلو هستیم و انتخاب‌ها و تصمیم‌هایمان باید در همین جهت باشند؛ یعنی همواره باید فکر کنیم که چه تصمیم یا چه انتخابی مرا یک قدم به سمت جلو می‌برد و این یعنی به دنبال راه حل بودن، یعنی بهتر شدن، بزرگ شدن.

تلاش می‌کنم که مقاومتی نداشته باشم، چه در ذهنم و چه در رفتارم. در رفتارم که ندارم، فقط وسیله‌ها را برمی‌دارم و راهی می‌شوم. نه توانی برای مقاومت کردن دارم و نه دلیلی. می‌دانم در هر قدمی که برمی‌داریم خداوند یار و همراهمان است و در هر قدم خیر بزرگی نهفته است. بنابراین فقط همراه می‌شوم.

اما ذهن چموش است دیگر، اغلب اوقات دلش می‌خواهد جفتک بیندازد. در دست گرفتن افسار ذهن و هدایت کردنش به مسیر درست کاری بس دشوار است. به همین دلیل است که عده‌ی بسیار کمی در جهان هستند که از نعمت‌های بی‌شمار خداوند بهره‌مندند. کسانی که می‌توانند افسار ذهن چموششان را در دست بگیرند.

وقتی به موضوعِ ذهن از این بعد نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی که تو ذهنت نیستی، بلکه تو چیزی فراتر و بالاتر از ذهنت هستی. ذهنت هم ابزاری در دست توست که کمک می‌کند به مسیر دلخواهت بروی و اگر اجازه دهی این ابزار فرمانروای وجودت باشد آن وقت می‌تواند تو را ناآگاهانه به هر کجا که دلش می‌خواهد ببرد.

از بالا که به خودت نگاه کنی متوجه می‌شوی که تو چیزی فراتر از ذهنت و افکارت و حتی روحت هستی. تو هیچ کدامِ این‌ها نیستی بلکه تو ناظر بر این‌ها هستی. بنابراین نباید خودت را به افکارت گره بزنی و نباید اجازه دهی که افکارت کنترل زندگی تو را در دست داشته باشند.

گفتنش البته خیلی ساده است، من شخصا به سادگی کنترل امور را به ذهنم می‌سپارم و اجازه می‌دهم که تا هر کجا که می‌خواهد مرا همراه خودش بکشاند. ذهن من هم از آن قاطرهای بی‌اندازه چموش است که تمام مدت در حال جفتک انداختن است.

همه‌ی این‌ها را گفتم فقط برای اینکه بگویم راهی قزوین شدیم؛ صبح زود آن هم با وانت. در تمام طول مسیر حتی یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد. چون من هنوز کاملا خواب بودم. حالت سرماخوردگی و قرص‌هایی که می‌خورم باعث شدند سرحال نباشم.

صبحانه را همراه پدر و مادر خوردیم. احسان و پدر به بازار رفتند، مادر هم مشغول درست کردن باقالی پلو با مرغ معروف خودش شد که عطرش هوش از سر آدم می‌برد. راستش من یک ساعتی خوابیدم چون دیگر واقعا نمی‌توانستم بیدار بمانم. سیستم دفاعی بدنم فعال شده بود و حتما باید استراحت می‌کردم که خیلی هم به موقع و به جا بود.

ظهر همه از خوردن باقالی‌پلوی خوش عطر و طعم لذت بردند اما من فقط مرغ خوردم. آن هم خوب بود.

احسان با دو کیسه مرغ به خانه آمد، یکی برای کارگاه و یکی برای خودمان. بعد از نهار دو نفری مشغول پاک کردن شدیم و بعد من مرغ‌ها را شستم. کار تا عصر طول کشید.

من به قزوین به چشم فرصتی برای استراحت نگاه می‌کنم. اینجا تمام اتفاقات در دل یک جور روزمرگی خاصی اتفاق می‌افتند. البته در خانه‌ی پدر و مادرها اصولا زندگی به همین شکل است اما اینجا نسبت به خانه‌ی پدر و مادر خودم یک جور دیگری است؛ آرام‌تر، بدون هیاهو و استرس و بیشتر حوالیِ «چه بخوریم».

خانه‌ی پدر و مادر من از معدود خانه‌هایی است که در آن هیچ باید و نبایدی وجود ندارد، هیچ قانونی حاکم نیست، هیچ چهارچوب و قاعده‌ای وجود ندارد. تا به حال هیچ کجا را ندیده‌ام که مانند خانه‌ی پدر و مادرم آزادی در آن جریان داشته باشد؛ هیچ ساعت مشخصی برای بیدار شدن و غذا خوردن و حمام کردن و خوابیدن و بیرون رفتن و به خانه آمدن و هیچ چیز دیگری وجود ندارد. هر کس هر زمانی که برای خودش مناسب باشد تمام این کارها را انجام می‌دهد. من از این آزادی بی‌نهایت لذت می‌برم.

سالها در چنین فضایی زندگی‌ کرده‌ام که هیچ‌کس ما را مجبور نمی‌کرد در ساعت مشخصی با بقیه‌ی اعضای خانواده غذا بخوریم. با اینکه مثلا من خانه بودم اما می‌گفتم که الان میل به غذا ندارم،‌ شما بخورید. مابقیِ غذا روی اجاق گاز می‌ماند و هر کسی که از راه می‌رسید هر زمان که می‌خواست غذایش را می‌کشید و می‌خورد. واقعا هیچ قید و بندی وجود ندارد.

بنابراین وقتی به خانه‌ی سایر پدر و مادرها می‌روم اوضاع برایم عجیب به نظر می‌رسد.

بقیه‌ی روز هم با چای خوردن و دوش گرفتن و کنار هم بودن گذشت. من عادت دارم که هر روز دوش بگیرم. این را همه در مورد من می‌دانند. پدر و مادر احسان دو سه سال قبل خانه‌شان را بازسازی کردند و در این بازسازی فقط یک حمام به جا گذاشتند که آن هم در اتاق خودشان است. این خانه پتانسیل داشتن سه حمام را دارد اما الان فقط یک حمام دارد.

راستش از مدت‌ها قبل ذهنم درگیر این موضوع بود که چطور می‌خواهم با حمام رفتن کنار بیایم. اما وقتی در شرایط قرار گرفتم دیدم نمی‌توانم معذب باشم، چون ماجرای یک روز و دو روز نیست. باید این شرایط را بپذیرم و بدون ناراحتی از حمام استفاده کنم.[/vc_column_text][vc_separator border_width=”3″ wd_hide_on_desktop=”no” wd_hide_on_tablet=”no” wd_hide_on_mobile=”no”][vc_column_text woodmart_inline=”no” text_larger=”no”]امروز چهارم آبان بود، چهارشنبه چهارم آبان؛ چهارمین ماهی که از شروع پروژه‌ی روزانه‌نگاری می‌گذرد. در این مدت تلاش کردم تا به قدر توانم به پروژه متعهد بمانم. بعضی روزها برای نوشتن روزانه‌ام از جان مایه گذاشتم، خیلی وقت‌ها واقعا خسته و ناتوان بودم و فکر می‌کنم اسباب‌کشی ، آن هم با این وسعت از یک شهر به شهر دیگر، می‌تواند بهانه‌ای به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد که آدم پروژه را نیمه‌کاره رها کند. اما با وجود تمام مشغله‌ها تلاش کردم به قدر وسعم در مسیر باقی بمانم.

البته که از این کار لذت می‌بردم نه اینکه احساس کنم ناچار به انجام دادنش هستم. اما به هر حال خیلی وقت‌ها کار ساده‌ای نبود اما به لطف خدا توانستم تا حد ممکن انجامش دهم و از این به بعد هم تا جایی که بتوانم به مسیر ادامه می‌دهم.

الهی شکرت…

بعضی روزها انگار که معادل یک هفته‌اند. انگار که به اندازه‌ی یک هفته کش می‌آیند. امروز یکی از آن روزها بود.

صبح زود بیدار شدم و به کلینیکی که مادر همیشه از آنجا داروهای ماهیانه‌اش را تهیه می‌کند رفتم و داروها را گرفتم. کلینیک در همان صبح اول وقت بسیار شلوغ بود اما چون من دیروز وقت گرفته بودم کارم سریع انجام شد. مادر داروهایی برای فشار خون و چربی و این چیزها را به طور مستمر مصرف می‌کند.

برای همه‌ی ما جا افتاده است که در این سن و سال قاعدتا همه فشار خون بالا و چربی و از این قبیل مشکلات دارند و در واقع فکر می‌کنیم که این امری طبیعی است. اما این‌ها واقعیت ندارند بلکه از باورهای ما نشات گرفته‌اند. بدن انسان یک سیستم فوق‌العاده قدرتمند است که توانایی بهبود دادن خودش را دارد. طبیعی نیست که بدن بیمار باشد،‌ بلکه طبیعی این است که بدن انسان تا هر زمانی که در این جهان حضور دارد از سلامت کامل برخوردار باشد.

به نظر من حتی پیر شدن هم از باورهای ما ناشی می‌شود. ما پذیرفته‌ایم که همه پیر می‌شوند. این چیزی است که همیشه به چشم دیده‌ایم. بنابراین هیچوقت فکر نمی‌کنیم که می‌شود پیر نشد. فکر می‌کنم ذهن آنقدر قدرتمند است که اگر باور کند که نباید پیر شود پیر هم نمی‌شود چه برسد به بیمار آن هم مثلا بیماریهایی در حد فشار خون و این حرف‌ها.

داروها را که گرفتم به خانه‌ی مادر رفتم تا با هم به یک اداره‌ای برویم. هر بار که با نقشه به یک مکانی می‌روم خدا را شکر می‌کنم که چنین امکاناتی وجود دارند. از اینکه در این وقت و زمانه زندگی می‌کنم بسیار راضی هستم چون زمانه‌ای است که تکنولوژی در خدمت ماست و به ما کمک می‌کند تا کارها ساده‌تر شوند و خوشحالم که می‌توانم از این امکانات بهره ببرم.

بعد از آن اداره مستقیما به فروشگاه ارتش رفتیم تا مادر یک سری خرید انجام دهد. فروشگاه مثل همیشه شلوغ بود. یک لحظه یک جرم‌گیر از روی قفسه پایین افتاد و مقداری از آن به کفش و لباس من پاشیده شد. خانمی که مسئول بود خیلی ناراحت شد هر چند که او مقصر این اتفاق نبود. اگر من کمی زودتر به آن نقطه رسیده بودم جرمگیر حتما روی سر و صورتم می‌ریخت، چون قبل از اینکه بیفتد درش باز بود. در واقع مسئول می‌خواست آن را بردارد که افتاد. من ناراحت نشدم. به دستشویی رفتم و لباس و کفشم را شستم. آن بنده‌ی خدا دوباره از من عذرخواهی کرد اما من لبخند زدم و گفتم تقصیر شما نبود، چیزی هم که نشد.

امروز پارکینگ فروشگاه تعطیل بود و من توانسته بودم جای خوبی در نزدیکی فروشگاه در یک کوچه پیدا کنم. با چرخ دستی تا دم ماشین رفتم، در این مسیر یک آقا و یک خانم هم به من کمک کردند که چرخ‌دستی را ببرم. وسایل را که در صندوق گذاشتم یک آقایی آمد پشت سر من ایستاد و گفت: «شما داری میری؟» گفتم: «میرم اما باید چرخم رو تحویل بدم.» که گفت من هم دارم به فروشگاه می‌روم. چرخ را همین جا بگذار من می‌برم. این هم کار خدا بود. چون بردن دوباره‌ی چرخ برایم سخت بود.

مامان را به خانه رساندم و خریدها را هم گذاشتم و به خانه‌ی خودمان رفتم. ساعت به ساعت سرماخوردگی‌ام شدت می‌گرفت. واقعا نیاز داشتم که کمی بخوابم. وقتی به خانه رسیدم بدون فوت وقت روی تخت رفتم تا شده یک ساعت بخوابم ولی درست خوابم نبرد.

وقتی بیدار شدم سریع دوش گرفتم و حاضر شدم و یک لقمه نان‌ جو در دهان گذاشتم و دوباره به سراغ مادر رفتم. واقعا خسته و بی‌حال بودم به طوریکه تا آماده شدن مادر همان جا روی مبل چرت زدم.

با مادر به شلوغ‌ترین شیرینی‌فروشی محل رفتیم اما به لطف خدا من جای پارک بسیار خوبی پیدا کردم و به کمک مادر رفتم. با یک جعبه شیرینی به دفتر وکلا رفتیم، وقتی در سالن منتظر بودیم غروب زیبایی در حال رخ دادن بود. هم از آنها تشکر کردیم و هم موضوعات دیگری را مطرح کردیم و مشاوره گرفتیم. فکر می‌کنم یک ساعتی آنجا بودیم و من در بی‌حالی کامل بودم.

وقتی به در خانه‌ رسیدیم مادر گفت که خاله گفته است سمیرا بیاید با هم برویم نقل و انتقالات بانکی انجام دهیم. دیدم اگر امشب نروم دیگر نمی‌رسم چون قرار است فردا برای چند روز به قزوین بروم.

دنبال خاله رفتم و کارهایش را انجام دادیم. من مثل همیشه صبورانه یکی یکی درخواست‌های خاله را انجام دادم و بعد هم صبورانه ایستادم تا خاله با مسئولین دستگاه‌ها گپ و گفت داشته باشد و او را به خانه رساندم و از همانجا به خانه‌ی خودمان برگشتم.

شیر قهوه را که گذاشتم احسان هم از راه رسید و ما دو چراغ دیگر هم نصب کردیم. احسانِ با مزه هر بار که مثلا پرده کرکره را نصب کرد یا یک چراغی را نصب کرد بعد از کلی سوراخ‌کاری می‌آمد و می‌گفت «خانوم کاشانکی پروژه شکست خورد» و من می‌فهمیدم که یک جایی را اشتباه سوراخ کرده‌ایم و باید جای دیگری را سوراخ کنیم. امشب هم همین اتفاق افتاد. منِ خسته‌ی بی‌حال بعد از یک روز طولانی حالا جاروبرقی به دست به احسان کمک می‌کردم. آخر سر هم اتاق را جارو زدم و بخشی از وسایلم را برای فردا آماده کردم. حالا هم دارم با مشایعتِ بخاری برقی به رختخواب می‌روم.

الهی شکرت…

امروز قرار بود ساناز بیاید و این به من انگیزه می‌داد تا کارها را سریعتر انجام دهم. موفق شدم خانه را آماده‌ی پذیرایی از مهمان کنم. حتی میوه و خوراکی هم روی میز گذاشتم و غذا را هم تا یک مرحله‌ای آماده کردم و بعد به دنبال ساناز رفتم که از صبح داشت خانه‌ی پنبه‌ خانم را تمیز می کرد.

وقتی به خانه رسیدیم (یعنی دقیقا جلوی در) وقتی پیاده شدم که در پارکینگ را باز کنم دیدم لاستیک جلو سمت راننده پنچر شده است؛ دقیقا جلوی در خانه. این اتفاق می‌توانست هر جای دیگری و در هر زمان دیگری بیفتد، اما دقیقا در مکان و زمان درست اتفاق افتاد. چون احسان تصمیم داشت امروز با این ماشین تهران برود که خدا را شکر نظرش تغییر کرده بود. من هم قرار است فردا چندین جا بروم و نیاز شدیدی به ماشین دارم، ممکن بود این اتفاق فردا بیفتد. اما از آنجاییکه خداوند همیشه بالای سر ما ایستاده است دقیقا در مکان و زمان درست این اتفاق افتاد. بارها خداوند را شکر کردم.

ساناز از دیدن خانه ذوق کرده بود، همه جا را با دقت نگاه کرد. به من می‌گفت ساکت باش می‌خواهم همه جا را ببینم. هر بار می‌گوید این خانه انرژی‌ بسیار خوبی دارد.

به قول احسان وسایل ما یک جوری در این خانه جا گرفته‌اند که انگار از ابتدا برای اینجا ساخته شده بودند و ما اشتباهی آنها را در آن خانه جا داده بودیم. من هم عاشق انرژیِ جاری در این خانه هستم. هر قسمتش حال و هوای خاصی دارد که آدم را جذب می‌کند. تمام قسمت‌هایش قابل استفاده هستند و همینطور دوست داشتنی.

من و ساناز ساعت‌ها حرف زدیم، شیر-قهوه، میوه، تخمه، لواشک و از این چیزها خوردیم. سیب‌ها مزه‌ی عید می‌دهند.

حتی روی تخته وایت‌بردی که هنوز روی زمین است نوشتیم. هوا ناگهان سرد شده بود. بخاری برقی کوچک من را همه جا با خودمان می‌بردیم و لذت هوای گرم را تجربه می‌کردیم. این بخاری در چند سال گذشته یار و همراه من بوده است. خانه‌ی خودمان هم خیلی وقت‌ها برای من واقعا سرد بود و من با این بخاری از سرما نجات پیدا می‌کردم.

طفلک احسان وقتی از راه رسید دست به کار پنچرگیری شد. لاستیک پاره شده بود و نمی‌شد درستش کرد، بنابراین همان لاستیک زاپاس را زیر ماشین گذاشت تا بعدا فکری به حال لاستیک‌های اصلی بکند. ظاهرا نیاز است که لاستیک نو برای ماشین تهیه شود. در این بین ساناز رفت و من و احسان مجددا چند دریل‌کاری دیگر هم انجام دادیم.

من امروز احساس سرماخوردگی داشتم و بی‌حال بودم. واقعا نیاز داشتم فردا را بخوابم اما فردا روز بسیار شلوغی است.

من هنوز خودم را پیدا نکرده‌ام. این چند وقت هیچ روزی نهار نخوردم به جز امروز که ساناز آمده بود. عملا نه نهار می‌خوردم نه شام. اصلا نمی‌دانم چه خورده‌ام این چند روز و چه کار کرده‌ام. کاملا گیج و سردرگم بوده‌ام. فقط صبحانه خورده‌ام و بعدش دیگر نمی‌دانم روز چطور گذشته است. حتی هنوز غروب آفتاب را ندیده‌ام. هر بار که به خودم آمده‌ام دیدم که شب شده است و من غروب را از دست داده‌ام.

فقط این را می‌دانم که هر روز نوشته‌ام. دو روز است که در «اتاق فکر» می‌نویسم. بارها این صحنه را مجسم کرده بودم که در این اتاق نشسته‌ام و صفحات صبحگاهی‌ام را می‌نویسم و حالا این اتفاق افتاده است. ذهن واقعا قوی است.

الهی شکرت….

یکشنبه یکم آبان… از آن شروع‌های قشنگ است وقتی که هماهنگی میان تاریخ و روز اتفاق می‌افتد؛ یکشنبه – یکم… دوشنبه – دوم … سه‌شنبه – سوم…

امروز صبح با شنیدن یک خبر خیلی خوب شروع شد. خبری که شاید خوب‌تر از آن چیزی بود که ما انتظار شنیدنش را داشتیم. من لیستی از کارهایی دارم که آن‌ها را کاملا به خداوند سپرده‌ام چون می‌دانم که هیچ کاری از ما برنمی‌آید و فقط خداوند است که می‌تواند امور مربوط به آنها را مدیریت نماید. بنابراین من خودم را کاملا کنار کشیده‌ام و تلاش کرده‌ام که تسلیم تصمیم خداوند باشم و خداوند هم به طرز معجزه‌واری آنها را مدیریت کرده است. هر بار که مسیرهای طی شده را مرور می‌کنم حیرت می‌کنم از اینکه خداوند چگونه تمام عوامل را در کنار هم قرار داد تا این نتیجه حاصل شود.

به خوبی به خاطر می‌آورم که یک سال پیش مادر را بردم به یک اداره‌ای تا کارها را پیگیری نماییم. آنجا متوجه حضور دو نفر شدم که دادخواستی را جهت ارائه آورده بودند. من خیلی اتفاقی از یکی از آنها پرسیدم که این دادخواست را خودتان نوشته‌اید؟ که آن آقا گفتند که خودشان وکیل هستند. من شماره تماسشان را گرفتم و متوجه شدم که دفتر کارشان نزدیک خانه‌ی مادر است. من و مادر قرار گذاشتیم و رفتیم آنجا و کار را به آنها سپردیم.

راستش آن زمان من تحت فشار و استرس زیادی بودم، مانده بودم که کار را به چه کسی بسپارم. سه انتخاب داشتیم؛ من خیلی زیاد فکر کردم و از خداوند هدایت طلبیدم و به این نتیجه رسیدم که حتما دلیلی داشته که من این افراد را آن روز آنجا به آن شکل ملاقات کرده‌ام و اینکه بعدا فهمیدیم که نزدیک هستند و آدم‌های محترم و منصفی هستند. بنابراین به خداوند توکل کردم و کار را به آنها سپردم که به لطف خداوند نتیجه هم عالی بود. فکرش را هم نمی‌کردیم که کار به این خوبی انجام شود که این فقط و فقط لطف خداوند بود.

داشتیم با ساناز صحبت می‌کردیم که از بس که مادر دل بزرگی دارد خداوند هم کارهایش را به بهترین شکل پیش می‌برد. مادر من از جریانات بسیار بسیار بزرگی در زندگی‌اش عبور کرده است که شرط می‌بندم هیچ زنی (حداقل زنی در شرایط و وضعیت او) امکان نداشت که بتواند از آنها عبور کند. مادر زنی است که با هر اتفاقی صبورانه مواجه می‌شود و بدون اینکه به هم بریزد و دچار اضطراب و نگرانی شود به دنبال راه حل می‌رود. ایکاش که ما هم بتوانیم از او یاد بگیریم.

بعد از شنیدن این خبر با انرژی بسیار بیشتری کارهای خانه را پیش بردم. دیروز بالاخره برای درست کردن ناخن‌هایم از آرایشگاه وقت گرفتم. آنقدر اوضاع دست‌هایم خراب شده است که خجالت می‌کشیدم به آرایشگاه بروم اما دیگر دیدم که حال روحی‌ام خراب شده است و حتما باید ناخن‌هایم را درست کنم.

بنابراین کارهایم را انجام دادم و دوش گرفتم و بیرون رفتم. قرار بود امروز پرده‌ها را تحویل بگیرم اما وقتی سر زدم خیاطی بسته بود. به جایش به یک گلخانه رفتم و سم خریدم،‌ چون متوجه شدم که در خانه مورچه‌های بسیار ریزی داریم که تعدادشان روز به روز بیشتر می‌شود. بعد از خرید سم به پدر که تنها بود سر زدم و چای خوردم و همزمان به غزل‌خوانی پدر گوش دادم.

بالاخره برای درست کردن ناخن‌هایم رفتم و احساسم خیلی بهتر شد. وقتی از آرایشگاه بیرون آمدم با یک طوفان مواجه شدم؛ باد و باران شدید. اگر چند ثانیه دیرتر ماشین را عقب برده بودم یک تابلوی تبلیغاتی که جلوی در مغازه بود روی ماشین افتاده بود.

آسمان کاملا تیره و تار شده بود. من عاشق طوفانم،‌ به نظرم هیچ پدیده‌ای در طبیعت تا این اندازه قدرتمند نیست؛ طوفان مجموعه‌ای از چندین پدیده‌ی طبیعی همزمان است که احساس قدرت را منتقل می‌نماید. البته که منظورم همین طوفان‌های کوچک است که دوست داری آن‌ها را تجربه کنی، قاعدتا در مورد طوفان‌های خانمان برانداز صحبت نمی‌کنم.

اما این طوفان‌های محلی کوچک که در آنها آسمان تیره و تار می‌شود و باد و باران و رعد و برق با هم همراه می‌شوند مرا ذوق زده می‌کنند. ناگهان احساس می‌کنم انگیزه دارم که هر کاری را انجام دهم. البته که دوست دارم سرد نباشد، سرد نباشد اما طوفانی باشد.

با ساناز قرار داشتم، به موقع به محل قرار رسیدم. باران شدید بود، ما در ماشین نشسته بودیم تا من چند زنگ بزنم و نقل و انتقالات بانکی انجام دهم. به پدر زنگ زدم که به جای من پرده‌ها را بگیرد. من و ساناز به دو فروشگاه رفتیم و خریدهایی کردیم. ساناز می‌خواست یک باشگاه یوگا را ببیند و دوست داشت من هم باشم و نظر بدهم. باشگاه قشنگی بود اما ساعت‌هایش با ساناز جور در نمی‌آمد. ساناز دوست داشت وارد سبک «آشتانگا» شود اما آشتانگا ورزش صبح است. ما که صبح خیلی زود آشتانگا می‌کردیم (از ساعت ۷:۳۰ تا ۹) بنابراین به در بسته خوردیم.

ساناز گفت دوست دارد بقیه‌ی مسیر را تا خانه پیاده برود چون هوا عالی بود. من به خانه‌ی پدر رفتم و پرده‌ها را گرفتم و برگشتم. به محض رسیدنم شیر-قهوه را مهیا کردم و شروع به نصب کردن پرده‌ها کردم.

این چند وقت هر شب با احسان پروژه‌ی دریل‌ کاری و نصب یک چیزی را داشتیم. کارها دارند آهسته آهسته پیش می‌روند. امروز به جاهای خوبی رسیدم. تقریبا اکثر کارها انجام شدند. سمانه و ساناز قبلا وسایل را داخل کمدها قرار داده بودند اما باید آنها را مطابق استفاده‌ی خودمان مرتب می‌کردم که بالاخره موفق شدم همه‌ی کمدها و کشوها را نظم‌دهی کنم.

من در تمیز کردن آدمی بسیار معمولی هستم، هیچگونه ادعایی در مورد تمیز کردن ندارم. مثلا خواهرم سمانه در تمیز کردن شماره‌ی یک است. هیچ‌کس نمی‌تواند به خوبی او جایی را برق بیندازد. اما در نظم دادن به فضاها خودم را شماره یک می‌دانم. من استاد نظم دادن به فضاها هستم به نحوی که هم کاربردی باشند، هم مرتب و هم قشنگ. وقتی می‌خواهی به فضایی نظم بدهی باید استفاده‌‌های بعدی را در نظر بگیری، به نحوی که برداشتن یک وسیله منجر به بر هم خوردن مجدد نظم نشود. یعنی باید به نحوی چیده شوند که اگر نیاز به وسیله‌ای داری بتوانی به راحتی آن را برداری و لازم نباشد سایر وسیله‌ها را بیرون بیاوری. همین‌طور وسایلی که بیشتر استفاده می‌شوند قاعدتا باید دم دست‌تر باشند.

من از نظم دادن به فضاها لذت می‌برم اما از تمیز کردن اصلا؛ دوست دارم وسایل اضافه را دور بریزم، باکس و جعبه و این چیزها تهیه کنم، طبقه‌بندی کنم و هر وسیله‌ای را در محل مناسب خودش قرار دهم. وقتی کار تمام می‌شود بارها درِ آن کشو یا کمد را باز می‌کنم و از دیدن نتیجه‌ی کار لذت می‌برم.

ساناز شب تصمیم گرفت مرخصی بگیرد و فردا خانه‌ی مادر را تمیز کند و بعد از آنجا پیش من بیاید و من از این بابت بسیار خوشحال شدم.

الهی شکرت….

(قبل از اینکه ماجراهای شنبه را بنویسم خلاصه‌ای از دو روز قبل را هم می‌نویسم)

پنجشنبه روز قشنگی بود. نه برای اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد. اصولا در زندگی آدمی مثل من آن هم در دوران اسباب‌کشی هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌دهد. اما باز هم برای من خیلی قشنگ بود، چون بعد از چندین سال برای اولین بار تجربه‌‌های خاصی داشتم. مثلا اینکه وسط انجام دادن کارها سری به خانه‌ی پدر زدم، پدر تنها بود. مادر از روزی که برای مراسم پسرخاله‌ام رفته بود هنوز برنگشته بود و پدر اصلا انتظار نداشت که ما این پنجشنبه را آنجا برویم.

حوصله‌اش سر رفته بود و کلافه بود و وقتی فهمید که ما همگی قرار است آنجا جمع بشویم خوشحال شد. جوجه کباب را از فریزر بیرون گذاشتم و برنج را هم خیس کردم.

تمام وسایل فریزری خودم را از حدود دو هفته‌ی قبل آورده بودم و در فریزر مادر گذاشته بودم. همه را با خودم برداشتم، یک میز کوچک هم آنجا داشتم آن را هم داخل ماشین گذاشتم و به پدر گفتم که من و ساناز عصر برای درست کردن برنج و انجام دادن کارها می‌آییم. گفتم شما نگران چیزی نباش و به کارهای خودت برس. می‌‌خواست حمام برود. حمام رفتن پدر هم مراسم خاص خودش را دارد. این کار را بسیار با حوصله و با صرف زمان زیادی انجام می‌دهد.

می‌دانم که پدرم همه‌ی کارها را در حد فرستادن فضاپیما به فضا پیچیده می‌کند اما در عین حال می‌دانم که از این دقت و وسواسی که به خرج می‌دهد لذت می‌برد. بنابراین من هم تشویقش می‌کنم که کارها را آنطوری که دوست دارد انجام دهد.

بردن وسایل فریزری کار واقعا سختی بود؛ چندین بار پله‌ها را بالا و پایین رفتم اما چون انگیزه داشتم که کارها انجام شوند خسته نشدم.

تا عصر هر کاری که از دستم برمی‌آمد را انجام دادم. قرار بود ساناز از کلاسش که برگشت مستقیم به خانه‌ی ما بیاید و با هم به خانه‌ی پدر برویم. ساناز آمد و چقدر لذت بردیم. این اولین باری بود که خواهرم می‌توانست یک عصر را در خانه‌ی ما بگذراند، با هم چیزی بخوریم و حرف بزنیم. راستش همیشه فقدان چنین تجربه‌ای را حس می‌کردم؛ اینکه یکی از عزیزانم به خانه‌ی من بیاید و چند ساعتی را با هم باشیم.

در این چند سالی که قزوین بودیم خانواده‌ی من کمتر از تعداد انگشتان یک دست به خانه‌ی ما آمده بودند که آن هم قاعدتا با یک قرار قبلی و تدارک و اینها اتفاق می‌افتاد. حتی هیچوقت بالکن من را ندیدند. همیشه دلم می‌خواست چنین تجربه‌ای داشته باشم و وقتی برای اولین بار اتفاق افتاد بسیار ذوق‌زده بودم. زندگی از همین اتفاقات کوچک تشکیل شده است،‌ همین دلخوشی‌ها هستند که زندگی را معنادار می‌کنند. درست است که به هر حال در هر شرایطی می‌شود دلخوشی‌های متفاوتی را تجربه نمود اما شخصا دوست داشتم که این نوع دلخوشی را تجربه نمایم.

کلی حرف زدیم. ساناز برایم جایزه گرفته بود. از قبل گفته بود به خاطر تلاش‌هایی که در این مدت کردی یک جایزه پیش من داری. جایزه‌ام چندین قلم برای رسیدگی به خود بود؛ کاری که ساناز خودش عاشق انجام دادنش است و من هم بسیار زیاد به آن نیاز داشتم. کِرِم برای دست و پا، آبرسان برای صورت و برای دور چشم، ویتامین سی برای صورت و رزماری برای تقویت موها. خلاصه که هر محصولی برای سر و صورت لازم بود با خودش آورده بود و من هم خیلی خوشحال شدم.

بعد با هم از خانه بیرون رفتیم، میوه و شیرینی خریدیم و به خانه‌ی پدر رفتیم و وقتی رسیدیم دیدیم که مادر هم خودش را به این دورهمی رسانده است و این خوشحالی ما را دو چندان کرد. روز بسیار خوبی بود.[/vc_column_text][vc_separator border_width=”3″ wd_hide_on_desktop=”no” wd_hide_on_tablet=”no” wd_hide_on_mobile=”no”][vc_column_text woodmart_inline=”no” text_larger=”no”]جمعه را در کلافگی کامل گذراندم، احسان به نمایشگاه پوشاک رفت و من قصد داشتم خانه را سر و سامان بدهم اما کاملا مستاصل شده بودم. چون هر چه کار می‌کردم اصلا انگار نه انگار، خانه هیچ تغییری نمی‌کرد. اما برای اینکه حال خودم را خوب کنم آن وسط‌ها به خودم هم رسیدگی می‌کردم؛ به موهایم رزماری و روغن نارگیل زدم و ابروهایم را رنگ کردم.

بالکن را شستم و میز و صندلی‌اش را گذاشتم. دستشویی را شستم، چندین سری ظرف در ماشین گذاشتم و خودم هم تعداد زیادی ظرف شستم. ده‌ها کار دیگر هم انجام دادم که اصلا نمود بیرونی نداشتند 😕

یک جایی دیگر کار را رها کردم و به حمام رفتم.

احسان که آمد بلافاصله شروع کرد به نصب کردن پرده‌ی سالن که هیچ پرده‌ای نداشت. کار واقعا سختی بود، چون میل پرده‌ها باید تغییر می‌کردند. کلن سر و کله زدن با پرده‌ها از نظر من جز‌ء کارهای بسیار سخت است. با هر سختی‌ای که بود پرده‌ی سالن را نصب کردیم. اما انصافا وقتی که پرده نصب می‌شود تازه خانه معنای خانه پیدا می‌کند. به نظر من فرش و پرده دو رکن اصلی برای تبدیل کردن یک فضای معمولی به یک خانه‌ی واقعی هستند.

تصمیم داشتم پرده‌های موقت سالن را که باز کردم آنها را در آشپزخانه نصب کنم که متوجه شدم نوار پرده‌ها برعکس دوخته شده‌اند. وقتی قزوین بودم از این پرده‌ها برای عکاسی استفاده می‌کردم و خودم خواسته بودم که پرده‌ها برعکس دوخته شوند تا از انعکاس نور جلوگیری شود. اما حالا که می‌خواستم در خانه استفاده کنم قاعدتا باید درست می‌شدند. بنابراین کار عقب‌تر افتاد. به هر حال همین است دیگر، جابه‌جا شدن این داستان‌ها را هم دارد.

سعی کردم از هر پرده‌ای که از قبل دارم به نحوی در این خانه استفاده نمایم تا مجبور نشوم پرده‌ی جدید تهیه کنم و خوشبختانه موفق هم شدم.[/vc_column_text][vc_separator border_width=”3″ wd_hide_on_desktop=”no” wd_hide_on_tablet=”no” wd_hide_on_mobile=”no”][vc_column_text woodmart_inline=”no” text_larger=”no”]امروز از صبح زود شروع به کار کردم و حوالی ظهر پرده‌ها را برای اصلاح به خیاطی‌ای که دقیقا سر کوچه‌ی پدر و مادر است بردم و بعد از آنجا سری به خانه‌ی پدر زدم. مادر در حال آماده شدن برای رفتن به مراسم هفتم بود. راستش مراسم هفتم را کاملا از یاد برده بودم. مادر می‌خواست شیرینی تهیه کند. من گفتم با هم برویم شیرینی بگیریم و بعد من برای شما اسنپ بگیرم. چون خودم نمی‌خواستم به مراسم بروم و مسیر هم تا خانه‌ی خاله‌ام زیاد است. اما وقتی مادر و خاله را برای تهیه‌ی شیرینی بردم دیدم دیرشان شده است و یک جورهایی مضطرب‌اند. بنابراین شوخی شوخی تا آن سر شهر رفتم. وقتی رسیدیم همه‌ی خانواده‌ی صاحب عزا خانه‌ی خاله جمع بودند. همه را دیدم و مجددا تسلیت گفتم، چند دقیقه‌ای نشستم و قصد برگشتن کردم. راستش مادر هم همکاری کرد که من بتوانم زودتر برگردم. عاشق پنبه خانم هستم.

در مسیر برگشت بنزین زدم و خریدهایی هم برای خانه کردم.

الهی شکرت…

در چند روز گذشته مرتب به این موضوع فکر می‌کنم که خداوند چقدر کارش را خوب بلد است. حیرت می‌کنم از اینکه چگونه خداوند از کوچکترین امور این جهان گرفته تا بزرگترین امورات آن را تا این اندازه دقیق مدیریت می‌کند و از هیچ چیزی غافل نمی‌شود؛ از عواطف و احساسات ما گرفته تا امورات کهکشان‌ها همگی توسط قدرت بی‌نهایت او به بهترین شکل مدیریت می‌شوند.

من در این مدت اخیر ماجرایی را تجربه کردم که وقتی آن را در ذهن مرور می‌کنم می‌بینم که چقدر همه چیز دقیق و درست و در زمان مناسب اتفاق افتاد تا من تجربه‌های خاصی داشته باشم و با درونم تا حد بسیار زیادی هماهنگ شوم و زندگی‌ام شکل و روی کاملا جدیدی به خود بگیرد که قبلا هرگز آن را به این شکل تجربه نکرده بودم و دقیقا در این مدتی که این سلسله اتفاقات در کنار هم قرار گرفتند تا من به این نقطه برسم همزمان خداوند حواسش به آدم‌های اطراف من هم بود و آن‌ها را هم دقیقا از همین مسیر مشمول خیر و برکت کرد. یعنی یک بار برنامه‌ریزی کرد اما برای چند نفر.

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم اگر خبره‌ترین مدیران جهان را جمع کنی نمی‌توانند با این دقت برنامه‌ریزی کنند به طوریکه همه از آن سود ببرند و راضی باشند.

واقعا جهان هر لحظه در حال گسترش خودش است و این روند هرگز متوقف نمی‌شود. گسترش از هر نظر و به هر طریق و این‌ اتفاقات همگی باعث گسترش جهان می‌شوند.

خلاصه که من متحیرم از این برنامه‌ریزی خداوند و هر بار بیشتر و بیشتر می‌فهمم که واقعا «خداوند بزرگتر از آن است که به وصف درآید»

به این موضوع هم اشاره کنم که همین چند روز دور بودن ما باعث شده که خانواده کاملا با این روند جدید هماهنگ شوند و من از این بابت بسیار راضی‌ام. نه به این دلیل که هماهنگ شدن یا نشدنشان تاثیری در زندگی ما داشته باشد اما به این دلیل که دلم می‌خواست آنها هم حالشان خوب باشد که به لطف خدا اینطور شده است.

چقدر این قانون درست است که نباید به ناخواسته‌ها پرداخت و به آنها دامن زد. بلکه باید از کنارشان عبور کرد و بر روی آنها تمرکز نکرد. من با تمام توانم تلاش کردم که به ناخواسته‌ها نپردازم و حالا دارم نتیجه‌اش را می‌بینم که چقدر همه چیز عادی و روان و عالی پیش می‌رود.

مطمئنم که زمان همه چیز را بهتر و بهتر هم خواهد کرد و چه بسا حتی این تصمیم ما از هر نظر برای همه مناسب‌تر هم باشد. الان کاری که ما باید انجام دهیم این است که تمام تمرکزمان را روی خواسته‌هایمان و مسیر پیش رویمان بگذاریم و پیش برویم.

امروز رفتم به انباری سر زدم تا ببینم که چه چیزی آنجا مانده که برنداشتیم و یاد یک ماجرایی افتادم؛ من خیلی قبل‌تر از اینکه هیچ ایده‌ای برای جابه‌جایی داشته باشیم به خودم گفتم اگر قرار باشد ما از اینجا برویم چه کاری هست که باید انجام دهیم تا آماده‌ی رفتن باشیم؟

اولین ایده‌ای که به ذهنم رسید این بود که باید انباری را مرتب کنیم و به وسیله‌های آنجا سر و سامان بدهیم. چون می‌دانستم که در خانه وسیله‌ی اضافی که تکلیفش مشخص نباشد نداریم اما در مورد انباری می‌دانستم خیلی چیزها هستند که باید تکلیفشان مشخص شود.

به احسان هم گفتم و یک روز که خانه بودیم دست به کار شدیم و به سراغ انباری رفتیم؛ هر چیزی که به درد نمی‌خورد را دور ریختیم و همه چیز را سر و سامان دادیم. در نهایت کمتر از یک کارتن وسیله باقی ماند به علاوه‌ی کارتن‌های خالی لوازم خودمان که برای جابه‌جایی به آنها نیاز داشتیم. من احساس بسیار خوبی از این کار داشتم و حس می‌کردم که بارمان سبک شده‌ است.

امروز که به سراغ انباری رفتم دیدم هیچ کار خاصی آنجا ندارم و همه چیز آماده است. فقط یک کارتن است که باید برداریم و ببریم.

ما با این کار به جهان اعلام کردیم که آماده‌ی حرکت کردنیم آن هم زمانی که هیچ نشانه‌ای از جابه‌جایی نبود. وقتی سهم خودت را انجام می‌دهی و خودت را مهیا می‌کنی به سمت چیزی که برایش آماده شده‌ای هدایت می‌شوی.

ساعت دیواری در خانه‌ی قدیم جا مانده و این چند روز جای خالی‌اش واقعا حس می‌شد. جالبش این است که ساعت دیواری اولین وسیله‌ای بود که من برای خانه خریدم و حالا آخرین وسیله‌ای است که دارد از خانه می‌رود. اصولا همه ساعت دیواری را در آخرین مرحله می‌خرند. وقتی همه‌ی وسیله‌ها را خریدند تازه به دنبال ساعتی می‌روند که با وسایلشان هماهنگ باشد. اما من وقتی این ساعت را دیدم از همان لحظه‌ی اول فهمیدم که این دقیقا همان چیزی است که من می‌خواهم و بدون معطلی آن را خریدم. هنوز هم عاشقش هستم و از خریدم بسیار راضی‌ام.

الان تنها چیزی که ناراحتم می‌کند وضعیت دست‌هایم است. دست‌هایم در اثر شستشو‌های مکرر دچار اگزمای شدید شده‌اند و ناخن‌هایم کاملا خراب شده‌اند. در این مدت خودم را کاملا رها کرده‌ام چون دیگر جان و زمانی برای رسیدگی به خودم نداشتم. اما خاصیت آدمیزاد این است که روزهای سخت را فراموش می‌کند. باید یک هفته را به خودم اختصاص بدهم و به اوضاع شخصی‌ام رسیدگی کنم تا دوباره حالم روبراه شود.

راستش را بگویم در شرایطی هستم که باید دائما به خودم بگویم «لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ». نیاز دارم به خودم یادآوری کنم که پروردگاری که ما را در این مسیر قرار داده و تا این مرحله قدم به قدم ما را هدایت کرده و همراه ما بوده است قطعا ما را به حال خودمان رها نخواهد کرد. خداوند ما را تا اینجا نیاورده است که حالا رها کند. قطعا نقشه‌های فوق‌العاده‌ای برای ادامه‌ی این مسیر برایمان در نظر گرفته است.

ایمان اگر ایمان است باید در چنین روزهایی خودش را نشان دهد وگرنه ایمان داشتن زمانی که همه چیز روشن و مشخص و روبراه است که دیگر نامش ایمان نیست. ایمان یعنی زمانی که نمی‌دانی قرار است چه پیش بیاید همچنان با حال خوب پیش بروی و مطمئن باشی که در طول مسیر هدایت خواهی شد.

امروز گلدان‌هایی که می‌خواهم با خودم ببرم را شستم تا تمیز و مرتب وارد خانه‌ی جدید شوند. فردا هم در مراسم سوم پسرخاله‌ام شرکت خواهیم کرد و دیگر خدا می‌داند که روز چطور پیش خواهد رفت.

الهی شکرت…

امروز اولین روز در خانه‌ی جدید ما بود و البته همزمان آخرین روز در خانه‌ی قدیم‌مان هم بود اما به صورت معکوس. یعنی اول، اولین روز در خانه‌ی جدید اتفاق افتاد و بعد آخرین روز در خانه‌ی قدیم. اصولا به این شکل است که اول آخرین روزِ بودن در مکان قدیمی اتفاق می‌افتد و بعد اولین روزِ بودن در مکان جدید اما برای ما این یک جریان معکوس بود 🤭

دیشب برای اولین بار در خانه‌ی جدید اقامت کردیم و اولین صبح‌مان را در این خانه از خواب بیدار شدیم. تخت دقیقا کنار پنجره است. صبح که چشم باز کردم شاهد طلوع زیبای خورشید از تولید به مصرف بودم؛ یعنی درست وقتی که از پس رشته‌ کوه‌های البرز سر بر می‌آورد و نور طلایی و زیبایش را روی خیابان و ساختمان‌ها و درختان پراکنده می‌کند.

بلند شدم و به سمت دیگر خانه رفتم و دیدم که همین نور زیبا در طرف دیگر خانه هم هست. ما اینجا به کو‌ه نزدیکیم، آدم احساس می‌کند که به طبیعت نزدیک‌تر است و این برای من بسیار لذتبخش است. انگار که پرنده‌ها هم اینجا سرحال‌ترند و زیباتر می‌خوانند.

من در این خانه احساس غریبگی ندارم، احساس می‌کنم که یک جور دیرآشنایی خاصی با این خانه دارم، انگار که یک زمانی از زندگی‌ام در چنین جایی گذشته است. جالب است که ساناز هم همین حس را دارد.

صفحات صبحگاهی‌ام را در حالیکه پشت اُپن نشسته بودم و قهوه می‌خوردم نوشتم. بعد به سرعت آماده شدیم و با وانت راهی قزوین شدیم. خیلی دلم می‌خواست که می‌توانستم بیشتر بمانم اما فرصت نبود.

در مسیر متوجه شدم که متاسفانه پسرخاله‌ام فوت کرده است. البته راستش دیشب مادر ساعت ۲ شب با من تماس گرفته بود و من متوجه شده بودم که یک اتفاقی افتاده است اما راستش را بگویم آنقدر گیج و خسته بودم که پیگیر نشده بودم. امروز تماس گرفتم و فهمیدم که بله، آن اتفاق بد واقعا افتاده است و من تمام مدت به خاله فکر می‌کردم؛ خاله‌ای که سومین پسرش را از دست می‌دهد. چه چیزی می‌توان گفت که التیام‌بخش درد این مادر باشد؟ واقعا که زبان قاصر است.

صد البته که مرگ روندی طبیعی است که برای همه اتفاق می‌افتد (کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثمَّ إِلَیْنا تُرْجَعُونَ- هر نفْسی طعم مرگ را خواهد چشید و سپس به سوی ما بازگردانده می‌شوید)

اما به هر حال وقتی وسط ماجرا هستی نمی‌توانی آرام باشی و به این شکل به موضوع نگاه کنی. فقط از خداوند می‌خواهم که به او صبر عطا نماید تا بتواند این روزهای سخت را پشت سر بگذارد.

احسان در طول مسیر نوار کاستی که در ضبط وانت بود را روشن کرد که از قضا همگی آهنگ‌های وانتی و در حد عزاداری بودند. خودش هم گفت که آهنگ سوگواری برایت گذاشته‌ام 🙄

صبحانه را قزوین خوردیم و من بلافاصله بعد از صبحانه رفتم بالا تا خانه را تمیز کنم. ما خانه را کثیف و آشفته رها کرده بودیم و رفته بودیم و من تمام مدت دلم آنجا بود. بعضی از وسایل از جمله گلدان‌ها هم جا مانده بودند. فکر می‌کردم کارم زود تمام شود اما تا ساعت ۶ عصر طول کشید.

من در این سال‌ها بالای کابینت‌ها سفره‌ی یکبار مصرف می‌انداختم و هر سال سفره را عوض می‌کردم تا بالای کابینت‌ها کثیف نشود. سال اول تجربه کرده بودم که آن بالا می‌تواند حسابی کثیف شود و تمیز کردنش هم کار واقعا سختی‌ است. از آن زمان به بعد همیشه آن بالا را با سفره می‌پوشاندم.

این بار هم سفره‌ی نو انداختم به این دلیل که اگر کسی آمد و ساکن شد سفره تمیز باشد چون اگر تمیز نبود ممکن بود آن را بردارند و دیگر هم سفره نیندازند. می‌بینید چه فکر‌هایی می‌کنم؟ انگار که زیادی درگیر همه چیز هستم…

همه جا را حسابی تمیز کردم. می‌توانستم این کا را نکنم، می‌توانستم از خانم عزیزی که همیشه می‌آمد و خانه را تمیز می‌کرد کمک بخواهم که او انجامش دهد. اما ترجیح دادم خودم این کار را انجام بدهم چون اولا این روش من برای سپاسگزاری بابت خانه‌ی فوق‌العاده‌ای بود که خداوند به ما عطا کرده بود و ما این همه سال در آن روزهای بی‌نظیری را گذراندیم و رشد کردیم و بالغ‌تر و آگاهتر شدیم و از طرف دیگر این سهم من در این برهه از زندگی‌ بود.

همیشه بر این عقیده بوده و هستم که ما باید سهم خودمان را در زندگی انجام دهیم و کاری نداشته باشیم به اینکه دیگران چه می‌کنند و چه می‌گویند. همیشه همه‌ی آدم‌ها وقتی می‌خواهند خانه‌ای را ترک کنند دیگر آن را تمیز نمی‌کنند. حتی از دو سه ماه قبل به خانه دست نمی‌زنند و می‌گویند دیگر اینجا خانه‌ی ما نیست و نفر بعدی آن را تمیز می‌کند. اما من همیشه به درونم رجوع می‌کنم و می‌گویم که من باید سهم خودم را انجام دهم.

اگر همه در خیابان آشغال می‌ریزند من به قدر سهم خودم این کار را نمی‌کنم. شاید این یک ذره سهم من اصلا به چشم نیاید و دردی را دوا نکند،‌ اما این اصلا برایم مهم نیست. مهم این است که اولا حال من خوب است و دوما این کار باعث می‌شود من به سمت مسیرهای بهتری هدایت شوم.

حتی زمانی که سنم خیلی کم بود و هیچ چیز در مورد هدایت شدن به مسیرهای بهتر نمی‌دانستم همیشه می‌گفتم که من باید سهم خودم را انجام دهم. به نظر من در هر موقعیتی در زندگی باید به قد و اندازه‌ی خودمان قدم برداریم؛ در تاکسی، در خیابان، موقع حساب و کتاب، در برخورد با دیگران و در هر کاری که انجام می‌دهیم. حداقلش این است که هرگز احساس پشیمانی و کم کاری نخواهی داشت.

الان خیالم راحت است که در این مورد هم سهم خودم را انجام دادم و برای نعمتی که به من عطا شده بودم به قدر توانم ارزش و احترام قائل شدم. حالا می‌توانم با خیال راحت پرونده‌ی این بخش از زندگی‌ام را ببندم و قدم به بخش بعدی بگذارم.

راستش امروز یک جور خاصی بودم، چون در واقع این وداع واقعی من با خانه بود. به هر قسمتی از خانه که نگاه می‌کردم احساس غریبی داشتم. تمام روزهای گذشته مثل یک فیلم از مقابل چشمانم عبور می‌کردند. روزهایی را به خاطر می‌آوردم که خانه را کاملا تخریب کرده بودیم و نقشه‌ی‌ آن را به طول کامل تغییر دادیم، یاد اولین عکسی افتادم که احسان از گچبری‌های سقف و دیوارها برایم فرستاد و من ذوق مرگ شده بودم از اینکه دقیقا همانی شده است که من می‌خواستم، یاد سینک سنگی و منحصر به فرد آشپزخانه افتادم که برای درست کردنش بارها و بارها به کارگاه سنگبری یکی از دوستانمان در احمدآباد مستوفی رفتیم در حالیکه سنگ اُپنی بسیار سنگینی که از قبل در خانه بود را با خودمان برده بودیم اما سنگ کم بود بنابراین بارها به بازارهای سنگ مختلف سر زدیم تا یک چیزی نزدیک به آن پیدا کردیم و سینک را با آن ساختیم، یاد کلید و پریزها افتادم که به خاطرشان بارها و بارها خیابان لاله‌زار را بالا و پایین کردیم، آخر سر یک دست کامل کلید و پریز ترکیه‌ای خریدیم و می‌خواستیم برگردیم که در لحظات آخر من در یک مغازه‌ی زیرپله‌ای کوچک که بسته بود یک کلید و پریز ایرانی دیدم و بست نشستم که الاّ و بلاّ من آنهایی که خریدیم را نمی‌خواهم، من فقط این را می‌خواهم. احسان طفلکی هم آنها را در انباری خانه گذاشت و آنقدر با این طرف و آن طرف تماس گرفت تا آن یکی را برای من پیدا کرد و خرید، یاد کابینت‌ها افتادم که به خاطرشان بارها به پل چوبی سر زدیم و آخر سر در قزوین پیدایشان کردیم، یاد کاشی‌های حمام که فقط خدا می‌داند چند صد بار به خاطرشان کرج و قزوین و تهران را گشتیم تا در لحظات آخر آن هم در انبار یکی از کاشی فروشی‌ها چیزی که مدنظرم بود را پیدا کردیم….

تمام آن روزها و خاطرات در ذهنم مرور شدند و البته بیشتر از همه به این فکر می‌کردم که احسان تا چه اندازه در تمام این مسیرها پایه و همراه من بود. فکر می‌کنم کمتر مردی حاضر باشد که اینطور دوندگی کُند برای برآورده کردن خواسته‌های عجیب و غریب همسرش، کمتر مردی حاضر می‌شود مثلا کلید و پریزی را که خریده کنار بگذارد و یک سری دیگر بخرد، کمتر مردی حاضر می‌شود برای سینک آشپزخانه انقدر سختی بکشد یا برای هر قسمت دیگر. حداقل من در اطرافیان خودم کسی مثل احسان را ندیده‌ام که تا این اندازه پا به پای طرف مقابلش پیش برود و تک تک خواسته‌هایش را برآورده نماید.

وقتی فکر می‌کنم می‌بینم زمانی که ما با هم دوست بودیم و هیچ نشانه‌ای از جدی شدن رابطه هم وجود نداشت و تازه من هم هر روز ساز مخالف می‌زدم، در آن روزها احسان از تمام پول و وقت و انرژی‌اش (که می‌شود گفت دارایی‌های مهم هر فردی هستند) برای من مایه گذاشت درحالیکه هیچ وظیفه‌ای در قبال من نداشت. همیشه بهترین و بزرگترین خریدها را برایم کرد،‌ بیشترین زمان و انرژی را برایم گذاشت و تک تک خواسته‌های من را عملی کرد.

احسان تمام بهای لازم برای داشتن رابطه‌ای عمیق و پایدار را پرداخت کرد، در واقع بهترینِ خودش را گذاشت و همین موضوع باعث شد که بهترینِ من را هم در کنار خودش داشته باشد؛ من هم همراهش شدم و بدون اینکه هرگز مشکلی ایجاد کنم با خانواده‌اش زندگی کردم، کمک کردم تا تک تک ایده‌هایش را عملی کند و او را با خودم در تمام مسیرهای رشد و آگاهی که طی کردم همراه کردم و از این به بعد هم در تمام طول مسیر زندگی، فارغ از اینکه چه اتفاقی بیفتد،‌ در کنارش خواهم بود.

به نظر من هیچ راه دیگری به غیر از این وجود ندارد؛ اگر می‌خواهی رابطه‌ای عمیق و پایدار را تجربه نمایی باید حاضر باشی بهای آن را بپردازی، باید بهترینِ خودت باشی تا بهترین را به دست بیاوری. اگر حاضر نباشی بهای لازم را بپردازی هیچ نصیبی نخواهی برد، اگر حاضر نباشی در چالش‌ها خودت را تبدیل به نسخه‌ی بهتری کنی و به جای پیدا کردن راهی برای عبور از چالش‌ها در منطقه‌ی امن خودت بمانی و فکر کنی این جهان است که باید خودش را با تو هماهنگ کند هیچ پاداشی نصیبت نخواهد شد.

رابطه یک روند پویا است که در هر لحظه تو را با بخش جدیدی از خودت و طرف مقابلت مواجه می‌کند. باید آماده‌ی باشی که بپذیری، هماهنگ شوی، همراه شوی، مذاکره کنی، راه حل پیدا کنی، قدم برداری… در یک کلام باید بهترینِ خودت را بگذاری وسط تا جهان هم بهترین‌ها را برایت مهیا نماید.

(دلم می‌خواهد در مورد این موضوع جداگانه بنویسم شاید تجربه‌ی من برای دیگران هم مفید باشد)

کارم که تمام شد برای آخرین بار در حمام این خانه حمام کردم و خسته و کوفته اما راضی پایین رفتم.

الهی شکرت….

جابه‌جایی غول‌آسای ما روز چهارشنبه بیستم مهر ماه ۱۴۰۱ اتفاق افتاد. این جابه‌جایی از هر لحاظ غول‌آسا بود، هم به لحاظ فیزیکی هم به لحاظ روحی و روانی. من شب قبلش بسیار کم خوابیدم، با وجودیکه خیلی خیلی خسته بودم اما بدخواب شده بودم. این چندمین شبی بود که با بدخوابی صبح می‌شد.

شب را پایین خوابیده بودیم چون دیگر جایی برای خوابیدن نداشتیم. هر دوی ما روز را خیلی زود شروع کردیم. به محض بیدار شدن رفتیم بالا و دست به کار شدیم. من کلی وسیله داشتم که باید در ماشین خودم جا می‌دادم. احسان هم باید ماشین‌های ظرفشویی و لباسشویی و اجاق گاز و یخچال را آماده‌ی بردن می‌کرد. من بی سر و صدا و بدون اینکه احسان را درگیر این موضوع کنم بارها و بارها از پله‌ها بالا و پایین رفتم و وسیله‌ها را مرتب در ماشینی که از قبل صندلی‌هایش را خوابانده بودم جا دادم. این ماشین طفلکی تا به حال به اندازه‌ی چندین کامیون برای ما بار جابه‌جا کرده است.

نیروهایی که قرار بود برای اسباب‌کشی بیایند به موقع آمدند و شروع کردند به پایین آوردن وسیله‌ها. تا ماشین از راه برسد خیلی از وسیله‌ها را آورده بودند پایین توی پیلوت قرار داده بودند. خیلی‌ها را هم که ما خودمان به مرور پایین آورده بودیم.

راستش را بگویم وقتی حجم وسیله‌ها را در پیلوت دیدم مخلوطی از نگرانی و ناراحتی بر من غالب شد. می‌دانستم که مساله‌ای نیست، نهایتش این است که وسیله‌ها در یک ماشین جا نمی‌شود و همان موقع ماشین دیگری اضافه می‌کنیم. اما بیشتر از دست خودم ناراحت بودم و از اینکه چرا قید وسیله‌های بزرگی مثل کمد و کتابخانه را نزدم. سعی می‌کردم ناراحتی‌ و نگرانی‌ام را به روی خودم نیاورم تا به احسان منتقل نکنم. اما ساعت‌های سختی را گذراندم. نفهمیدم چطور صبحانه‌ی مختصری خوردم. قرار بر این بود که من زودتر حرکت کنم تا خانه را برای ورود اثاثیه مهیا کنم.

فکر می‌کنم ساعت نزدیک ۱۱ بود که شربت و لیوان یک بار مصرف خریدم و با ماشینی مملو از وسیله که جای سوزن انداختن در آن نبود به سمت کرج راهی شدم. وقتی رسیدم اول مستقیم به خانه‌ی پدر رفتم و لپ‌تاپ‌ها را گذاشتم و از پدر کلمن آب و فلاسک چای را (که با وسواس خاص خودش مهیا کرده بود) تحویل گرفتم و به سرعت به خانه رفتم.

با تمام توانی که در تن داشتم وسیله‌های داخل ماشین را خالی کردم. گاهی اوقات تصور می‌کردم که امکان ندارد زنده از این ماجرا بیرون بیایم و دائم از خدا می‌خواستم که کارها را برای من ساده کند. یک بار درحالیکه کلی وسیله دستم بود با شیر آبی که در پیلوت بود برخورد کردم و آب باز شد و با فشار شروع کرد به ریختن روی من. با هر زحمتی بود آب را بستم و از این وضعیت خنده‌ام گرفت. همسایه‌هایمان آدم‌های فوق‌العاده‌ای هستند. برایم آب آوردند. یکی یکی هم می‌آمدند و می‌گفتند که ما هستیم هر کاری داشتی بگو. وقتی هم که نیروها آمدند برایشان چای برده بودند.

زمانی که در ذهنم تصمیم به جابه‌جایی گرفته بودم نوشته بودم که دلم می‌‌خواهد خانه‌‌ی ما خانه‌ای بسیار نورگیر با نقشه‌ی عالی، سه اتاق خواب، در محله‌ای امن و آرام، در کوچه‌ای عریض، با درختان کهن و همسایه‌های فوق‌العاده باشد. شاید باور نکنید (چون خودم هم به سختی باورم می‌شود) اما این خانه دقیقا تمام این مشخصات را دارد. جالب است که این کوچه عریض‌ترین کوچه‌ای است که تا به حال دیده‌ام، در واقع می‌شود گفت که یک خیابان است نه یک کوچه به طوریکه به راحتی می‌شود درحالیکه ماشین‌ها پارک هستند دور یک فرمان زد. ماشین‌ها در عرض کوچه کنار هم پارک می‌کنند به جای اینکه در طول کوچه پشت سر هم پارک کنند. یعنی تا این حد عریض است. فقط فراموش کرده بودم در لیست خواسته‌هایم به آسانسور اشاره کنم 🤭

اما حالا همین تضاد باعث شده است که دلم خانه‌ای همکف بخواهد.

خلاصه که هر طور بود وسیله‌ها را بالا بردم، حتی به اندازه‌ی یک تلفن زدن به احسان و خبر دادن و خبر گرفتن معطل نکردم. همینکه کارم تمام شد احسان تماس گرفت و گفت که احتمالا رسیدنشان یکی دو ساعت زمان می‌برد. وااای خدای من… اصلا لازم نبود انقدر عجله کنم و یک نفس کار کنم. رفتم بالا و غش کردم. یک لیوان چای خوردم و رفتم بیرون و دو بسته بیسکوییت و خرما و از این جور چیزها خریدم که این بندگان خدا که از راه می‌رسند از آنها پذیرایی کنم.

وقتی رسیدم خانه احسان هم از راه رسید. کامیون هنوز نرسیده بود. وقتی رسیدند با شربت خنک و بیسکوییت از آنها پذیرایی کردم و آنها هم بلافاصله شروع به کار کردند. احسان هم به سراغ نهار رفت.

راه پله‌های این خانه بسیار باریک است و سقف آن هم کوتاه. وسایل ما هم همگی مثل اخلاقیات خودم گل درشت هستند. وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم تمام وسایل ما بسیار بزرگ هستند؛ اجاق گاز هفت شعله، کتابخانه‌ی غول‌آسا، کمد از این سر تا آن سر، میز کار بسیار بزرگ، تخت‌خواب با تاج بزرگ و ارتفاع بسیار زیاد، میز آرایش بزرگ، پاتختی بزرگ، میز نهارخوری با یک نیمکت بسیار بزرگ… وای خدای من، چرا همه چیز انقدر بزرگ است و چرا ما انقدر تیر و تخته داریم؟؟؟

تنها چیز جمع و جوری که در خانه‌ی ما وجود دارد مبل‌ها هستند. باید اعتراف کنم که واقعا نگران بالا آمدن این همه وسیله بودم. اما خداوند حتی برای یک لحظه هم نظر لطفش را از ما دور نکرد. آنقدر آدم‌های خوبی نصیب ما شدند که حد نداشت، واقعا با جان و دل کار کردند و هیچ وسیله‌ای را به هیچ کجا نزدند. با وجود فضای تنگ و وسیله‌های بزرگ حتی یک بار هم غر نزدند و در عین حال آدم‌های بسیار سالمی هم بودند. حتی کمک کردند و کتابخانه و میز کار را به شکلی حرفه‌ای در وانت جا دادند تا احسان آنها را برای برش ببرد. احسان هم موقع حساب و کتاب برایشان جبران کرد.

(راستی قبلا نوشته بودم که بعضی از وسیله‌های ما به خاطر کوتاه بودن سقف پیلوت امکان بالا آمدن نداشتند و قرار بود آنها را برش بزنیم. در قزوین یک نفر آمد و گفت فردا می‌آیم برش می‌زنم. فردا جواب تلفنش را نداد و این هم کار خدا بود. چون اولا میز نهارخوری بدون برش بالا رفت، دوما ما این کار را به یک آدم خیلی حرفه‌ای و دقیق با وسایل تخصصی سپردیم و او با ایده‌‌ای عالی‌ باعث شد کتابخانه اصلا خراب نشود و خیلی هم کار را تمیز انجام داد‌‌ و از طرف دیگر حاضر نبود هیچ پولی بگیرد. یعنی احسان با زور و زحمت یک مبلغی را به او داده بود درحالیکه آن فردی که قرار بود در قزوین این کار را انجام دهد و نیامد درخواست مبلغ بسیار بیشتری را کرده بود. و قسمت جالب دیگر ماجرا این بود که فردی که کارها را برای ما انجام داد هیچوقت پنجشنبه‌ها کار نمی‌کند اما این پنجشنبه از شانس ما بود و کار را انجام داد. یعنی هر چه از لطف خداوند بگویم کم گفته‌ام)

وقتی کار تمام شد من و احسان واقعا راضی بودیم از همه چیز. این سخت‌ترین قسمت کار بود. اصلا باورمان نمی‌شد که این قسمت به این خوبی تمام شده باشد. شب را در خانه‌ی پدر گذراندیم و من تا صبح نخوابیدم. شاید از خستگی بود یا شاید چون هورمون‌هایم به هم ریخته بود یا شاید هم از یک نگرانی بی‌دلیل. اما صبح که بیدار شدم حالم خیلی خوب بود. ساناز صبح اول وقت کاملا مهیا با نهار و میوه و خوراکی آمد و رفتیم خانه. احسان برای برش وسیله‌ها رفت و من و ساناز دست به کار شدیم. من خسته بودم اما می‌خندیدم. وقتی داشتیم میز‌ نهارخوری را سرهم می‌کردیم من سرم را داخل یکی از کمدهای زیر میز برده بودم تا پیچ‌ها را ببندم و درحالیکه دستم دقیقا زیر سرم قرار گرفته بود به ساناز می‌گفتم که اجازه بده من همین‌جا در همین موقعیتی که هستم بخوابم، جایم خیلی مناسب است و خودم از خنده مرده بودم.

تمام مدت شُل شُل کار می‌کردم و می‌خندیدم. من و ساناز سالن را که شامل میز‌ نهارخوری، کتابخانه (که حالا دیگر همزمان میز تلویزیون هم هست) و مبل‌ها می‌شد را آماده کردیم که جایی برای نشستن داشته باشیم. بعد به سراغ اتاق خواب رفتیم اما هر کاری کردیم نتوانستیم تخت را سر هم کنیم. سمانه هم از راه رسید. تمام مدت می‌دانستیم که داریم یک کاری را اشتباه انجام می‌دهیم اما نمی‌فهمیدیم چه کاری. بی‌خیال شدیم و سه نفری فلافل‌های خوشمزه‌ای که ساناز آورده بود را دو لپی خوردیم. بالاخره پسرها از راه رسیدند درحالیکه قسمت‌های برش خورده را هم با خودشان آورده بودند و این یعنی کار ما خیلی جلو می‌افتاد.

تخت را به پسرها سپردیم و شروع کردیم به باز کردن کارتن‌هایی که باید زیر میز‌ نهارخوری و کتابخانه قرار می‌گرفتند که خودش کار سنگینی بود. کتابها را هم باز کردیم و چیدیم. من این امکان را نداشتم که هیچ چیزی را بشویم فقط باید آنها را در جای خودشان می‌گذاشتم تا بعدا به مرور شسته شوند.

شب دور هم شام خوردیم و خیلی هم مزه داد. پسرها به سراغ سر هم کردن کمد بزرگ رفتند. آن وسط‌ها حمید به یک قسمت از کمد فشار وارد کرده بود و آن قسمت را شکسته بود و دقیقا در همان زمان محافظی که در آن اتاق به برق بود یک دفعه و کاملا بی دلیل ترکید و باعث شد کنتور آن قسمت بپرد درحالیکه هیچکس کاری به آن محافظ نداشت و از آن استفاده نمی‌کرد. ما انقدر خندیدیم که خدا می‌داند. احسان به حمید می‌گفت «تو بیا برو خونه، نمی‌خواد تو کار کنی».

ساعت ۱:۳۰ شب رفتیم خانه‌ی پدر. من دوش گرفتم و ساعت ۲ رفتم که بخوابم. باز بدخواب بودم. کتاب خواندم تا خوابم برد اما خیلی هم درست و حسابی نخوابیدم. نمی‌دانم چندمین شبی بود که نمی‌توانستم بخوابم، حسابش از دستم در رفته بود.

صبح من و ساناز و احسان زودتر از بقیه رفتیم. حمید خودش پیاده آمده بود (ماشینش در پارکینگ خانه‌ی ما بود) سمانه و مهدی هم بعدا آمدند. هر کس یک کاری انجام می‌داد، پسرها کارهای سنگین را، ما هم ظریف کاری‌ها را. سمانه بیشتر تمیز‌کاری می‌کرد و البته بیشتر از آن با تلفن صحبت می‌کرد.

تا ساعت ۸ شب کارهای اصلی و اساسی انجام شدند. آشپزخانه آماده‌ی بهره‌برداری بود، نصب کردنی‌ها هم نصب شده بودند، خیلی از وسیله‌ها هم جابه‌جا شده‌ بودند. البته که هنوز کلی کار مانده بود اما به جای رضایت‌بخشی رسیده بودیم. همگی هم بسیار خسته بودیم. ساناز و حمید کمی زودتر رفتند و ما هم برگشتیم خانه‌ی پدر و تن‌ماهی با تخم‌مرغ خوردیم. تمام این چند روز پنبه خانم رفته بود برای مراسم عروسی نوه‌ی خاله‌ام.

من دوش گرفتم و خوابیدم. شنبه صبح ما دو نفری رفتیم خانه، احسان شلنگ اجاق گاز را وصل کرد و ما اولین دعوایمان را در خانه‌ی جدید داشتیم که قاعدتا و مثل همیشه من مقصر اصلی بودم. تمام دعواهای اصلی و اساسی ما زمانی اتفاق افتاده و می‌افتند که هورمون‌های من به هم ریخته‌اند و من هیچ کنترلی روی رفتارم ندارم. بسیار از این بابت ناراحت هستم که بعد از این همه سال هنوز نمی‌توانم در این دوران‌ها بر خودم مسلط باشم و به کوچکترین چیزها بیخود و بی‌جهت پیله می‌کنم. درحالیکه در بقیه‌ی زمان‌ها واقعا به سادگی از کنار تمام مسائل می‌گذرم، حتی مسائلی بسیار بزرگ. خلاصه که بعد از حل و فصل شدن دعوا احسان رفت کارگاه و من ماندم و یک دنیا کار. تا ساعت ۹ شب لاینقطع کار کردم. احسان آمد و دوباره رفتیم خانه‌ی پدر.

یکشنبه آخرین فرصت من برای کار کردن قبل از سفر قزوین بود پس باید تمام تلاشم را می‌کردم. اما به نقطه‌ای رسیده بودم که احساس می‌کردم فقط دارم شلوغی را از یک نقطه‌ به نقطه‌ی دیگر منتقل می‌کنم بدون اینکه کار پیش برود. احسان کمک کرد که تخت را آماده کنیم و چند کار دیگر را هم انجام داد و رفت. من بدون اغراق تمام مدت سرپا بودم. واقعا احساس می‌کردم که مسافتی در حدود کرج تا قزوین را پیاده طی کرده‌ام، یعنی تا این حد پاهایم درد گرفته بودند.

این را هم بگویم که در این مدت بازوهایم کاملا عضلانی و قوی شده‌اند از بس که وسایل فوق سنگینی را جابه‌جا کرده‌ام. با اینکه ما همیشه از بچگی وسایل سنگینی را جابه‌جا کرده بودیم با این‌حال ساناز و سمانه حیرت کرده بودند از اینکه من چگونه توانسته‌ام از پس این کار بر بیایم. احساس می‌کنم جفتشان بچه سوسول شده‌اند یا سن‌شان زیاد شده 🤪

من آشپزخانه را کامل کردم، تمام کارتن‌ها را باز کردم و وسایلشان را جابه‌جا کردم، کارتن‌های خالی را یکی کردم و پایین بردم که خود همین کار مساوی بود با حدود پنج بار بالا و پایین رفتن از پله‌ها که واقعا سخت بود، چند بار جارو برقی زدم، هر چیز اضافه‌ای را جابه‌جا کردم، کف آشپزخانه را حسابی تمیز کردم، پرده‌ها را وصل کردم، فرش‌ها را انداختم، لباس‌های آویزان شدنی را داخل کمد گذاشتم و ده‌ها کار ریز و درشت دیگر را انجام دادم،‌تمام اینها در حالی بود که نهار نخوردم و حتی یکی دو لیوان چای را هم سرپا خوردم تا اینکه احسان با میوه آمد. میوه خوردیم و من تازه رفتم دوش بگیرم در حالیکه کلی وسیله برای شستن با خودم به حمام بردم. از اینجا به بعد ماجرا را فردا می‌نویسم که خودش یک داستان است.

 

در تکمیل ماجرای اسباب‌کشی این را بگویم که نقل مکان کردن ما برای خانواده‌ی احسان موضوعی نیست که به سادگی بتوانند با آن کنار بیایند چون به هیچ‌وجه برایش آماده نبوده‌اند. با وجودیکه از همان سالهای اول زندگی مشترکمان احسان بارها گفته بود که می‌خواهد مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد اما آنها باور نمی‌کردند که واقعا بخواهد محل زندگی‌اش را هم تغییر دهد. به ویژه اینکه چنین الگویی هرگز در خانواده وجود نداشته است.

من و احسان در طول زندگی مشترکمان با چالش‌های بسیار زیاد و بعضا بسیار جدی مواجه بوده‌ و هستیم که بعضی از آنها به سادگی تیشه به ریشه‌ی روابط می‌زنند به ویژه اگر قصدت حفظ کردن رابطه نباشد،‌ یعنی به دنبال راه حل و به دنبال ساختن نباشی.

اما به جرات می‌گویم که این سخت‌ترین چالش زندگی ما تا امروز بوده‌ است. واقعا برای هر دوی ما از هر لحاظ روزهای بسیار سختی بود، هم به لحاظ فیزیکی و هم به لحاظ روحی و روانی. خانواده کاملا در مقابل ما بودند و من کاملا احساس می‌کردم که با شخص من وارد جبهه‌گیری خاصی شده‌اند. من هم آدمی کاملا احساساتی و بسیار حساس هستم و چنین برخوردها و حس‌هایی مرا کاملا به هم می‌ریزد. آنقدر این چند روز به من سخت گذشت که فقط خدا می‌داند. دو بار با احسان مفصل صحبت کردیم که همین باعث شد من بسیار آرام‌تر و مطمئن‌تر شوم. واقعا تمام تلاشم را کردم که اجازه ندهم چیزی احساسم را خراب کند. تمام مدت با خودم می‌گفتم که من باید حواسم را به مسیرم بدهم آدم‌ها نتایج خودشان را برداشت می‌کنند. حتی یک بار این وسط‌ها تصمیم داشتم که با خانواده حرف بزنم اما دوباره به خاطر آوردم که توجه کردن و صحبت کردن در مورد آنچه که نمی‌خواهی کمکی به حل شدن مسائل نمی‌کند و صرفا باعث می‌شود این مسائل در زندگی پررنگ‌تر شوند، بنابراین نباید به آنها دامن زد.

خداوند هم واقعا تمام مدت با من بود به طوریکه خانواده برای چند روز به شمال رفتند و من توانستم در آرامش کامل به کارهایم برسم. وقتی هم که برگشتند من خیلی عادی و راحت برخورد کردم و همین باعث شد که آنها هم به همین شکل برخورد کنند.

زمان خداحافظی که رسید زمان خیلی سختی بود، حال مادر احسان اصلا خوب نبود که قاعدتا باعث می‌شد حال من هم خوب نباشد. هم او گریه کرد و هم من. یک چیزهایی هم به من گفت که من جواب خاصی ندادم و فقط گفتم زندگی‌ است دیگر، آدم از هیچ چیز خبر ندارد. خلاصه به هر شکلی که بود این ماجرا را پشت سر گذاشتم و ایمان داشتم که زمان همه چیز را درست می‌کند. در تمام این چند روزی که در حال جابه‌جا کردن وسیله‌ها بودم هر روز از خدا می‌خواستم که به آنها آرامش عطا کند و حال دلشان را خوب کند. من آگاه هستم که این مسیرِ زندگی است و نمی‌شود در هیچ نقطه‌ای متوقف شد و حتی مطمئن هستم که بعد از مدتی خانواده هم از این تصمیم پشتیبانی خواهند کرد اما فعلا همه چیز تازه است و قاعدتا کنار آمدن ساده نیست.

من در تمام این مدت فقط با خدای خودم صحبت می‌کردم و از او می‌خواستم که کارها را برای ما ساده کند. از او می‌خواستم که نظر لطفش را از ما برندارد و همراه با ما باشد و هر چه بگویم از میزان لطف و رحمتش نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم.

در این سه سالی که خداوند به زندگی من برگشته است روزهایی را از سر گذرانده‌ام که اگر او نبود من قطعا جایی آن وسط‌ها تمام کرده بودم. این را به جد می‌گویم. من بدون خداوند حتی یک روز از این روزها را نمی‌توانستم پشت سر بگذارم. بزرگترین سپاسگزاری‌ام در زندگی بابت همین برگشتن خداوند و پذیرفتن دوباره‌ی من است.

سفر اسباب‌کشی ما یک سفر سخت و طولانی و پر از چالش بود که در عین حال باعث شد رابطه‌ی ما وارد فاز کاملا جدیدی شود و عمق بسیار بسیار بیشتری پیدا کند. به تجربه دریافته‌ام که وقتی آدم‌ها در کنار هم از چالش‌ها عبور می‌کنند رابطه‌شان بسیار عمیق‌تر می‌شود.

این را به همه گفته‌ام و اینجا هم می‌گویم که قهرمان اصلی این مسیر احسان بود، کسی که جسارت اصلی را به خرج داد و زحمت‌های اصلی را کشید احسان بود. من حتی زمانی که برای زندگی کردن به قزوین رفتم کار خاصی نکردم. درست است که با اقوام همسرم در یک ساختمان ساکن شدم و به لطف خدا بدون حتی یک بار دلخوری و ناراحتی و در کمال شادی و آرامش این سالها را سپری کردم اما به هر حال این هجرت برای من اصلا سخت نبود. من با قزوین آشنا بودم و خانه و زندگی هم در بهترین حالتش برای من مهیا بود. همه چیز را بر طبق نظر و سلیقه‌ی خودم مهیا کرده بودم و ما تحت حمایت کامل خانواده بودیم.

اما این یکی هجرت انصافا نیاز به یک جهاد اکبر از طرف احسان داشت، او بود که خودش را وارد اقیانوس کاملا جدیدی کرد. او به عنوان تنها پسر خانواده‌ای که بسیار روی پسرشان حساس هستند و درحالیکه کارفرمای خودش بود و در خانه‌ی خودش آن هم نزدیک خانواده‌اش ساکن بود در عرض چند هفته تمام این‌ها را پشت سر گذاشت و بدون اینکه حتی یک بار غر بزند و از چیزی گله کند قدم در مسیری کاملا ناشناخته گذاشت و پیش رفت. او با ترس‌هایش مواجه شد، از منطقه‌ی خیلی خیلی امنی که داشت خارج شد، از محدودیت‌هایش عبور کرد و خودش را به چالش کشید و من واقعا و عمیقا به او افتخار می‌کنم.

انگار که این مرد به جز آس چیزی در دستش ندارد، این هزارمین باری است که مرا شگفت‌زده کرده است. من هر بار در مورش تخمین اشتباهی می‌زنم و او همیشه بسیار فراتر از انتظار من ظاهر می‌شود. باعث افتخار من است بودن در کنار چنین مردی. باید بگویم منی که خودم باعث و بانی شروع تمام این تغییرات بودم بارها در این مسیر غمگین و ناراحت و مضطرب و نگران شدم اما احسان تمام قدم‌هایش را با قدرت برداشت. تنها حسی که هرگز در من شکل نگرفت پشیمانی بود. حتی برای لحظه‌ای هم از تصمیمی که گرفتیم پشیمان نشدم و می‌دانستم که ما این برهه از زندگی را کاملا پر کرده‌ایم؛ این شهر و این خانه و این شرایط را… ما از تمام این‌‌ها پر شدیم و وقتش بود که حرکت کنیم.

اما احسان بسیار روان‌تر و راحت‌تر و پخته‌تر و قویتر از من عمل کرد. شاید اگر کسی ما را از بیرون ببیند متوجه‌ی این موضوع نشود اما من هر چه بیشتر می‌گذرد بیشتر می‌فهمم که احسان بسیار پخته‌تر از من است؛ او قوی، قابل اعتماد، مسئولیت‌پذیر، باهوش، جسور، عملگرا و البته بسیار بامزه و جذاب است. راستش مجموعه‌ی این ویژگی‌ها همیشه در ناخودآگاه من در مورد مرد ایده‌آل وجود داشته و حالا من دارم با مرد رویاهایم زندگی می‌کنم و از این بابت بسیار سپاسگزار خداوندم.

الهی شکرت….

دیروز از نظر من یک روز خاص بود، چون یک بار دیگر فهمیدم که خداوند هوای تک تک بندگانش را دارد و هرگز هیچ بنده‌ای را به حال خود رها نمی‌کند (مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ)

دیروز من دستشویی را شستم و در حالیکه با شورت مشغول جمع‌آوری وسایل دستشویی و حمام بودم در زدند. طبق معمول هم که کلید پشت در بود. من چون وضعیتم مناسب نبود گفتم بله؟ اُلگا بود. گفتم بیا داخل. آمد و گفت که واقعا نیاز دارد با کسی حرف بزند، واحد روبرو هم نبودند و به همین خاطر مجبور شده در این وضعیت به سراغ من بیاید (جاری الگا در واحد روبرویشان ساکن است) گفت تو کارهایت را انجام بده من همینطوری حرف می‌زنم.

نگران وضعیت خواهرش بود که در روسیه با بچه‌ی کوچک تنها مانده چون شوهر خواهرش از ترس اعزام به جبهه‌های جنگ با اوکراین به رومانی گریخته است، الگا هم نمی‌تواند خواهرش را به اینجا بیاورد چون وضعیت ایران بدتر از آنجاست. از آن طرف هم اوضاع اینترنت اینجا خراب است و او نمی‌تواند از حال خانواده‌اش درست و حسابی خبر بگیرد و حالش از این بابت اصلا خوب نیست. حرف ادامه پیدا کرد تا اینکه رسید به زندگی شخصی خودش و گفت که اوضاعشان اصلا خوب نیست و یک جورهایی به آخر خطر رسیده‌اند اما هیچ‌کدامشان چاره‌ای به جز تحمل کردن ندارند؛ الگا باید تحمل کند به خاطر اینکه جایی برای رفتن ندارد و در ضمن نگران بچه‌ها است و همسرش هم باید تحمل کند به خاطر غرور و آبرویش در شهر.

الگا تمام این حرف‌ها را زد و بعد برای سیگار کشیدن پایین رفت درحالیکه موبایلش بالا بود. من شلوار پوشیدم و او برگشت و نشست روی مبل و به حرف زدن ادامه داد. من تصمیم گرفتم تمام کارهایم را رها کنم و بنشینم و گوش کنم. تمام مدت در سکوت کامل به تمام حرف‌هایش که از گذشته‌های دور شروع شده بود گوش کردم و اجازه دادم تمام حرفهایش را بزند.

تمام مدت که حرف می‌زد داشتم در ذهنم به دنبال سریع‌ترین و موثرترین راه‌حلی که می‌شود به زنی در موقعیت او داد می‌گشتم. کاری که بتواند در وهله‌ی اول او را از افسردگی که به آن دچار است خارج نماید و در مراحل بعدی مسیر را برای او روشن نماید، کاری که او را از گذشته و از افسوس و سرزنش و خشم رها نماید، کاری که مقاومت ایجاد نکند و انجام دادنش سخت نباشد… آهان پیداش کردم….

بعد از او شروع به صحبت کردم. یکی دو بار در حرفم پرید، به او تذکر دادم که تو در نوبت خودت حرف زدی و من چیزی نگفتم، حالا سکوت کن و گوش کن. به او گفتم که تو در این موقعیت به دلسوزی من نیازی نداری،‌ اصلا تمام حقِ دنیا با تو است و تو کاملا درست می‌گویی، فرض کن که تمام فامیل هم حق را به تو می‌دهند، این‌ دردی را از وضعیت فعلی تو دوا نمی‌کند.

به موضوع همسرش و وضعیت گذشته و اکنون زندگی‌اش از چند جنبه‌ نگاه کردم؛ به او گفتم که خودت را بابت تصمیمات به ظاهر اشتباهی که در گذشته گرفته‌ای سرزنش نکن، این مسیر، مسیر آگاهیِ تو بوده است. تو باید به همین طریق سخت مسیر آگاهی را طی می‌کردی تا درس‌هایت را یاد می‌گرفتی.

در ضمن من آدم‌هایی را دیده‌ام که می‌توانستم روی اسمشان قسم بخورم اما بعد فهمیده‌ام که همان آدم‌ها خلاء‌ها و نقاط ضعف بسیار بزرگی داشته‌اند. همه‌ی آدم‌ها نقاط ضعف دارند و اگر می‌توانستی بقیه‌ی مردها را از نزدیک بشناسی می‌فهمیدی که همسر تو از خیلی جهات بسیار بهتر از خیلی از مردهای موجود در این جهان است که تو توانسته‌ای بیست و سه سال را در کنار او بگذارنی.

بعد مسیر صحبت را به این سمت بردم که اگر تو نتوانی برای وضعیت کنونی‌ات راه‌حلی درونی پیدا کنی حتی اگر از همسرت جدا شوی و به کشور خودت برگردی همین الگو عینا در زندگی تو تکرار خواهد شد.

تو نیاز به راه‌حل داری و نه مسکّن؛ آن هم راه‌حلی که حال تو را از درون بهبود دهد. سیگار و الکل مسکّن هستند. حتی الان که داری به آموزشگاه می‌روی و زبان روسی تدریس می‌کنی حالت بهتر نشده چون تو هنوز از درون خوب نیستی.

به او گفتم که من زمانی در جایگاه فعلی تو بودم با این تفاوت که این امکان را داشتم که همه چیز را رها کنم و بروم. اما با این‌ حال به دنبال راه حل رفتم نه راه فرار. تو که به قول خودت هیچ امکانی هم برای فرار کردن نداری پس چاره‌ای نداری به جز اینکه به دنبال راه حل باشی.

وقتی به این مرحله رسیدم او آماده‌ی شنیدن راه‌حل بود. گفت: «من دیگه دارم فریاد می‌زنم و به دنبال راه چاره هستم. چه کار کنم؟!»

من راه حلی را به او گفتم که چند سال قبل وقتی خودم در چنین وضعیتی بودم به داد من رسید و حال من را از درون بهبود داد و آهسته آهسته مسیرها را برای من روشن کرد؛ «نوشتن صفحات صبحگاهی»

قوانین را برایش توضیح دادم:

۱- اولین کاری که به محض بیدار شدن باید انجام دهی
۲- سه صفحه می‌نویسی بدون اینکه دستت را از روی کاغذ برداری (بدون توقف)، بدون اینکه خودت را سانسور کنی و بدون اینکه فکر کنی
۳- تا شش ماه چیزهایی که نوشته‌ای را نمی‌خوانی

به او گفتم که تا پایان سال تقریبا شش ماه زمان داریم. متعهد باش که حتی اگر هیچ تغییری احساس نکردی تا شش ماه این کار را انجام دهی، بعد از این شش ماه اگر نتیجه نگرفتی می‌توانی کار را رها کنی. اما اگر این کار را انجام ندهی من به این نتیجه می‌رسم که اُلگا نمی‌خواهد به خودش کمک کند، پس کاری به کارت نخواهم داشت. از او خواستم با من دست بدهد و این تعهد را اعلام نماید که او هم انجامش داد. گفت «انجام دادنش مجانیه، من که توی این مدت کار خاصی نمی‌تونم بکنم، پس این کار رو انجام میدم اگر نتیجه نگرفتم رها می‌کنم»

واقعا امیدوارم که این لطف را در حق خودش بکند و این کار را انجام دهد.

حالا برگردم به ابتدای صحبت‌هایم که گفتم امروز یک روز خاص بود. فقط فکرش را بکنید که فردی تا این حد مستاصل شده باشد که فریادش درآمده باشد و به دنبال چاره باشد، از قضا آن کسی که همیشه با او حرف می‌زده آن روز خانه نبوده باشد که اگر بود احتمالا همان حرف‌های همیشگی را با هم می‌زدند، من هنوز اسباب‌کشی نکرده باشم و در خانه باشم و این فرد بیاید و با من حرف بزند و خداوند از زبان من راهی را پیش پای او بگذارد.

به او گفتم که اگر ادامه بدهی روزی می‌آید که امروز را به خاطر می‌آوری و می‌فهمی که این پاسخی بود به درخواست کمکی که در نهایت استیصال به جهان ارسال کرده بودی و اینکه چطور همه چیز دست به دست هم داد تا تو در این زمان و مکان قرار بگیری و این حرف‌ها را از من بشنوی. به تو قول می‌دهم که ایمان از دست رفته‌ات را دوباره پیدا خواهی کرد اگر به مسیرت ادامه دهی.

دفترم را به او نشان دادم و گفتم ببین که من در این وضعیت اسباب‌کشی هر روز می‌نویسم، بیشتر از شش سال است که هر روز در هر شرایطی این کار را انجام می‌دهم و به این طریق از تمام چالش‌هایم عبور کرده‌ام و راه‌حل‌ها را پیدا کرده‌ام.

من دیروز حیرت کردم از برنامه‌ریزی خداوند و از اینکه هیچ بنده‌ای را به حال خودش رها نمی‌کند و در هر شرایطی به تمام درخواست‌ها پاسخ می‌دهد.

دیروز ما خیلی کار کردیم، هر کاری باقی‌ مانده بود را انجام دادیم، روی کاناپه‌ها هم به سختی نایلون ضربه‌گیر پیچیدیم. کار سختی بود چون اصلا نمی‌دانستیم از کجا شروع کنیم. اما به هر حال کار انجام شد. تمام کارهای نیمه‌تمام را انجام دادیم و وسیله‌ها را در ماشین‌ها قرار دادیم. قرارمان این بود که تمام لوازم آشپزخانه را در این سفر با خودمان ببریم و در خانه قرار دهیم تا خیالمان از بابت شکستنی‌ها راحت باشد.

متاسفانه فردی که قرار بود برای بریدن وسایل چوبی بیاید بدقولی کرد و نیامد. احسان گفت مهم نیست، ما وسیله‌ها را به همین شکل می‌بریم. کنار کارگاهمان یک نفر کارگاه MDF دارد که کارش هم بسیار تمیز و دقیق است. از او می‌خواهیم که برش‌ها را انجام دهد.

من دیشب با وجود خستگی بسیار زیاد کاملا بدخواب شدم و عملا تا صبح بیدار بودم. صبح زود هم بلند شدم و وسایل فریزری را داخل ماشین گذاشتیم و بدون اینکه صبحانه بخوریم حرکت کردیم. در خانه‌ی پدر صبحانه خوردیم و به خانه‌ی خودمان رفتیم.

یک چرخ‌دستی داریم که مخصوصا بالا و پایین رفتن از پله‌هاست. کارتن‌ها را روی چرخ می‌گذاشتم و با کش محکم می‌بستیم و بعد دو نفری پله‌ها را بالا می‌رفتیم. احسان بالا ایستاده بود و می‌کشید، من هم از پایین هل می‌دادم. قاعدتا کار سختی بود، اما خوبی‌اش این بود که سه یا چهار کارتن را با هم بالا می‌بردیم. چهار بار با چرخ رفتیم و چند بار هم بدون چرخ و موفق شدیم همه‌ی کارتن‌ها را بالا ببریم.

همه‌ی کارتن‌ها را در «اتاق فکر» قرار دادیم. (از روزی که این خانه را دیدم برای اتاق سوم اسم انتخاب کردم؛ اتاق فکر. همیشه دوست داشتم اتاق سومی داشته باشم دقیقا به همین منظور، که کنج دنج من باشد برای فکر کردن و ریلکس کردن و حالا به لطف خدا این اتاق را دارم)

خانه را برای آوردن اثاثیه مهیا کردیم و بلافاصله حرکت کردیم. در خانه‌ی پدر، من چای خوردم و احسان نوشابه و بدون فوت وقت حرکت کردیم. از قبل به احسان تخمه داده بودم که اگر خوابش گرفت بخورد و در طول مسیر میدیدم که دارد تخمه می‌شکند. من مثل پدرم هستم، هر چقدر هم که خسته باشم موقع رانندگی خوابم نمی‌گیرد فقط کلافه می‌شوم که امروز هم واقعا کلافه بودم. در بین مسیر برای بنزین زدن توقف کردیم و من هم طبق معمول دستشویی رفتم. فکر می‌کنم ساعت ۳:۳۰ بود که به خانه رسیدیم. مامان و بابا تازه از شمال رسیده بودند. در کنار هم آبگوشت خوردیم (البته من فقط آبش را خوردم با کمی گوشت نکوبیده. چون گوشت کوبیده سیب‌زمینی و حبوبات دارد که من نمی‌خورم)

وقتی آمدم بالا ساعت ۵ بود و من به معنای واقعی کلمه نابود بودم، از شدت خستگی مغزم به درستی کار نمی‌کرد. روی تخت دراز کشیدم و فکر می‌کنم حدود یک ساعتی خوابیدم. بعد به سختی بلند شدم. تصمیم گرفتم هیچ کار دیگری انجام ندهم و کارها را بگذارم برای فردا. حتی انگشت‌هایم به سختی کار می‌کنند. قهوه‌ی فوری و دوش آب داغ (گرم نه داغ) کمی حالم را جا آورد.

باز هم از اسنپ فود غذا سفارش دادیم و منتظریم که بیاید.

فردا باید هر کاری که باقی مانده انجام شود چون ماشین صبح زود می‌آید. قرار است که من کمی زودتر حرکت کنم تا قبل از رسیدن کامیون خانه را مهیا کنم. امیدوارم که باقی کارها هم نرم و روان و راحت پیش بروند.

باید بگویم که با فکر نکردن و صحبت نکردن و نپرداختن به چالش‌های اخیر،‌ توانسته‌ام از آنها عبور کنم و از این بابت بسیار سپاسگزار خداوندم.

الهی شکرت…