آگاهانه زیستن

(اگر سریال Westworld رو ندیدید و تصمیم دارید ببینید می‌تونید این متن رو نخونید. هرچند که من اگر جای شما بودم می‌خوندم، دیگه خود دانید 😄😉) ____________________ در این سریال برای زندگی هر فرد سناریویی از پیش نوشته شده وجود دارد که هر روز از نو تکرار می‌شود؛ مو به مو، درست مانند روز قبل. آدم‌ها علیرغم آنکه بسیار واقعی می‌نمایند اما آدم واقعی نیستند؛ رباتند. سالیان درازیست که همگی تن داده‌اند به سناریوی تکراری خودشان و هر روز آن را از نو زندگی می‌کنند. تا اینکه از میان آنها عده‌ی بسیار اندکی شروع کرده‌اند به یادگیری و به فهمیدن تکراری بودن این روند، فهمیده‌اند که دیگر نمی‌خواهند این سناریوی تکراری و پوچ را، که توسط دیگران برایشان نوشته شده، زندگی کنند. حالا تصمیم گرفته‌اند که خودشان را از آن محدودیت‌ها رها کرده و زندگی را آنگونه که خود می‌خواهند تجربه کنند. این داستانِ زندگی ماست. ربات‌هایی که تن می‌دهند به سناریوهای از پیش نوشته شده و اجازه می‌دهند که دیگران به آنها بگویند چگونه فکر کنند و چگونه عمل کنند. مادامی که به خودمان نیاییم و تصمیم نگیریم که کنترل زندگی خود را در دست داشته باشیم، محکوم به تکرار کردن مکرراتی خواهیم بود که دیگران به ما تحمیل کرده‌اند. هر بار در همان نقطه‌ی قبلی...

ادامه مطلب

برگشتن به زندگی

در حالیکه در مقابل پنجره‌ای که رو به منظره‌ای چشم‌ نواز باز می‌شد ظرف می‌شستم، شاهد اسیر شدن و کشته شدن زنبوری به دست عنکبوتی بودم و با اینکه کمی تلاش کردم تا او را نجات دهم اما در عین حال نمی‌خواستم اکوسیستم را بر هم بزنم، بنابراین تن دادم به تماشای این تراژدی و وقتی بچه عنکبوت را آن حوالی دیدم به مادر حق دادم که به دنبال غذا باشد. بچه عنکبوت بعد از اینکه مطمئن شد که دست و پای زنبور، کاملا در تارهای تنیده شده توسط مادرش گیر افتاده است، خودش را به حوالی شکار نیمه جان رساند تا شاید فوت و فن‌های شکار را به صورت عملی بیاموزد. فقط چند دقیقه‌ای حواسم از ماجرا پرت شد و وقتی سر برگرداندم نه خبری از زنبور بود، نه خانواده‌ی خوشبختِ عنکبوت و نه تار. در یک چشم بر هم زدن تمام صحنه از مقابل چشمم جمع شده بود. انگار که سردسته‌ی گروهی جنایتکار، بعد از کشتن وحشیانه‌ی فردی به افرادش دستور داده باشد که «این کثافت کاری رو جمعش کنید» و آنها هم در عرض چند دقیقه از شر آن خلاص شده باشند. صحنه جمع شده بود، پرده افتاده بود، چراغ‌ها روشن شده بود و من دوباره خودم را در لحظه‌ی...

ادامه مطلب

عکاس کلیشه‌ای مزخرف

هر فردی که به شما مراجعه می‌کنه برای عکاسی، چه به عنوان مدل و چه یه فرد عادی، با هر چهره و هر اندامی که داره، «به طرز شگفت‌انگیزی زیباست.» این باید «باور قلبی» شما به عنوان یک عکاس باشه، نه اینکه اداش رو در بیارید. اگر این باور قلبی رو نداشته باشید ممکن نیست بتونید عکس قابل قبولی از اون فرد بگیرید. اگر شما فردی هستید که زیبایی آدم‌هارو بر اساس کلیشه‌های مزخرف اندازه‌گیری می‌کنید، در جریان باشید که در این حرفه تبدیل به یک عکاس کلیشه‌ای مزخرف خواهید شد. . . پروژه: افرادی رو که دیگران «معمولی» یا حتی «نازیبا» تلقی می‌کنند پیدا کنید و ازشون بخواید که مدل شما بشن و با عشق ازشون عکاسی کنید و انقدر این کار رو ادامه بدید تا بتونید زیبایی درون افراد رو در عکس‌هاتون ثبت کنید. نگاه متفاوت شما قطعا شما رو وارد سطح جدیدی از مسیر حرفه‌ای‌تون خواهد کرد.

ادامه مطلب

خیال باطل

صدای عجیب کفش‌های مرد که هیچ به صدای کفش‌های مردانه نمی‌ماند هر روز راس ساعت ۶ صبح سکوت کوچه را در هم می‌شکند. هر روز همان کفش به پا همان پیراهن بر تن همان کیسه در دست از همان مسیر هر روزه و احتمالا به سمت همان مقصدِ همیشگی   و من هم هر روز همان ساعت همانجا مشغول به همان کارِ همیشگی اما با این تصور واهی که زندگی‌ام چیزی بسیار جذاب‌تر و مفیدتر از زندگی اوست...   چه خیال باطلی!!!

ادامه مطلب

پشیمانی بابت گذشته

به نظر من یکی از بی‌مایه‌ترین مفاهیم در زندگی مفهوم پشیمانیه؛ اینکه کسی بابت انتخاب‌ها و تصمیمات گذشته‌اش احساس پشیمانی داشته باشه. هر تصمیم یه مسیره و اصلا مهم نیست که این مسیر ما رو به چه نقطه‌ای می‌رسونه، چیزی که مهمه طی کردن مسیره و هدف از طی کردن هر مسیری هم در زندگی لذت بردنه. اگه فکر می‌کنی توی یه مسیر دیگه می‌تونستی لذت بیشتری ببری، تو اصلا لذت بردن رو بلد نیستی. توی هر مسیر دیگه‌ای هم بودی لذت نمی‌بردی. به فرض که رشته‌ی تحصیلیت رو اشتباه انتخاب کردی، به فرض که شغلت عشقت نیست، به فرض که شریک زندگیت اونی که انتظار داشتی نبود و ازش جدا شدی. اگر به هر کدوم از اینها واقعا با دقت نگاه کنی می‌بینی که اگه این مسیرها رو نمی‌رفتی با فلانی آشنا نمیشدی، فلان موقعیت رو به دست نمی‌آوردی، بر فلان ترس غلبه نمی‌کردی‌، فلان مهارت رو کسب نمی‌کردی.... پشیمون بودن یعنی بلد نیستی این موهبت‌ها رو ببینی و اگه نتونی ببینی، وسط بهشت هم که باشی لذت نمی‌بری.

ادامه مطلب

سیستم هدایت در جهان

خواهرم یه حرفی زد که درِ جدیدی از آگاهی رو به روی من باز کرد. (اصولا عقلش به این حد قد نمیده‌ها، نمی‌دونم چی شد که حرفی به این خوبی زد 😅🤭) از بس خوب بود گفتم اینجا بنویسمش که یادم نره. گفت: «سیستم هدایت در جهان یه چیزی مثل اپلیکیشن‌های مسیریابی می‌مونه. تو یه مقصدی رو انتخاب می‌کنی و اپلیکیشن بر اساس اون مقصد، کوتاهترین و بهترین مسیر رو بهت پیشنهاد میده و در طول مسیر تا رسیدن به مقصد قدم به قدم هدایتت می‌کنه؛ مثلا میگه در میدان از اولین خروجی خارج شوید، یا بعد از هشتصد متر به راست برانید. اگر در طول مسیر به این صدا توجه کنی و بهش عمل کنی در سریعترین زمان ممکن به مقصدت میرسی. اما اگر یه جایی وسط مسیر حواست پرت بشه و به این صدا توجه نکنی و مثلا خروجی رو رد کنی اپلیکیشن بهت نمیگه که تو به حرف من گوش نکردی، من دیگه راهنماییت نمی‌کنم، خودت برو راه رو پیدا کن. بلکه به سرعت خودش رو بروزرسانی می‌کنه و بر اساس موقعیت فعلی تو یه مسیر جدید رو بهت پیشنهاد میده و دوباره قدم به قدم هدایتت می‌کنه.» سیستم هدایت هم دقیقا همینطوره. در هر لحظه تو رو هدایت می‌کنه، اگر...

ادامه مطلب

اهرم رنج و لذت

ما برای انجام دادن هیچ کاری نیاز به اراده نداریم، به تنها چیزی که نیاز داریم یک اهرم رنج یا یک اهرم لذت قویه. من برای خودم یه اهرم رنج قوی دارم که تقریبا همیشه برای من جواب میده؛ اونم اینکه «اگر این کارو انجام ندی تا آخر عمرت در همین سطح باقی می مونی.» اطرافیانم فکر می‌کنن من خیلی با اراده‌ام که می‌تونم هر روز (تعطیل و غیر تعطیل) ساعت ۵ بیدار بشم، ورزش کنم و تا شب سر پا باشم. اما واقعیت اینه که من برای انجام دادن این کار اصلا نیازی به صرف اراده ندارم چون رنجِ انجام ندادنش اونقدر برای من بزرگه که مثل فشنگ منو از خواب بیدار می‌کنه، بدون اینکه حتی بهش فکر کنم. من با همین روش، عادت‌هایی رو ترک کردم و عادت‌هایی رو در خودم ایجاد کردم که فکرش رو هم نمی‌کردم که بتونم. اگر اضافه وزن دارید اما نمی‌تونید غذا خوردنتون رو کنترل کنید معنیش این نیست که بی‌ارده‌اید. معنیش اینه که هنوز برای شما لذتِ خوردن قویتر از رنجِ اضافه وزنه و تنها راهی که برای کم کردن وزن و ثابت نگه داشتنش برای تمام عمر دارید اینه که به هر طریقی که برای شما جواب میده جای این دو تا رو با...

ادامه مطلب

افراط کردن در هر چیزی بده؛ حتی در آدمِ خوبی بودن

افراط کردن در هر چیزی بده؛ حتی در آدمِ خوبی بودن. لازم نیست اونقدر آدم خوبی باشی که وِگان بشی یا اونقدر خوب که زندگیت رو وقفِ بچه‌هات کنی یا اونقدر خوب که منتظر باشی حق و حقوقت رو در بهشت بهت بدن اگر هنوز نفهمیدی که معیارهای خوب بودنت مشکل دارن‌ حداقل اینو بفهم که یه کم بد بودن برای بدنِ آدم لازمه، باعث میشه واکسینه بشی.     پی‌نوشت: اگر نظر تو با من یکی نیست اصلا لازم نیست منو قانع کنی. کافیه به روشی که فکر می‌کنی درسته زندگی کنی و اجازه بدی نتایجت گواهِ درست بودن افکارت باشن.

ادامه مطلب

سوال درست بپرس تا جواب درست بگیری

من چند سال کار SEO انجام دادم، به همین دلیل به نحوه‌ی عملکرد موتورهای جستجو آشنا هستم. موتورهای جستجو بر اساس «کلمات کلیدی» به دنبال مطالب می‌گردن؛ مثلا اگر شما بپرسید: «چطوری می‌تونم یه کیک اسفنجی درست کنم؟» گوگل از کل این جمله فقط کلمه‌ی کلیدی «کیک اسفنجی» رو برمیداره و توی الگوریتم‌های جستجوی خودش قرار میده و نتایج مرتبط با کیک اسفنجی رو به شما نشون میده. بقیه‌ی جمله (چطوری می‌تونم درست کنم) ندیده گرفته میشه. جهان هم دقیقا مثل موتورهای جستجو عمل می‌کنه؛ اگر شما سوال کنید که: «چطوری می‌تونم از شر این همه بدهی خلاص بشم؟» جهان از کل این جمله فقط کلمه‌ی کلیدی «بدهی» رو در نظر می‌گیره و میگه این آدم میخواد در مورد «بدهی» بیشتر بدونه، پس تمام نتایج مرتبط با بدهی رو به شما نشون میده. دیگه بقیه‌ی جمله (چطوری می‌تونم خلاص بشم) اصلا خونده نمیشه. کلماتی مثل «میخواهم»، «نمی‌خواهم»، «دوست دارم»، «دوست ندارم»، «باشد» یا «نباشد»،.... اینها اصلا در نظر گرفته نمیشن، همه‌‌شون از نظر جهان بی‌معنی هستن و اصلا اونها رو نمی‌شنوه، تنها چیزی که میشنوه کلمات کلیدی موجود در جمله‌های ما هستن. اگر بپرسیم «چی کار کنم که به فلان بیماری دچار نشم؟» فقط کلمه‌ی «بیماری» و اگر بپرسیم «چطوری می‌تونم سلامتی رو در...

ادامه مطلب

من خیلی چیزها را نمی دانم

من خیلی چیزها را نمی‌دانم

قدیم‌ها وقتی مثلا از دهان کسی در می‌آمد «چارلز بوکوفسکی»، بدو بدو می‌رفتم سراغ گوگل جان و می‌پرسیدم که این اسم باکلاس متعلق به چه کسی است و طرف چه کاره بوده است و چه آثاری خلق کرده است و فلان و بهمان، برای اینکه دفعه‌ی بعدی که کسی جایی گفت چارلز بوکوفسکی بدانم طرف کیست و چه کاره بوده است، یا حداقل اسم آثارش را بدانم. این روزها اما به این نتیجه رسیده‌ام که اگر قرار بود فردی و یا اثری در زندگی من تاثیری داشته باشد حتما به طریقی در مسیر من قرار می‌گرفت و یا قرار خواهد گرفت، پس لازم نیست برای دانستن چیزی عجله داشته باشم فقط برای اینکه به بقیه ثابت کنم خیلی می‌دانم. «نمی‌دانم» اصلا ترسناک نیست که برای نگفتنش خودم را به آب و آتش بزنم. من خیلی چیزها را «نمی‌دانم» و اتفاقا این ندانستن خودش بخش شیرینی از زندگیست.

ادامه مطلب