روزانه نگاری – نهم تیر ۱۴۰۱

صبح را با حالت تهوع شروع کردم. قبلا هم این اتفاق برایم افتاده است؛ صبحِ روزِ بعد از روزه‌داری بیست و چهار ساعته انگار که تعادل الکترولیت بدنم به هم میخورد و این مرا دچار سرگیجه و حالت تهوع می‌کند. بعد از یک فستینگ ۱۲ ساعته صبحانه می‌خورم و صبحانه خوردن حالم را بهتر می‌کند. روزم را با خواهر کوچکم و به خرید کردن برای او می‌گذرانم. اوقاتی که با او سپری می‌کنم برایم بسیار لذتبخش است؛ ما ساعت‌ها و ساعت‌ها حرف می‌زنیم؛ از افکارمان، اهداف و رویاهایمان، آگاهی‌های جدیدی که کسب کرده‌ایم،... می‌توانیم روزها درباره‌ی این چیزها حرف بزنیم و اصلا احساس خستگی نکنیم. همواره بر این باور بوده‌ام که برای یک خانم، خواهر داشتن نعمت بسیار بزرگیست و خداوند مرا تمام و کمال از این نعمت بهره‌مند کرده است. خانه‌ی خواهرم آلبالو خوردم و باید اعتراف کنم که زیاد هم خوردم. معده‌ام از خوردن میوه بعد از این همه مدت آن هم با این حجم زیاد، تعجبِ درخوری کرد و به شدت واکنش نشان داد. تا به حال در تمام زندگی‌ام چنین تجربه‌ای از به هم ریختن اوضاع داخلی نداشتم، نمی‌خواهم وارد جزئیات شوم فقط همینقدر بگویم که از بعد از ظهر و شب هیچ چیزی به خاطر ندارم به جز بست نشستن پشت...

ادامه مطلب

روزانه نگاری – هشتم تیر ۱۴۰۱

کارگاه - شکستن روزه بعد از دقیقا بیست و چهار ساعت. تعادل عمومی بدنم بسیار خوب است. قبلا تجربه‌ی بیست و دو ساعت روزه‌داری را داشتم. این بار راحتتر بود. تنها مشکلی که برایم پیش‌ می‌آید این است که در حین روزه‌داری گاهی اعصابم تحریک می‌شود اما در مجموع خوبم. یکی دو ساعت آخر توان زیادی برای حرکت کردن نداشتم اما حالم بد نبود. اداره‌ی صنعت و معدن - گپ و گفت دوستانه با آقای جوانی که مسئول ثبت نام در سامانه‌ی جامع انبارهاست و این چندمین بار است که به خاطر نقص مدارک نمی‌تواند کار ما را انجام دهد. گلدان حسن یوسف بسیار زیبایی در اتاقش دارد. از گلدانش تعریف می‌کنم و او خوشحال می‌شود. اداره‌ی پست - آقایی که از شغلش متنفر است و هر روز دنبال بهانه‌ای می‌گردد تا همین چند ساعت را هم کامل کار نکند. کارگاه - گرمای عجیب و غریب، مگس‌هایی که امکان ندارد بی‌خیال شوند، مهمانی که قرار است همکار آینده ما باشد، نهار مختصر، دیدن خواهر، کامپیوتر، چای، گرما، یکی یکی خسته نباشید گفتن و رفتن دخترها، پنکه‌ی قدیمی سبز رنگ که یکی از میله‌ها‌یش در رفته و پر سر و صدا می‌چرخد، صدای چرخ خیاطی، دمنوش، گرما. حالا مگر واجب است این همه نوشیدنی گرم خوردن...

ادامه مطلب

روزانه نگاری – هفتم تیر ۱۴۰۱

نوشتم، قهوه خوردم، دوش گرفتم، آماده شدم و بعد از شانزده ساعت و نیم روزه‌داری صبحانه خوردم. امروز می‌خواهم مامان را پیش دو تا دکتر ببرم که هر دو تهران هستند. در ذهنم تصمیم به ۲۴ ساعت روزه داری دارم. گرمای طاقت‌فرساییست، دماسنج ماشین دمای بیرون را ۴۶ درجه نشان می‌دهد. کولر ماشین توان خنک کردن ندارد. مطب دکتر مثل همیشه شلوغ است، منتظریم. امروز آقایی با ریش‌های بلند سفید، که کاملا مشخص است زمان زیادی را صرف مراقبت و نگهداری از آنها می‌کند، با بلوز و شلوار زردرنگ و کتونی‌های سفید پشت میز منشی نشسته است. منشیْ دختری با موهای قرمز است که سر پا ایستاده و چیزهایی را به آقای ریش سفید یاد می‌دهد. منشی دکتر برایم بسیار سوال برانگیز است؛ همسرش سرهنگ نیروی انتظامی است. اما شکل و ظاهر او، شغلی که دارد، مدل رفتارهایش، سبک زندگی‌اش و به طور کلی هیچ چیزش هیچ ارتباطی به همسر یک سرهنگ نیروی انتظامی ندارد. زنانگی بسیار بالایی دارد و همین پاسخ تمام سوالات است. زنانگی بالای او چیزیست که جناب سرهنگ را مجاب کرده به پذیرفتن او به همین شکلی که هست بدون اینکه نیازی ببیند او را تغییر دهد. در دفعات زیادی که به مطب دکتر رفته‌ام شاهد بوده‌ام که همسرش برای ده...

ادامه مطلب

روزانه نگاری – ششم تیر ۱۴۰۱

خواهرم زنگ می‌زند و می‌گوید که جواب MRI مامان را پیش دکتر مغز و اعصاب برده و به احتمال زیاد نیاز به عمل جراحی وجود دارد. نمی‌فهمم چطور ورزش میکنم، چطور به گل‌ها آب میدهم، چطور ظرف‌ها را می‌شویم، چطور وسایلم را جمع می‌کنم، پای کامپیوتر چه کار می‌کنم... فقط تلاش می‌کنم به افکار منفی اجازه‌ی جولان دادن ندهم. ۲۱:۵۰ - خانه را در حالیکه کاملا تمیز و مرتب است ترک می‌کنم. غم و نگرانی توأمانی را احساس می‌کنم. ۲۲:۰۰ - کارخانه‌ی آلومتک و آلومراد نوزده سال است که می‌بینمش اما هیچوقت نفهمیدم چرا اسمش این است و چه معنی‌ای می‌دهد. فقط می‌دانم که یک ربطی به آلومینیوم دارد. واقعا چرا تا به حال سعی نکرده‌ام بفهمم معنی‌اش چیست؟! چرا از کنار خیلی چیزها بی‌تفاوت رد می‌شوم همیشه؟! ۲۲:۰۴ - عوارضی منتظر تماس خواهرم هستم تا نظر دکتر را بگوید. فقط ۴ ساعت از روزه‌داری گذشته است اما احساس گرسنگی می‌کنم، فکرم را از آن منحرف می‌کنم. حیرت می‌کنم از توانمندی آدمیزاد وقتی که قصد می‌کند کاری را انجام دهد؛ کافی است که محرک‌‌های ذهنی مناسب را داشته باشد، آنوقت هر کاری از اون ساخته است. محدودیت سرعت ۵۰ کیلومتر بر ساعت روی پلی که دوربین دارد و بعد از آن ورود به اتوبان اتوبان تقریبا شلوغ...

ادامه مطلب

روزانه نگاری – پنجم تیر ۱۴۰۱

یه ورزش سبک کردم، شیر قهوه خوردم و آماده‌ام برای ۱۶ ساعت روزه‌داری. تصمیم دارم ماهیچه درست کنم. پیاز اول رو خلالی خرد می‌کنم.  علیمردانی با اون صدای خاصش داره میگه «دستِ تو در دستمُ رسواییُ باران بزند وااای..» پایین تنه‌ام قر میده در حالیکه بالاتنه‌ام سعی می‌کنه پیازها رو یک اندازه خرد کنه. چاقو رو توی هوا میچرخونم. شاید اولین باره که دارم اینطوری از آشپزی کردن لذت می‌برم. چرا همیشه با موزیک آشپزی نمی‌کنم؟! نمیدونم… اشک از چشم‌هام سرازیر میشه. به خودم میگم به خاطر پیازه اما یکی درونم میگه مطمئنی؟ مطمئن نیستم.  پیاز اول که کمی سرخ میشه ماهیچه‌ها رو میچینم روش؛ چوب دارچین، برگ بو، نوک قاشق گراماسالا، پودر سیر و پیاز، نمک و فلفل و زعفرون… پیاز دوم رو نگینی خرد میکنم. این‌ها قانون‌های خودمه. فکر می‌کنم خوب بلدم ماهیچه درست کنم. روی ماهیچه‌ها رو با پیاز و سیر خرد شده می‌پوشونم. یه کم آب میریزم و درش رو می‌بندم و برای پنجاه دقیقه‌ی بعد تنهاشون میذارم تا با هم معاشرت کنن. کیمیاگریه این، نیست؟ مواد بی‌ربط رو قاطی می‌کنی و تنهاشون میذاری. پنجاه دقیقه‌ی بعد ماهیت همه چی تغییر کرده و حالا همه یه ربطی به هم دارن. وقتی با هم ملاقات می‌کنن دیگه قابل جدا کردن نیستن،...

ادامه مطلب

روزانه نگاری – چهارم تیر ۱۴۰۱

یکی از جوجه کبوترها از دست رفت؛ علیرغم تمام تلاش‌هایی که برای نجات دادنش کردم حیوان دوام نیاورد.  هوا به طرز عجیب و غریبی گرم است. آنقدر بی‌وقفه پای کامپیوتر می‌نشینم که نمی‌فهمم کی تاریک می‌شود. در حالیکه به سمت پنجره می‌روم تا پرده را بکشم در شیشه تصویر دختری را می‌بینم با موهای بسیار کوتاه که هدبند ظریفی آن را تزئین کرده. دختر پیراهن قهوه‌ای رنگ کوتاهی پوشیده؛ پیراهنی که بندهای باریکی دارد و بدن لاغر دختر نمی‌تواند هیچکدام از قسمت‌های لباس را پُر کند. دختر با خود می‌گوید: «اگر زندگی‌ام همین یک لحظه و همین یک بُرش بود هیچ چیز کم نداشت، زندگی‌ام در این لحظه تمام و کمال است.» صدایی در درونش می‌گوید همیشه همینطور است؛ زندگی همیشه همین یک بُرش و همین یک لحظه است. پس همیشه همینقدر تمام و کمال است. خدا را شکر می‌کنم و پرده را می‌کشم.   الهی شکرت    

ادامه مطلب

روزانه نگاری – اول مهر ۱۳۹۹

ماه بلند و کشدار شهریور بالاخره به آخر رسید. دو تا عزیز از دست دادیم؛ علی رغم تمام دعاها، گریه ها، نوشتن ها و نذر و نیازها باز هم از دستشون دادیم و خودمون رو با تکرار «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ۖ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ» آروم کردیم. میزان فشار کار و استرس هم معادل بود با کل طول سال که وقتی به خودم اومدم دیدم که دارم به عادت همیشه فقط به خودم تکیه می کنم و سعی می کنم تمام کارها رو با اتکا به توانمندیهای خودم انجام بدم. کلن چند روزه که متوجه ی یه موضوع مهم شدم؛ اونم اینکه من در تمام زندگیم تلاش کردم یه آدم عقلایی باشم، یه آدم منطقی، حتی وقتی که یه بچه ی سیزده چهارده ساله بودم تلاش می کردم که خودم رو یه آدم عاقل و منطقی جلوه بدم. خیلی برام مهم بود که در تمام امور زندگیم از عقلم کمک بگیرم و بر اساس عقل و منطق زندگی کنم. حتی یادمه که همیشه می گفتم من با عقلم عاشق میشم، یعنی طرف رو اول با عقلم می سنجم اگر از نظر عقلانی آدم مناسبی بود بعد عاشقش میشم. این همه متکی بودن به عقل و منطق باعث شده که من...

ادامه مطلب

روزانه نگاری – ۱۹ شهریور ۹۹

عجب روز خوبیه امروز، یه روز عالی، هوا عالیه؛ تمیز و خنک. با اینکه ساعت نزدیک هشته اما هنوز سکوت کاملی همه جا برقراره، هم توی کوچه، هم سمت حیاط و هم توی راه پله‌ها،‌ هیچ صدایی شنیده نمیشه. انگار که تمام دنیا در آرامشه. من به این روز زیبا لبخند می‌زنم. خدایا هزار مرتبه شکرت که یک بار دیگه چشم باز کردم به روی ماه زندگی. یک روز دیگه فرصت دارم برای بودن و رسیدن به خواسته هام. واقعا چی لذت بخش‌تر از این! یک روز دیگه فرصت  آرزو کردن و امید داشتن برای رسیدن به آرزوها. خدایا صد هزار مرتبه شکرت. زندگی واقعا یه هدیه‌ی شگفت‌انگیزه که هر روز صبح از نو به آدم اعطا میشه، بازش می‌کنی و با یک دنیا شگفتی مواجه میشی. فکر کن که یه نفر هر روز صبح بیاد به تو یه هدیه بده، چقدر ذوق داری که ببینی امروز داخل بسته‌ی هدیه‌ات چی هست. اونوقت هدیه‌ی فوق‌العاده و بی‌نظیری مثل زندگی هر روز صبح به ما داده میشه که داخلش به اندازه‌ی بیست و چهار ساعت اتقافات شگفت‌انگیز هست. یعنی مثل بقیه‌ی هدایا نیست که در عرض چند لحظه بازش می‌کنی و تموم میشه. برای فهمیدن اینکه داخل هدیه‌ی زندگی چی هست بیست و چهار...

ادامه مطلب

روزانه نگاری – اول اردیبهشت ۹۹

صدای پرستوها شنیده میشه. دوباره برگشتن به رسم هر سال. اردیبهشت هم با اومدنشون شروع شده. دلم میره واسه این بهار. دیشب توی بالکن غروب آفتاب رو تماشا کردم. (وقتی ساختمون بلند اون طرف خیابون تکمیل بشه دیگه نمی تونم غروب آفتاب رو ببینم، اما الان می خوام لذت ببرم از هر لحظه اش) آسمون سیاه و سرخ و آبی بود. نسیم خیلی ملایمی پوستم رو نوازش می کرد. هوا پر از عطر بهار بود. چقدر حظ بردم من از این حال و هوا. چقدر بیشتر و بیشتر فهمیدم که من عاشق زندگی هستم. عاشق تک تکِ لحظه هایِ  بودن، عاشق تلاش برای بهتر شدن، عاشق درک کردن زیبایی طبیعت، عاشق این لحظه‌هایی که مثل دیشب اشک شوق می‌ریختم از درک نعمت بی‌نظیر حیات. می‌تونستم یه مشت خاک باشم وسط باغچه، اما این منم؛ منِ زیبا، منِ خلاق، منِ توانمند، منِ با استعداد، منِ مهربون، بله دقیقا منم. من، من آفریده شدم تا بیام به این دنیا و نعمت حیات رو با تمام وجودم بچشم. تا کجا باید سپاسگزار خداوند باشم تا حق مطلب رو ادا کرده باشم؟! دیشب به خدا گفتم منو بذار روی شونه‌هات و ببر دنیا رو بهم نشون بده. من زیبایی‌های بیشتر می‌خوام، لذت بیشتر، عشق بیشتر،...

ادامه مطلب