روزانه‌نگاری – جمعه ۱۱ آذر ۱۴۰۱

با وانت رفتیم و با کپچر برگشتیم. یک مرتبه یک ارتقای چند صد پله‌ای داشتیم. از نشستن در یک وجبی شیشه با صد کیلو بار روی پاهایمان، بدون ضبط صوت و با تکان‌های شدید رسیدیم به گرمکن صندلی و سیستم صوتی عالی و حرکت نرم و روان.  موادی که در ساخت داخل کپچر استفاده شده است بوی خاصی دارد که حال من را بد می‌کند. اما سعی می‌کنم به آن توجه نکنم و به جایش خوبی‌هایش را ببینم.  بالاخره با تلاش و ممارست فراوان موفق شدم لپ‌تاپم را به آخرین نسخه‌ی سیستم عامل ارتقا دهم؛ نسخه‌ی ۱۳ (MacOS Ventura). می‌نویسم تا یک زمانی بخوانم و تعجب کنم از اینکه در زمانه‌ی نسخه‌ی 13 می‌زیسته‌ام. در حال حاضر من مجهز به جدیدترین نسخه‌ی سیستم عامل مک هستم‌. چیزی که جالب است این است که من در این گوشه‌ی دنیا با این اوضاع اینترنت کاملا در سطح کسی هستم که الان در آمریکا زندگی می‌کند و به اینترنت پرسرعت دسترسی دارد. فرقی نمی‌کند کجا زندگی می‌کنی؛ اگر خواسته‌ات به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد قطعا شرایط طوری رقم می‌خورد که تو به خواسته‌ات برسی. هوا ناگهان بسیار سرد شد؛ سرد و ابری. جاده‌ی قزوین را مه گرفته بود و من چقدر عاشق این مدل آب و هوا...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – چهارشنبه ۹ آذر ۱۴۰۱

صبح سری به خانه‌ی پدر زدیم و استخوان‌ها را برداشتیم. امروز با وانت به کارگاه رفتیم. در ماشین آینه را پایین داده بودم و داشتم رژ لب می‌زدم که از خودم خنده‌ام گرفت. گفتم هیچ چیزم به هیچ چیز نمی‌خورد. این مدل موها و این رژ لب زدن اصلا با این وانت جور درنمی‌آید.  در وانت که می‌نشینی انگار که شیشه در دهان تو است، یا تو در دهان شیشه‌ای. در این حالت من دو تا لپ‌تاپ و یک کیف دستی را هم روی پاهایم نگه داشته بودم. امروز باید یک کاری را جمع و جور می‌کردم. از صبح بی‌وقفه سرپا بودم. در واقع بیشتر شبیه به یک «وسط‌ کار» فقط مشغول مدیریت کردن گروه بودم تا کار به ثمر برسد. اجازه نمی‌دادم هیچ‌کس حتی برای لحظه‌ای بیکار بماند و به هر کس می‌گفتم که اول کدام کار را انجام دهد تا کارها به طور متوالی پیش بروند.  زمانی که برای شرکتی کار می‌کردم زیاد تجربه‌ی چنین هماهنگی‌هایی را داشتم. یکی از آنها را به خوبی به خاطر دارم. مدیر شرکت در آمریکا در یک گردهمایی شرکت کرده بود و قصد داشت که در آنجا مشتری بگیرد. گردهمایی سه روز ادامه داشت و قرار بود که گروه هر شب برای مشتری‌‌های بالقوه‌ی آن...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – سه‌‌شنبه ۸ آذر ۱۴۰۱

ساعت چهار و چهل هفت دقیقه‌ی صبح بود که بیدار شدم و کاملا سرحال بودم. بلند شدم و به کارهای صبحگاهی‌ام رسیدم. امروز صبح سعدی جانم خیلی باحال شده بود. می‌گفت: دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن من گلی را دوست می‌دارم که در گلزار نیست من هم به او گفتم که عاشق این روحیه‌ی خاص‌پسندت هستم و عاشق این رویکرد که هر کسی را در شأن خودت نمی‌بینی و البته اینکه «هَوَل بازی» درنمی‌آوری. (فقط امیدوارم این کلمه در لغت‌نامه‌اش موجود باشد و فکر نکند که دارم فحش می‌دهم) من نمی‌دانم چرا خیلی‌‌ها تصور می‌کنند که سعدی خوش اشتها بوده و هر روز دل به کسی می‌باخته. برعکس به نظر من او خیلی هم سخت‌پسند بوده و تا پایان عمرش هم واقعا دلش را به کسی نباخته است. یک جای دیگر هم به شیرینی گفت: قادری بر هر چه می‌خواهی مگر آزار من زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست امروز با دو ماشین به کارگاه رفتیم چون قرار بود من زودتر برگردم. قدردان روزهایی نبودم که با خیال راحت می‌نشستم و احسان رانندگی می‌کرد. امروز در جاده‌ای شلوغ رانندگی کردم. اوایل مسیر پشت احسان می‌رفتم تا اینکه دیدم نمی‌شود منتظر شد. واقعا در این جاده نمی‌توانی سرِ صبر رانندگی کنی وگرنه هم خودت کلافه...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – یکشنبه ۶ آذر ۱۴۰۱

به خاطر حضور مهمان‌ها و اضافه شدن یک ماشین به پارکینگ، ما هر روز با دو ماشین از خانه بیرون می‌رویم و یکی را روبروی خانه‌ی پدر می‌گذاریم و شب آن را برمی‌داریم تا آنها مجبور به جابه‌جا کردن ماشین‌ها نشوند. روبروی کارگاه یک سگ مادر زندگی می‌کند که چندین توله دارد. در داخل زمین حفره‌ای کنده است و همه‌ی بچه‌ها را در آن جا داده است. خودش و یک سگ نر هم که شاید پدر بچه‌ها باشد چهارچشمی مراقب آنها هستند. سعی می‌کنیم غذایی به آنها برسانیم که زودتر جان بگیرند.امروز به  دوستم گفتم از نظر من آدم سالم و بالغ کسی است که حرفش با عملکردش یکی باشد. خیلی از ما آدم‌ها (از جمله خود من) ادعاهای زیادی داریم که در عمل نمی‌توانیم به یک‌ صدم آنها هم عمل کنیم. در واقع آنچه به زبان می‌آوریم  با رفتار و عملکردمان کیلومترها فاصله دارد و این را می‌توان از نتایجمان به طور کامل متوجه شد.  از وقتی به این حقیقت پی برده‌ام، تلاش می‌کنم که تا حد ممکن در هیچ موردی ادعایی نداشته باشم که شاید نتوانم به آن عمل کنم.  البته که این موضوع دو جنبه دارد؛ یک جنبه‌ی دیگرش برمی‌گردد به برداشت دیگران از آدم‌ها.  در واقع خیلی وقت‌ها ما در...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱

امروز قرار بود با پدر چند جا برویم و به چند کار رسیدگی کنیم. اول به بانک ملی رفتیم تا کارت بانکی پدر را که منقضی شده بود بگیریم که بالاخره انجام شد. بعد هم من رمز دوم پدر را از دستگاه فعال کردم. هرچند که چشمم آب نمی‌خورد که این کار به درستی انجام شده باشد. باید امتحان کنم تا بفهمم. برنامه‌ی امروزمان «پروژه‌ی مرغ» بود. باید تعداد زیادی مرغ می‌گرفتیم و پاک کرده و جابه‌جا می‌کردیم. یک بار به مرغ فروشی سر زدیم اما هنوز مرغ نیامده بود. به پدر گفتم بیا با هم یک جایی برویم، چون لازم است یک نفر در ماشین بنشیند. پدر هم قبول کرد و رفتیم. از آنجاییکه خدا همیشه با من است حتی در آن منطقه‌ی شلوغ یک جای پارک مناسب پیدا کردم. قرار شد پدر چند دقیقه بنشیند تا من برگردم. کوله‌ پشتی احسان را برای تعمیر به آنجا برده بودم.  مغازه‌ی بسیار کوچک و باریکی در انتهای طبقه‌ی زیرین یک پاساژ‌ بسیار قدیمی بود. این اولین باری که می‌دیدمش چون همیشه ساناز پیاده می‌شد و می‌رفت. وقتی قبض رسید را به صاحب مغازه تحویل دادم گفت «خانم بیرون کیف‌ها رو نگاه کن ببین کدوم مال شماست». همه‌ی کیف ها روی هم انباشته...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱

رخشا تصمیم داشت بعد از صبحانه برود. موقع رفتن یکی دو تا از وسایلش را برداشتم که با هم پایین برویم. رخشا اصرار می‌کرد که وسیله‌هایش سنگین هستند و من آنها را برندارم. گفتم وقتی کسی در مورد سنگینی وسیله‌ها صحبت می‌کند خنده‌ام می‌گیرد. فقط خدا می‌داند که در طول اسباب‌کشی چه وسایل سنگینی را جابه‌جا کردیم که حتی دو نفری هم به سختی می‌شد تکانشان داد اما ما آنها را از سه طبقه پایین بردیم و بعد هم از سه طبقه‌ی دیگر بالا.  بعضی چیزها برای من «فوق سنگین» بودند اما باز هم انجامش دادم. انگار که نیروی بدنی‌ام چندین برابر شده بود از بس که انگیزه داشتم.  اما وقتی که کار تمام شد به همه گفتم من یا بعد از اینجا به خانه‌ی خودم می‌روم و یا همه‌ی وسایلم را آتش می‌زنم.  تنها خوبی‌ این ماجرا قوی شدن بازوها و چهارسرهایم بود. انگار که چندین ماه در باشگاه ورزش سنگین کرده باشم. رخشا که رفت احسان دوش گرفت و به خانه‌ی پدرم رفتیم تا فوتبال ایران و ولز را با هم ببینیم. مادر نبود، ساناز و حمید هم نبودند. قرار شد برنج بگذاریم و از بیرون کباب بگیریم اما چون همه سیر بودند خیلی دیرتر برای نهار اقدام کردیم.  فکر می‌کنم اواخر نیمه‌ی...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – پنجشنبه ۳ آذر ۱۴۰۱

بالاخره دیروز من و رخشا موفق شدیم قرارمان را برای امروز نهایی کنیم. این هفته احسان به تنهایی قزوین رفت چون خانواده رفته بودند شمال. من هم از این فرصت استفاده کردم و با رخشا قرار گذاشتم.  احسان صبح خیلی زود خانه را ترک کرد. من هم مهیای آمدن رخشا شدم. از آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم مدت زیادی می‌گذشت.  برایم دو جفت گوشواره‌ی واقعا دلبر آورده بود. گفتم: «از کجا می‌دونستی که من عاشق گوشواره‌ام؟» گفت: «از اونجاییکه صد ساله دوستت‌ام» گفتم: «آخه من از بین اکسسوری‌ها گوشواره رو از همه بیشتر دوست  دارم» و بعد کلکسیون گوشواره‌هایم را نشانش دادم.  اما بعدا فهمیدم که برای المیرا جانش هم گوشواره گرفته بوده. تازه ماجرا به اینجا ختم نمی‌شود. حتی حاتم بخشی از کیسه‌ی خلیفه هم کرده و یکی از گوشواره‌های من را به او بخشیده است. اینجا می‌نویسم که بخواند و بداند که اولا من ساده نیستم؛ می‌دانم که دلیل گوشواره خریدنش برای من شناختش از من نبوده، بلکه احتمالا گوشواره‌های خوشگل در مسیرش بوده‌اند، دوما برود و گوشواره‌های نازنینم را از آن دختره‌ی چشم سفید پس بگیرد 😐 با هم چای خوردیم و کلی حرف زدیم و بعد راهی بیرون شدیم. در مسیر از پدرم قیچی گرفتیم که شب موهایم را...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – سه‌شنبه ۱ آذر ۱۴۰۱

آخرین ماه پاییز هم نرم و بی‌صدا از راه رسید. حالا که پاییز آماده‌ی رفتن می‌شود تازه شهر رنگ و بوی پاییزی به خود گرفته است؛ زرد و نارنجی‌ها تازه دارند دلبری می‌کنند. باغ‌های شهریار یک دست زرد و نارنجی شده‌اند.  احساس می‌کنم خیلی چیزها ناگهان اتفاق می‌افتند؛ مثلا ناگهان پاییز می‌شود، یک شب می‌خوابی و صبح که بیدار می‌شوی می‌بینی پاییز شده است درحالیکه تا دیروز انگار هیچ خبری از آمدنش نبوده. یا اینکه ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی موهایت خیلی بلند شده‌اند یا چاق شده‌ای… در واقع نشانه‌های آمدن این‌ به زعم ما «ناگهانی‌ها» از مدت‌ها قبل نمایان می‌شوند اما به چشم ما می‌آیند. زمانی به خودمان می‌آییم که تصاویر واضحی را در جهان بیرون می‌بینیم. حالا به همین شکل اگر هر روز یک قدم کوچک در جهت آنچه که می‌خواهیم برداریم یک روزی می‌رسد که ناگهان می‌بینیم تغییر بزرگ حاصل شده است و تصویر واضحی از خودش را به نمایش می‌گذارد. Think Big, Act Small این جمله را از ساناز شنیدم و خیلی خوشم آمد. همیشه به آن فکر می‌کنم؛ بزرگ فکر کن اما قدم‌های کوچک بردار. ناگهان یک اتفاقاتی می‌افتد که بسیار بهتر از تصوراتت خواهد بود. تازگی‌ها لباس‌ها را صبح اول وقت در ماشین می‌ریزم که تا قبل از...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – دوشنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۱

شنبه صبح اول وقت آقای وکیل تماس گرفت و خواست که مدرکی را برایش ببرم. شنبه روز بسیار شلوغ و پرکاری بود. طبق عادت، لیست کارها را روی تخته نوشته بودم. لذت می‌برم وقتی که به خانه برمی‌گردم و کارهای انجام شده را از روی تخته پاک می‌کنم.  از همان صبح برای یک روز طولانی آماده شدم. سری به یک فروشگاه نزدیک خانه زدم تا اولا محل آن را پیدا کنم و بعد هم چند خرید واجب را انجام دهم. بعد از آنجا برای خریدن خرما به مغازه‌ای که تازه پیدایش کرده‌ام در جای شلوغ شهر رفتم و مثل همیشه لطف خداوند شامل حالم بود و جای پارک بسیار مناسبی پیدا کردم. برای مادر هم خرما خریدم و در مسیر برگشت به دستش رساندم. مادر کارت‌های بانکی خودش و خاله را به من داد تا چند نقل و انتقال را برایشان انجام دهم که انجام دادم و در مسیر برگشت به خانه باز هم به فروشگاه و همینط‌ور لبنیاتی سر زدم و یک چیزهایی خریدم. وقتی به خانه رسیدم خانم همسایه هم همان موقع رسید در حالیکه خرید بسیار مفصلی کرده بود. کمکش کردم و کیسه‌هایش را تا طبقه‌ی چهارم برایش بردم. بنده‌ی خدا حسابی شرمنده شده بود و من را قسم...

ادامه مطلب

روزانه‌نگاری – جمعه ۲۷ آبان ۱۴۰۱

دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه را از صبح تا دیروقت کارگاه بودیم و من مثل همیشه سرنخ‌زن در دست و هدفون در گوش به سراغ لباس‌ها می‌رفتم. هر لباسی که دوخته می‌شود (فارغ از مدل و پارچه و فاکتورهای دیگر) دست کم یک نقطه‌ی گلوگاه دارد؛ نقطه‌ی حساسی که دوختن و چک کردن آن را تبدیل به یک چالش می‌کند. من قبلا فکر می‌کردم که ما کارمان را خوب بلد نیستیم که گرفتار چنین گلوگاه‌هایی می‌شویم. اما حالا می‌فهمم که نه، این نفس لباس‌ بودن یک لباس است. نقطه‌ ضعف، چالش و گلوگاه بخشی از روند آماده شدن یک لباس برای پوشیدن است. صد البته که هر چه تبحرِ ما در کارمان بیشتر شود این نقاط کمتر و کم‌رنگ‌تر می‌شوند. لباس‌ها خیلی شبیه آدم‌ها هستند؛ هر آدمی قطعا چندین نقطه ضعف دارد، نقاطی که او را به چالش می‌کشند. نمی‌شود انتظار داشت که یک آدم هیچ نقطه‌‌ی گلوگاهی نداشته باشد، این نفس انسان بودنِ یک انسان است. اما همانطور که انتظار داریم با ارتقاء مهارت‌هایمان چالش‌های دوخت را کمتر کنیم باید این توقع را از خودمان داشته باشیم که نقاط ضعفمان را بهبود دهیم. اگر نخواهیم از خودِ دیروزمان بهتر شویم محکوم به حذف شدن از این جهانیم. چهارشنبه بعد از یک...

ادامه مطلب