کدوم یکی از ما اینطوری خودمون رو باور داریم؟

سعدی جانم یه غزلی داره که من خیلی دوستش دارم. با این بیت شروع میشه: منِ بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم بعد همینطوری قند و نبات می‌سراید و ما هم همینطوری غش و ضعف می‌کنیم تا می‌رسیم به این بیت: مردمان عاشق گفتار من ای قبله‌ٔ خوبان چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم به قبله‌ی خوبان میگه اونطوری که من عاشق دیدار تو هستم مردم عاشق گفتار من نیستن. من وقتی به این بیت رسیدم تا چندین روز داشتم فکر می‌کردم. وقتی سعدی چنین حرفی می‌زنه معنیش اینه که خیلی محبوب بوده...

ادامه مطلب

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

“یاکریم در لانه‌ی ساختگی‌ام بچه به دنیا آورده است. این شاید دهمین یاکریمی باشد که در این لانه‌ی ساختگی مادر شده است. چه کسی گفته است چیزهای ساختگی خوب نیستند؟ نمی‌دانم چرا از صبح بلند بلند می‌خواند. حبوبات را اگر یک شب فریز نکنی حتما خراب می‌شود. یادم باشد غذایی که برای سگ ها کنار گذاشته‌ام را بردارم. هنوز از اتفاق دیروز متعجبم و پاسخی برایش ندارم. مادر سفارش کرده است برایش وسیله برداریم. این سرفه‌ی لعنتی پس کی قرار است بی‌خیالم شود؟” همه ی اینها در کمتر از یک دقیقه از ذهنم می‌گذرند. چشمانم اشک می‌زند از اینکه چرا بعد از این همه سال هنوز خیلی چیزها...

ادامه مطلب

دوربینی که باهاش راحت نیستم در درون منه

دوربینی که باهاش راحت نیستم در درون منه

من رها بودن رو بلد نشدم، حتی در کودکی هم بلد نبودم؛ بلد نبودم جلوی دوربین بایستم و به این رهایی و به این زیبایی بخندم. در تمام عکس‌های بچگیم با چشم‌های خیس از اشک در حال فرار کردن از مقابل دوربینم. بزرگتر هم که شدم رها بودن رو یاد نگرفتم؛ یاد نگرفتم که در مقابلِ دوربین زندگی بایستم و رها و آزاد بخندم، هنوز هم در حال فرارم. حالا فهمیدم که آدم از خودش فرار می‌کنه، آدم با خودش معذبه، آدم از خودش رها نیست. حالا فهمیدم دوربینی که باهاش راحت نیستم در درون منه. من هنوز همون بچه‌ام که در مقابل دوربین...

ادامه مطلب

زیستن در درک کامل همین لحظه خلاصه می‌شود

زیستن در درک کامل همین لحظه خلاصه می‌شود

آن روز مشامم پر بود از عطرِ سنجد و خاک باران خورده، نگاهم پر بود از سبزيها، پوستم باد و باران را میزبان بود، قدم‌هایم سبک بودند و بی‌خيال آن روز بوی کِرِمِ ملایمِ زنی لبخند بر لبانم می‌نشاند. آن روز لحظه‌ی حال را می‌فهمیدم. زیستن را بلد بودم آن روز؛ همچون کودکان که می‌دانند زیستن در درک کامل همین لحظه خلاصه می‌شود؛ همین لحظه که زمین خورده‌ام و درد دارم، همین لحظه که بازی می‌کنم و شادم، همین لحظه که گرسنه‌ام، همین لحظه که می‌توانم آب تنی کنم.... آنها برای رسیدن به لحظه‌ی بعد هیچ شتابی ندارند و صرفا به دنبال تجربه کردن همین لحظه...

ادامه مطلب

کافیست به قدرت بی‌نهایتش اطمینان کنیم

کافیست به قدرت بی‌نهایتش اطمینان کنیم

حیرت می‌کنم از اینکه چگونه زخم عمیقی که بر روی دستم ایجاد شده است خود به خود بهبود می‌یابد بی آنکه من از روند بهبودی‌اش کمترین درکی داشته باشم؛ سلول‌های جدید متولد می‌شوند، بافت‌ها دوباره به یکديگر متصل می‌شوند و پس از مدتی هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند، اصلا انگار نه انگار که زمانی آنجا بوده است. فقط کافیست زخم را تحریک نکنم و کاری به کارش نداشته باشم. بعضی اتفاقات در زندگی مانند یک زخم عمیق‌اند که نمی‌دانیم چگونه قرار است بهبود بیابند؛ اما ایده‌های جدید متولد می‌شوند،‌ اتفاقات به یکدیگر متصل می‌شوند، راه حل ها از راه می‌رسند...

ادامه مطلب

تا وقتی درس هات رو یاد نگیری

تا وقتی درس‌هات رو یاد نگیری

مولانا جان می فرماید: پس قیامت شو قیامت را ببین دیدنِ هر چیز را شرطست این تا نگردی او ندانی‌اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام یعنی اگر می‌خواهی حقیقت چیزی رو تمام و کمال درک کنی باید باهاش یکی بشی. به نظر من خیلی مودبانه و خیلی ظریف گفتن که «اگر تجربه‌ی چیزی رو نداری (حسی، موقعیتی، شرایطی) در موردش حرف مفت نزن. اول اونجا باش، حسش کن، تجربه‌اش کن، اول باهاش یکی شو تا درکش کنی، بعد در موردش اظهارنظر کن.» البته تجربه ثابت کرده که ما آدم‌ها مودبانه و ظریف رو کمتر می‌فهمیم، حتما باید پسِ گردنی محکم بخوریم تا بفهمیم. چون فکر...

ادامه مطلب

گل های بهاری

من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم

يك زندگي برای من كم است؛ هفتاد يا هشتاد سال ديدنِ غروب آفتاب براي من كافی نيست. هر روز آنقدر به آن صحنه ی زرد و نارنجی زُل می‌زنم كه خورشيد معذب می‌شود. من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم؛ همه‌ی آنهايی كه باران سرِ ذوقشان نمی‌آورد و بهار انگيزه‌ی حركتشان نيست. من سهم همه را می‌خواهم. زندگی سفرِ سحر انگيزيست كه هر لحظه‌اش مرا مسخ می‌كند. ايكاش سهمم از اين شراب جادويی آنقدری باشد كه از آن سيراب شوم. پی نوشت: بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰، آغاز سی و هفت سالگی

ادامه مطلب

شکارچی ماهر

تار تنیده ای در درون من و در آن نقطه ی میانی تار که موجودات گرفتار می شوند قلب من گرفتار شده است.  تلاشی نمی کنم برای پاره کردن تار و رها کردن قلبم از بند، می گذارم همانجا بماند. خودش هم ترجیح می دهد در بند تو گرفتار باشد.  عجیب نیست؟ کدام موجودی دوست دارد در میانه ی تار گرفتار بماند وقتی که می داند ماندن یعنی بلعیده شدن، یعنی مرگ!!!  قلب من اما ترجیح می دهد بلعیده شود توسط تو، ترجيح مي دهد به مرگ در ميانه...

ادامه مطلب

دنیای بیرون تو بازتاب دنیای درون توست

دنیای بیرون تو بازتاب دنیای درون توست؛ بی هیچ کم و کاست و بی هیچ زیاده ای. اگر در دنیای بیرون خشم را تجربه می کنی باید به دنبال نطفه ي این خشم جایی در درون خود باشی. همین طور اگر دروغ را، خيانت را، حسادت را، بد قولي را و البته اگر محبت را، صداقت را، وفاداري را و خوش قولي را تجربه مي كني نيز هم. همه ی اینها در درون ما نطفه می بندند و از وجود ما تغذیه می کنند و زمانی که به اندازه ی کافی رشد کردند متولد می شوند و به صورت یک موجود زنده در مقابل...

ادامه مطلب

باید از بیرون به خودت نگاه کنی

وقتی یه چیزی واست آشنا باشه دیگه ازش نمی ترسی حتی اگر نفْس اون چیز واقعاً ترسناک باشه؛ مثلا تو هیچوقت از محله ای که توش به دنیا اومدی و بزرگ شدی نمی ترسی، هر چقدر هم که کوچه هاش شب ها تاریک و خلوت باشن یا آدم هاش خطرناک. چون تو با اون محله آشنایی و خودت رو جزئی از اون فضا می دونی، بنابراین دیگه احساس خطر نمی کنی. به همين ترتيب تو از فكرهات، از باورهات، از عادت هات نمي ترسي چون باهاشون آشنايي. سالهاست كه درون تو و همراه توئن، هر چقدر هم كه خطرناك یا آسیب...

ادامه مطلب