مطالب توسط مریم کاشانکی

,

فاصله‌ی میان خانه تا دیوانگی

«آسایشگاه جایی است که آدم در آنجا به آسایش می‌رسد؛ پس چرا اسم خانه‌هایمان آسایشگاه نیست؟ چرا آدم برای رسیدن به جایی که در آنجا آسایش داشته باشد مجبور است خودش را به دیوانگی بزند یا واقعن دیوانه شود؟ چرا نمی‌شود قبل از دیوانه‌شدن به آسایشگاه رسید؟ آیا می‌شود دیوانه نبود اما آسایش داشت؟ کجا؟» […]

,

هیچ‌کس انگشت ندارد

انگشت‌‌هایش ریختند زمین و وقتی خواست برشان دارد دید که هیچ انگشتی ندارد و بدون انگشت نمی‌توانست انگشت‌ها را بردارد. بدون انگشت نمی‌شود هیچ چیزی را برداشت. اگر انگشت‌هایت بریزند دیگر باید قیدشان را بزنی. – اصلن چه شد که انگشت‌هایش ریختند؟ – شل شده بودند. – نمی‌شد سفتشان کند که نریزند؟ – زیادی کار […]

,

چرا از رویارویی با پایان می‌ترسیم؟

تکلیفم را با خیلی چیزها به وضوح روشن کرده‌ام، چون می‌دانم که ظرفیتی برای کش‌وقوس‌های حاصل از بلاتکلیفی ندارم؛ مثلن سال‌هاست که پایم را در اینستاگرام نگذاشته‌ام، نه به این دلیل که آدم فرهیخته‌ای هستم، بلکه دقیقن به این دلیل که اصلن فرهیخته نیستم و می‌دانم که نمی‌توانم آنجا باشم و ذهن و عواطفم را […]

, ,

دقیق‌‌ترین و کامل‌‌ترین تعریف از رفاقت

«رفیق کسی است که بدون سوال و جواب بیل را بردارد و جسد را خاک کند.» به نظرم این دقیق‌ترین و کامل‌ترین تعریف از رفاقت است. این تعریف را از یک خانم خانه‌دار شنیده‌ام که می‌گفت در زندگی‌اش دو رفیق دارد؛ دو نفری که بدون سوال و جواب بیل را برمی‌دارند و جسد را خاک […]

, , ,

پولادپاره‌هاییم، آهن‌رباست عشقت

پولادپاره‌هاییم آهن‌رباست عشقت / اصلِ همه طلب تو در تو طلب ندیدم نمی‌دانم چرا این بیت را که خواندم بی‌اختیار اشکم سرازیر شد. هر بار هم که تکرار می‌کنم باز اشک می‌دود به چشمم. من پولاد‌پاره‌ای بودم که آهن‌ربای عشق او مرا جذب خودش کرد؛ آن هم وقتی که به خیال خودم دورِ دورِ دور […]

,

قلبم سه‌ ساله است و ذهنم چهل ساله

قلبم سه ساله است و ذهنم چهل ساله. چگونه یک چهل ساله می‌تواند به یک سه ساله بفهماند که آن کسی که در کیسه‌ی زیپ‌‌دار مشکی از اتاق بیرون آورده‌اند عزیزِ جانش است و حالا باید با او خداحافظی کند و این بخشی از تجربه‌ی زیستن است؟ خواهرم خواب دیده که همه‌ی فامیل و دوست […]

,

خُرده هذیان‌های امروز، در پناه پروردگار

امروز را خیلی خارجی‌طوری با کروسانی که وسطش پنیر بود و یک فنجان بزرگ قهوه شروع کردم، درحالیکه همزمان پشت کامپیوتر نشسته بودم و خانه هم تمیز و مرتب بود. چه ترکیبی می‌تواند شگفت‌انگیزتر از این باشد؟ به ویژه بعد از دو هفته‌ محرومیت از قهوه‌ی صبحگاهی انگار که با یار دیدار کرده باشی، خوشایند […]

,

یک نَفَس از میان میلیو‌ن‌ها

الهی تو را شکر برای نفَس تا همین‌جا و همین امروز؛ ما طلبکار از تو نبودیم و نیامده بودیم اینجا تا طلب‌هایمان را بستانیم که اگر کم بدهی بیفتیم در پی شَرخری و وصول مطالبات. هر چه دادی لطف تو بود و هر چه ندادی حکمت تو. ما آمده بودیم تا همین یک نفس را […]

,

چرا من خلاق نیستم؟ (نگاهی تازه به خلاقیت)

چرا من مثل دیگران خلاق نیستم؟ چگونه می‌توانم خلاق باشم؟ ایده‌های خلاقانه کجا هستند که من پیدایشان نمی‌کنم؟ چرا دیگران انقدر خلاقند و من انقدر کلیشه‌ای و تکراری و بی‌هنر هستم؟ چه تمرین‌هایی باید انجام دهم تا خلاقیتم شکوفا شود؟   آیا این سوالات در ذهن شما هم می‌چرخند؟ آیا درگیر مساله‌ی خلاقیت هستید و […]

,

ماجرای ده روز بیماری بدون دارو

از چهارشنبه‌ (۱۴۰۴/۰۴/۰۴) بدنم وارد تونل بیماری شد (این تاریخ ویژه را چه مبارک گذراندم)؛ ماجرا با یک سردرد‌ الله‌اکبری شروع شد و با یک دل درد بسیار شدید و بالا آوردن ادامه پیدا کرد. سپس درحالیکه دل درد هنوز ادامه داشت بدن‌درد بسیار شدید هم به آن اضافه شد به طوریکه از گردن به […]