مطالب توسط مریم کاشانکی

,

ماهی‌های کوچک خام

دریافت‌هایم اغلب به قدری خام‌اند که انگار ماهیْ تازه از آب بیرون آمده باشد و بخواهی همان‌جا آن را به دندان بگیری. این ماهی‌های کوچک خام را دوباره به آب می‌اندازم و صبر می‌کنم تا ماهی‌های درشت‌تری نصیبم شوند، در این مدت می‌کوشم آتش را مهیا کنم که مجبور نشوم ماهی‌ها را خام ببلعم. نه […]

کاش پرسیده بودم

نوجوان که بودی پاهایت همیشه درد داشتند؛ مادر می‌گفت پاهایت که درد می‌کنند یعنی داری قد می‌کشی. حالا دردِ قدکشیدن متوقف شده است و مادر نیست که بگوید وقتی قلبت درد می‌کند معنی‌اش چیست. کاش از مادرم پرسیده بودم که وقتی مادرش را از دست داد چه حالی داشت؛ وقتی که آن همه تنها شده […]

روی شانه‌های شما

تمام چیزی که برایم مانده؛ بیش و کم، ظاهر و باطن، در یک کلمه خلاصه می‌شود و آن «اعتماد» است. اعتماد کلمه‌ایست که آن را نه از طریق معنایش و نه از طریق باید‌ها و نبایدها، بلکه از دل روز و شب‌هایم درک می‌کنم. نه اینکه بدانم باید اعتماد داشته باشم، در حقیقت راهی جز […]

زیادش هم کم است

پدر و مادرم بعد از ازدواج‌شان در خانه‌ای مستأجر شده بودند. خانم صاحبخانه بچه‌دار نمی‌شده، بنابراین به خواست و انتخاب خودش همسری برای شوهرش برمی‌گزیند و آن‌ها صاحب پنج یا شش فرزند می‌شوند درحالیکه همگی در یک خانه زندگی می‌کردند. همسر اول، بچه‌های همسر دوم را مثل بچه‌های نداشته‌ی خودش دوست داشت، برای آن‌ها هم […]

آیا نویسنده‌ها قابل اعتماد‌اند؟

بازیگرها آشکارا بازی می‌کنند اما نویسنده‌ها به روی خودشان نمی‌آورند که مشغول بازی‌اند؛ آن‌ها کلمات را به بازی می‌گیرند و صحنه‌ای می‌سازند که می‌تواند هیچ ارتباطی با حقیقت درون آن‌ها نداشته باشد. آن‌ها چیزهایی را می‌نویسند که دل‌شان می‌خواهد نوشته شوند اما اصل و نسب‌شان شاید هیچ ربطی به نویسنده نداشته باشد. نویسنده‌ها می‌توانند از […]

,

تشویش

حالا مرا بی‌تشویش دوست داشته باش حالا که دیگر نیستم ای پنهانی‌ترین تمنای من که نمی‌دانم در کدام رؤیا می‌توانم آشکارت کنم. مرا چه به این دغل‌کاری که بگویم دلتنگت نیستم؟ به فرض هم که بگویم آیا حتی یک سلول در تنم هست که آن را باور کند؟ کاش کلاغ بی‌هجرت بودی برای سرزمین تنم […]

,

بدگمانم به آمدن دوباره‌ی بهار

من بدگمانم به آمدن دوباره‌ی بهار، یا شاید گریزانم از این خوش‌خیالی واهی که بهار می‌آید و با آمدنش چیزها را دگرگون می‌کند. شاید دلم نمی‌خواهد چیزها دگرگون شوند، نمی‌خواهم درختان شکوفه بزنند و گل‌‌ها برویند و خورشید درخشان‌تر بتابد و روزها بلندتر شوند. شاید دلم می‌خواهد بعد از زمستان دوباره پاییز شود و بعد […]

,

هنوز آن‌طور که می‌شنوم نمی‌خوانم

چند وقتی می‌‌شود که چیزی نظرم را جلب کرده است؛ اینکه من بارها و بارها با شنیدن برخی از قطعات موسیقی‌ اشک ریخته‌ام؛ نه به این دلیل که سبب تداعی چیزی در من شده‌‌اند، مثلن خاطراتی را یادآوری کرده‌اند،‌ بلکه خود همان قطعه‌ی موسیقی اشکم را جاری کرده است. شکوه و اعجاب برخی از قطعات […]

وقتی آدم واقعن چیزی را بخواهد

دوست می‌گفت اگر یک روز دخترم سوال کند که چرا من تنها هستم و خواهر یا برادری ندارم من خواهم گفت که دخترم تو اصلن خوابیدی که من و پدرت بتوانیم خواهر و برادری برای تو دست‌و‌پا کنیم؟ آن یکی دوست گفت که فلانی در یک اتاق زندگی می‌کند و سومین بچه‌اش در راه است. […]