مطالب توسط مریم کاشانکی

زیادش هم کم است

پدر و مادرم بعد از ازدواج‌شان در خانه‌ای مستأجر شده بودند. خانم صاحبخانه بچه‌دار نمی‌شده، بنابراین به خواست و انتخاب خودش همسری برای شوهرش برمی‌گزیند و آن‌ها صاحب پنج یا شش فرزند می‌شوند درحالیکه همگی در یک خانه زندگی می‌کردند. همسر اول، بچه‌های همسر دوم را مثل بچه‌های نداشته‌ی خودش دوست داشت، برای آن‌ها هم […]

آیا نویسنده‌ها قابل اعتماد‌اند؟

بازیگرها آشکارا بازی می‌کنند اما نویسنده‌ها به روی خودشان نمی‌آورند که مشغول بازی‌اند؛ آن‌ها کلمات را به بازی می‌گیرند و صحنه‌ای می‌سازند که می‌تواند هیچ ارتباطی با حقیقت درون آن‌ها نداشته باشد. آن‌ها چیزهایی را می‌نویسند که دل‌شان می‌خواهد نوشته شوند اما اصل و نسب‌شان شاید هیچ ربطی به نویسنده نداشته باشد. نویسنده‌ها می‌توانند از […]

,

تشویش

حالا مرا بی‌تشویش دوست داشته باش حالا که دیگر نیستم ای پنهانی‌ترین تمنای من که نمی‌دانم در کدام رؤیا می‌توانم آشکارت کنم. مرا چه به این دغل‌کاری که بگویم دلتنگت نیستم؟ به فرض هم که بگویم آیا حتی یک سلول در تنم هست که آن را باور کند؟ کاش کلاغ بی‌هجرت بودی برای سرزمین تنم […]

,

بدگمانم به آمدن دوباره‌ی بهار

من بدگمانم به آمدن دوباره‌ی بهار، یا شاید گریزانم از این خوش‌خیالی واهی که بهار می‌آید و با آمدنش چیزها را دگرگون می‌کند. شاید دلم نمی‌خواهد چیزها دگرگون شوند، نمی‌خواهم درختان شکوفه بزنند و گل‌‌ها برویند و خورشید درخشان‌تر بتابد و روزها بلندتر شوند. شاید دلم می‌خواهد بعد از زمستان دوباره پاییز شود و بعد […]

,

هنوز آن‌طور که می‌شنوم نمی‌خوانم

چند وقتی می‌‌شود که چیزی نظرم را جلب کرده است؛ اینکه من بارها و بارها با شنیدن برخی از قطعات موسیقی‌ اشک ریخته‌ام؛ نه به این دلیل که سبب تداعی چیزی در من شده‌‌اند، مثلن خاطراتی را یادآوری کرده‌اند،‌ بلکه خود همان قطعه‌ی موسیقی اشکم را جاری کرده است. شکوه و اعجاب برخی از قطعات […]

وقتی آدم واقعن چیزی را بخواهد

دوست می‌گفت اگر یک روز دخترم سوال کند که چرا من تنها هستم و خواهر یا برادری ندارم من خواهم گفت که دخترم تو اصلن خوابیدی که من و پدرت بتوانیم خواهر و برادری برای تو دست‌و‌پا کنیم؟ آن یکی دوست گفت که فلانی در یک اتاق زندگی می‌کند و سومین بچه‌اش در راه است. […]

آدم‌حسابی‌ها

آدم‌‌حسابی‌ها به زندگی امیدوارت می‌کنند؛ هم زندگی در معنای عام آن که زنده‌بودن است و نفس‌کشیدن و ادامه‌دادن و تاب‌آوردن و هم زندگی در معنای خاصش که عشق‌ورزیدن است و باورداشتن و لبخند‌زدن و لذت‌بردن. آدم‌حسابی‌‌ها به یادت می‌آورند که رقابتی در کار نیست؛ بودن است و بالیدن به قدر بضاعت، دنبال‌کردن آنچه برایت معنا […]

دل سرخ و دانه‌های سیاه

ای هندوانه که دلت سرخ است و دانه‌های سیاه داری، باور کن بهتر از این است که دلت سیاه می‌بود و دانه‌های سرخ می‌داشتی. شاید در هر صورت ترکیب سرخ و سیاهت چندان صلح‌طلبانه جلوه نکند اما ستیزه‌جویانه هم نیست. شاید بیش از انتظارت دانه داری یا سرخی‌ات آنطور که می‌خواهی سرخ نیست، اما نباید […]

وسوسه‌های انرژی‌خوار

گاهی اوقات وسوسه می‌شوم که زندگی را جور دیگری زندگی کنم، جوری که ظاهرن اخلاقی و تروتمیز نیست. نه اینکه حالا خیلی اخلاق‌مدارانه و تمیز باشد، هیچوقت از این ادعاها نمی‌کنم که همگی گوز شور از کار درخواهند آمد. اما به هر حال به اندک اصولی پایبند می‌مانم، مثلن اینکه می‌کوشم از اعتمادهایی که باید […]

شوخی‌های آشپزخانه‌ای – تفکیک جنسیتی

فقط یک جا هست که «تفکیک‌ جنسیتی» در آنجا نه تنها مشکلی نمی‌سازد بلکه کاملن پذیرفتنی و حتی الزامی است. کحا؟ ماشین لباس‌شویی. بله، تنها جایی که تفکیک جنسیتی در آن جواب می‌دهد ماشین لباس‌شویی است؛ فقط آنجاست که باید جنسیت‌ها را تفکیک کرد، چون اختلاط جنسیتی به جنس ظریف آسیب می‌رساند. آنقدری که تفکیک […]