فراموشیِ عاشقانه
وقتی از جایگاه خداوند به خودم نگاه میکنم چیزی که میبینم این است که او هر بار میرسد به چنین نقطهای: «ای بابا… باز این خنگ خودش رو انداخت تو هچل، باز باید بریم بیاریمش بیرون.» و یکی را میفرستد به یاری من که مرا از هچل خوساختهام بیرون بکشد. صدایش را میشنوم که میگوید […]

