حس نگاری, درون نگاری

من اسم مستعار دارم

من اسم مستعار دارم؛ «سمیرا». قدیم ها می گفتند ریشه ی عربی دارد و  معنی اش می شود زن گندمگون. این روزها کشف کرده اند که آنکه می شود زن گندمگون سُمَیرا است. حالا می گویند که سمیرا از یک طرف می رسد به زبان سانسکریت و معنایش می شود همراه خوشایند، از طرف دیگر ریشه در فارسی کهن دارد و یک جورهایی می شود هدیه ی دریا.

من هیچکدامشان نیستم؛ نه زن گندمگونم، نه همراه خوشایندم و نه هدیه ی دریا. هیچکدامشان نیستم ولی هنوز سمیرا هستم.

سالها طول کشیده است تا سمیرایی که سمیرا نیست کمی با خودش هماهنگ شود؛ با شکل و قیافه اش، با صدایش، با موهای صافش، با ترس ها و تردید هایش و با اسم مستعارش.

او گاهی دلش برای خودش می سوزد و خودش را محکم بغل می کند و گاهی فرسنگ ها از خودش دور می شود. گاهی لبریز از شور زندگی است و گاهی دست و دلش به نفس کشیدن هم نمی رود.

شاید همه ی اینها برای این است که گاهی سمیرا است و گاهی نیست. او دو نفر است در یک نفر؛ زمانی که با خودش تنهاست خودش را سمیرا خطاب می کند اما اگر از او بپرسی اسمت چیست می گوید مریم.

مستعار یعنی به عاریت گرفته شده، چیزی که واقعی نیست. یعنی بخشی از من هست که واقعی نیست. بخشی که با آن بزرگ شده ام و این روزها بیش از هر زمان دیگری غیر واقعی می نماید.

آدمیزاد هربار که با موقعیتی جدید روبرو می شود در واقع با یک خودِ جدید مواجه می شود که باید از نو بشناسدش. آدمیزاد گاهی تبدیل به استعاره ای می شود از خود واقعی اش.

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *