منطق نگاری

عشق پدرانه و مادرانه

در هر جنبه ای از زندگی، در مقابل هر آدمی و در هر شرایطی، احساسی که بی دلیل شکل بگیرد و بی دریغ ادامه یابد نامش می شود حماقت. یعنی اگر شما محبتی بی دریغ به فردی داشته باشید، به طوریکه آن فرد هر رفتاری داشته باشد شما هنوز دوستش داشته باشید و نتوانید از محبت خود کم کنید شما قطعا احمق هستید یا اگر بخواهم منصف تر باشم باید بگویم هر چیزی هستید به جز عاشق. پشت عشق انتخاب وجود دارد و مسلما عقلانیت. یک سلسله دلایل دست به دست هم می دهند تا عاشق شوید و عاشق بمانید. حتی اگر فقط عاشق ظاهر یک فرد شوید به هر حال این دلیل شما بوده است و انتخاب شما. هیچ عشقی بی دلیل به وجود نمی آید. اگر فردی نتواند برای احساس خود هیچ دلیلی بیاورد احساسش از حماقت او نشئت می گیرد و اگر قدرت انتخابی در مقابل احساس خود نداشته باشد در بهترین حالت می توان گفت که به او ظلم شده است و در بدترین حالت او فردی ضعیف و ذلیل است. اگر تمام آن دلایل روزی از بین بروند آن عشق نمی تواند تداوم داشته باشد؛ مثلا وفاداری از بین برود، محبت از بین برود، حمایت از بین برود، اخلاق خوب از بین برود، صداقت از بین برود و …. هزاران دلیل دیگری که با آنها عاشق شده ایم. یعنی حتی خاطره ی این دلایل نمی تواند سبب تداوم عشق شود بلکه تنها تداوم همین دلایل است که عشق را پایدار می کند. این که می گویند عاشق کسی است که بی دلیل ببخشد و منتظر بازگشت نباشد را گویا خیلی ها درست درک نکرده اند. بله، من به تو بی دریغ محبت می کنم، منتظر هم نیستم که تو در همان سطح یا به همان شکل کاری برای من انجام دهی. اما هرگز هم مجاز نیستی که هیچ چیزی برای ارائه نداشته باشی، نه حتی لبخندی. پس بده بستان است و غیر از این هرگز تداوم نخواهد داشت. چیزی به نام عشق یک طرفه نمی تواند وجود داشته باشد؛ آن فقط حماقت است و بس.

حالا اگر همین احساسِ بی دلیل و بی دریغ در مورد پدر و مادر ها اتفاق بیفتد به سرعت نامش به عشق تغییر پیدا می کند. عشق پدرانه و مادرانه. احساسی که پدر و مادر در انتخابش هیچ نقشی ندارند. پدر و مادر چاره ای به جز دوست داشتن فرزندشان ندارند. این احساس به اجبار در آنها شکل می گیرد، قرار داده می شود. بخشی از غریزه شان می شود. صد البته که لازم است؛ برای محافظت از فرزند، برای بقای نسل، برای تحکیم بنیان خانواده و برای هزاران چیز دیگر، اما به هر حال نامش «عشق» نیست. اینکه به اجبار سعی کرده ایم بپذیریم این احساس عشق است باعث نمی شود تبدیل به عشق شود. عشق نیست چون پشتش انتخابی نیست و پشتش هیچ دلیلی هم نیست. فرزند شما اگر بدترین ها را در حقتان انجام دهد باز هم نمی توانید از محبت خود به او کم کنید. چاره دیگری ندارید، انتخابی هم ندارید. حتی اگر یقین داشته باشید که هرگز ذره ای از این محبت به شما باز نخواهد گشت باز هم نمی توانید تغییری در این روند ایجاد کنید.

خیلی خوب می شود اگر دست برداریم از گفتن اینکه «تو مادر نیستی، نمی فهمی. هر وقت پدر شدی می فهمی.» آنچه هنوز همه ی ما نفهمیدیم این است که این کلاه گشاد ِ طبیعت است بر سر همه ی ما، یا شاید بتوان گفت که ظلم طبیعت است. اگر طبیعت به ما قدرت انتخاب می داد شاید پدر و مادرهای کمتر افسرده ای داشتیم و کمتر دلشکسته و کمتر فدا شده و همین طور فرزندانی بیشتر محتاط و بیشتر قدر شناس و بیشتر فهمیده.

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *