منطق نگاری

در اون لحظه ی خاص تصمیم بگیریم که واقعاً چی می خوایم

خیلی وقت ها موقع رانندگی پیش میاد که یه نفر با بی احتیاطی زمینه ی یه تصادف رو فراهم می کنه اما عکس العمل به موقع طرف مقابل باعث میشه این اتفاق نیفته. اغلب در اینجور مواقع اون آدم نمیگه: “خدارو شکر که اتفاقی نیفتاد. بیا لبخند بزنیم و به مسیرمون ادامه بدیم.” بلکه شروع می کنه به بد و بیراه گفتن و مفاهیمی از قبیل کودن و بی شعور رو به فرد خاطی نسبت میده و با خشم و انزجار به مسیرش ادامه میده.

بعضی وقت ها بچه ای رفتار خطرناکی می کنه و یا به هر دلیلی باعث نگرانی مادرش میشه اما اتفاق بدی پیش نمیاد. اغلب مادرها نمی تونن لبخند بزنن و بگن خدارو شکر که اتفاقی نیفتاد. به جاش تمام خشمی رو که از رفتار نگران کننده ی فرزندشون در اونها جمع شده بر سر بچه خالی می کنن.

این مثالها رو میشه تا ابد ادامه داد.

اکثر ما آدم ها نمی تونیم به اون لحظه ی خاص واقف بشیم و درک کنیم که اتفاق بدی نیفتاده، پس حالا میشه لبخند زد و ازش عبور کرد. به جاش با ابراز خشم و نفرت، زمینه رو آماده می کنیم تا اتفاقات بد با مضامینی مشابه، اما در وقت و حال دیگه ای، واقعا به وجود بیان.

ما در اون لحظه می خوایم طرف مقابل رو تربیت کنیم، میخوایم عملش بی جواب نمونده باشه، می خوایم خودمون رو خالی کرده باشیماما حواسمون نیست که ابراز این خشم گریبانگیر خودِ ما خواهد شد.

در اون لحظه ی خاص تصمیم بگیریم که واقعاً چی می خوایم….

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *