حس نگاری, درون نگاری

برای رسیدن باید رفت

آفتاب حوالی شش و بیست دقیقه ی صبح سر بر آورد و خودش را پهن کرد بر روی آبی که از کانال میگذشت. من جایی نزدیک به وسط پل ایستاده بودم و رقص اولین رگه های نور را بر جریان ملایم آب تماشا می کردم. سر که برگردانم موجهای کوچک از سمت دیگر ِ پل به مسیر خود ادامه می دادند و من اندیشم؛ ادامه دادن تنها راه ِ زنده ماندن است.

آب ِ باریکی هم که باشی در ناپیداترین نقطه ی این سرزمین، اگر ادامه دادن و بازنایستادن را بلد باشی یک روز به دریا می رسی. رفتن و رسیدن جدایی ناپذیرند، همانگونه که ایستادن و مردن. اگر بایستی می میری؛ مرگی با بوی تند تعفن. تصمیم بگیر….

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *