حس نگاری, درون نگاری

آنهایی که اثری ماندگار از خودشان به جا گذاشته اند

بعدازظهر عجیبی بود؛ در مغز من نویسنده ای بود که در آن خلسه ی خواب و بیداری، بهترین حس هایی که هرگز نداشته ام را به کلمه تبدیل می کردُ کلمات مثل یخ از دستم سُر می خوردندُ من هر چه تلاش می کردم نگهشان دارم تا بعد از بیدار شدن ثبتشان کنم ممکن نبود. کلمات فقط می آمدند و تبدیل به جمله می شدند و بعد پر می کشیدند و کاری از من ساخته نبود.

اما چقدر داشتم حظ می بردم از کار نویسنده ی درونم که تا این حد توانا بود. عجب اتفاق غریبی بود، انگار برای مدتی کوتاه متصل بودم به منبع بیکران آگاهی. انگار همه چیز را می دانستم و هر کاری را می توانستم. حس عجیبی بود؛ نه خواب بودم نه بیدار، معلق بودم جایی میان زمین و آسمان، جایی میان درون و بیرون، در جهانی بی زمان و بی مکان.

در آن خلسه ی عجیب و غریب، من تواناترین نویسنده ی دنیا بودم که در حال خلقِ شاهکاری بود. انگار که یک نفر می گفت و من فقط لازم بود آن شاهکار را روی کاغذ بیاورم.

متصل بودنْ سخت ترین کارهای دنیا را تبدیل به حرکتی پیش پا افتاده می کند. آنهایی که اثری ماندگار از خودشان به جا گذاشته اند قطعاً بیشتر از مردمان عادی وصل بوده اند به سرچشمه ی آگاهی، قطعاً با درونِ خودشان در هماهنگی بوده اند و قطعاً با خدای درونشان رابطه ای نزدیکتر داشته اند.

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *