طناب خداوند
تنها چیزی که آرامم میکند به یاد آوردن است؛ به یاد میآورم که سال گذشته این روزها در چه سیاهچالهای بودم و چگونه لطف بیانتهای خداوند طنابی شد و مرا از آن سیاهچاله بیرون کشید. خداوند یادش نمیرود که طنابش را برای ما بیندازد، ماییم که منتظر طناب نمیمانیم، ماییم که تصور میکنیم بدون طناب او میتوانیم از چاه بیرون بیاییم. من همان گورکنام که هر بار گور خودم را با دست خودم میکنم و دوباره با کمک او بیرون میآیم و چندی بعد جای دیگری یک گور تازه میکنم.
اما میدانی قشنگش کجاست؟ اینجاست که او هر بار یک طوری نجاتت میدهد که ایمانت به حضورش هزار برابر قویتر میشود. او از حماقتهای تو برای خودش نمونهکار میسازد.
