پروردگارا، ایمان دارم که برگی بدون اذن شما نمیافتد. پس هر طور که بشود همانطوری است که شما خواستهای. کمکم کن که نخواهم آنچه را شما نمیخواهی و بپذیرم آنچه را شما میخواهی.
پروردگارا، ما به سادگی قدرت را از شما میگیریم و آن را به دولت، خانواده، شغل، پول و از همه دردناکتر به خودمان میدهیم. شرک مکتب ما آدمهای ضعیف است که فرصت امنبودن در دستان شما را تاخت میزنیم با خفت و ناامیدی و ترس فقط چون نمیتوانیم به آنچه نمیبینیم اعتماد کنیم. با این همه شما دستت را عقب نکش که دست ما کوتاه است.
تو آتش را بر من سرد کردی، همانطور که بر ابراهیم. تو رود را بر من گشودی، همانطور که بر موسی، تو مرا عزیز کردی، همانطور که یوسف را، تو مرا رونق بخشیدی، همانطور که سلیمان را. تو مرا صبر آموختی، همانطور که ایوب را. تمام آنچه برای دیگران کردی همه را یکجا در حق من کردی.
معجزه چیز عجیبی نیست، معجزه همان چیزیست که هر لحظه پیش چشم من است؛ زندگیام.
حالا کجا دست من میرسد به شکرگزاری؟ کجا قد و قوارهی من میخورد به بندگیکردن؟ کجا من اندازهی این همه لطف و رحمتم؟
«من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست»
غم فردا را خوردن برای من یعنی تصور میکنم قدرت دست من است و من کارهای هستم، که به جد میکوشم از این گندهپرانیها فاصله بگیرم. تمام سالهایی که تصور میکردم قدرت دست من است قطار زندگیام یک ایستگاه هم جلو نرفت. فردا مال آن کسی است که فردا را به آدمیزاد میبخشد، خودش خوب بلد است از عهدهی فردا برآید.
تنها چیزی که آرامم میکند به یاد آوردن است؛ به یاد میآورم که سال گذشته این روزها در چه سیاهچالهای بودم و چگونه لطف بیانتهای خداوند طنابی شد و مرا از آن سیاهچاله بیرون کشید. خداوند یادش نمیرود که طنابش را برای ما بیندازد، ماییم که منتظر طناب نمیمانیم، ماییم که تصور میکنیم بدون طناب او میتوانیم از چاه بیرون بیاییم. من همان گورکنام که هر بار گور خودم را با دست خودم میکنم و دوباره با کمک او بیرون میآیم و چندی بعد جای دیگری یک گور تازه میکنم.
اما میدانی قشنگش کجاست؟ اینجاست که او هر بار یک طوری نجاتت میدهد که ایمانت به حضورش هزار برابر قویتر میشود. او از حماقتهای تو برای خودش نمونهکار میسازد.
میدانم مادامی که دستم در دست خداوند باشد لازم نیست نگران چیزی باشم. آبرویم را به او سپردهام و او تضمین کرده است که آبرونگهدار بندههایش است.
خداوند همواره مشغول کار است، من این را میبینم. حتی وقتی که ما اصلن توی باغ نیستیم او دست از کار نمیکشد. یک روز چشم باز میکنیم و میبینیم که اتفاقات ریز و درشت زنجیروار به هم وصل میشوند و نتیجهای را رقم میزنند که شبیه معجزه است. همزمانیهایی که ایجاد کردنشان از هیچ قدرتی ساخته نیست آنقدر روان و طبیعی رخ میدهند که کاملن پیداست دست یک قادر مطلق در کار بوده است. تنها وظیفهی انسان این است که اعتمادش را از دست ندهد. یادآوری میکنم تا وظیفهام را فراموش نکنم.
در تلاقی غم و اضطراب، در آن نقطهی تاریک که آدمیزاد را تاب تحمل نیست، همواره نور رحمت شما خواهد تابید؛ هزار بار تابیده است و هزار بار دیگر خواهد تابید. مرا یاری کن تا در این نقاط چشمانتظار نور باقی بمانم.
«من بی تو دمی قرار نتوانم کرد / احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مویی / یک شکرِ تو از هزار نتوانم کرد»
قربان قشنگیهایت بروم من که مدتها پیش از آنکه ما به مرحلهی نیاز برسیم همه چیز را کنار هم میچینی که وقتی میرسیم ببینیم مهیاست هر چیزی که لازم است برای گذشتن از آن مرحله. تو نمیگذاری ترس بر قدمهایمان بنشیند یا غم بر قلبهایمان.
الهی، آگاهم که به من آگاهی؛ در تمام دشواریها و در تمام دلخوشیها. آگاهم که عالمی و همراهی و لطیفی و هدایتگری و قادری و یگانهای. یگانهای یعنی اینکه جز تو کسی نیست؛ تو همکاری، تو خانوادهای، تو شغلی، تو خریداری، تو ملکی، تو مالکی، تو دینی، تو دولتی، تو اقتصادی، تو آموزشی، تو کشوری، تو جهانی. وقتی کسی یا چیزی به جز تو نیست چرا باید بترسیم یا غمگین شویم یا نگران؟
آگاهم که به من آگاهی، کمکم کن تا آگاه باقی بمانم.
الهی شکرت…
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
تازهترین نوشتهها
- ماشین زندگیات اوراق است یا صفر کیلومتر؟۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۳ ق٫ظ
- ایستادن در سطحی بالاتر۲۶ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۴ ق٫ظ
- اگر باهوشی سهم بیشتری بخر۱۳ شهریور ۱۴۰۵ - ۷:۴۸ ب٫ظ
- دادوستد ما با خداست۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۹:۴۷ ب٫ظ
- خاطرات جنگزده۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۲:۵۴ ب٫ظ
