وقتش رسیده که خودمان را دوست بداریم

همه‌ی ما یک روزی یک جایی توسط یک نفری مقایسه شده‌ایم؛ با دوستمان، با همکارمان، با خواهرمان و یا با معیارهای مزخرف ذهن آن یک نفر. به ما گفته‌اند (یا فهمانده‌اند) که به اندازه‌ی آنها یا به اندازه‌ی «کافی» زیبا نیستیم، باهوش نیستیم، خلاق نیستیم، جذاب نیستیم، «زرنگ» نیستیم، حساب و کتاب سرمان نمی‌شود. ما از آن یک نفر و از آن معیارهای مزخرف متنفر شده‌ایم. ما رنجیده‌ایم، عصبانی شده‌ایم، اشک ریخته‌ایم، خودمان را به در و دیوار زده‌ایم، اما بعد از تمام اینها شروع کرده‌ایم به متنفر شدن از خودمان و در این راه بسیار موفق بوده‌ایم. ما از خودمان متنفر شده‌ایم؛ از...

ادامه مطلب

کدوم یکی از ما اینطوری خودمون رو باور داریم؟

سعدی جانم یه غزلی داره که من خیلی دوستش دارم. با این بیت شروع میشه: منِ بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم بعد همینطوری قند و نبات می‌سراید و ما هم همینطوری غش و ضعف می‌کنیم تا می‌رسیم به این بیت: مردمان عاشق گفتار من ای قبله‌ٔ خوبان چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم به قبله‌ی خوبان میگه اونطوری که من عاشق دیدار تو هستم مردم عاشق گفتار من نیستن. من وقتی به این بیت رسیدم تا چندین روز داشتم فکر می‌کردم. وقتی سعدی چنین حرفی می‌زنه معنیش اینه که خیلی محبوب بوده...

ادامه مطلب