زندگی بدون رویای تو

زندگی بدون رویای تو

رویایِ بودنت آنقدر بزرگ بود که در سرم نمی‌گنجید. دكترها سرم را شكافتند و گفتند: «توده بدخیم بوده است. شانس آوردی که به موقع خارجش کردیم.» می‌بینی به زندگی بدون رویای تو‌ می‌گویند شانس... یا آنها معنی زندگی را نمی‌دانند یا من معنی شانس را.

ادامه مطلب

گل های بهاری

من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم

يك زندگي برای من كم است؛ هفتاد يا هشتاد سال ديدنِ غروب آفتاب براي من كافی نيست. هر روز آنقدر به آن صحنه ی زرد و نارنجی زُل می‌زنم كه خورشيد معذب می‌شود. من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم؛ همه‌ی آنهايی كه باران سرِ ذوقشان نمی‌آورد و بهار انگيزه‌ی حركتشان نيست. من سهم همه را می‌خواهم. زندگی سفرِ سحر انگيزيست كه هر لحظه‌اش مرا مسخ می‌كند. ايكاش سهمم از اين شراب جادويی آنقدری باشد كه از آن سيراب شوم. پی نوشت: بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰، آغاز سی و هفت سالگی

ادامه مطلب

بازی کودکانه ی زندگی

در هیاهوی این بازی کودکانه که گاهی خشن می شود و اغلب تا سر حد ممکن احمقانه، خندیدنت قرار نیست که بتواند دردی را دوا کند حتی اگر این چنین مستانه باشد که ندانسته صحه می گذاری بر ابلهانه بودن هر آنچه از باور بیهودگی اش می هراسی.

ادامه مطلب

تلاش بی ثمر

تلاش سراسر بی ثمری است فرار کردن از چشم هایت که به زندگی ام گره خورده اند. مثل فرار کردن از نفس کشیدن است؛ یا خفه می شوم و یا هوا را بسیار عمیق تر می بلعم

ادامه مطلب