آنهایی که اثری ماندگار از خودشان به جا گذاشته اند

بعدازظهر عجیبی بود؛ در مغز من نویسنده ای بود که در آن خلسه ی خواب و بیداری، بهترین حس هايي که هرگز نداشته ام را به کلمه تبدیل می کردُ کلمات مثل یخ از دستم سُر می خوردندُ من هر چه تلاش می کردم نگهشان دارم تا بعد از بیدار شدن ثبتشان کنم ممکن نبود. کلمات فقط می آمدند و تبدیل به جمله می شدند و بعد پر می کشیدند و کاری از من ساخته نبود. اما چقدر داشتم حظ می بردم از کار نویسنده ی درونم که تا این حد توانا بود. عجب اتفاق غريبي بود، انگار برای مدتی کوتاه...

ادامه مطلب