ماجرای ما با خدا

خيلي وقت پیش یه گوشه ی بالکن یه لونه ی مصنوعی درست کردم به این امید که یه روزی یه پرنده ای اونو تبدیل به خونه ی خودش کنه. بالاخره بعد از یه انتظار طولانی این اتفاق افتاد و یه پرنده ساکن این لونه شد. همیشه حواسم بهش هست، سعی می کنم از چیزی نترسه. غذا هم اون نزدیکی ها می ذارم که مجبور نشه خیلی دور بشه. حالا هر وقت که میرم توی بالکن سرش رو میبره پایین که مثلاً من نفهمم یه چیزی اونجا هست. حتما هم خیلی احساس زرنگی می کنه؛ با خودش می گه یه جای...

ادامه مطلب